نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «موسیقی» ثبت شده است

بی‌تکلف

قرار بود چه بنویسم؟ 

جایی هستم که کمتر در خودم کشف کرده‌ام.

حالا که وقتم با خودم کمتر شده و با جهان بیرون بیشتر، برایم سخت است که به درونم نگاه کنم. خیلی کارها را ترک کرده‌ام، مثل همین نوشتن، کتاب خواندن، موسیقی شنیدن و نواختن.

فهمیدم که ترجیحم این است یک مسئله برای نگران شدن پیدا کنم. مثل امروز که مهرداد می‌گوید ایران و آمریکا دارند به توافق می‌رسند و من کوچکترین عکس‌العملی نشان نمی‌دهم، زیرا به‌درستی این خبر به هیچ کجایم نیست، اما اگر عکس همین مورد را می‌شنیدم قطعا نگران می‌شدم، با آنکه باز هم کاری از دستم برنمی‌آمد. 

پیرو تحلیل بالا، به‌راحتی در موقعیت‌های مختلف ذهنم هدفش را می‌گذارد «حالا نگران چه بشوم؟» و گاهی بازی نگرانیش آنقدر طولانی می‌شود که کل روز به هیچ چیز دیگری نمی‌شود فکر کرد. درست مثل اینکه آنقدر چشم‌هایت به تلویزیون دوخته شده‌باشند که دیگر نشود برای یک خط کتاب باز نگاهشان داشت. بعد من از نگرانی نگران بودنم نگران می‌شوم و این سیگنال آنقدر لایه‌لایه بالا می‌آید و زندگی را پر می‌کند که آخرش نتیجه‌گیری می‌کنم: «مهرداد، من دیوانه شده‌ام؟ من خیلی داغونم؟». 

جایی هستم که کمتر کشف کرده‌ام. سختی‌ها و شیرینی‌های خودش را دارد . از سمتی رشد کردن خودت را می‌بینی و از سمت دیگر مبتدی بودنت توی ذوق می‌زند. نه فقط از جنبه‌ی وسواس کامل بودن، بلکه برای دیگران هم ملموس است، ترسیدنت، کمبود اعتماد به نفست، اضطرابت، محافظه‌کاری‌هایت، اینها دیده میشوند. من نمی‌خواهم دوباره ذهن گرانقدر را متوجه دیده شدن اینها کنم. عزیز جان، دیده شدی! اتفاق افتاد و تمام شد. وارد فریم بعد شدیم.

خیلی چیزها را ترک کرده‌ام، چیزهای خوبی را. حس مومنی را دارم که دیگر نماز نمی‌خواند. کسی که ناخواسته دارد به آیین دیگری نزدیک می‌شود. البته خدای این گوشه‌ی کشف نشده‌ام را هم پیدا می‌کنم. 

شرم! این مدت تو را در خودم و خانواده‌ام دیدم، ما همه با تو مسموم شده‌ایم. سمیه یک حرفی در جلسه‌ی کتاب‌خوانی زد که در ذهنم مانده است، گفت این شرم (از چیزهایی که بخاطر دیگران انجام نمی‌دهیم، مثل خجالت کشیدن از اینکه دوچرخه‌سواری بلد نیستیم یا شاید زمین بخوریم) باعث میشود که فرد رشد نکند، هیچوقت کارهایی را تجربه نکند. این خود منم.

این مدت همین‌طور بیشتر و پررنگ‌تر اتفاق افتاد که خاطرات روشنم را به‌یاد آورم، خاطراتی که پیش‌تر فقط رنج‌های خاله‌پری را به‌دوش می‌کشیدند، حالا طعم دندان‌موشی‌های آبی روشن روز دستمال سفید و سفره‌هایی که روی زمین برای مهمانی می‌انداختیم، پنج‌شنبه‌شب‌هایی که من از وسط سر و صدا سخنرانی قمشه‌ای را میخواستم نگاه کنم، و سوال‌های موازنه شیمی که با هم حل می‌کردیم را گرفته‌است.

