نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

مشق ۷:‌ دنیایم چه کوچک است

در کار ذوب شده‌ام، نه چون کار مهم است (که هست)‌،‌ بلکه چون ذوب شدن، غرق شدن مهم است، دنیای من است.

حواسم هم پرت شده، بر خلاف میلم. ابتدا تحویل سال را به‌جای یکشنبه با دوشنبه داشتم اشتباه می‌کردم. بعد همین جمعه داشتم به صفحه‌ی کامپیوتر نگاه می‌کردم و تاریخ ایجاد فایل‌ها که ببینم بروز شده‌اند یا نسخه‌ی قدیمیند. نوشته بود ۷ آوریل. با تعجب نگاه می‌کردم و گیج که چرا کدی که اجرا کردم اینها را بروز نکرده. ده دقیقه بیشتر طول کشید تا فهمیدم آنروز جمعه ۸ آوریل است و به‌واقع اینها دیروز مطابق انتظارم پس از اجرای کد بروز شده‌اند. امروز هم که صبج با تهران صحبت می‌کردم تولد مامان را فراموش کردم. حالم افتضاح شد. دوست داشتم بمیرم.

دیشب عکس ساز را گرفتم. دنیای من خیلی کوچک شده. شاید من خیلی کوچک شده‌ام. ذوب شده‌ام و آب می‌شوم و بهتر است که زودتر بروم توی زمین. این ساز می‌تواند دنیای من باشد. خانواده می‌تواند دنیای من باشد. کار می‌تواند دنیای من باشد. طبیعت و درخت و پرنده می‌تواند دنیای من باشد. شنیدن آهنگ خواندن واژه‌ها می‌تواند دنیای من باشد. خواندن داستان‌ها هم می‌تواند دنیای من باشد. اما همه‌ی اینها با هم نمی‌تواند دنیای من باشد انگار.

 

سنتور خان

۲۲ فروردين ۰۱ ، ۰۱:۳۷ ۱ نظر
دامنِ گلدار

مشق ۶: شاد چون سپیده‌دم

ساز را گذاشتم روی مبل دو نفره. با تنبلی و حواس‌پرتی صندلی ناهار‌خوری را می‌گذارم جلویش. این قبلاً ست‌آپ کلاس مجازی ردیفم بود که استاد را هفتگی می‌دیدم. ساز با غریبگی و تردید نگاهم می‌کند. می‌خواهم صدایش را در بیاورم ولی دستم جرات ندارد و خوب نمی‌چرخد. ساز از روی بی‌میلی چند غر ناکوک می‌زند. این غرغرها اما برای بیشتر از شش‌ماه بی‌توجهی خیلی هم کم است! آنقدر از مرحله پرتم که حتی یادم نیست همه‌ی فایل‌های درس تصویری روی کامپیوتر قدیمم هستند. ارتباط عجیبمان کش می‌آید. مغزم انگار پوسیده، تصمیم می‌گیرم  دی‌وی‌دی ۲ را تمرین کنم. می‌دانم با ابوعطا و رامکلی شروع می‌شود اما مطابق حس الان نیست. افشاری و چند آواز دیگر هم رد می‌کنم. سه‌گاه می‌شنوم. حس برگشت به خانه دارد. این چهارمضرابش است که من همیشه در آن لنگ می‌زنم. خوب، الان وقت مناسبی است که با ترس‌هایم روبرو شوم. گوش و دست می‌شوم. نه نیمکره‌ی چپی فعال است نه دانش و پیش‌آگهی‌ای پشت ذهنم وول‌وول می‌کند! وقتی که صدای ساز به گوشم خوب نیست، شبیه نیست، دستم می‌ایستد. از شنیدن سه‌گاه شادم و از نواختنش شادتر. یادم می‌آید تشبیه شده به سحرگاه. بهرحال این گفتگو در شب دیروقت بود و نه سحر. هم من و هم ساز گیر و گورهایمان را وا کردیم و کمی شادتر شده‌ایم. دوباره یادم آمد در علم موسیقی کوتاهی کرده‌ام و بیشتر پی حالت رفته‌ام. یعنی این حرف ساز هم هست. خیلی‌های دیگر هم گفته‌اند و من از بیشتر درک کردن این موضوع به اندازه‌ی خود سه‌گاه شادم.

