نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

دلِ تنگِ سبزه‌هلو

سلام خاله‌پری جانم، بگو ببینم امروز حالت چطور است؟ خدا را شکر که آنزیمهای کبدی‌ات پایینتر آمده، انشالا که بزودی طبیعی می‌شود. بعد تعریف کن ببینم چرا امروز دیگر چشمهایت را باز نکرده بودی؟ خسته بودی یا خوابت میامده؟ خاله‌پری گلم این اتفاقی است که برای همه ما افتاده، دلم میخواهد به تو بگویم زندگی هیچکداممان دیگر بعد از این حادثه مثل قبل نیست، هرچند، من هنوز هم روزهایم به بطالت برای پروژه انجام ندادن میگذرد، قول میدهم آن هم تغییر میکند. غرض اینکه نگران نباش و خودت را هم نباز. هرچیزی که پیش بیاید و هرچقدر هم که سخت باشد، همه با هم در آن شریکیم. برای تو سخت است، برای ما سخت است، برای تو تلخ است، برای ما تلخ است، به آن امید که آخرش شیرینی باشد و روشنایی. که در آن هم همه دوباره شریک شویم. اینها فقط یک مشت حرف مثبت نیست، من را باور کن، خودم تازه دارم متوجه میشوم که قرار است چه ناراحتی‌هایی بکشیم. اما دلم میخواهد آماده باشیم، طوری که اصلا نفهمیم چه بر ما میگذرد، فکر و ذکرمان فقط این باشد که چطور دوباره پیش هم در صفا و آرامش و دلخوشی جمع شویم. همه کار کنیم برای آن، زندگی مگر از این زیباتر تعریفی هم دارد؟


کم کم فصل سبزه‌هلوها دارد از راه میرسد، امروز که پدر هلو خریده بود جایت را خالی کردم، پیش چشمم بودی. سبزه‌هلوها هم برایت در نیایش‌اند.
۲۳ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۵۵ ۰ نظر
دامنِ گلدار

یک تکه نور

سلام خاله پری جانم، حالت چطور است؟ حال هیچ کدام ما چندان خوب نیست ولی اگر تو بهتر شوی همه بهتر میشویم. قوی باش. از دیروز چند بار به این فکر کردم که اینکه گفتی اگر عموجون نبود چکار میکردی چقدر امید و عشق به زندگی درش نهفته است. شاید وقتی که فکر میکردیم تو با آن همه نظافت و دقت و به جان خودت زدن زندگی را برای خودت سخت میکنی اشتباه میکردیم. تو همان زندگی را آنقدر دوست داشتی و داری. برگرد عزیز من، برگرد. اینجا جایت خالی است، برگرد. 
دیروز سی‌تی آنژیو را نگرفتند. جلالیان، دکتر بی‌تجربه که با بدشانسی تشخیص غلط داد و آنقدر زمان را باعث شد از دست بدهیم، گفت شاید این باعث شود فشار مغزت بالاتر برود. دکتر جراحت دکتر قدسی اما توصیه کرده که حتی‌الامکان امروز انجام شود و مامان که صبح به آی‌سی‌یو زنگ زد گفتند هماهنگ شده. حالا منتظر هستیم که سی‌تی را بگیرند. 
فکر میکنم از دو روز پیش که سطح هوشیاری‌ات پایینتر آمده تشخیص اینکه در چه حالتی هستی برای دکتر سخت شده. نیاز دارد به مشاهده منظم، ولی تو چند تا عکس‌العمل متناقض نشان داده‌ای شاید، نمیدانم. روزهای اول به حرفها و اسمها عکس‌العمل داشتی اما این دو روز با محیط ارتباطی نداری، چشم یا دستت ممکن است تکان بخورد، و میگویند لوله ساکشن توی دهن هم اذیتت میکند و آب دهانت هم قورت میدهی. خبر خوشی که من را امیدوار کرده این بود که از 26 تا تنفست در هر دقیقه 20 تا مال خودت و 6 تا از دستگاه است. نگران بودم چون خوانده بودم اگر مرگ مغزی اتفاق بیفتد دیگر نمیشود نگاهت داشت. خوشحالم که مغز مهربان و ظریفت زنده است. فکر میکنم جواب سی‌تی بگوید که مغزت چقدر توانایی دارد، و من امیدوارم دکتر بگوید آسیبی که به مغزت رسیده آن را در وضعیت حداقل هوشیاری قرار داده، که بعد امیدوار باشم که تا 12 ماه وقت هست تا تو بتوانی قدمهای کوچک پیشرفت را با پشتکار و عشقت به زندگی برداری و خوب شوی. اگر هم بگویند در حالت زندگی نباتی هستی باز هم میتوانی جزو آن موارد نادر باشی که برمیگردند، نه؟ به خاطر اینهمه آدمی که در حقشان خوبی کردی، دوستت دارند، از آشنا و غریبه و دور و نزدیک، مگر نه؟ 

دیروز یاد درس فارسی دبستان افتاده بودم، شاید کلاس سوم. آنکه قوانین راهنمایی را داشت. خانه شما بودم، چقدر برایم سخت بود. یادت هست تو کتاب خواندن را یادمان دادی؟ یادت هست روخوانی من چقدر بهتر از سها بود؟ او که اصلا بچگی کتاب نخواند، بسکه شیطان بود! یادت هست پرسیدم خاله پری خدا چیه؟ گفتی خدا یه تیکه نوره؟ یادت هست تو بودی که آیت الکرسی را یادم دادی؟ چقدر آیه آخرش برایم سخت بود، آنجا که میگوید خدا کسانی که ایمان آورده‌اند را از تاریکیها به سمت نور هدایت میکند، به سمت خودش، به سمت تکه‌های نور. خاله پری خدا چیه؟
۱۱ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۴۴ ۰ نظر
دامنِ گلدار

دل خجسته، صورت عبوس

1
 
من بی‌ایمانم. تقریبا نسبت به هرچیزی. درست است یک سری اعتقادات و روابط خوب با طبیعت و نظام هستی دارم، و غیر از خدا کسی را ندارم، آن هم در تنهایی؛ که بیشتر زندگی من را تشکیل داده است. اما همین آدم خوشبین به همه‌چیز اگر پای زندگی خودش در میان باشد بی‌ایمان است، شکست خورده، و انگیزه‌هایش بر باد رفته. با وجود این دیروز در کلاس ردیف آقای کیانی حرف زیبایی شنیدم:  
".هر فکر و ایده خوبی که به ذهن ما میرسد از جانب خداست"
از سمت دیگرش هر کاری که به ذهن ما میرسد که انجام دهیم میشود یک ثانیه فکر کرد به دلایل پشتش، و اینکه واقعا دوست داریم آن ایده را یا نه، کمکی به کسی میکند یا نه؟ دلمان را آرام میکند یا نه؟...
نمیدانم چرا احساس میکنم این همان ایمان است، اینکه هرچیز خوبی هدیه‌ای است از خدای این دنیا، به دلیلی در دست ما، چه قدرتی! 
 
همیشه احساسم در طول این 8 ماه که روی اختلالات طیف آتیسم و سندرم اسپرگر تحقیق میکردم همراه با عذاب وجدان بود. فکر میکردم کار درستی نیست که وقتی همه آدمهای دور و اطرافم زندگی را با چنگ و دندان چسبیده‌اند و برای خودشان هدف دارند، من اینجا دائم این فرضیه را برای خودم مطرح کنم که چیزی هست، و بگردم و بگردم، کلمات کلیدی مباحث را پیدا کنم، مفاهیم را به هم ربط دهم، تستها را بزنم، شک کنم، بیوگرافی آدمهای مشابه را بخوانم، دنبال سرنخ بگردم و بگردم..تا سر آخر احساس کنم که بله، این همان عبارتی است که اینجای زندگی من را توضیح میدهد! سندرم اسپرگر، افسردگی، ترس از در معرض بودن، و بالاخره تا هفته پیش کشف گرایش جنسی: غیرجنسی (asexuality).
 
2
 
تقریبا چند روز است کارم این شده که شبها روی اینترنت دنبال روشهای برقراری و بهبود کیفیت ارتباط بگردم. چند تا وبلاگ هم پیدا کرده‌ام که از روابطشان مینویسند. خیلی برایم تازگی دارد، من واقعا هیچ تجربه‌ای از یک رابطه عاطفی یا عاشقانه نداشته‌ام.  شاید اصلا نیازش را نفهمیده‌ام. بارها شده به خودم برگردم و بپرسم: یعنی حواس من کجاست وقتی مثل هر آدم دیگر بزرگ میشوم و مراحل زندگی را میگذرانم؟ واقعا در خواب زمستانی‌ام؟! 
 
آنشب دیگر طاقتم تمام شده بود، گیج و مبهوت مانده بودم، تمام جستجوها را کرده بودم ولی هنوز آرام نداشتم. به انگلیسی تایپ کردم مشاوره آنلاین، و زنگ خطر در گوشم به صدا درآمد که: وقت تلف کردنت کم بود، حالا میخواهی گوگل مشاوره هم بهت بدهد؟! خیالش را راحت کردم که حواسم هست، هرحرفی که شنیدم بدون فکر رویم تاثیر ندارد. خلاصه  اینجا همه حرفهای دلم را با چت برای یکی از شنونده‌های آنور خط نوشتم. از راهنمایی‌هایش معلوم بود آدم حسابی است، کلی خیالم راحت شد. قرار شد من درباره تمام گرایش‌های جنسی از جمله غیرجنسی بودن (asexuality) تحقیق کنم. روز بعد، با ناباوری فروم AVEN را میخواندم و هرلحظه آرامشم بیشتر میشد. سرم پیش وجدانم بلند بود که قبل از این پیش‌فرض ذهنی‌ای نسبت به غیرجنسی بودن نداشتم. تمام حرفهایی که روی چت با راهنما زده بودم همه نشانه داشت. من بخش دیگری را از خودم پیدا کرده بودم. 
 
 
یک مدل فال حافظ گرفتن مخصوص هست که خیلی کیف دارد. لای کتاب را باز میکنی، بعد میبینی ای دل غافل! این همان شعری است که بار قبل آمده، اصلا اینجای کتاب خودش دوست دارد هی بیاید و بیاید! بعد با اجازه حافظ هی ورق میزنی و هی میخوانی، کمی فکر میکنی و دوباره ورق میزنی، تاجایی که بالاخره این وسطها یک شعری میاید مثل آب روی آتش، دلت را آرام میکند و تو آسوده میشوی. به حافظ میگویی قربانت بروم دیگر وقت رفتن است، کلی خوشحال شدم از همصحبتی.
 
4
 
شاید 4 جلسه باشد که من سر کلاس استاد گوشه خجسته و ملک حسین  دستگاه نوا را میزنم. اصلا به دل خودم نمینشیند. مضرابهایش را بلدم و ملودی‌اش هم همین‌طور، ولی هربار که میزنم برای استاد گیر دارم. آنوقت استاد برایم میخواند..و من میفهمم که هنوز درکش نکرده‌ام. میگوید تو هم باید برای خودت بخوانی تا در سرت جا بگیرد. فکر میکنم بعضی حالتهای ردیف آشناترند و برخی غریبه‌تر. خجسته به طور مرموزی غریبه است، و با اینکه طرب و نشاط آشکاری در آن نیست اما شاید بشود گفت پر است از ایمان و امید. دائم تکرار میکند حرفش را، هربار یک دلیل کوچک دیگر می‌آورد و بعد انگار دستت را بکشد که پاشو، پاشو، غصه بس است. فکر میکنم دل خجسته چطوری است؟ لابد آرام و راضی است. حرف دایی یادم میاید: دایی جون تو هنوز داری بدو بدو میکنی؟ در راه آمدنی تصمیم میگیرم که آرام باشم، غصه نخورم، امیدوار باشم و قوی، تصمیم میگیرم موقع اجرای خجسته فکرم پاک باشد، حتی اگر صورتم عبوس است.

حالا راضی‌ترم، حرفهای استاد آرامم کرده، حرفهایش بوی خدا میدهد. 
 
 
۱۸ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۱ ۱ نظر
دامنِ گلدار

مشکلات ورود به حلقه دوستی و واکنش انزوا

یک غروب بهاری شاید سه سال پیش که هوا هنوز اینقدر خشک نبود که خبری از رگبار نباشد، از دانشگاه برمیگشتم که باران گرفت. سیل‌آسا می‌بارید و تمام چاله‌های خیابان را آب گرفته بود. در هوای تاریک رو به شب، تقاطع ولیعصر/طالقانی دست کمی از یک دریاچه گل‌آلود کوچک نداشت. من کنار خیابان منتظر تاکسی بودم. میدانستم با این حجم باران ترافیک چند برابر روز عادی می‌شود و خبری از اتوبوس سپاه نیست. فکر کردم "اگر زود نجنبم حتی ممکن است به اتوبوس‌های رسالت هم نرسم." همانطور خیس آب ایستاده بودم که یک ماشین شخصی برایم نگه داشت. یک خانم و آقای جوان بودند. دروغ است اگر بگویم که  از ابتدا متوجه نیت خیرشان نشدم. قصد آنها این بود که به عابرهایی که گرفتار باران و ترافیک شده‌اند کمک کنند. خوشحال شدم، در ماشین را باز کردم، سرم آمد تو با لبخندی بر لب، ولی در عرض نیم ثانیه منصرف شدم و در را بستم. پسر با تعجب نگاه میکرد، و دختر با مهربانی تعارف میکرد که بنشینم تا مرا تا مترو برسانند. من نگاهم را پایین انداخته بودم، سرم را به علامت منفی تکان دادم و ازماشین فاصله گرفتم. آنها پس از چند ثانیه مکث، رفتند. 

آن فضا خیلی خصوصی بود. بیشتر از آنکه من بتوانم درک کنم. بیشتر از آنکه جرات داشته باشم وارد حریمش شوم. 

معمولا تشخیص دوری و نزدیکی فاصله با آدمها برای من خیلی مشکل است. خیلی وقتها برایم مهم نیست که حرفهایم را به یک غریبه بزنم. خیلی وقتهای دیگر از آشناها فراری‌ام. بیشتر وقتها اجازه ورود به جمع‌های آشنای بیش از یک نفر را به خودم نمیدهم چون اعتقاد دارم که باعث شکسته شدن حریم افراد گروه میشود. از این نگاه من همیشه بیرون حلقه هستم و این نجوشیدن فقط به خاطر این تفکر ساختگی است: من مزاحم ارتباط گروهی آنها میشوم اگر خیلی نزدیکشان شوم. به همین دلیل ساده من انزوا را برای خودم خریده‌ام، براحتی حل نمیشوم در جمع، باور کرده‌ام که فرق دارم با بیشتر آدمها، و شاید به این استنباط دامن زده باشم که سرد و غیرصمیمی هستم. فقط به این دلیل که درکی از چگونگی نگاه داشتن فاصله و حریم شخصی بین خودم و سایرین ندارم، و احتمالا بیشتر موارد محافظه‌کارانه عمل میکنم و بهرحال با جمع قاطی نمیشوم. بعنوان مثال، فرض کنیم من خانم یا آقای توی ماشین را جایی تنها میدیدم. آنوقت شاید خیلی راحت سر صحبت را باز کرده بودم، درمورد یک موضوع مورد علاقه‌ام اظهار نظر کرده بودم، و اگر او از خودش و مشکلاتش گفته بود راهنمایی‌اش کرده بودم. اما همین آدم اگر جایی با دوست دیگرش ایستاده بود، امکان نداشت سناریوی قبل تکرار شود. انگار این آشنا و ناآشنا بودن آدمها نیست که جسارت و جرأت قاطی شدن را به من میدهد، بلکه موقعیتی است که من در رابطه با آنها دارم. انگار بخواهم مطمئن شوم که این آدم در این لحظه سرتاپایش برای من حاضر است! انگار وقتی یک نفر می‌شود 2، 3، یا 5 نفر من دیگر جایی بینشان برای خودم نمیبینم. مثل اینکه همه شان با هم رفته باشند توی یک اتاق و در را هم قفل کرده باشند!! 

این رفتار را کمی می‌شود در کودکان روی طیف آتیسم دید. وقتی مطمئن می‌شوند که کودک دیگر همه وقتش را با آنها می‌گذراند همکاری‌ گروهی‌شان بیشتر و اخلاقشان ملایم‌تر می‌شود. در حالیکه تعامل در یک گروه بزرگتر خیلی برایشان چالش‌برانگیزتر است. برای من که یک دختر هستم واکنش تهاجمی نیست، بلکه انزوا است، شاید فقط به خاطر یک برداشت غلط از رفتارهای اجتماعی در گروه همسالان. 


۰۵ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۵ ۰ نظر
دامنِ گلدار

مادرانه

روی تخت آزمایشگاه دراز کشیده‌ام تا خانمِ - شجاعِ - نمونه‌گیر آزمایشم را انجام دهد. جرأت ندارم سرم را بچرخانم مگر چشمم به لوله‌های خون بیفتد و بیهوش شوم. پیش خودم میگویم "نگران نباش، دلیلش این بوده که خون به مغزت نمیرسیده و سنکوپ میشدی موقع آزمایش..ببین، الان حتی پایت کمی بالاتر از سرت قرار دارد، پس هیچ نگران نباش، در دنیا مسائل خیلی بزرگتری هم هست، تو فردا نقشهای بیشتری خواهی گرفت، پس نباید اینقدر یک مسئله کوچک را که حل هم شده برای خودت مشکل جلوه دهی..،" در همین بین صدای گریه‌های یک بچه کوچولو از اتاق بغل پس‌زمینه است. دل آدم را میخراشد، آنقدر که از درد شکایت دارد. فکر میکنم "امروز هم میگذرد،" و در خیالم تصور میکنم این صدای نوزادی است که همین حالا بدنیا آورده‌ام؛ در همان حال خوابیده روی تخت. سعی میکنم احساس آن موقع را بفهمم و لبخند ضعیفی گوشه لبم جای میگیرد. یکباره ذهنم نهیب میزند که "تو فقط به فکر داشته‌هایت هستی! اصلا نمیدانی یعنی چه مادر یا همسر بودن. تو موقعی که تصیم گرفتی دکترا بخوانی هم فقط خواستی داشته باشی، این نقش دکترا خواندن را همین‌طور بدون فکر تصمیم گرفتی به داشته‌هایت اضافه کنی، حالا هم با اینکه دیدن بچه قند در دلت آب میکند با خودت صادق نیستی. نمیخواهم با حس کمبود انتخاب کنی، میفهمی؟ دلیل دیگری بیاور تا مطمئن شوم لیاقت و آمادگی مادر بودن را داری!"

جواب میدهم که "راست میگویی، حق با توست. راستش این است که من اگر با بچه‌ها در ارتباط باشم شاید اصلا دیگران نگران این نباشم که ازدواج نکرده‌ام و بچه هم ندارم. شاید به جای تلاش برای فهمیدن چرایی ازدواج و تشکیل زندگی، باید بفهمم واقعا چه چیزی دلم را آرامتر میکند. آره، تو راست میگویی.."

این رویای من است: یک کلاس پر از بچه‎های کوچولوی 5 تا 12 ساله، و من که دارم چیزی یادشان میدهم. راستش مهم نیست چه چیزی. مهم این است که من دارم به آنها یاد میدهم، هر روز میبینمشان، فکر میکنم امروز چه طور بود، فردا چه کار کنم. با این یکی چطور کار کنم و با آن یکی چطور. بعد فکر میکنم تا وقتی که من تجربه کار کردن با بچه‌ها را نداشته باشم چطور ممکن است رسیدن به این آرزو؟ و اینکه روی کدام مهارت بهتر است تمرکز کنم تا آن را به این فسقلی‌ها انتقال دهم؟ چه کاری از دست من همین حالا برمیاید که برایشان مفید باشد؟ اشتراک من با زندگی این موجودات کوچولو کجاست؟

آنوقت دلم میگیرد؛ از اینکه این آرزو چقدر دست نیافتنی به نظر میاید..از اینکه چقدر غیرمتعارف است برای یک دختر 31 ساله که بعد از سی سال تازه فکر کند واقعا هدف از زندگی مشترک چیست، و بعد دلش کمی بخواهد زن باشد، و خیلی مادر، و آخر فکر کند شاید باید بیخیال هردو شود و معلم کوچولوها شود، انگار اگر مادر بود هم همین را میخواست، نه بیشتر.
۳۱ تیر ۹۴ ، ۰۰:۰۹ ۰ نظر
دامنِ گلدار

همه دوستان من

دیروز یکی از عکسهای قدیمی دوره دانشگاه را پیدا کردم. با الهام و پریسا و مهندس ابوتراب در آزمایشگاه آنتن گرفته‌ایم. اصلا یادم نمی‌آید کی بوده و به چه مناسبت. اصلا یادم نمی‌آید این عکس را قبلا داشته‌ام. هرچه باشد حداقل 12 سال از آن روزها گذشته است. الهام و پریسا یک گروه دونفره عالی بودند، از قبل از دانشگاه به خاطر هم محل بودن و شرکت در آزمونهای قلمچی از دور برای هم آشنا محسوب می‌شدند. من بینشان چه میکردم؟ پریسا همیشه برایم جالب بود، من دوست داشتم با او وقت بگذرانم ولی بهرحال "عضو" گروهشان نبودم. شاید یکی از آزمایشها را که آنها هم انجام نداده بودند یک جلسه با هم رفته بودیم و عکس مربوط به آن موقع است.

همگروهی‌های من در دانشگاه سرور، معصومه، و الهام بودند. بماند که در دوسال اول دانشگاه من واقعا دوست/گروه ثابتی نداشتم. غیر از این بچه‌ها من ترم اول را با الهام، مرضیه، و راضیه (اینها هم هم‌محل و از قبل با هم آشنا بودند) و فاطمه، ترم بعد را با سرور و مرضیه و گاهی با فاطمه و وحیده گذراندم. می‌‌شود گفت دوست همه بودم و دوست هیچکس نبودم. بچه‌ها من را در گروهشان می‌پذیرفتند، اما من انگار هیچ احساسی از عضو گروه بودن نداشتم. شخصیت تنها و آرامی داشتم که جدا از زمان و آنچه در دانشگاه می‌گذشت نیازی به پر کردن سایر اوقات با روابط اجتماعی نمیدیدم. از دید خودم این زمان را برای خانواده صرف میکردم، اما واقعیت این است که در خانه هم بیشتر وقتم صرف کارها و دنیای شخصی در اتاقم میشد. 

حتی در دبیرستان هم هر سال جدید دنبال گروه دوستی جدیدی باید می‌گشتم. دوستی‌های عمیق من فرد به فرد شکل می‌گرفت نه در گروه. همین حالا نیلوفر، پریسا، و سرور بهترین دوستانم هستند و شاید معدود دفعاتی که واقعا بخواهم کمی حرف دلم را با دیگری در میان بگذارم کسی بهتر از آنها نداشته باشم. اما نگاه من به دوستی و رابطه خیلی از نگاه معمول و معقول آن دور است. این را تازه فهمیده‌ام. 

ترم چهارم کلاس ماشین 1 را با سرور با هم داشتیم. معصومه و الهام و سرور همخوابگاهی بودند. من همه حواسم پی درسها بود و شریک درسی سرور حساب میشدم. خوب یادم هست که مثل کودکی که از مادر جدا افتاده باشد آرزو میکردم ترمهای دیگر هم من با او بمانم. در نهایت من عضو شدم، و ما دوستهای بسیار خوبی شدیم تا حدی که پروژه دانشگاه را مشترک با هم برداشتیم. ولی استرس و ابهام ارتباط اجتماعی در آن زمان هنوز خیلی روشن در ذهنم مانده است. 

دختران روی طیف آتیسم معمولا کمی به همسالان خود وابسته‌اند، و شاید دیرتر به مراحلی که آنها درک میکنند برسند. به خاطر تفاوت در نوع دیدگاه به زندگی و سلایق و علاقه‌های شخص معمولا پیدا کردن کسی که شبیه به آنها باشد سخت است. با این وجود بعضی دخترها آنها را میپذیرند و با نرم‌های رفتار اجتماعی آشنا می‌کنند. 

خیلی خوشحالم که امروز میتوانم از پنجره آتیسم به این خاطره نگاه کنم، و خدا به خاطر داشتن دوستانی تاثیرگذار و مهربان شکر میکنم.
۲۸ تیر ۹۴ ، ۱۶:۳۰ ۰ نظر
دامنِ گلدار

حسِ هستی

خیلی از چیزها هست که پیش خودم باقی میماند. همیشه همینطور بوده، من اصلا دلیلی نداشتم برای آنکه چیزی که در ذهنم هست را بخواهم برای کسی دیگر بازگو کنم. حتی اگر نقاشی‌ای باشد که کشیده‌ام (و دیگر در ذهنم نیست و روی کاغذ است). مثلا ممکن است بدم هم نیاید آن را به خواهرم یا دوستم نشان بدهم. اما اگر مجبور شوم در موردش صحبت کنم، که بگویم چه معنی دارد، خیلی کار سختی است. بخاطر همین ترجیح میدهم ماموریت کشیدنش که تمام شد یواشکی بگذارمش داخل کشو، و هر از چندگاهی فقط خودم نگاهش کنم. 

سختی اینکار برای من که یک دختر هستم چیزی است شبیه به خجالتی بودن، و به دنبال آن پا پس کشیدن از تکرار این رفتار، یا ترس از مواجهه با کسانی که به نحوی از سر خیرخواهی و محبت و یا از سر کنجکاوی بی‌مورد قادرند وارد این حریم شخصی شوند. نتیجه معمولا کناره‌گیری فرد از حلقه اجتماع و درونی شدن هرچه بیشتر رفتارهاست، تا جایی که دیگر دلیل ابتدایی و غریزی ارتباط برقرار کردن فراموش شده و یا ناخودآگاه توسط شخص فیلتر می‌شود.

شاید به این خاطر باشد که درک جایگاه ارتباط با محیط و دنیای خارج اینقدر در زندگی برایم مشکل بوده است. دشواری دوم اینجا است که بدون توجیه دلیل این موضوع من هیچ واکنش مثبت و آگاهانه‌ای در قبالش انجام نمیدهم. دشواری سوم اینکه گاهی اوقات ممکن است از پیدا کردن منطق و دلیل قانع‌کننده طفره بروم (مثلا بخاطر اهمال‌کاری) یا خیلی ساده این فرآیند طولانی شود. به هر ترتیب طی این سالها فهمیده‌ام که انسانها برای کنترل استرس*، پرهیز از اعتیاد **، و  شاد زیستن*** نیازمند روابط سالم و پایدار با دیگران هستند. ببینید، حالا من فهمیده‌ام که اشتباه است اگر به تنهایی ادامه دهم، و اگر نتوانم از درونم با محیط ارتباط معنادار پیدا کنم. 

شاید یک سیکل موثر در بهبود کیفیت زندگی آدمهایی که بگونه‌ای روی طیف آتیسم قرار می‌گیرند اینطور باشد:

1- درک تفاوت شخصی آنها با دیگران، و به دنبال آن (عکس‌العمل مثبت) پذیرش خود و دیگران به صورت موجودیت‎هایی با زندگی‌های مستقل.
2- فهمیدن دلیل و یا تجربه مثبت از ارتباط با دیگران، مورد تشویق قرار گرفتن، درک نقش ارتباط با محیط برای پیشرفتهای اجتماعی در کار، اداره خانواده، و ...
3- انتخاب پرورش ابعاد بیشتری از زندگی اجتماعی به جای دنیای درونی.

به عبارتی خود فرد تصمیم میگیرد آگاهانه ارتباطش را با محیط بیشتر کند. به نظر من مهمترین مسئله در رسیدن به این مرحله تجربه‌های مثبت و آرامی است که خانواده، دوستان، و به طور تصادفی شرایط در اختیار انسان قرار میدهد (مثل یک معلم تاثیرگذار، دوستانی که حمایت می‌کنند، افراد مشابه که این مراحل را قبلا گذرانده‌اند، کتاب یا فیلم یا وب‌سایت‌های جالب و ...). 

من فکر میکنم برایم مرحله درک تمام شده و حالا در فاز کند ایجاد تغییر هستم. اینجا آمدم تا بگویم من 3 سال است پیش مشاور میروم (هرچند دفعاتش زیاد نیست)، ولی همیشه این مسئله را از خانواده و آشنایان پنهان میکردم. دیروز که با مادرم صحبت میکردم و از سر نگرانی پیشنهاد داد که باید با یک مشاور صحبت کنم دلم را به دریا زدم و خیلی محتاطانه نیمی از جریان را به او گفتم: "راستی من شماره یک مشاور را از دکتر مفید گرفته‌ام." خوشحالم که باعث شدم نگرانی‌اش تا حدودی کم شود. اما متوجه شدم در جریان بودن او برای من هم حس خوبی دارد، حس اینکه قسمتی از زندگی‌ام که قبلا نامرئی بود حالا دیده شده است. یک حس زیبای هستی.


۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۰:۴۰ ۰ نظر
دامنِ گلدار

نقاشی کلمه‌ها

خیلی وقتها پیش میاید یکدفعه کلمه ها برایم جان میگیرند. انگار نه انگار صدها بار خوانده شده‌اند، از کنارشان رد شده‌ام، نوشته‌ام شان! هیچ، هیچ! دو روز پیش یکدفعه Preoccupied در ذهنم نقاشی شد، و یک روز بعد کشیدمش روی کاغذ، 90 درصد شبیه به همان که آمده بود توی سرم: 


ذهن این روزهای من دقیقا همینطوری است، بی‌برنامه، خالی، ولی مشغول با چیزهایی که هیچ ربطی به دنیای اطرافم ندارد، کمکی به هیچ کس نمیکند، فقط روزهای عمرم را پر میکند و بس. 
***
به بچه‌ها میگویم همیشه اگر برای خودتان شکل بکشید خیلی درکش راحت‌تر است. سر یک مسئله بحث میکنیم، من با اینکه این مباحث را حداقل 10 بار سرکلاسهای ترمهای قبل توضیح داده‌ام باز هم عکس‌العمل سریعی ندارم. پنج دقیقه وقت میگیرم و نمودار و شکل و تصور و تجسم؛ یکی از بچه‌ها میگوید خانم شکل هم لازم نیست، بگذاریم توی رابطه‌اش در میاید. من اول باید ببینمش اما! 
***
درک تصویری برای خیلی از افرادی که روی طیف اختلالات آتیسم هستند نقش مهمی ایفا میکند. من شخصا برای بیان خودم خیلی زیاد از تصویر استفاده میکنم. نوشتن هم نوعی نقاشی است، به هرحال اگر بنا بر انتقال مطلبی باشد در نگارش و نقاشی وقت خیلی بیشتر هست تا صحبت کردن. دوست دارم در این زمینه بیشتر تحقیق کنم تا مثالهایی از سایر آدمها هم بدست بیاید. شما هم اگر در این ویژگی مشترک هستید از تجربه‌هاتون اینجا بگید.
۰۹ تیر ۹۴ ، ۱۷:۲۸ ۰ نظر
دامنِ گلدار

وابستگی

یکی از مشکلات من وابستگی زیاد به اطرافیان است. این نه به آن معنی که واقعا نیازی باشد کارهای شخصی‌ام را دیگری انجام دهد. بلکه در بیشتر مواقع ترجیح طبیعی و درونی ما باعث می‌شود که عکس‌العمل افراد بیرونی حالت حمایت یا مراقبت به خود بگیرد. برای مثال در نظر بگیرید که اگر هوای اتاق خیلی گرم باشد، و من در حال کار کردن یا خواندن چیزی روی کامپیوتر باشم، ممکن است با وجود احساس گرما با آن کنار بیایم، چون فکرم اولویت بالاتری به کار میدهد. همین‌طور است برای احساس گرسنگی، یا مراقبت از پوست. همیشه درگیری ذهنی جای این طور چیزها را میگیرد و از من یک آدم بی‌توجه به سلامت و مراقبت شخصی میسازد. 

بدی این نوع وابستگی آن است که شما دلتان میخواهد مثل بقیه مستقل زندگی کنید، اما اینطور که پیداست و در طول سالها نشان داده و اثبات کردید، از پسش برنمیایین و بنابراین پدر، مادر، همسر، یا دوست نوعی احساس مسئولیت در قبال شما دارد. خود من هربار سر کوچکترین و بی‌ارزشترین مسایل ممکن است با خانواده بحث داشته باشم. مثالها:

- اصرار میکنید که پدر و مادر به مسافرت 3 روزه در تعطیلات آخر هفته برن و شما تنها باشین. اما نتیجه این میشود که یا مادر میماند که برای شما غذا درست کند یا اینکه قبل از رفتن ممکن است 3 نوع غذا آماده و در یخچال بگذارد تا فقط زحمت گرم کردنش را بکشید. 

- هرچقدر میخواهید با همین سشوار کشیدن متوسط خودتان سر و ته مهمانی را هم بیارین، قبول نمیکنن و باز هم می‌آیند که کمک کنند تا نتیجه بهتر بشه. 

- آنقدر لباس نمیخرین تا لاجرم مادر میرود برای شما 3 تا مانتو میخرد. تازه اگر راضی بشین بپوشین ممکنه هر هفته فقط با یکی برین بیرون، و بعد هم غر بزنین که چرا هر چی لباس دارم شما انتخاب کردین!

به نظر خودم حق هم با من است و هم با خانواده. واقعیت این است که به خاطر سبک زندگی و رفتار من این عکس‌العملها را از خارج میگیرم. واقعیت دیگر هم این است که من واقعا نمیتوانم براحتی جور دیگری زندگی کنم. واقعا هر روز یک لباس متفاوت انتخاب کردن برایم سخت است، خیلی باید فکر کنم. ساده‌تر این است که چند لباس مشخص داشته باشم و پریودیک همه را بپوشم. بله، مرتب‌ترین دختر دنیا نیستم! واقعا یونیفورم دارم برای خودم.

البته معلوم است که می‌شود برای این مسائل راه حل پیدا کرد. مثلا برای همین عوض کردن لباس، یک راهش این است که زمان بگذارم و مثلا به جای 2 دست لباس 5 دست لباس را از قبل هماهنگ کرده باشم. باز هم ممکن است مصنوعی باشد و مثل یک دختر شاد و شنگول که بداهه هر روز یک رنگ میپوشه و یک چیزی به خودش آویزون میکنه نشم، ولی مسلما بهتر به نظر میام.

وقتی بخش بزرگتر زندگی ما در درون میگذرد و به اندازه کافی با محیط و آدمها تعامل نداریم و اثری ازآنها نمی‌پذیریم، خود به خود عقب میفتیم و این‌طور به نظر میاید که احتیاج به حمایت مادام العمر داریم. واقعا هم در برابر عوامل خارجی به پشتیبان نیاز داریم، چون حواسمان نیست و به آن حتی فکر نمیکنیم. اما حالا که مسئله صورتش روشن شده حتما میتوان قدمهای مثبتی را برای بهتر کردن سطح زندگی برداشت. من هم بهش فکر میکنم. 

-
۳۱ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۱ ۰ نظر
دامنِ گلدار

دامن گلدار من

این اولین پستی است که برای سندرم اسپرگر مینویسم. برای من که خیلی وقتها به خودم شک کرده‌ام یا متوجه شدم که تفاوتهایی هست در من با بقیه دخترها خیلی هیجان انگیز است که بدانم بین اسپی ها جایی دارم! همراه این هیجان البته کمی هم حس افسوس میاید بعضی وقتها. آخر چرا باید این طور باشد؟ اما سریع با خودم فکر میکنم که این زندگی من است، اگر خودم درکش نکنم پس دیگر چه کسی میتواند سر ازش درآورد؟ من باید خود واقعی‌ام را کشف کنم، باید دوستش داشته باشم و کمکش کنم!
شما هم بگردید دنبال منابع مربوط به اختلالات طیف آتیسم و سندرم اسپرگر و غیره. آن وقت میبینید که خیلی از خانمها و دختر خانمها هستند که در دهه‌های 30 40 و حتی 50 یا 60 زندگی‌شان تازه متوجه شده‌اند که جواب خیلی از رفتارهای عجیب و غریبی که به نظرشان از آدمها سر میزند را میتوان با همین اسپی بودن توجیه کرد. چون اصولا روش فکر کردن اینها با آنها متفاوت است! من شخصا وقتی این را شنیدم اصلا تعجب نکردم. عکس‌العملم طوری بود مثل: خسته نباشی خودم میدانستم که ما همه مثل هم فکر نمیکنیم. دلیل میشود که شما اسم منطق و ساختار مغز ما را بگذارید سندرم؟ خب همین طور تا 20 سال دیگر هم لابد طیفهای دیگری از آدمها را شناسایی میکنید که زیرمجموعه رفتارهای مشترک دیگری دارند و آنها را هم با یک سندرم دیگر نامگذاری میکنید لابد؟ 

بعد دیدم که نقطه اتکای اصلی این داستان آن است که بیشتر مردم مثل اسپی‌ها فکر نمیکنند، یعنی در واقع یک چارچوب  پذیرفته شده در دنیای این زمان ما (و بلکه در زمانهای پیشتر) وجود دارد که طبیعی و معمول شمرده میشود. هرچیزی خارج از آن عجیب و غریب است و باعث میشود که انسانها برداشتهای متقاوتی از خودشان و یکدیگر داشته باشند. میشود گفت هرکسی تا حدودی رفتارهای منحصر به فرد و عجیب در درون خود دارد، اما در مورد اسپی‌ها این رفتارها ناشی از تفاوت در ساختار مغزی است که بازتاب آن در زندگی و دنیای بیرونی‌شان طیف متنوع و وسیعی دارد. بارزترین خصیصه در مورد اسپی‌های خانم احساس درونی متفاوت بودن (حتی از سنین کودکی) و جدا بودن از گروه است. ویژگی دیگر اسپی‌ها آن است که منطق در زندگی‌شان خیلی غالب است. مثلا من همیشه میپرسم چرا. چرا این طور؟ چرا آن‌طور؟ و همه چیز را تحلیل میکنم. فکر کردن و تحلیل کردن عینکی است که کمک میکند ما دنیا را بفهمیم. اغلب آدمهای دنیا خیلی چیزها را از روی حس و غریزه قبول میکنند یا میدانند درست است، اما اسپی‌ها احتیاج به توضیح دارند، باید همیشه توضیح بدید همه چیز را برایشان! نمیدانم، شاید این ویژگی بی ارتباط به علاقه شدید من به معلمها نیست! 

منابع زیادی در زمینه سندرم اسپرگر نوشته شده که البته بیشترش در مورد آقایان است، چون بهتر و بیرونی‌تر دیده می‌شود. خانمها همه چیز را بیشتر در درونشان حل میکنند. بهرحال کتاب تونی آتوود* در این زمینه خوب و جامع است و مطالبی هم در مورد دخترهای اسپی در آن هست.  

باید اضافه کنم من از اینکه در اقلیت هستم زیاد ناراحت نیستم. دیدگاه من مثل سیاه‌پوستان یا همجنسگراها است. خودم را عضو جامعه‌ای میبینم که احتیاج به درک و حمایت دارد. بیشتر از آنکه بخواهم از دیگران انتظار داشته باشم من را همین حالا و با همه پتانسیلهایم درک کنند دوست دارم از خودم بنویسم تا هم جامعه اسپی‌های ایرانی را بشناسم، و هم کمک کنم تا این درک قدم به قدم ایجاد شود. که ببینیم ما آدمها هرکدام با دنیای ویژه و خاص خودمان میتوانیم کنار هم باشیم، مثل دوستهای واقعی.

غیر از آن وقتها که یک دخترکوچولوی خواب آلود بودم که در همه حال کتاب دستم بود و مادر دامن به پایم میکرد، دیگر یادم نمیاید به میل خودم دامن پوشیده باشم. حالا دامن گلدار به تن اسپی خیلی با معنی‌تر از آن روزهای کودکی است. 



۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۳ ۰ نظر
دامنِ گلدار