نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

امروز چه‌رنگی‌ام؟

کار آدم در انزوا به جایی می‌رسد (شاید جای خوبی) که اگر قبلا از روی غرور و اطمینان و قدرت، و یا از وجه شور و نشاط و تفریح، کوتاه‌مدتی به جلسات کتابخوانی گروهی میرفت، حالا مثل دارویی تلخ بیاید و کتاب «هنگامی که نیچه گریست» را که یک‌سال کنج کتابخانه نشسته و با لجاجت از خواندنش سر باز زده را بردارد و بخواند، که برسد به نقد گروهی‌ای که ده روز دیگر برگزار می‌شود. البته، وارونگی هیچ جای تعجبی ندارد و از این درون اسرارآمیز هرچیزی که فکرش را کنیم برمی‌آید. مسئله آن است که تمام این تناقض‌ها بر پیکر مجسمه‌وار من زیبا می‌شوند، آبی رنگ شوم یک زیبایی دارد، قرمز رنگ شوم یک زیبایی دیگر، و سؤال این است که کی و در چه شرایطی قادر به تشخیص هروجه ممکن و ستایش نیکویی‌اش می‌شوم. ای آدمها، اینبار نه می‌آیم که نظر کارشناسی بدهم و از هیجانهایم در خواندن و زندگی با یک کتاب بگویم، و نه حتی به‌خاطر شنیدن نظرات دیگر روی یک موضوع، یا رفع تشنگی از نظریه‌های روانشناسانه می‌آیم. نه حتی با برنامه‌ای می‌آیم که خودی نشان بدهم و یار و رفیقی پیدا کنم. این‌بار فقط می‌خواهم به بهانه‌ای که سازگار با درونم هم باشد، فقط در جمع شما باشم. میخواهم یکی از شما باشم. میخواهم چند ساعتی از خودم و تنهایی سررفته‌اش جدا شوم و با مهر ورود خواندن این کتاب، حق بودن در یک جمع را بدست آورم. 

 

ظرف می‌شورم و در ذهنم حرف میزنم. اولین نان/شیرینی عمر سی و شش‌ساله‌ام را درست میکنم، و دائم به خودم می‌گویم مامان اینکار را اینطور می‌کرد و بابا همیشه اینجا فلان چیز را می‌گفت و زمان گذشته‌ی جمله‌هایم پتکی می‌شود که بفهمم جدایی مکانی چقدر جدی است. من آدم دل گذاشتنم و شاید اگر صحبتی هم نمیکنم مشاهده و ملاحظاتم هست. همینکه ببینمشان، حرفهایشان را با دیگران بشنوم، عکس‌العملهایشان را روی چهره متوجه شوم، انگار حرف زده‌ام. اما اینجا و حالا، دور از همه‌چیز و در حبابی که هیچ‌چیز نیست جز خلاء و من، جدایی شوخی‌بردار نیست. چه‌چیز عوض شده؟ کارهای من با خودم. در این حباب فرصت گفت و شنود شخصی زیاد است، تمرکز بر خود بیش از اندازه است. الان مدتی است که گفتگوها اما تمام شده و من حکم مسافر چکمه‌‌به‌پایی را دارم که هرآن دلش می‌خواهد سفر کند. به‌شکل مسخره‌ای و بخاطر ترک وابستگی، بزرگ‌شدن، و ساختن زندگی‌ای از آن خود، و تجربه‌های جدید، به این حباب روی آوردم و حالا نتیجه‌ی تمام تجربه‌ها شده بازگشتن به سمت همان نقطه‌ی اولیه. این یعنی هوای حبابم را نفس کشیدم و دیگر اکسیژنی در این فضا نیست که بخاطرش بمانم. یعنی زندگی بیش از آنکه خط صاف یا اصلا خطی باشد! یک دایره است و از این تکرارهای موج‌وار دلپذیر و در عین‌حال دلهره‌بار، هیچ گریزی نیست. داستان یک‌چیز است و ما هربار آن را یک‌جور دیگر می‌خوانیم، چون آن یک‌چیز خیلی چیزها را دربرگرفته، خیلی بیشتر از آنکه بشود یکجا فهمیدش. همین تناقض‌ها مثلا. خارج از اینها وقتی ناامیدی حالم را می‌گیرد در همان لحظه سعی می‌کنم یک وظیفه‌ی مرتبط برای خودم تعریف کنم. مثلا اگر نگران دوری از والدینم هستم، باید شرایط چندسال دیگر را تصور کنم، زمانی که باید بیشتر مراقبشان بود، روحی و جسمی و برای این موظفم. بیشتر متوجه این موضوع هستم که شرایط خانوادگی من می‌تواند در شرایط آنها هم تاثیر بگذارد و زنجیره‌ی این اثرگذاری‌ها، نمی‌دانم مرا به کجا می‌رساند آخر. 

۰۱ بهمن ۹۸ ، ۰۸:۲۶ ۰ نظر
دامنِ گلدار

شرمنده که نامتان مهم نیست

از اسباب‌های شرمندگی یکی اینکه ملاقاتتان میکنم اما نه نام شما را می‌پرسم نه نام خودم‌ را می‌گویم. نگاه میکنم فقط،‌ یا گوش می‌دهم. به همین شیوه نه سال کلاس ردیف رفتم و هر هفته یا هر دو هفته شش تا دوازده همکلاسی دیده‌ام که به‌جای خودشان به سنتور زدنشان گوش‌کرده‌ام، شناسه‌شان این بود که چه دستگاهی می‌زنند، یا استاد چه گفت بهشان، با چطور ساز می‌زنند، و یا کی‌ها و چندبار در ماه می‌آیند. از این میان فقط پنج یا شش اسم یادم مانده و امروز دیدم یکی از اسمها همینطور دارد کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود تا جایی که فقط وزنش خاطرم هست. 

خانم جدیدی به شرکت آمده از تیم مارکتینگ، بنگلادشی بزرگ‌شده‌ی کانادا، از دیروز دوبار سعی کرده با من حرف بزند و به زور چند جمله تحویلش داده‌ام. ایستاده بودم نگاه میکردم. شروع به حرف‌زدن که کرد چندبار همزمان صحبتش را قطع میکردم. در فکرم‌ جواب گپ‌زدنهایش را جور میکردم‌ و به ذهنم نرسیده بود که قبل از همه‌ی اینها باید بگویم: سلام شما جدیدید؟ فلانی‌ام، خوشبختم از آشنایی‌تان. اسباب شرمندگی، آنهم در ارتباط با یک همکار بازاریاب.

۲۶ دی ۹۸ ، ۱۹:۱۶ ۳ نظر
دامنِ گلدار

هجرت و هجرت و هجرت

ذهنم جمع نمی‌شود‌ تا از هجرت بنویسم، از مرز‌ سرزمین‌ها بنویسم و از مهاجرتی که هیچگاه با انسانها غریبه نبوده. مهاجر که هیچوقت نه اینجایی می‌شود و نه آنجایی می‌ماند، یک‌چیز هشلهفی درمی‌آید که البته اصلأ هم زشت نیست. از بدی‌هایش این است که تجربه‌ی دست اول از زندگیت‌ با کسانی که تا دیروز همسایه و همشهری و هم‌وطن بودید، فرق میکند. ریشه‌ همانجاست اما نورش را اینجا می‌گیرد. مشکلاتمان تغییر کرده، امکاناتمان تغییر کرده، عادتهایمان تغییر کرده و حتی گاهی جک‌هایمان تغییر کرده. دیدید هنرمندان و خواننده‌های مهاجر چقدر جا می‌مانند از ریتم‌ اجتماع داخل؟ همین استندآپ‌ها را مقایسه کنید، دستتان می‌آید.

حالا این دوری فرهنگی فدای سرم. کتاب بیشتر می‌خوانم، با گروه‌های سنی متنوع‌تری ارتباط می‌گیرم، بالاخره باید راهی باشد که حتی اگر تغییر میکنم در جریان تغییرات آنجا هم قرار بگیرم ‌‌‌‌‌‌‌‌دیگر؟ فرض کنیم بلی، بشود. از طرفی کسی که به مهاجرت فکر می‌کند هم دیگر دلش آنجا نیست. در واقع تغییرات از درون جامعه به درون فرد منتقل و منجر به تصویرسازی‌های جدید می‌شود. جایی که اینطور باشد و فلان حقوق را داشته باشد و چه و چه. پس چهار گروه هستیم، آنجایی، اینجایی، آنجایی که به اینجا فکر می‌کند و اینجایی که به آنجا فکر می‌کند. اما راست راستش این است که فکر پرواز میکند و چه بسا اینجا و آنجا آدمهایی پیدا شوند که به یکجا فکر کنند، اهالی همانجابی‌ها.

ولش کن. نمیدانم چه می‌گویم. همه‌ی اینها بخاطر خاص بودن این اتفاق غصه‌دار است. چیزی که درد آنجا را اینجا نقاشی کرده، آسمان آنجا را با مدادرنگی‌های اینجا زرد و قرمز کرده، و خلاصه یک خط راست کشیده بین این و آن. یک درد و خاطره‌ی مشترک، مثل توپ پلاستیکی که افتاده باشد خانه‌ی همسایه و کسی دنبالش نیامده باشد. همینقدر غریب. انگار زمین از ستم به‌ستوه آمده‌باشد و دست‌به‌دامن آسمان شود: به شکوفه‌ها! به باران! و آسمان راهی نبیند جز سینه‌شکافتن در برابر موشک‌ها.

هجرت انگار هم گذشته است، برای دل بازمانده‌ها، و هم‌ آینده. آنهایی که رویای سرزمینهای دور، سفر، و پختگی در سر داشتند،. هجر‌ت وصف حال هم هست، برای ما که کاملا میشد تصور کرد یکی از مسافران آن هواپیماییم. هجرت دل‌کندن است، مهاجر دلش را جا می‌گذارد فرقی ندارد کجا، هرجایی که فکرش سفر کند. مهاجر مرز ندارد. 

«آنجا» از این دردها بسیار دیده‌است. این بار فرقش این است که برای ما خاطره‌اش غلیظ‌تر و دردناک‌تر تکرار می‌شود. دردهای گذشته هم دردمندهای خودش را دارد، مگرنه؟ پس قبول کنید که اینجا و آنجا از هم جدا نیستند، همه دردمندیم. هیچکس نمی‌رود که بازنگردد و پشت‌سرش را نگاه نکند و هرکسی که مانده فکر نمیکند دنیا چاردیواری خانه‌اش است. انسان دائم در هجرت است و مرزی که اینقدر سرش دعواست همین آدمهایند که تنوعشان را نمی‌بینیم. سرزمینی را از مردمانش خالی کنید تا بفهمید که صحبت از مرز بی‌فایده است. هرجا ایرانی باشد همانجا ایران است.

۲۵ دی ۹۸ ، ۱۱:۳۳ ۰ نظر
دامنِ گلدار

جان‌های بی‌گناهِ سوخته

خطای انسانی یعنی تلافی، یعنی فکر کردن به اینکه جان با جان فرق دارد، آمریکایی با ایرانی و غربی با شرقی فرق دارد. خطای انسانی یعنی جنجال، هوار، یعنی لعنت. 

دلتان چطور تاب می‌آورد با بار سنگین این اشتباه؟ خرد نمی‌شود؟ له نمیشود؟ می‌دانم، می‌دانم، اشتباه پیش می‌آید، اتفاق است، اتفاق است. ولی می‌دانید؟ عزیزِ جانی داشتم که با اشتباه در پرونده‌ی پزشکی زندگیش دگرگون شد، پزشکی که پرونده را در طول روند بررسی تغییر می‌داد، دروغ می‌گفت، پارتی داشت، پول، قدرت، سهامدار بیمارستانی خوش‌نام بود و الان هم راست‌راست در مطبش مریض می‌بیند. می‌دانید این قسمتش را دیگر نمیشود هضم کرد؟ اصلا می‌دانید دلِ‌شکسته را چطور باید بند زد؟ با اخلاص. فقط همین. یک‌بار تمامش کنیم، داستان غم‌انگیزمان را دست‌کم صادقانه رقم بزنیم. 

من که می‌دانم نمی‌شود، این چیز زیادی است، مثل آن پزشک که فامیل دور درآمد، نمیشود شکایت کرد و متهم را آسان یافت! نه، زحمت نکشید و جان‌های بخت‌برگشته‌ی دیگری را نستانید، به تلافی.

 

+ پانصد میلیون جان بی‌گناه هم در استرالیا..

۲۱ دی ۹۸ ، ۱۰:۰۳ ۰ نظر
دامنِ گلدار

پراکندگی

یکبار داستانی نوشته بودم، کلاس زبان کیش، چهارراه جهان کودک. بیست و چهار پنج ساله بودم. نام داستان یادم نیست، برای یک مسابقه بود، طولانی بود. صبر کن، یادم آمد: The elevated. اسمش را گذاشته بودم برجسته، برآمده، همچین چیزی. از زاویه‌ی دید یک شاه بامزه شروع می‌شد که همه‌ی دنیایش به‌هم‌ریخته بود. تاجش یک گوشه افتاده بود، دستش یک گوشه، کفشهایش یک گوشه، خدمتکارهایش، تختش، اسبش، همه‌چیز از هم پاشیده شده بود و شاه بیچاره نمی‌توانست از این پراکندگی چیزی بفهمد یا نجات پیدا کند. بعد داستان یک لایه بالاتر می‌آمد و روشن می‌شد که دنیای از هم پاشیده‌ی شاه یک پازل است با قطعه‌ای گم‌شده. دختر شخصیت اصلی کوله و پازل و چند قلم چیز دیگر را جمع کرده و رفته بود تا بالای یک کوه و آن را می‌چید تا آخر فهمید یک قطعه کم است. همان موقع یکی از دوستان شخصیت بالاخره آنجا پیدایش می‌کند و دختر کشف تازه‌اش را برایش فاش می‌کند: هرچیزی وقتی از بالا به آن نگاه میکنی راحتتر فهمیده می‌شود. دختر می‌داند که پایین کوه در شهرِ خوابیده روی دامنه یک زندگی شلوغ و خسته در جریان است، اما از این بالا که به شهر نگاه می‌کند انگار می‌داند قطعه‌ی گم‌شده‌اش چیست و به آرامش می‌رسد. مثل پادشاه که نظم دنیایش را به تنهایی و در پراکندگی قطعات پازل نمی‌توانست برقرار کند.

 

گاهی وقتها آدم فکر میکند خیلی توی اقلیت قرار گرفته، درصورتیکه اقلیت بودن یک مفهوم نسبی است. من ممکن است در گذشته نسبت به جمع احساس اقلیت بودن کرده باشم، اما حالا در گروهی باشم که بسیار نزدیک به هم هستیم. این گروه حتی اگر گروه خیلی‌خیلی کوچکی هم باشد، باز هم تا وقتی که من در میانشان هستم حس تنهایی نخواهم داشت، حتی اگر در حافظه‌ام گروه غریبه‌ی بزرگی مانده باشد تا وقتی مجبور به رفتن بین آنها نیستم، در اقلیت قرار ندارم. 

اما اخیرا یک بُعدِ جدید برای این تحلیل اقلیتها پیدا کرده‌ام. قبلا در ذهنم اکثریت یک دایره‌ی بزرگ بود و اقلیت یک دایره‌ کوچکتر و دورتر از آن. حالا فکر میکنم اگر این دایره‌ها شبکه‌ای از چیزها -یا برای سادگی آدم‌ها- ی بهم مرتبط باشند و ارتباط به‌معنای درک کردن، نزدیکی، و اشتراک داشتن باشد، برای آنهایی که در لبه‌ی این شبکه قرار دارند باز هم اوضاع کمابیش شبیه اقلیت بودن است. به این دلیل که بخشی از یک داستان مشترک هستند اما واقعا در مرکز آن نیستند. برای آنها این یک بخش از وجودشان هست اما تمامش نیست و شاید در مقاطعی اتفاقا آن قسمتی که با گروه تعریف نمی‌شود نیازمند رسیدگی و توجه باشد. خب که چه؟ تصویری که به ذهنم می‌آید بلورهای برف است. اگر از نزدیک دیده باشید، مثلا جمع‌شدنشان پشت شیشه‌ی پنجره‌ی ماشین، متوجه میشوید که چطور دندانه‌های ظریف و شکننده و کریستالی‌شان از یک دانه برف به دیگری پل می‌زند. حالا فرض کنید یکی از آن اقلیتهای روی لبه‌ی یک دانه‌ی برف تپل وصل شده به یک شاخه بلور از یک دانه برف کوچکتر. حالا یک جامعه‌ی سوم شکل گرفته که هم در دانه برف اول اقلیت است و هم در دانه برف دوم، اما همین بلورهای مرزی برای خودشان یک مرکزیت دارند و دیگر اقلیت حساب نمی‌شوند. حالا فرض کنید دنیا یک خط صاف است، مثلا لبه‌ی پنجره‌ی ماشین و ما آدم‌ها مثل دانه‌های برف آنجا در حال جمع شدنیم. شاید اول از هم دور باشیم. شاید بعضی‌ جاها بیشتر جمع شده باشیم و بعضی جاها کمتر، اما همیشه دانه‌های برف راهی برای گرفتن دست همدیگر پیدا میکنند. دائم تقارن ایجاد می‌کنند، فاصله‌های خالی را پر میکنند. این البته به این معنی نیست همه همدیگر را خیلی خوب میفهمیم، ولی توضیح می‌دهد که چرا گاهی یکدیگر را درک نمیکنیم. چرا نیاز به دانه‌های برف کوچک و بزرگ از همه نوع داریم تا بتوانیم از حس در اقلیت قرار گرفتن کم کنیم و بفهمیم درون دل بعضی‌های دیگر چه می‌گذرد. گاهی اختلاف ما با دیگری زیاد است اما خرده شباهتی هست که به کمک آن می‌شود پل لرزانی ساخت و از تنهایی و نفرت کاست. همینقدرش هم کافی است. میتوانیم تفاوتها را دوست نداشته باشیم اما لازم است بفهمیم حال هم را. 

 

+ دوست دارم نوشته‌هایم پیوستگی بیشتری داشته باشد. در تلاشم ببینم در ذهنم چه چیزهایی بیشتر از هرچیز دیگر می‌گذرد، و می‌خواهم جواب سوالهایم را با نوشتن پیدا کنم. پراکندگی ظاهرا بیشتر از ده‌سال در فکرم ریشه دوانده.

++ عکسها از گوگل با جستجوی snow flakes. 

بلور برف

۱۶ دی ۹۸ ، ۰۴:۲۶ ۲ نظر
دامنِ گلدار

موضوع آزاد

موضوع آزاد بدترین ایده‌ برای زنگ نقاشی است. با همه‌چیز آزاد چطور می‌توان خیال‌بافی کرد و بدون خیال چه باید کشید؟ واقعیت. 

پشت نیمکت نشسته و ذهنش مثل کاغذ دفترچه سفید. مداد را برمی‌دارد و‌ همانطور در هوا یک کادر مستطیلی می‌کشد. خوب نیست؟ کمی می‌چرخد، چشم چپش را می‌بندد و به سمت پنجره نگاه می‌کند. یک مستطیل کشیده و دراز را در هوا نشانه میگیرد، این چطور است؟ 

پشت نیمکت خیلی‌ وقت است که ننشسته‌ام، ولی پشت میز چرا. از شروع زنگ نقاشی هم مدتهاست گذشته.‌ زمان زیادی ندارم. همین باعث می‌شود کمتر درد آزادی را احساس کنم. اتفاقا چند طرح هست که حسابی آشنای مدادرنگی‌هایند، چه کارهایی که از آب درنیایند! اما باز در همین طرحِ معین‌ هم آزادیِ بی‌انتهایی وجود دارد. نامرد خیال را اگر رها بگذاری هیچگاه تن به کار نخواهد داد. مثل آدمی که روی نردبان برای نقاشی دیوار رفته باشد و حالا تمام مدت از پنجره بیرون را نگاه کند. 

قطعیت یعنی از بین انتخابها یکی را گزیدن. یعنی آزادی‌های ممکن را یکی‌یکی گرفتن و تنها ماندن با یک‌چیز از میان همه. یک یار برای نگریستن، یک یار برای شناختن، برای دل گذاشتن و دل دادن، برای رسیدن. آن‌چیز را باید بتوان (کوشید که) دوست داشت چون در واقع هیچ‌چیز آنطورها ثابت نیست. 

زنگ نقاشی که تمام شود، یا آن‌ «چیز» را کشیده‌ام و همه‌چیز تمام شده، یا نکشیده‌ام و موضوع زنگ بعد باز هم آزاد است. 

۱۲ دی ۹۸ ، ۰۹:۳۶ ۰ نظر
دامنِ گلدار

شهرِ دومینوها

۱

خانم ملکی برگه‌ی A3 را با دو دست گرفت و به نقاشی خیره شد.‌ بعد آن را گذاشت روی میزش و چند نقاشی دیگر را‌ با دقت از پشت عینک ذره‌بینی‌اش نگاه کرد. کاغذ A3 را دوباره‌ برداشت و این‌بار گفت: «آفرین، بیشتر از همه برایش زحمت کشیدی». نقاشی کل کاغذ را پر کرده بود. تصور دانش‌آموزی بود شاید سیزده‌ساله از یک آیه‌ی قرآنی، روزی که انسانها بازآفریده می‍شوند، آسمانی نامتعارف قهوه‌ای، سیاه، پوشیده‌ از رنگهایی‌ مخملی اما درخشنده، پیکرهایی نامعلوم‌ ولی روشن، آشفتگی در عین تکرار. پیکرهایی در حال برخاستن، یکی پس از دیگری، گوشه‌به‌گوشه‌‌ی کاغذی که به‌اندازه‌ی‌ دنیا بزرگ به نظر‌می‌آمد، آنقدر که با مدادشمعی رنگ‌کردنش بسیار زمان برده بود. نقاشی‌ها را ته سالن مدرسه در اتاقی مثل نمایشگاه چسباندند. صدای آقای فرحزاد بابای مدرسه می‌آمد: « دخترِ مهربان.. احترام والدین واجب است دخترِ مهرَبان..». سالن  مدرسه‌ غروب‌ها بوی خوبِ نفت می‌داد، بوی‌ تمیزی بوی‌ نفت بود.

۲

«خرده‌های نورتان می‌رسد. چند اتم از تو ‌‌و چند اتم از آن دیگری، و من بازآفریده می‌شوم. آنطور که پیش از این خودم را با این وصف نشناخته بودم. هرچه بیشتر دوستتان می‌دارم، بیشتر خرده‌هایتان، اتم‌های نورانی‌تان را، دریافت میکنم.‌ هرچه بیشتر جذبم می‌شوید، بیشتر میفهمم که چرا اینگونه میخواهم باشم، از بین هزار صورت ممکن. چه شگفتی دارد اگر پیکرها از خاک برخیزند و ذراتشان جمع شود، وقتی روح‌ها پیش چشممان همه یکی هستند و تکرار داستان همدیگر..» آه از تو ای انسان بی‌خِرَد کوچک! پس آیا از نشناختنِ‌ هرباره‌ی خودت، شگفت‌زده نمیشوی؟!

۳

هر تکه‌ی دومینو‌یی می‌داند که باید به یک شکلی سرانجام بیفتد روی تکه‌ی دومینوی‌‌ همسایه‌اش تا آن هم به نوبه‌ی خود همسایه‌ی کناری را تکان دهد و همین‌طور تا آخر. برای یک بچه دومینو دو مشکل بزرگ وجود دارد: اول اینکه کجا را به‌ همسایگی انتخاب کند و بعد اینکه کِی و در چه حالتی سقوط کند؟ به‌ناچار ‌بچه دومینوها کل شهر را، دسته‌جمعی یا به‌تنهایی چرخ می‌زدند و‌ دنبال الگو می‌گشتند، دومینو‌یی که با سرخوردن یک توپ کوچک از الاکلنگ سقوط کرد، دومینو‌یی که با حرکت یک‌‌ قرقره افتاد، یکی که با کشیده‌شدن ورقه‌ی کاغذی از زیر پایش افتاد، و البته نمونه‌های هیجان‌انگیزتری که مارپیچی و روبروی هم ایستاده بودند و با کلی رقص دسته‌جمعی افتادند. حتی یک دومینوی مهندس هم بود که وقتی افتاد یک موتور کوچک روشن شد و تق! کلی دومینو را با هم انداخت. یک بچه‌ دومینو اول با بازیگوشی سعی میکند تقلید کند و بعد هم کارش را خوب یاد بگیرد. اما بین خودمان باشد، راضی کردن بچه‌ها برای سقوط اصلا راحت نیست. یعنی تا وقتی بچه‌اند اصلا نزدیک قطار دومینو هم نمی‌شوند.برایشان این یکجور خودکشی است. آنها همین الان هم باید یک‌گوشه برای خودشان به تمرین و بازیگوشی مشغول باشند. اما آخر نمی‌شود در برابر راز سقوط‌ هم‌ مقاومت کرد، انگار بدون آن‌ اصلأ نمی‌شود‌ دومینو‌ بود! ولی صبر کن، از کجای این‌قطار باید به‌زنجیره‌ی دومینوها وارد شد؟ آنهم با اینهمه حساب و کتاب؟ و اینجا تازه شروع شهروندی برای دومینوهای جوان است، برای نمایش بی‌خطای مهارتشان، موقعیت‌سنجی، و همکاری‌شان در تکرار چندین‌باره‌ی این ماجرا. راز سقوط‌، پراکنده در  سینه‌ی تمام دومینوهای شهر است. نه کسی می‌داند و نه به تنهایی درک میکند.

۴

هر چنان افتادنی، پیکری است که از خاک برمی‌خیزد، یا نوری که بر روح می‌افزاید معنایی را.

۱۰ دی ۹۸ ، ۱۰:۳۴ ۰ نظر
دامنِ گلدار

این خانه درخت دارد

دنی، اگر برایت بگویم آقا و خانم جوانی صاحب خانه‌ای که ساخته بودی شده‌اند، چه حسی پیدا میکنی؟ 

اوایل دائم یاد روزهای قدیم و دوستی‌مان می‌افتادم. فکر میکردم خیلی پیر شده‌ام. ترس برم داشته بود که نکند خیلی تنها شده باشم. آخر تو و ژاکلین برای ما مثل خواهر و برادر بزرگتر بودید، حالا ببین جلوی این بچه جوانها چه بابابزرگی به حساب می‌آیم! مثلا همین دو ماه پیش را برایت بگویم، آقای جوان سعی داشت با شن‌کش فلزی کوچکی (شاید مال خودت بود؟ نمیدانم) برگهای ریخته روی چمن‌ها را جمع کند. رفتم جلو و مال خودم را نشانش دادم که چقدر پهن و پلاستیکی است. اما قبول نکرد، من هم چکار میکردم؟ خوش و بشی کردیم و اسم و کشورش را پرسیدم و برگشتم سر هرس کردن شمشادها. بیشتر نمی‌شود گفت دنی. یک روز بعدازظهر هم نشسته بودیم و از پنجره بیرون را نگاه میکردیم. دیدیم دخترک دارد زور می‌زند که ریشه‌ی هرز قدیمی را از خاک بیرون بکشد. چندبار از جلو باغچه و چندبار از پشت باغچه امتحان کرد، میدانی که آنجا با شیب باغچه به سمت خیابان و کنار سنگهای بادبزنی پله‌ها جای دست پیدا کردن سخت است. آخر ریشه با ضرب و زور فراوان بیرون آمد و دختر نیمچه قلی خورد ولی خودش را نگه داشت و نیفتاد، بعد اطراف را پایید ببیند کسی نگاه می‌کند یا نه! خلاصه همین دیگر. باید به تو میگفتم که خانه‌تان مهمانی دارد که صاحب‌خانه است و چراغش روشن است. خانه‌تان که حالا دیگر مثل من پوست انداخته و از آب و گل درآمده و تنه‌ی میان‌سالش جای خوبی است برای آنکه جوانها بفهمند در زندگی‌ چی به چی است! 

فعلا همینها تا بعد، کریسمس و سال نو مبارک،

برادر کوچکت ژاک

۰۶ دی ۹۸ ، ۰۷:۳۹ ۱ نظر
دامنِ گلدار

خرس تیزپای ترس

یکی از بزرگراه‌های پرکشش و پرسرعت به سمت توهم و تصورات زائد، ترس است. وقتی یک روزنه‌ی کوچک در ذهن به ترس باز شود، درست مثل گازی سمی موذیانه و به‌آهستگی کم‌کم خودش را همه‌جا ولو می‌کند. نتیجه می‌شود اینکه دیگر جایی برای کارهای واقعی نمی‌ماند، واکنش به ترس اولویتی بالاتر از هرچیز دیگری دارد، آدم پرت می‌شود از دنیایش بیرون. ذهن و محتویاتش حالا درگیر یکدسته فرضیات واهی و بی‌ریشه‌اند. درست عینا آنکه خرس بزرگی دنبالت افتاده باشد. در این حال و هوا، می‌شود انتظار داشت که خونسرد بایستی و کتابت را تمام کنی؟

- خیر، خرس مهم‌تر است، بجنب، فرار کن.

- اما فرار تا کی؟ دائم دویدیم و دری به دنیایمان نیافتیم. شاید اگر با ترس و لرز بایستیم و تاب بیاوریم،  شکم خرس همان سکوی جادو شد.

- یعنی آنوقت خرس کتاب را هم با ما قورت می‌دهد؟ 

۰۲ دی ۹۸ ، ۲۲:۵۰ ۳ نظر
دامنِ گلدار

در بابِ بیرون از خود رفتن

برای من که مرزهای سفت، محکم، خشک، و ثابتی دارم از آنچه هستم و می‌توانم باشم، این در حد یک اکتشاف است. چون کلاس ورزش نرفته‌ام، نمی‌توانم آن را به دیگران هم توصیه کنم. چون اهل سریال نگاه کردن نیستم، نمی‌توانم سر دیگری را هم با سریالی که فکر میکنم خوب است برایش گرم کنم. چون آرایشگاه نمی‌روم، نمی‌توانم به کسی هم توصیه کنم کجا بهتر است. در حالیکه شاید این شرایط در عین سادگی برای خود آدم کافی باشد اما باز به خاطر لذتی که در ارتباط و کمک‌کردن و در یک‌کلام همراهی عزیزان نهفته، یکروز کم می‌آوری. نتیجه میشود اینکه نقاشی می‌کشی برای خودت، سنتور میزنی برای خودت، می‌نویسی برای خودت و در این خود تنهایت از همه دوری و از این دوری در رنج. 

پس، انسان عاقل سی و شش‌ساله‌ای باش و بپذیر هیچ تعریفی برای هیچ بخشی از زندگی ما وجود ندارد. تنها سختی‌ها و سادگی‌هاست و گرایشی طبیعی که میخواهد به شناخته‌شده‌‌ها بچسبد. می‌دانم دوباره فراموشت می‌شود. پس نه اینکه همیشه اینطور باش اما، «بکن هرآنچه بشاید نه هرچه بتوانی».

۰۱ دی ۹۸ ، ۲۲:۴۱ ۱ نظر
دامنِ گلدار