۱۱ فروردين ۰۱ ، ۱۰:۰۵ ۲ نظر
دامنِ گلدار

مشق ۵: اجتماع خانگی

یک برداشت ما از اجتماع این است که یک «من» وارد یک «جمعیت» می‌شود. یعنی جامعه را ثابت فرض می‌کنیم و سعی می‌کنیم رفتارهای کلان و الگوهای متوسط را با خود فردی‌مان مقایسه کنیم. البته نه مقایسه‌ی صرف، بلکه از این تفاوت‌ها یا شباهت‌ها به شناخت می‌رسیم، ممکن است استراتژی‌هایی تعریف کنیم، مهارت‌هایی بیاموزیم و خلاصه اینکه جای خودمان را در این پوش جمعی پیدا کنیم.

برداشت دیگر این است که ما به حلقه‌ی اجتماع برای حضور یا وجود داشتن وارد می‌شویم. در واقع در تکاپو و تلاش اجتماعی هستیم چون از طریق چنین ارتباطی دیده می‌شویم و تاثیر می‌گذاریم. 

برداشت اول فرد را در مجموعه‌‌ای بزرگتر محو می‌کند. برداشت دوم دلالت بر این دارد که گروه‌های متنوع، افرادِ متناسب با ارزش‌های مشترکِ زیرمجموعه را مورد حمایت قرار می‌دهند. پس نقش افراد، تازه در اجتماع پررنگ‌تر دیده می‌شود.

من با طرز فکر برداشت اول همیشه از جامعه و متوسط‌گرفتن همه‌ی طیف‌ها با هم فرار کرده‌ام. حالا به نظرم فعالیت اجتماعی خیلی هم لازم است و نگاهم به سمتِ برداشتِ دوم تغییر کرده. متوجه می‌شوم که قبلاً هم از وجود زیرمجموعه‌هایی متنوع در قالب اجتماع واحد أگاه بودم، اما انگار از اینکه گروهی هم‌سو با خودم پیدا شود ناامید بودم. در حال حاضر مثل هر آدم آدمی می‌خواهم که دیده شوم،‌ نه در ذهنم برای خودم. نه نوشته‌ و نقاشی‌هایی در کشوی خودم. نه. فهمیده‌ام بخشی از ریسک دیده شدن جذب طیف‌هایی است که ازشان فراری‌ام. اما دیگر مثل قبل از یافتن آدم‌های همراه و دلخواه ناامید نیستم. احتیاج به کمی معماری دارم که زندگی اجتماعی را برای خودم آسان‌تر کنم.

۱۰ فروردين ۰۱ ، ۱۰:۳۷ ۰ نظر
دامنِ گلدار

مشق ۴: کنار هم بودن

بدم می‌آید! بدم می‌آید که یک عده کباده‌ی ادب و زبان فارسی به‌دوش می‌کشند ولی حرف‌های رکیک و زشت دیگران را بازنشر می‌کنند بدم می‌آید که یک بت را می‌شکنند فقط برای پرستیدن بتی دیگر. که صبر می‌کنند براهنی‌ای از دنیا برود تا بعدش بحث و کل‌کل خوب بود، نبود راه بیندازند. انگار نه انگار تا دیروز یا زنده‌ی این آدم می‌شد حرف زد.

بدم می‌آید، دلم می‌شکند.‌ می‌شکند که عزیزی که رفته را جایگزین کرده‌ای و عیددیدنی خانه‌ی مادرش می‌روی. بدم می‍اید، هنوز هم منزجرکننده است مرد گنده‌ای که عرضه‌ی سیر کردن شکم و هوسش را نداشته باشد. که با این همه توانایی جسمی باز هم ناتوان باشد. از تصور اینکه یک‌ روح پاک و روشن در جسمی ناتوان گیر کند و آنوقت آدمی مثل تو یه همه‌چیز قادر و باز هم تا این حد حیوان و محتاج.اژ تصور اینکه باز هم باید قربانی داد، که ژخم‌های این باقی خانواده هم با دیدن عید به عید تو دائم سر باز کند.‌ بدم می‌آید! از این نجابت‌های خانمان‌سوز بدم می‌آید. از خودم اگر شبیه این رفتار کنم بدم می‌آید.

از خودم، اگر گریه کنم هم، بدم می‌آید. از جنگ‌های بی‌سرانجام فرسایشی بدم می‌آید. از اینکه تن به خواهش‌های حیوانی هم بدهیم بدم می‌آید و از اینکه سر دیگر ماجرا تن‌ندادن، سوختن، رنجیدن، و آخر از دست رفتن است قلبم تیر می‌کشد.

خانه‌ی مادربزرگم یک تلفن با شماره‌گیر انگشتی داشت. از آن قدیمی‌ها که هر یک شماره را که می‌گرفتی یک دور می‌چرخید و برمی‌گشت جای اول. وسط شماره‌گیر یک عکس از بچگی من بود. سیاه و سفید، پرسنلی، با لپ‌های تپل، نگاه خیره و حالت متعجب. تصویر چرخیدن این عکس از ابتدای متن توی ذهنم افتاده. کمی قبل‌تر روح گریانی آمد و اشک‌هایش را ریخت و رفت. با خودش آن یکی روحی که می‌گفت خسته‌ام، خسته‌ام، چه بنویسم را هم برد. حالا روح دیگری دارد آرامم می‌کند ولی یادم می‌آید که نمی‌توانم و دلم نمی‌آید که آدم‌های تنها و غمگینم را با نمایش خوشحال بودنم بیش از این تنها کنم. هیچوقت نخواستم آدمها را تنها بگذارم. طبقه‌ی زیر همان‌جا که تلفنش عکس نوه‌ی‌حاجی را دارد، اتاق توی پارکینگ، لب طاقچه، سال‌ها قبل کتاب دیوید کاپرفیلد جا ماند. رفته بودم با دختر خدمتکار ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بازی کنم چون هیچکس تحویلش نمی‌گرفت. 

بدم می‌آید،‌ از سادگی‌مان، از فکر خودخواه‌بودن، و همین‌طور از تماشاچی و مشاهده‌گر صرف بودن. از اشباع‌شدن حس‌ها، از جنگیدن و نجنگیدن. خندیدن و اشک ریختن. از همه چیز بدم می‌آید غیر از، شاید، اگر می‌شد، کنار هم بودن. آخر و هدف همه‌ی زنده بودنم شده کنارتان‌ بودن. گریه.

۰۹ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۹ ۰ نظر
دامنِ گلدار

مشق ۳: همه آدمیم

سلام بهار! ممنونم که عطر و بویت را در این روزهای دم نوروز فارسی تا شهر سرد ما فرستادی. حالا چمن‌های یخ‌زده و سبز و سیاه همه‌جا پیداست و روزها بسیار بلند و هوا بی‌سوز و آواز پرنده‌ها از افق صبح‌ تا پس از تاریکی قابل شنیدن. لابد تمام این‌ها به یک دندان نه‌چندان سفید من می‌ارزید. زمستان که رفت، دندانم‌ را هم با خودش برد. شاید هم زمستان دوست نداشت برود و شما دوتا تو رودربایستی گیر کردید و این وسط قرار شد زمستان را مهمان دندان‌هایم کنی. نمی‌دانم. 

می‌دانی، تحمل زیادی دارم. هم می‌ترسم و هم نمی‌ترسم. روشن نیست چرا و از چه. فکر میکنم دردهای زیادی را تحمل می‌کنم و یک جور مازوخیست‌گونه‌ای پذیرفتم که باید تحمل‌شان کنم، از روی میل! این هم بگذریم. 

بهار عزیز! آدم‌ها را نمی‌شود جدی گرفت. بسیار متغیرند. بسیار متغیریم. هرکس را که‌ جدی گرفته‌ام پشیمان شده‌ام. از خودم گرفته تا دوست‌ها، تا غریبه‌ها. آدم‌ها اصلا احتیاج به کاویدن درون‌شان نیست. خب که چه؟ خیلی ساده‌باورانه است که بخواهی یا تصور کنی از چنین هستی‌ای سردربیاوری. ما حداکثر کارمان فقط تمرکز روی نیازهای هم است لابد. آن هم به ارتباط شفاف و موثر و رک و راست نیازمند است. 

ببین بهار، در همین صِفرصِفر امسال اندازه‌ی هجده‌هزار شیشه سمّ در خودم ذخیره دارم. آنقدر بدبین، و شکاکم که‌ می‌توانم از هر آدمی سم استخراج کنم و فکر کنم با من مشکلی دارد. خیلی خسته‌ام. بسیاربسیار خسته. اگر باران می‌بارید و سم‌ها را می‌شست و حل می‌کرد و می‌برد و من فقط می‌ایستادم تا پاک شوم؛ مثل یک‌ نقاشیِ‌مدادی با پاک‌کن جنس خوب. نه مثل خط‌خطی‌های خودکاری! که دائم همه‌جای صفحه جوهر پس بدهد. آخ بهار، دندانم‌ را گرفتی، سم‌هایم را هم ببر.

 

سال نو مبارک!

۰۱ فروردين ۰۱ ، ۰۶:۴۷ ۰ نظر
دامنِ گلدار

مشق ۲: راه‌حل‌های کلی و مسئله‌های جزئی

دارم یکی از آفت‌های فکری را درک می‌کنم انگار. اسمش را خودم آفت گذاشته‌ام و می‌دانم که بسیار در آن مستعد هستم. این آفت «کلی‌دیدن» است. حالت پیش‌فرض ذهنم است. وقتی که به مشکلی می‌رسم و دنبال راه‌حل هستم ابعاد مختلف و حالت‌های گوناگون مطرح می‌شوند و در نتیجه‌ی این امر راه‌حلی که پاسخگوی تمام آن‌ها باشد یا وجود ندارد یا بسیار پیچیده‌است. باهوش‌ها چنین مواردی را ساده می‌کنند. یعنی راهی انتخاب می‌کنند که پاسخگوی بخشی از نیاز ضروری است و مجهولات مسئله خودبه‌خود کاهش پیدا می‌کند. سخت‌کوش‌ها احتمالا از همه‌چیز می‌گذرند و تعمیم‌یافته‌ترین راه‌حل ممکن را پیدا می‌کنند. دسته‌ای هم سرگردان باقی می‌مانند. فکر می‌کنند این‌ مسئله جواب ندارد. این آدم‌ها نه‌اینکه گیج و عجیب‌غریب باشند. برعکس، ممکن است خیلی نجیب، یا ساده، یا اهل هنر باشند. خودشان را تسلیم پیچیدگی‌ها ببینند، چون خودمانیم، بعضی پیچیدگی‌ها آدم را حسابی مشغول می‌کنند. خلاصه نخواهند مالکِ چیزی باشند. زندگی برای این آدم‌ها پر است از سوال‌های بی‌جواب و حل‌تشده. پر از ابهام، ایهام، و کشف. ولی یک‌وقتی و یک‌جایی، مثل حبابی که بی‌هوا بترکد، یک آدمِ سرگردان هم مستقیم می‌رود در دیوار واقعیت.

امروز می‌خواهم به‌عنوان یک راه‌حل‌ِ جزئی به او بگویم که حتما گاهی می‌تواند دیوارها را خراب کند. و حتما با این‌کار برای همیشه یک آدمِ «دیوار‌خراب‌کن» باقی نمی‌ماند. منظورم نسبی‌بودن اخلاق یا چیزی در این طیف‌ها نیست. یک کتاب جدید روانشناسی می‌خوانیم که اصطلاحا یازده «تله‌ی‌ زندگی» را بررسی می‌کند. اعصاب من را به‌هم‌ریخته. عادت کرده‌ام که به فردیت آدم‌ها و بُعد انسانیِ خلقیاتشان احترام گذاشته‌ شود. طبیعی است که وقتی بیایند بگویند «در بچگی احساس متفاوت بودن داشتی و حالا هم جذب موقعیت‌هایی می‌شوی که با جمع سازگار نباشی،» یا «فکر می‌کنی همه از دایره‌ی جمع‌شان تو را بیرون می‌گذارند و همیشه از گروه حذف می‌شوی،» آزاردهنده است. این کاهش‌دادن ابعاد وجود انسان به شرایط محیطی و ساده‌انگاری بیش‌از‌حد است. اینکه قبول‌ کنی که همه می‌توانند کیفیت‌های روحی و رفتاری یکسانی را بدست آورند. و اینکه تمام قصه‌های از این دست که هرکسی در نوع خودش منحصر بفرد است، ببخشید، کشک است. بله، حق دارم که عصبانی باشم.

اما موضوعی که آدم را قلقلک می‌دهد این است که چنین تفسیر ضدارزشی می‌تواند برای بعضی موقعیت‌ها درست باشد. در واقع من حرص می‌خورم چون آن را کافی و جامع نمی‌دانم. به‌محض آنکه بتوانم شبیه یک راه‌حل جزئی با آن رفتار کنم، دیگر تناقضی وجود نخواهد داشت. وقتی راه‌حل کلی وجود ندارد، آدم سرگردان می‌تواند مسئله را جزئی ببیند و از دیوار رد شود. وگرنه تا قیامت یک دیوار آجری وسط دنیای نجیب و ساده و هنری‌اش دهن‌کجی می‌کند و جاتنگی. 

۰۴ اسفند ۰۰ ، ۱۰:۲۲ ۱ نظر
دامنِ گلدار

مشق ۱: زبان؛ کوتاه و بلند

قبل از ایام غارنشینی‌درخانه و در اولین ماه‌های آمدنم به مونترال خیلی زیاد در موقعیت‌های اجتماعی سخت و عجیب قرار می‌گرفتم. این مسئله البته بخاطر لنگیدن مکالمه‌ی انگلیسی‌ام بود، اما زبان بدن گمراه‌کننده، صدای یواش، استفاده از عبارت‌های کتابی و کمتر رایج، و اضطراب و وسواس هم نقش دوچندانی در ایجاد این دردسرها بازی‌می‌کردند. یکی از خاطره‌های تحقیرآمیزم مربوط به دفتر پست‌ است. دفترپستی معمولا در همه‌ی داروخانه‌های زنجیره‌ای شهر هست. همیشه دو کارمند مهربان و داوطلب کمک را می‌توانید پشت کانتر پیدا کنید و هر راهنمایی که بخواهید ازشان بگیرید. همیشه، ولی نه در آن روز! چهارراه‌بالایی آپارتمان ما یک داروخانه، و أن داروخانه نزدیک‌ترین دفترپستی به ما را داشت. همه‌ی کاغذها، مدارک مورد نیاز پرونده، عکسِ پشت‌نویسی‌شده، یک پاکتِ سایز فلان برای ارسال، و یک پاکت سایز بهمان برای آنها که جواب برگشت را بفرستند، خریده‌ام. همه‌چیز باید آماده‌ باشد. دختر جوانی که پشت کانتر است چندان خوش‌اخلاق نیست. به‌طرز مشهودی حتی ناراحت هم هست. بعید است که خاطره‌ای از دفعات قبل مراجعه‌ام داشته‌باشد، بااین‌حال من مضطربم، کلی شک و سوال دارم و سعی می‌کنم مطمئن شوم پاکت‌ها و نوع پست را درست انتخاب‌ کرده‌ام. پاسخی که می‌گیرم اما مختصر است. راضیم‌ نمی‌کند. دختر بی‌حوصله‌ است و من گمان‌ می‌برم این نشانه‌ای از روتین‌ بودن کار من‌ است. فکرهایم باز هجوم‌ می‌آورند که دختر کارمند پست دقیقا می‌داند مدارک پرونده چیست و باز تلاش‌ می‌کنم ارتباط گویایی برقرار‌ کنم. او حالا رسیده به‌مرحله‌ی کشیدن دایره دورِ کدِ‌ رهگیری، و کار من تمام‌شده ظاهراً. رسیدِ پرداخت را دستم‌ می‌دهد ولی نگاهم‌ نمی‌کند. هنوز سرش پایین‌ است. دهانم باز‌می‌شود و سوال بی‌معنای دیگری از آن بیرون‌ می‌آید و تمام. دختر دیگر جوش‌ می‌آورد، مستقیم نگاهم‌ می‌کند و با‌کلافگی می‌گوید «برات‌ نوشتم‌! اینجا!» و شماره‌ی رهگیریِ هایلایت‌شده را نشانم‌ می‌دهد. سرم را می‌اندازم‌ پایین، آهسته دور‌ می‌شوم. می‌دانم نفر پشت من یک شهروندِ باکلاس و باظرافت و مسلط بر‌ زبان‌ است و خوب‌ می‌تواند برای التیام تجربه‌ی مشتری‌ زمخت و بی‌زبانی چون من با دختر هم‌دردی‌ کند. با خودم تصمیم‌ می‌گیرم دیگر هیچ‌وقت به پستِ نزدیکِ خانه سر نزنم.

توی همان‌داروخانه یا داروخانه‌ای دیگر، روزی دیگر، خانم ایرانی جافتاده‌ای با لحنی دلسوز می‌پرسد: «دخترم می‌خوام براش شامپویی که شوره نزنه بگیرم، این درسته؟» نه درست‌ نیست، چقدر سخت که آدم یا بی‌زبانی بخواهد مادری هم کند. به‌وقتِ آن‌موقع، چند‌ماه بیشتر نیست که‌ آمده‌ام و هرچیزی غمگین و دلتنگم می‌کند. سه‌سال بعدش یک‌صندوق‌دار فروشگاه زنجیره‌ایِ دیگری قرار‌ است والدینم را حسابی غمگین و شرمنده‌ی صداقتشان کند. من دیگر چهره‌‌ی دختر اداره‌ی‌پست را فراموش‌کرده‌ام، کاش آنها هم زودتر این‌خاطره را به‌دست باد بدهند.

من گوش‌‌می‌دهم. در سریال‌ها، در جلسه‌ها، همیشه به‌زبانتان گوش‌می‌دهم، در سرودهای‌کودکانه حتی. شاید بیشتر از موضوع بحث‌ها، حتی. می‌خواهم یاد‌ بگیرم در چه‌ موقعیتی چه‌ می‌گویید، و نتیجه چطور از آب‌درمی‌آید. جای خوشبختی‌ است که حجم زیادی از پیام‌‌های‌نوشتنی در شرایط کار از خانه رد و بدل می‌شود و من‌ می‌توانم به‌ طومار سوال‌وجواب‌های مردم‌ عادی، همکار، رییس و مدیر، رسمی، شوخی و هرچیزی نگاه‌ کنم و دستگیرم‌‌ شود که خیلی‌وقت‌ها برای موافقت می‌شود گفت «sounds good» و «cool cool» ! و همین تقلید، بارِ سنگینِ دیده‌شدن به‌شکل یک آدم‌فضاییِ آنتن‌دار که به جای صحبت بیپ‌ییپ می‌کند را از روی دوشت برمی‌دارد. 

۰۳ اسفند ۰۰ ، ۰۹:۴۷ ۱ نظر
دامنِ گلدار

آرزوده ۵۵ کیلومتر

در بچگی و در سفر، خیلی وقت‌ها چشم به راه تابلوهای سبز چند کیلومتر مانده به شهر بعدی می‌ماندیم. دیگر به ۶۵ کیلومتری که می‌رسیدیم،‌ می‌شد لحظه‌شماری کرد که می‌رسیم،‌ می‌رسیم، خیلی زود می‌رسیم. به آن چراغ‌ها که برسیم می‌رسیم!‌ اما وای از فاصله‌های طولانی در ابتدای راه. هرچیزی نزدیک ۴۰۰ کیلومتر طولانی و اگر هفتصد و خرده‌ای به بالا بود معادل بی‌نهایت می‌شد!‌ 

راستش می‌خواهم فقط بنویسم برای نوشتن. چتد تا خبرنامه عضو هستم که گاهی به نکته‌های نویسندگی هم می‌پردازند. امروز صبح صندوق جادویی جیمیل با این نکته سراغم آمد:‌ «نوشتن خود را عزیز ندارید» که هنوز نخواندمش چرا. ولی منظورش را می‌توانم حدس بزنم. وقتی چیزی خیلی نازپرورده و خیال‌انگیز شود دیگر نمی‌شود خیلی با آن خاکی شد. تصنعی و دور از دسترس می‌شود. در حالیکه من میخواستم بنویسم برای آزادی فکرم، سبک شدن روحم و البته لذت ارتباط‌های نوشتنی. به‌جایش الان کله‌ام شبیه یک کیسه کاغذ مچاله‌شده است و نوشتن یک بازی برای حدس زدن اینکه توی آن کاغذ مچاله چیست؟ و بیشتر وقت‌ها حداکثر پیشرفتی که دارم در باز کردن این کاغذها در حد عنوان یا ایده‌‌ای است برای نوشتنش. 

مشکل دیگر اینکه با نگاهی به تاریخچه این نوشته‌ها فکر می‌کنم همه‌ی چیزی که بوده نوشته‌ام، و همه‌ی چیزی که نوشته‌ام همیشه بوده، و خب، دیدم اینکه چیزی اینقدر ثابت و استوار و مستمر باشد هم ترسناک است و هم قابل توجه. صادقانه بگویم، خوشحال نیستم که تغییری نداشته. واقع‌بینانه بخواهم درکش کنم، آیا این مهر تاییدی نیست که خیلی زودتر از اینها بسته‌ی کامل دامن گلداری را باید می‌پذیرفتم؟ چرا نفهمیدم و نمی‌فهمیدم که با آن کنار نیامده بودم؟ الان فهمیده‌ام؟ پذیرفته‌ام؟ چند کیلومتری هستیم واقعا؟ آن چراغ‌ها چراغ‌های کدام شهرند؟ 

تحفه‌ی این مسیر، خیال کنید از نانوایی بین راه یک نان محلی خریده‌ام، این شد که اینجا فعلا محل مشق نوشتن باشد. نه از من، از جامعه. محل نظر دادن و جهت‌گیری «منِ بی‌نظر» و «منِ بی‌طرف»، و «منِ روشن‌فکر» و «منِ اندیشمند» و «منِ هم‌درد و هم‌دل». شاید وسط راه بگویم نان شور یا خمیری بود و خورده نشد. شاید هم رسیدم به مقصد و باری دیگر به قصد پیدا کردن همین نانوایی کل جاده را گشتم و پیدا نکردم که نکردم. بهرحال، یادتان باشد که «نوشتن خود را عزیز ندارید.» 

 

 

+ تکلیف مخاطب چه می‌شود این وسط؟ از یک آدم بی‌دوست بی‌کلام چه انتظاری دارید خب؟ من ممکن است دوست خودتان یا دوست نوشته‌هایتان باشم، فکر می‌کنم غیر از این دنبال کردن معنایی ندارد. اینجا موضوع یا محتوایی ندارد جز روایت‌هایی از تکرارهای من. دنبال کننده‌ی زیادی ندارد ولی خیلی راحت‌تر بود اگر اصلا دنبال‌کننده نداشت :)) 

۰۲ اسفند ۰۰ ، ۲۱:۵۳ ۰ نظر
دامنِ گلدار

یک حس خبیث و یک نقطه‌ی بی‌گناه

خبیث و شاید هم حسود بود. از آن حس‌هایی که چوب لای چرخ کارها می‌گذارند، انگار نه انگار که نفع و ضررش برای من است و نه کسی دیگر. شاید هم خیلی خوب می‌فهمد و دعوایمان سر این است که کی زورش به دیگری می‌رسد. آره، یک زورآزمایی بی‌نتیجه. نباید اصلا وارد بازی کثیفش شد. معلوم است که با یک حریف خبیث برنده‌شدنی هم در کار نیست. 

این وسط یک نقطه هم بود، تقریبا همه‌جا. برای خودش زیبایی‌هایی داشت، مثل اینکه می‌توانست از دور شبیه ستاره‌ها بدرخشد و چشمک بزند. با این حال نقطه‌ مثل هر موجود عاقلی از این وجود خبیث می‌ترسید و فرار می‌کرد. هرچه او نزدیکتر حس می‌شد، نقطه دورتر می‌رفت. گاهی آنقدر دور که چشمک‌هایش هم محو می‌شد.

این حس برایتان آشناست. همان است که وسط کار شک به وجود آدم می‌اندازد که چیزی اشتباه است، یا ناقص، یا ناکافی، یا زمانش گذشته، یا کم‌اهمیت است، یا باید جور دیگری می‌بود، و از این قبیل. در حالیکه نقطه‌ی بی‌گناه و ضعیفی یک گوشه‌ی همین کار کز کرده و سو‌سو می‌زند. نقطه‌ای که انگیزه‌بخش و دلیل ادامه است. جای یادگرفتن و فهمیدن اینکه بعد دنبال چه باید رفت. نقطه‌ای که اگر نزدیک‌تر بیاید شاید ببینیم یک پله است. رویش بایستیم و بالاخره منظره‌ی مقابل چشمانمان را تغییر دهیم.

۲۷ بهمن ۰۰ ، ۱۱:۰۶ ۰ نظر
دامنِ گلدار

رهایی از زشت، رهاتر از زیبایی

اینکه آدم درک یا انتظار خاصی از بعضی تصمیم‌ها و اتفاقات زندگیش دارد، اجتناب‌ناپذیر است. اما اینکه تشخیص بدهد به این داستان ثابت وابسته است موضوع دیگری است. و زمانی‌که تشخیص داده و باز خودش را سنجاق می‌کند به همان داستان قدیمی، دیگر بغرنج‌تر. داستان خواهی نخواهی تو را قورت می‌دهد و در آن تاریکی شکمش باید مثل پدر ژپتو سال‌ها از اینکه چطور اسیر این سیاهی عظیم‌الجثه شدیم، بنویسیم.

داستان از ما بزرگ‌تر و جلوتر می‌رود. گاهی زشتی‌هایش را با خودش می‌برد. مثل از دست دادن خاله‌پری، مهاجرت، و از دست دادن کار سال گذشته. و حتما گاهی هم زیبایی‌هایش را، مثل عاشقانه‌ها، بی‌خیالی‌ها، و تنها نبودن‌ها.

اینها البته تمام تمام چیزی است که در خودمان سراغ داریم، پس دودستی به آن می‌‌چسبیم و رها نمی‌کنیم. گذشتن از زیبایی‌ها کار سخت‌تری است. آدم هیچ‌وقت نمی‌‌داند چه می‌دهد تا چه بدست آورد. اگر قوه‌ی داستان‌سرایی در کار نبود می‌گفتم این مدل رهایی شبیه قطع تمام گیرنده‌های عصبی بدن و معادل  سر شدن است. آدم خاکی همچون زندگی بی‌حسی را می‌خواهد چکار؟ 

صحبت فقط رهایی از قدیمی‌ترین  هاست، حالا چه زشت باشند و چه زیبا

۲۲ بهمن ۰۰ ، ۱۰:۱۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار