نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «موهبت کامل نبودن» ثبت شده است

بی‌تکلف

قرار بود چه بنویسم؟ 

جایی هستم که کمتر در خودم کشف کرده‌ام.

حالا که وقتم با خودم کمتر شده و با جهان بیرون بیشتر، برایم سخت است که به درونم نگاه کنم. خیلی کارها را ترک کرده‌ام، مثل همین نوشتن، کتاب خواندن، موسیقی شنیدن و نواختن.

فهمیدم که ترجیحم این است یک مسئله برای نگران شدن پیدا کنم. مثل امروز که مهرداد می‌گوید ایران و آمریکا دارند به توافق می‌رسند و من کوچکترین عکس‌العملی نشان نمی‌دهم، زیرا به‌درستی این خبر به هیچ کجایم نیست، اما اگر عکس همین مورد را می‌شنیدم قطعا نگران می‌شدم، با آنکه باز هم کاری از دستم برنمی‌آمد. 

پیرو تحلیل بالا، به‌راحتی در موقعیت‌های مختلف ذهنم هدفش را می‌گذارد «حالا نگران چه بشوم؟» و گاهی بازی نگرانیش آنقدر طولانی می‌شود که کل روز به هیچ چیز دیگری نمی‌شود فکر کرد. درست مثل اینکه آنقدر چشم‌هایت به تلویزیون دوخته شده‌باشند که دیگر نشود برای یک خط کتاب باز نگاهشان داشت. بعد من از نگرانی نگران بودنم نگران می‌شوم و این سیگنال آنقدر لایه‌لایه بالا می‌آید و زندگی را پر می‌کند که آخرش نتیجه‌گیری می‌کنم: «مهرداد، من دیوانه شده‌ام؟ من خیلی داغونم؟». 

جایی هستم که کمتر کشف کرده‌ام. سختی‌ها و شیرینی‌های خودش را دارد . از سمتی رشد کردن خودت را می‌بینی و از سمت دیگر مبتدی بودنت توی ذوق می‌زند. نه فقط از جنبه‌ی وسواس کامل بودن، بلکه برای دیگران هم ملموس است، ترسیدنت، کمبود اعتماد به نفست، اضطرابت، محافظه‌کاری‌هایت، اینها دیده میشوند. من نمی‌خواهم دوباره ذهن گرانقدر را متوجه دیده شدن اینها کنم. عزیز جان، دیده شدی! اتفاق افتاد و تمام شد. وارد فریم بعد شدیم.

خیلی چیزها را ترک کرده‌ام، چیزهای خوبی را. حس مومنی را دارم که دیگر نماز نمی‌خواند. کسی که ناخواسته دارد به آیین دیگری نزدیک می‌شود. البته خدای این گوشه‌ی کشف نشده‌ام را هم پیدا می‌کنم. 

شرم! این مدت تو را در خودم و خانواده‌ام دیدم، ما همه با تو مسموم شده‌ایم. سمیه یک حرفی در جلسه‌ی کتاب‌خوانی زد که در ذهنم مانده است، گفت این شرم (از چیزهایی که بخاطر دیگران انجام نمی‌دهیم، مثل خجالت کشیدن از اینکه دوچرخه‌سواری بلد نیستیم یا شاید زمین بخوریم) باعث میشود که فرد رشد نکند، هیچوقت کارهایی را تجربه نکند. این خود منم.

این مدت همین‌طور بیشتر و پررنگ‌تر اتفاق افتاد که خاطرات روشنم را به‌یاد آورم، خاطراتی که پیش‌تر فقط رنج‌های خاله‌پری را به‌دوش می‌کشیدند، حالا طعم دندان‌موشی‌های آبی روشن روز دستمال سفید و سفره‌هایی که روی زمین برای مهمانی می‌انداختیم، پنج‌شنبه‌شب‌هایی که من از وسط سر و صدا سخنرانی قمشه‌ای را میخواستم نگاه کنم، و سوال‌های موازنه شیمی که با هم حل می‌کردیم را گرفته‌است.

من با هیاهوی بیرون دارم موفق میشوم خیلی چیزها را از خاطر ببرم، آن‌هم غیرارادی، و این برایم یک تولد است. اما هیچوقت و هیچوقت از گذر زمان نمی‌توانم بگذرم، حیرانم. هنوز هم فقط هستم، بدون مسیر یا برنامه‌ای.

امشب خواستم کمی موسیقی گوش بدهم. رسمم شده که حافظه‌ام درخواستی کند و من برایش پخش کنم و با دقت گوش و گاهی نگاه کنم. باز مدتی است سیمابینا می‌گذارم. دوتار کرمانجی و ترانه‌های خراسانیش، گاهی درس سحر ناظری و این اواخر ژاله خون شد. امشب با تیتراژ سریال شهریار و حیدر بابا شروع کردم، ترکی نمی‌فهمم فقط لحنش را دوست دارم. عاشق ترکیب عکس و شعر و خوش‌‌نویسیش بوده‌ام همیشه. بعد رفتم سراغ سیمابینا، آهنگ‌های دیگرش هم جسته‌گریخته مرور کردم، گاهی‌ چندبار آنها که دوست داشتم را گوش دادم، بیشتر دوتار. رسیدم به آی بانو. خودش دایره می‌زد و یک هنرمند دیگر هم دف. یاد مامان سرور افتادم. خیلی‌وقت‌ها با اینجور ترانه‌ها همان نشسته می‌رقصید و دایره می‌زد. باباحاجی کلی نوار سیمابینا داشت. چندتایی هم من برایش ضبط کرده بودم. من یک ذائقه‌ی موسیقی‌ام کشیده به باباحاجی. بابا هم همین‌طور است، موسیقی‌های محلی را دوست داریم. دل‌تنگ که میشوم سیمابینا گوش می‌دهم. حالا نه باباحاجی‌ای هست و نه مامان سروری که دایره بزند. خوب به متنش گوش‌ دادم، او هم از یارش دور بود. این شد که یک آهنگ شاد اشک مرا در آورد. 

یک چیز دیگر که مدتی است هوس کرده‌ام چاشت کشک است! حداقل چهار سالی باید باشد که این غذای محلی خانوادگی را نخورده‌ام. احساس می‌کنم این پست فقط بخاطر همین یادآوری به چشمم خورده. 

۱۲ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۱:۲۰ ۲ نظر
دامنِ گلدار

از پرده بیرون آمدن

یازده ماه تمام کاری را کردم (پنهان‌کاری) که حالا فکر می‌کنم اشتباه بوده‌است. یازده ماه تمام روزشماری کردم تا بالاخره زمانش برسد تا خبر سر کار رفتنم را با خوشحالی بهشان بدهم. روزهای آزگار را با خواب و خماری و ناامیدی گذراندم و آن میانه‌ها بهانه‌ای به‌دست می‌آوردم تا خودم را دوباره بکشانم، خاموش و روشن، خاموش و روشن. تمام این مدت حرف‌های کلیشه‌ای که خوب می‌دانستم را تحویل خودم دادم،‌ گاهی ناسزا گفتم و گاهی قبول کردم. معلوم بود که یک‌بار موفقیت هم کافی بود تا از این حال خارج شوم. اما از کجا معلوم بود که پایانی باشد بر این احوالات؟ از کجا معلوم بود که تا کی باید خودم را بکشانم؟‌ از کجا معلوم که اگر تا اکتبر کار پیدا نکنم و بیمه هم تمام شود حالم از این بدتر نشود؟ از کجا معلوم که در این حالِ بدتر از فرصت‌ها استفاده‌ی بهتری کنم تا الان؟ از کجا معلوم که تا به آخر دنبال تکنولوژی‌ها ندوم؟ یک دوندگی بی‌انتها،‌ بی‌درخشش، (بله درخشش، منِ گدای درخشش!‌) و در یک کلام از کجا معلوم که با این همه احساسات منفی خودم را در کابوسی تاریک و خیالی واقعا خفه نکنم؟‌ از کجا معلوم که بازگردم؟‌ خودم را دوباره ببینم،‌ صبح با نیرو از جا بلند شوم، و تنها واقعیتی که تجربه می‌کنم همانی باشد که اطرافم رخ می‌دهد؟

معلوم نبود. تنها یک راه وجود داشت و آن توقف نکردن و امیدوار ماندن بود. باز خدا را شکر که کتاب برنی براون را می‌خواندیم. باوجود آن‌همه ویژگی که باید از دستشان رها شد تا بتوان «زندگی از دل و جان» را تجربه کرد، و با وجودیکه من تقریبا شدیدِ شدید تمام این بندها را دارم، باز خدا را شکر که اگر نصف‌و‌نیمه عمل می‌کنم حداقل در فهمیدنش مشکلی نیست. بارها و بارها به مفهوم امید و شناختی بودنش برخوردم. توانستم بهتر ببینم و قدم‌های لازم را معقول‌تر انتخاب کنم. دیگر بیهوده امید نمی‌بستم که خدا کند این بشود، یا فلان شرکت جواب بدهد یا چه. می‌توانستم تحقیق کنم و بفهمم کجاها شانس دارم و کجاها نه و چکار بهتر است کنم تا نتیجه‌ی بهتری بگیرم. در ماه‌های نه و ده و یازده تبدیل شده بودم به بازیگری که نقش و دیالوگ و حالت صورتش را هم حفظ است و فقط روی صحنه می‌رفتم. می‌رفتم و نمی‌شد و عادت داشتم به نشدن. تنها مشکلم همین «از کجا معلوم» بود و باز مثل همان حرف‌های توی کتاب برنی براون،‌ هیچ راهی نبود جز اینکه با این نامعلومی و قطعیت نداشتن احساس راحتی کنم. در این ماه‌ها این حس را بیشتر فهمیدم اما نه همیشه. بکار بردنش مورد به مورد متفاوت است. 

حالا در گذر از سد بیکاری (که هنوز باورم نشده) باز هم نگران آینده هستم. مثل کامپیوتر ویندوزْ قراضه‌ای هستم که با یک حرکتِ نابه‌جا، پشت سر هم و یکی از پی دیگری، پنجره‌های مسخره‌ای روی هم باز کرده و دیگر حافظه‌اش نمی‌کشد. یکی را می‌بندم، هزارتای دیگر دهن‌کجی می‌کنند. این‌همه بلاهایی که بر روح و روانم آوردم در این مدت قرار نیست دوباره و به‌سرعت شفا پیدا کند. نیم‌جانی هستم؛ اسیرِ به زندانِ نمناکْ خو‌گرفته‌ای که پریدن از یادش رفته‌،‌ اعتمادبه‌نفسش را از دست داده و شاید امروز که هدف یک‌ساله‌ای جلوی چشمانش نیش زده و سر از خاک برکرده بیشتر دوست دارد پا به فرار بگذارد تا از خوشحالی بالا و پایین بپرد. من که این را می‌دانستم برنی! این را همه به من گفته‌اند،‌ می‌ترسم که تن به آب بزنم. سینه‌خیز هنر کرده‌ام و رسیده‌ام به لب رود. من این را هم می‌دانم برنی،‌ که این داستان را باید هربار از نو تعریف کنم. من هربار باید به این چندراهی برسم و این‌بار واضح خودم را می‌بینم که دارم چه می‌کنم. خودم را می‌بینم که شاید قبلا از اینکه دیگران مرا به لب آب رسانده‌اند شاکی بودم و ضعف داشتم و این‌بار که برایم رسیدن با پا و میل خودم لذت‌بخش است..دارم می‌بینم که از پریدن می‌ترسم. یعنی همیشه می‌ترسیده‌ام. 

برمی‌گردم به پنهان‌کاری. این درد مشترک خانوادگی ماست. اینکه به فلانی نگوییم در راهیم تا دل‌واپس نشود. اینکه نگوییم مریضیم تا نگران نشود. و اینکه نگوییم بیکاریم تا پدر و مادری که در ایام کرونا تنهایند و دل‌خوشی‌شان از دنیا همین است که جای بچه‌هایشان در مملکت خارج راحت است، البته اگر غصه‌ی برف پارو کردن و سرمای هوا و کار زیاد و بردن سطل آشغال‌ها، و چه می‌خوریم یا نمی‌خوریم بگذارد، نگران‌تر از این نشوند. در طول این ماه‌ها اینکه یک روز بالاخره بگویم،‌ این رنج و درد کار از دست دادن را با شیرینی پایانی خوش بازگو کنم و نشان بدهم که می‌توانم، اگر سعید یا مهرداد یا هرکس دیگر سفارش نکرده باشند هم باز می‌توانم جایی کار پیدا کنم و خودم را اثبات کنم، برایم یک آرزو شده بود. حالا آن روز آمده و من هنوز نمی‌توانم حرفی بزنم. هنوز فکر می‌کنم بازگو کردن و مرورش نگرانشان می‌کند، یا شاید خودم را از هم می‌پاشاند. برای خودم عجیب است که به‌جای خوشحالی کردن نگرانم. نگرانِ چطور گفتن، کِی گفتن، اصلا گفتن یا نگفتن؟ آنها که نمی‌دانند دیگر چرا پیچیده‌اش کنم؟ 

اما آخر می‌دانی؟‌ من لازم دارم که بگویم، افشا کنم. پنهان نباشم. نمی‌دانم چرا و نمی‌دانم چه‌چیز کم است اما از نگفتنش خسته‌ام. لازم دارم که بیرون بریزم، یک‌پارچه کنم این‌ور و آن‌ور دلم را. من لازم دارم که با آنها حرف بزنم،‌حرف صادقانه. می‌دانم که اگر بگویم احتمالا جرأتشان را زیاد می‌کنم که آنها هم حرف دلشان را بگویند. اما مطمئن نیستم که همین چیزها آن هم در این زمان واقعا در توان انتخابشان باشد.

یک‌چیز قطعی است؛ تا وقتی‌که نقطه‌ی گذار را طی نکنم، در همین برزخ بی‌جانی و ترس و نگرانی شناورم. بیا بگوییم که تازه کمی نور از روزنه‌ی پیله آمده تو و ما سرخورده از زندگیِ کرم‌ِابریشمی و هنوز شوق پرواز پروانه را نچشیده با این فکرها درگیر. پیام این فصل از زندگی روشن است. تو دیگر نمی‌خواهی انسانی برده‌ و فرمان‌بردار ترس باشی. دیگر این آلودگی را تاب نمی‌آوری. نترسیدن یعنی باز گذاشتن راه برای تمام نیروهای مهاجم، بی‌تفاوتی نسبت به وقوع یا عدم وقوعشان. یعنی شکنندگی، حضور صادقانه، آسیب‌پذیری و به سرانجام کار نیندیشیدن.  

۰۷ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۱۶ ۲ نظر
دامنِ گلدار

My dear workbook

دارم دوباره کتاب «موهبت کامل نبودن» از برنی براون را میخوانم. بار قبل پریسا همراهم بود (و چقدر سپاسگزارش هستم)، دوره‌ی دکترا بود، و من با ولع زیاد جملاتش را قورت می‌دادم. برایم تازگی داشت همه‌چیز ولی مطمئنم حواسم  به تمرین‌کردن و آگاهانه زندگی‌کردنِ روزانه جمع نشد. از آن زمان حداقل شش‌سالی باید گذشته باشد. این بار کتاب را با دغدغه‌های جدید و همراه گروه کتابخوانی‌مان می‌خوانم. حرف جدید کمتر است و فکر و صرف انرژی و ترس بیشتر.

آنجا که می‌گوید باید مالک داستان شرم خودمان باشیم، که اگر از آن با آدم قابل‌اعتمادی که شایستگی شنیدن داستانمان را کسب کرده صحبت نکنیم، شرم بزرگ و بزرگتر میشود و دیگر کنترلش سخت، من یاد بهترین دوستان بی‌زبانم افتادم. یاد نوجوانی تا بیست سالگی‌ها، آنوقت که با دفترهایم حرف میزدم، بخش رفلکشن ورک‌بوک زبان را با my dear workbook آغاز می‌کردم و از خودم برای این رفیق ساده و صبور می‌نوشتم. به جرئت میشود گفت هر کاغذی میتوانست دوست و مونس من بشود، دفترهایی انباشته از حرف‌ها، و آلوده به ترسی که مبادا انسان دیگری پیدایشان کند. 

بعد یاد تو افتادم، وبلاگ‌جان، که نه تاریخ تولدت اهمیتی داشته، نه ظاهرت. نه شکی در وجودت بوده و نه حرفی از «چگونه ‌باید بودنت» خواهد شد. تو که معلوم نبود با این مخاطب‌گریزی من چرا اصلا نوشته می‌شوی؟ حالا که دوباره یاد حرف‌زدنم با کاغذها و کتاب‌ها افتاده‌ام، باید به تو بگویم که حالا این دوست امین و هم‌دل و قوی تو هستی. من داستان‌های ناب خودم را برای تو گفته‌ام، نه حتی خودم، نه هیچ‌کس دیگر.

و گاه دوستی از میان انسانها پیدا شده تا من این لحظه‌های شرم و شکست را با او در میان بگذارم. آن‌وقت‌ها دیگر حرف ما به پایان رسیده تا تجربه‌ای جدیدتر، بدیع‌تر، و ترسناک‌تر. آنوقت برایت نوشته‌ام و گوش داده‌ای و گذاشته‌ای تا بفهمم این چیست در درونم. چه خوبی، چه خوب.

اضطراب هواپیماها، خستگی پرستارها، جنگ‌ها، داغ‌‌های نِشسته بر جان مردم، و ابرهای خاکستری دروغ‌ که دنیا را گرفته‌اند اما، می‌مانند برای خودم. کجاست آفتاب؟

۱۸ دی ۹۹ ، ۱۱:۰۲ ۲ نظر
دامنِ گلدار