من با هیاهوی بیرون دارم موفق میشوم خیلی چیزها را از خاطر ببرم، آن‌هم غیرارادی، و این برایم یک تولد است. اما هیچوقت و هیچوقت از گذر زمان نمی‌توانم بگذرم، حیرانم. هنوز هم فقط هستم، بدون مسیر یا برنامه‌ای.

امشب خواستم کمی موسیقی گوش بدهم. رسمم شده که حافظه‌ام درخواستی کند و من برایش پخش کنم و با دقت گوش و گاهی نگاه کنم. باز مدتی است سیمابینا می‌گذارم. دوتار کرمانجی و ترانه‌های خراسانیش، گاهی درس سحر ناظری و این اواخر ژاله خون شد. امشب با تیتراژ سریال شهریار و حیدر بابا شروع کردم، ترکی نمی‌فهمم فقط لحنش را دوست دارم. عاشق ترکیب عکس و شعر و خوش‌‌نویسیش بوده‌ام همیشه. بعد رفتم سراغ سیمابینا، آهنگ‌های دیگرش هم جسته‌گریخته مرور کردم، گاهی‌ چندبار آنها که دوست داشتم را گوش دادم، بیشتر دوتار. رسیدم به آی بانو. خودش دایره می‌زد و یک هنرمند دیگر هم دف. یاد مامان سرور افتادم. خیلی‌وقت‌ها با اینجور ترانه‌ها همان نشسته می‌رقصید و دایره می‌زد. باباحاجی کلی نوار سیمابینا داشت. چندتایی هم من برایش ضبط کرده بودم. من یک ذائقه‌ی موسیقی‌ام کشیده به باباحاجی. بابا هم همین‌طور است، موسیقی‌های محلی را دوست داریم. دل‌تنگ که میشوم سیمابینا گوش می‌دهم. حالا نه باباحاجی‌ای هست و نه مامان سروری که دایره بزند. خوب به متنش گوش‌ دادم، او هم از یارش دور بود. این شد که یک آهنگ شاد اشک مرا در آورد. 

یک چیز دیگر که مدتی است هوس کرده‌ام چاشت کشک است! حداقل چهار سالی باید باشد که این غذای محلی خانوادگی را نخورده‌ام. احساس می‌کنم این پست فقط بخاطر همین یادآوری به چشمم خورده. 

۱۲ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۱:۲۰ ۲ نظر
دامنِ گلدار

خودی‌ها و نخودی‌ها

من آدم محدودی هستم. از این‌نظر  آنهایی که سرشان گرم کار خودشان است را میفهمم، آنهایی که همیشه وسط بحث نیستند و بیشتر سکوت می‌کنند. من میفهمم که سکوت می‌تواند غیر از بی‌تفاوتی یا رضایت و تأیید، به‌معنای دیگری هم باشد، مثلا سکوت درخت در برابر ترافیک خیابان. یا سکوت خیابان در برابر باران. سکوت می‌تواند دربرگیرنده باشد، گرم باشد ولی در عین‌حال کاملا و دقیقا یکسان با صدای جمع نباشد. میتواند میخ‌دار و آسیب‌رسان نباشد. سکوت حتی می‌تواند گوشه‌گیری و عزلت هم نباشد. سکوت شاید یک آیین باشد، یک انتخاب باشد، یک راه و روش باشد، شاید اصلا عین عین دموکراسی و احترام باشد، هم‌کلاسی پرجوش‌ و خروش من!

اخیرا شاهد دو اتفاق مضحک در فیسبوک و اینستاگرام بودم که هنوز هم انرژی و وقت زیادی از ذهنم میگیرد و واقعا تشخیص نمیدهم نسبت من و جایگاهم در این دست مسائل چیست. مورد اول به حمایت از یک دوست ارمنی و بعد از چند روز تحقیق درباره‌ی شرایط فعلی منطقه‌ی قره‌باغ یا آرتساخ (هریک از نامها برای یک طرف محترم و‌ قابل قبول است و هردو برای من)، چند پست روی فیسبوک گذاشتم و اصل حرفم دخالت یک‌طرفه‌ی ترکیه و دامن‌زدن به جنگ بیشتر و سخت‌تر کردن صلح بود. دوستی آمد نقشه ایران قدیم را آورد و بحث که فلان و بهمان. خیلی محترمانه ‌توضیح دادم الان بیشتر این مردم ارمنی‌اند و دارند زندگی می‌کنند و در ضمن نسبت به ترکیه و آذربایجان در اقلیتند، وگرنه هردو گروه هم‌وطن من‌ هستند. بدون بحث بیشتر و در حالیکه منتظر دلایلش به جواب منطقی‌ام بودم، بلاک شدم. جالب اینکه ایشان حق دارند تبلیغ کنند سمت درست بایستیم، ولی من حق‌ مخالفت با موضع ترکیه را ندارم.

مورد بعد وقتی بود که ملت زیر صفحه‌ی دکتر الهی‌قمشه‌ای در اینستاگرام سوال کردند چرا ایشان هنوز برای درگذشت استاد شجریان پیامی منتشر نکرده‌اند! عده‌ای کامنت گذاشتند این‌صفحه‌ توسط طرفداران‌ ایشان اداره می‌شود نه خودشان! بهرحال ظرف چند ساعت با انتشار پست و استوری فکر میکنم خطر بزرگی از کنار گوش استاد قمشه‌ای گذشت. مورد آخر همین هم‌کلاس جوشی من است که ابتدا روز جهانی معلم را به استاد کیانی تبریک‌گفته (که من نگفتم) و بعد از پیامک خودش و جواب محبت‌آمیز استاد اسکرین‌شات گرفته و پست اینستاگرامی شیرینی ساخته و لایک‌های فراوان نیز شکار. بعد پس از چند روز از درگذشت استاد شجریان، در نیمه‌‌های شب به‌وقت ایران ضمن پستی موقت گلایه می‌کند که چرا فرهنگستان هنر و رئیسش که از قضا مجید کیانی استاد ایشانند، تا کنون پیام تسلیتی نفرستاده‌اند. عده‌ای هم همدردی نموده دلیل را سرسپردگی استاد به حکومت دانسته‌اند. 

سؤال اینجاست که با این خط‌کشی‌ها و یا اینور خط یا آنور خط قرار است کجا برسیم؟ چرا خودمان به تفرقه و دودستگی دامن میزنیم؟ و مثلا هم‌کلاس من که الان خودش استادی است و کلی شاگرد جوانتر و سبک مستقل خودش در نوازندگی را دارد، چرا باید این‌ نگرش را منتشر کند؟ از استاد کیانی با آنهمه پژوهش در مکتب قدما اگر اخلاق و غم‌درونی و بی‌های و هوی را نیاموخته پس چه یاد گرفته؟ اگر خصوصی پیامک تبریک میدهد چرا علنی و در حکم اتهام و قبل از سؤال از خودشان چنین پستی منتشر می‌کند؟ چرا اینها را اینجا مینویسم؟ چون پستش را صبح نشده برداشت، رسما بدنامی و ریا و تفرقه‌افکنی کرد و همین. گیرم دو استاد سبک و شیوه‌های متفاوتی داشته‌باشند، جایگاه مردمی یکسانی هم نداشته‌باشند، چه انتظاری است که بخاطر محبوبیت نزد خودمان، دیگران را به‌ چوبِ سینه‌چاک‌نکردن بگیریم؟ چرا آدمها را به حال خودشان ‌نمیگذاریم؟ چرا به انتخاب‌هایشان احترام نمی‌گذاریم؟ چرا همیشه باید حمایتمان چشم طرف دیگر را کور کند؟ چرا اصلا یادمان می‌رود آدم‌ها بیشتر از تفاوت‌هایشان اینقدر شبیه هم‌اند، هردو زحمتکش و عاشق موسیقی ایرانند، هر دو یک گنجینه‌اند؟ اصلا ما در مقامی هستیم یا بهتر بگم هزار فالوور اینستا یا دسترسی ما با یک کلیک به صفحه‌‌ی یک شخصیت فرهنگی و کارکشته، ما را در جایگاهی قرار می‌دهد که نقد احساسی کنیم؟ یا آیا مالکیت مرزی آنقدر مهمه (آنهم وسط کرونا) که بخواهیم عده‌ای را از خانه و کاشانه بیرون‌کنیم؟ تا کی قرار هست به‌جای احترام و بالا بردن شانس دوستی‌ها به هم بپریم و همدیگر را تکه‌پاره کنیم؟

۲۵ مهر ۹۹ ، ۱۰:۴۶ ۲ نظر
دامنِ گلدار

می‌خواندیم لابد آنچه باید اما

هفتاد و دو سیم هستیم، بسته‌شده به گیره‌هایی فلزی و زیر نگاهمان تخته‌ای چوبی و صیقلی پهن شده‌است. صدایمان درنمی‌آید مگر به خواست خدا. کنار هم دراز کشیده‌ایم. گاهی یکی از ما کش و قوسی به خودش می‌دهد تا رخوت سکون را از بین ببرد. گاهی هم از سرما یا فشار زیاد خودمان را در هم جمع می‌کنیم. خانواده‌هایی داریم چهارتایی، سه‌تایی، یا حدافل حداقلش دیگر دوتایی. مجرد بین ما پیدا نمی‌شود، یک سیم تنها صدا ندارد، یعنی بهتر بگویم، نمی‌خواند که نمی‌خواند. خواندن همراه می‌خواهد.  یک سیم با سیم دیگر، دو سیم با دو مضراب، دو سیم و دو مضراب و یک خدا، خدایی که آهنگ هر واژه‌ را از بر باشد. 

روا نیست اگر بگویم خدا همیشه هست. دست کم خدای ما آنطور خدایی نیست. این را به تازگی و در یک تلاش دسته‌جمعی فهمیده‌ایم. مدتها بود خدا در خانه‌مان را نزده بود، دیر به دیر پیدایش می‌شد. تاریکی و خستگی به ستوهمان آورده بود و هر کداممان یکجور خودش را می‌کشید و بین گیره‌ها بی‌قراری می‌کرد. آنوقت در آن معدود قرارها چه‌کسی رمق خواندن داشت؟ خدا که پیدایش می‌شد به‌جای نواختن تنها باید ما را کوک میکرد. دوتایمان یکجور بودیم دوتای دیگر جور دیگر، یا بدتر، هرکداممان یکجور متفاوت. هرچه در سر خدا می‌چرخید، ما همان می‌شدیم. می‌خواندیم آنچه قبلا می‌خواندیم. بالاخره انگار کوک شده‌بودیم. تا یک شب، دستگاه همایون، پس از بیداد و نی‌داوود و سر چهارمضراب راوندی، شک پیدایش شد. انگار یک‌چیزی را درست نمی‌خواندیم. درواقع اما هرچه باید می‌خواندیم را می‌خواندیم. تمام گوشه‌ها، تمام دستگاه‌ها، هرچه در حافظه‌ی خدا بود شبیه خودش بود. تا آنکه کتاب را باز کردیم. کشیدگی‌مان را با اندازه‌های کتاب مقایسه کردیم. چه حرف‌ها، چه حرف‌ها. ما به این هم‌کوکی و به این ناکوکی! مگر می‌شود؟ هرچه باید می‌خواندیم را، با دقت کامل، قدرکی پایین‌تر می‌خواندیم. انگار خجالتی شده‌باشیم و سرمان پایین افتاده باشد. آنجا بود که فهمیدیم هرچه در حافظه است نمی‌تواند درست و واقعی باشد. حداقل برای اینجور خداهایی که دیر به دیر پیدایشان می‌شود و با ما هم‌دل و همنوا نیستند. از وقتی خودمان را جمع کرده‌ایم اصلا یک شخصیت دیگر شده‌ایم. تازه یادمان آمده که بودیم و چطور می‌خواندیم. حیف که صدایمان درنمی‌آید مگر به خواست خدا. صدای اعتراض و خستگی‌مان هم وقتی سکوت طولانی می‌شود گمراه‌کننده است. تنها راهش این است که خدا زیاد در خانه‌ی ما بیاید. به ما سر بزند، صداهایمان برایش تکراری و محو نشود. خیال صدایمان جای خودمان را برایش نگیرد.

 

2

فریباخانم، یا همان خانم‌بُرهانی، رو کرد به منیژه‌خانم، یا همان خانم‌علوی، و گفت: «هشت بار گذاشتم پخش بشه که گوش بدم هربار از اونجا رد میشد و نمیفهمیدم». هر دو روبروی من نشسته بودند. عادت داشتم به مکالمه‌ها گوش بدهم. در این چند دقیقه‌ی بین دو کلاس که استاد، به‌جای استراحت، تیز و فرز مشغول دادن مضراب و آثار کمک‌آموزشی و جواب‌دادن به سؤالهای‌ بچه‌ها بود، کلاس ما آرام‌آرام بسته می‌شد. با همین مکالمه‌ها و نگاه‌های آشنا، انگار بخشی از نیت و اقامه‌ی مناجات باشد. بعضی‌ها درسشان را با مضراب روی پا تمرین‌می‌کردند، چقدر هم خوب بود که تمام نت‌ها صدای تک‌تک‌تک خالی می‌داد و زیباترین و باشکوه‌ترین درس‌پس‌دادن، موازی آن تک‌تک‌ها در ذهنمان پخش می‌شد. بهرحال فریبا خانم هربار به شکار یک واژه‌ی موسیقایی خاص‌، گوش تیز کرده بود و باز از دستش داده بود، از بس که گوشش فکر می‌کرد آشنا و عاشق واژه‌هاست. 

 

3

یک چیزی در فکرم راه افتاده به من می‌گوید: «یک قطعه بود که عجیب بود، شگفت بود، دوستش داشتی. الان کجاست؟» کل دستگاه‌ها را دارم. هربار می‌گذارم به پخش شدن همه آشنایند ولی اسمهایشان یادم رفته. قبل و بعدشان یادم رفته. از آنها چه مانده؟ مشتی واژه‌ی ملودیک، مثل بوق تلفن، خاطراتی قدیمی، بی‌حس و بی‌زندگی. تصاویری ثابت و خاک گرفته. می‌گردم دنبال پوشه‌هایی که کمتر گوش کرده‌ام در این مدت. می‌رسم به سرو بلند و وَرَشان هرکدام با چهار قطعه‌ی حدودا دوازده دقیقه‌ای. یک قطعه‌ی سه‌گاه در ورشان بود که می‌شد خوب با آن کار کرد. آن را پیدا کردم. ولی آنی نیست که دنبالش می‌گردم. سرو بلند را می‌گردم. قطعه‌ی‌ سوم که آغاز می‌شود حس سرگیجه‌ی خفیفی پیدا می‌کنم. نمی‌دانم این از کجا آمده، نمیدانم اسمش چه بود، همه‌چیز از حافظه‌ام پاک شده، همه‌چیز جدید است، حتی خودم را نمی‌شناسم. خشمگین می‌شوم. در درونم چیزی غلیان میکند، چیز دیگری با جادوی صدایش مثل یخ آب می‌شود و وا می‌رود. چرا فراموشش کرده بودم؟ مگر استاد این را برایمان سر کلاس نمی‌زد؟ این مگر ابوعطا نبود، پیش درآمد درویش‌خان نبود؟ 

از آن روز این قطعه را زیاد گوش می‌دهم. اما حالا دیگر وقتی پخش می‌شود شروع میکنم به نشنیدنش. خدا باید دل‌گنده باشد. عاشق نشود، احساساتی نشود، در خوشیِ صدا غرق نشود. تمرین را رها نکند. قدر بنده‌هایش هم بداند. از جادو هم پرده بردارد. خدا باید در واقعیت زندگی کند، اگر می‌خواهد خدایی کند و خداتر باشد. 

 

+ بداهه‌نوازی ابوعطا با پیش‌درآمد و رِنگ درویش‌خان از آلبوم سرو بلند با اجرای مجید کیانی. 

 

 

۱۶ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۰۶ ۲ نظر
دامنِ گلدار

از عمق یک روحِ شرقی

ساز میزدم، دستگاه نوا، تا آماده‌ی خلوت و نوشتن شوم، تا بفهمم در فکرم چه‌ها هست. کلافه و گیج و گم. شاکی از خوب نبودن و کم بودن. اتلاف عمر و زمان. در این میان خبری را به اشتراک می‌گذارم، نوا: نگرشی بر غم در موسیقی ایرانی، کنسرت پژوهشی مجید کیانی 25 مهر موزه‌ی موسیقی ایران. من این آلبوم از استاد را داشتم؟ به یاد نمی‌آورم. لابد داشته‌ام. خیلی وقت است که کنسرت‌های پژوهشی‌اش را ندیده‌ام. با رجوعی به حافظه اما می‌دانم که استاد یک پژوهش داشته درباره‌ی محرم و امام حسین و نوحه‌ها که درباره‌ی غم مثبت صحبت میکند. غمی که موجب خمودگی و حالات تخدیری نمی‌شود. که دائم بر سر خودت بزنی و شکایت کنی و دنیا را تیره و تاریک ببینی و فکر کنی همه‌چیز به آخرش رسیده. غم مثبت یعنی حرکتی رو به بالا، یعنی معراج، دردی که باعث شود پی درمان بگردی، فکر کنی، از جا بلند شوی و در خودت نپیچی. آنجا استاد یک مثال هم دارد درباره‌ی اشاره‌های لحن، اشاره‌ی رو به بالا و اشاره‌های رو به پایین. اشاره یعنی آوای آخر کلمه را چطور تمام میکنی، میخوری و محو میگویی یا یا هیجان و نتی از همان درجه یا بالاتر از آنچه کلمه‌ات را شروع کردی؟ اینطور تصور کن که بخواهی بگویی خسته‌ام. می‌توانی محکم ولی آنطور که در پس چین‌های چشمت و گره‌ی ابروانت خوانده شود بگویی خسته‌ام. می‌توانی جنگجویی را تصور کنی که همزمان با "ام" نیزه‌اش را محکم می‌کوبد به زمین. خستگی با قدرت، شکایت همزمان با آمادگی برای حمله. می‌توانی هم برعکس، یکجور بگویی خسته‌ام که همراه ناله باشد، ضعیف و کم‌حجم و فروخورده. اولی غم مثبت و سازنده است و دومی غمی مخدر و منفی و سطحی. 

داشتم میگفتم، مثال اشاره‌های بالا و پایین.. استاد یک نوحه پخش می‌کند که نوحه‌خوان اشاره‌اش رو به پایین است، و بعد مردم بخش تکرار نوحه را درست می‌خوانند، با اشاره‌ی رو به بالا، و می‌گوید این نشانه‌ی خرد جمعی است، حتی اگر یک نفر هم اشتباه کند، گروه درست می‌خواند. بعد یادم اقتاد از جلسات کلاسمان، که کسی تلفنی هماهنگ کرده بود و قرار بود بیاید چند آلبوم از موسسه را خریداری کند. رسیده بود و در مجتمع که همیشه باز بود (اما به ظاهر بسته) مچلش کرده بود. زنگ آیفون را زد، استاد خودش گفت بالا بیاید، باز هم دوزاری‌اش نیفتاده بود و همانجا مانده بود و دست از پا درازتر برگشته بود و دوباره تلفن زد که درتان بسته بود. استاد کلافه شده بود و نگفت ای وای ببخشید شرمنده شدم چه و چه. به‌جایش یک چیزی در مایه‌ی آدم کله‌اش را هم باید گاهی کار بیندازد بعد از تلفن خطاب به ما گفت و همه خندیدیم. تواضع و فروتنی و تعارف، همانقدر نکوهیده است که غرور و خودبینی.

و اینجا فکر کردم که یک آدمی که خجالتی باشد و برایش بازی به هرجهتی معادل جهت دیگر باشد، فکر کند که هیچ‌چیزی نیست و شک کند که حتی در موسسه هم به رویش بسته است و شش طبقه با چند آلبوم که به خاطرش دویده تا این سر شهر فاصله داشته باشد و دست خالی برگردد، تا همیشه دست خالی خواهد ماند. متوجه شدم که این غمی که بر ما چنبره زده همان مخدری است که به ته چاه نشانیده‌ مرا و می‌گوید راهی نیست. بعد فکر کردم که آن خرد جمعی، وسط این روزها و احوال من کجاست؟ این حرف ایده‌آل و حکیمانه‌ی استاد که پر است از اعتماد به جهان و نیکی و همبستگی، کجاست. غیر از این است که باز دور از گروه افتاده‌ام؟ غیر از این است که حتی جدا از بهانه‌ی موجودی اجتماعی خلق شدن، به‌خاطر آن حرکت رو به بالا، حمایت جمعی، خردورزی، و از دست ندادن نقطه‌ی اتصالم به دنیای خارج، باید در گروهی فعال باشم؟

نه، این تشنگی بیخود نیست. چنین نوایی غمگسار است و راه‌گشا. هرچند که من ندانم کنسرت پژوهشی استاد درباره‌ی سه‌گاه و چهارگاه و محرم و تعزیه است یا دستگاه نوا. استاد همیشه در برابر تمایل هنرجوها برای آغاز از دستگاه نوا مقاومت می‌کند: نوا درکش سخت است، بهتر است از شور شروع کنی. شاید همین غم نواست که گول‌زنک است و استاد نمی‌خواهد حواس ما به جای واژه‌چینی و ادای درست جملات، برود پی حالات لطیف آن. آنطور که در دستگاه شور هم شادی بر کف زمین نریخته و نغمه نمی‌رقصد. 

 

نوا نگرشی بر غم

 

شاید خواستید شرکت کنید. بلیط مثل همیشه باید در محل و در روز اجرا موجود باشد.

آدرس: میدان تجریش، خیابان شهید ابراهیم دربندی (مقصودبیک سابق)، بعد از سه راه تختی – خیابان موزه- نبش کوچه نیلوفر – پلاک 9.

۲۳ مهر ۹۸ ، ۰۵:۳۹ ۲ نظر
دامنِ گلدار

قابِ صدا

مثل قابِ منظره‌های زیبا و آدم‌های دوست‌داشتنی در عکس و فیلم، من هم دوست دارم صداها را قاب بگیرم. صدای پرنده‌های اینجا، صدای پرنده‌های آنجا، صدای آکاردئون نوازنده‌ی مترو، نی‌انبانِ کنار خیابان، همهمه‌ی آدمها، محو شدن قدم‌ها، گاهی وقتها صدای سازم، لهجه‌ی معلم فرانسه. آنوقت مثل یک آلبوم دور یکی‌یکی مرورشان کنم. 

این نقشی است بر دیواره‌ی احوالات آن چهار نفرِ میخ‌شده در مترو بعلاوه‌ی من.

 

۰۶ شهریور ۹۸ ، ۰۵:۱۶ ۰ نظر
دامنِ گلدار

ماندنی‌ها

حقش این است که چیزی که بر دل نشسته را همان موقع دریابی. نه مثل حالا که چند روز از لذت نواختنِ حُدی* گذشته یا دیروز ظهر که ضربی ابوعطا دستت را ازین جهان بگیرد و ببرد، نفهمی کجایی.

- خب، گیرم فرصت ابراز ارادت نبود، وارد منزلشان شدیم و حواسمان رفت پی نقش و نگار دیوارها. تا به خودم آمدم وقت گذشته بود و باید میرفتم سراغ باقی کارها.  حالا میگویی چه کنم؟

- بیا بنویس تا کم‌کم برسی به جلوی درگاه، بعد آنجا بنشین به همان نگاره‌ها فکر کن. که چه تناسبی دارند، چرا زیبایند، چه حالتی دارند، بعد ببین کجای ذهن و خاطره‌هایت را روشن می‌کنند. زیر آن روشنایی باز هم تآمل کن و کمی بیشتر بنشین. راستش را بخواهی من اگر میخواستم صاحب خانه‌ای باشم، حتما اول روی پله‌های‌ ورودی‌اش مینشینم ببینم اهل و رفیق هستیم یا نه. بعد هم که بیشتر اخت شویم، باز هم سر پله می‌نشینم. آنموقع‌ها دیگر  دوست دارم شبیه نقش و نگارهای خانه شده باشم. اما جایم، از آنجا که تازه‌واردم، همان دم در است. دلم را جا میگذارم داخل و باقی همه پله میشوم.

۱

هر چند وقت یکبار لازم است برگردم به جایی که فراموشش کرده‌ام. غافل شده‌ام از آن، ولی دوستش داشته‌ام. حس سخت و پیچیده و پس از اینها شیرینی دارد. کهنه و دور بودنش اول توی ذوق میزند اما بعدتر و با کمی این پا و آن پا کردن دم در، یک حس جدید بسراغم می‌آید. حسی مشابه پیدا کردن اسباب‌بازی زمان بچگی وقتی مدتها از خاطره محو بوده. حسی شبیه بدیهی بودن جواب مسئله‌ای که قبلاً سخت بوده. حس فهمیدن و انگار از زبان من گفته‌شده بیت شعری که قبلاً تنها موزون بوده، حس پوشیدن لباسی که قبلاً هیچوقت اینقدر زیبا و قالب تنم نبوده. حس خوشحالی دیدن آدمی که قبلاً هیچوقت اینقدرها هم خاص نبوده. همین است، مخالف* چهارگاه تمام شد و مزه کردن حُدی به اندازه‌ی اجرای نمایشی با شعر مثنوی مرا به وجد آورد. بی‌درنگ با آن خواندم، کاری که زمان تمرینهای گذشته یا از غرور  و یا از خجالت (این دو فرقی هم دارند؟!) نمیکردم. با آنکه فراموشش کرده‌ام، اما انگار خودم هم برای لحظه‌ای فراموش کردم. 

۲

ضربی ابوعطا، آهنگ اول از اجرای استاد از ضربی‌های حبیب سماعی است. مدت زیادی توی اتاق صدای ضرب و سنتور می‌آمد، نه خیلی بلند، اما از در که وارد می‌شدی فضا و حالتش را میشد شنید. به اندازه‌ی همان اتاق بود. یادم است خاله‌پری یکبار آمد آنجا و به محض ورود گفت چه صدای سنتور خوبی! قبل‌ترها، وقتی که هنوز تمام آنچه گوش میکردم ردیف و اجراهای استاد نبود، یکی از  آهنگهایی که می‌شنیدم  ندیدم سود از جوانی در زندگانی/ چه سود از زندگانی دور از جوانی بود. مامان یکبار گفت روی روحیه‌ای آدم تاثیر داره! جدی میگم، شاد گوش کن :) حالا به این فکر میکنم که هیچ آوازی دلنشین‌تر از درس پس دادن‌های هم‌کلاسی‌هایم در سالهای قبل نبوده. آنقدر که کیف داشت شنیدن شعرهای سعدی با این حالتهای دلنشین ردیف دستگاهی. هیچوقت شعرها برایم زیباتر و دلنوازتر از وقتی که با لحن و کشش و آوا خوانده میشوند، نشدند.

ضربی ابوعطا** مثل یک کُره است یا یک سطح پر از انحنا و خَم‌های گرد. همزمان شبیه آن است که ستاره‌های دنباله‌دار از گوشه‌های آسمان ظاهر شوند و آرام‌آرام محو شوند. آسمان آنقدر صاف باشد که همه را ببینی و چون هرکدام که تمام میشوند به دنبالش ستاره دیگری می‌آید و خودنمایی میکند، نمیفهمی که زمان گذشته. روی زمین، ضربی ابوعطا مثل بازی باد و برگهای درخت است، هر کدام به یک حرکت مشغولند اما همه روی آن شاخه‌های چترمانند با درخت عاشقی میکنند. 

۳

بله، من عاشقم. وگرنه اینجا روی پله نمی‌نشستم که ماتم ببرد. نوشته را کجا به توصیف نوا؟


* گوشه‌هایی در دستگاه چهارگاه

** نام یکی از آوازهای دستگاه شور 

۲۹ فروردين ۹۸ ، ۱۰:۵۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار