نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

پیدایش می‌کنم

یک کلیپ چند دقیقه‌ای روی اینستاگرام. برای من در حد جادوگری. لباس‌های زرق و برقی و کفش پاشنه‌بلند روی تخت. دوتا دست زیبا و یک کپه موس کف یکی‌شان. بعد سشوار روشن و صاف و لخت شدن یک عالم موی آبشار طلایی خیس و بهم چسبیده. بعد چند قلم کرم و کرم پودر. سفید و شفاف و بی‌نقص‌تر شدن از قرص ماه. حرکت شیطنت‌آمیز دست روی صورت و دور چشم‌ها. از نوشتنش هم خسته‌ می‌شوم. باد زدن و طراوت‌بخشی تا حدی نمایشی صورت با دست‌ها و ناخن‌های لاک‌زده. در عین حال نشان از کارگردانی موفق کلیپ. غافل‌گیری و نقطه‌ی اوج آمدن یک چهره‌ی مردانه با همان کیفیت سفید و شفاف و بی‌نقص قرص ماه توی کادر. آیا با لب‌هایی تا حدی رژآلود؟ پایان کلیپ با لبخندی هماهنگ و جمله‌ی «بریم آماده بشیم برای اولین سالگرد ازدواج». الان متوجه شدم مثل همیشه این را هم «بی‌صدا» تماشا کردم. فکر می‌کنید موسیقی زمینه و لحن این جمله چطور باشد؟

من اگرچه هیچوقت اهمیت لازم را به آراستگی ظاهری نمی‌دهم و آدم‌هایی متفاوت از خودم را راحت قضاوت می‌کنم، ولی باز هم می‌دانم که چیزهایی ذوق و استعداد خودشان را می‌طلبد. پس با علم به‌‌اینکه آشنای عزیزم در این کلیپ استعدادی دارد ویژه و من هم استعدادهای ویژه‌ی دیگر، مشکل حسادتم را حل می‌کنم.

چیزی که سخت حل شود این است که آشنای عزیز یک کوچه بالاتر از والدین‌تان (بخوانید عزیزانم) صاحب خانه باشد و شما کیلومترها دورتر. غصه بخورید که چرا در حلقه‌ی معاشرتشان نیستید و چرا واکسن استرازنکا را به‌جای شما آشنا باید برایشان جور کند. با قدرشناسی مظلومانه‌ای پیامی برای تشکر در همان اینستاگرام به آشنا می‌دهید و حس می‌کنید بدهکار هستید. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آنقدر که حتی وقتی می‌فهمید آشنا هم برنامه‌ی مهاجرت به همینجا را دارد، باز هم چاله‌ی کمبودتان پر نمی‌شود. یادتان می‌آید پارسال جشن عروسی آشنا وسط روزهای کرونا و دعوت و اصرارش بر آمدن خانواده‌تان چه کابوسی برایتان شده بود. به‌خود می‌گویید لابد این من هستم که از کاه کوه می‌سازم، زندگی یعنی این. شما خیال ببافید، دل‌تنگی کنید، و تازه بفهمید که یک مسیر زندگی ممکن بود از جایی یک کوچه بالاتر از خانه‌ی پدری بگذرد. ممکن بود بعدازظهر سر بزنید به هم و ممکن بود به‌جای «سلام من جلسه‌ام، فردا ایشالا حتما صحبت می‌کنیم» و «قربونت به کارت برس مرسی خبر دادی همین تکست هم کافیه» صحبت‌های متنوع‌تری برای هم داشته باشید.

ممکن است هنوز مسیرهایی باقی باشد و ممکن نیست با حسرت و حسادت آنها را کشف کرد. معامله تمام و قراردادی بسته شده.

«بِن»، رییس گروهمان از من می‌خواهد مثل یک کارشناس نظر بدهم. می‌گوید: «هیچ‌کس در توانایی تو شک ندارد. با اطلاعات اضافه که بخواهی ثابت کنی روشت درست است دیگران را گمراه نکن.» پس باید به هویت این راه و موقعیت شک نکنم. آنوقت است که گمشده‌ام بازمی‌گردد، یا حتی درک می‌کنم که در این مدت هم هیچوقت چیزی گم نشده بود.

۱۵ بهمن ۰۰ ، ۱۰:۲۶ ۰ نظر
دامنِ گلدار

برنامه‌ای برای معمولی‌ترین روزها

معلوم است که این روزها معمولی نیستند. اصلا معلوم نیست «معمولی» نسبت به چه چیزی یا چه وقتی؟ شاید روزهای خیلی بدی هم باشند از قضا. ولی من حداقل آگاهانه نمی‌خواهم زیر بار تهمت ناشکری بروم. مطمئن هستم و می‌بینم چیزهایی در این روزها هست که نسبت به خیلی روزهای قبل‌تر بهترشان می‌کند. برای همین باید گفت این روزها حداکثر و حداقل بهتر است معمولی باشند.

من آن‌قدرها هم حالم بد نیست، یعنی‌که امیدوارم این‌طور باشد. بد هم باشد نتیجه‌ی کارهایی است که می‌توانم انجام بدهم ولی نمی‌دهم. مدیر شلخته‌ای در درونم صاحب قدرت شده و هیچ‌چیزی سرجایش نیست. بگذار فکر کنم. درست است. اصلا برای همین اینجا هستیم مونا. آمده‌ایم یک برنامه‌ای بریزیم برای اجباری انجام‌دادن همین کارها. مرتب و منظم کردن محیط اطراف و موضوعاتی که بلاتکلیفند.

نمی‌دانم چرا باید این‌قدر زیادی حساس و پای‌بند به اصول و اخم و تخم‌آلود باشد یک نفر. اصلا به خودم مربوط است،‌ دوست داری میکروفنت را قطع کنم؟! خب یعنی چه انتطاری از زندگی داشتی،‌ اصلا چرا انتظار داشتی؟ درست است که اول‌ها به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردم ولی می‌بینی که حالا همه‌چیز تغییر کرده. می‌بینی که سوار پله‌برقی شده‌ام. می‌بینی خلاف میلم بالا می‌رود و شاید پایین می‌آید و نمی‌دانم،‌ انگار این پله‌ها آن‌قدر عریض باشند که بشود هر کاری بخواهی رویش انجام دهی ولی باید این را هم بدانی که من هنوز به طی عرض پله وقتی که موتور بالا یا پایین می‌رود عادت نکرده‌ام. چه بسا این فقط یک فرضیه باشد. باشد!‌ اما آخر حرف من این است که چرا رها نمی‌کنی؟ شاید می‌کنم و باز برمی‌گردد؟

همیشه این‌طور نیست که آدم از نقطه‌ی الف،‌ گیرم که ته چاه، با یک وسیله‌ای قرار باشد برسد به بیرون چاه یا همان نقطه‌ی ب. بعضی وقتی‌ها در نقطه‌ی ج چشم باز می‌کنی که نه شباهتی به الف دارد و نه ب و تازه باید جستجو کنی که شرق و غرب ج به کجا می‌رسد.  زندگی با ایده‌آل‌ها باید خیلی خوب باشد.  زندگی بدون ایده‌آل‌ها بستگی دارد تجربه‌ی ایده‌آل را داشته باشی یا نه، ولی با علامت سؤال‌های زیادی همراه می‌شود. 

اما من دیگر زیر بار این حرف که کلید در درون من است نمی‌روم. این بار نه. حداقل در این روزهای معمولی می‌خواهم برای یک‌بار هم که هست کلید را بیرون خودم جستجو کنم. من لایق اعتماد خودم هستم.

من باز هم نفهمیدم چه می‌خواهی.

آمده‌ایم یک برنامه بریزیم برای این روزهای معمولی. بی خون و خونریزی. بدون اینکه موشکافی کنیم، دوره کنیم،‌ تو نخ چیزها برویم. بدون اینکه فکر کنیم،‌ حتی دل بگذاریم،‌ حتی عاشقی کنیم. آمده‌ایم که فقط از معمولی بودن این روزها کمی کم کنیم.

۱۲ بهمن ۰۰ ، ۰۸:۵۶ ۰ نظر
دامنِ گلدار

یک تلخیِ خستگی‌آور

ده دی چند خط نوشته‌ام: 

پست قبل قرار بود به یک نکته‌ی مهم برسم، یک‌ کلید اساسی که تقریبا هربار به خودم و زندگی‌ فکر کردم، یک چراغ کوچک بالای سرم روشن کرد. تفاوت غرق‌شدگی در چَتِر با فاصله گرفتن از آن (که در این فصل کتاب با استفاده از کاربرد نام‌مان و یا ضمیر تو به جای ضمیر من حاصل شده بود) اینجاست:

ما در حالت اول با تهدید مواجهیم. 

در حالت دوم امر تهدیدآمیز به چالش حل‌پذیر و چاره‌بردار (اگر این‌ کلمه را در فارسی داشته باشیم) تبدیل می‌شود.

دلیل این تغییر وضعیت همان بدست آوردن دید منطقی و‌ نگاه عقلانی‌ به صورت مسئله است. حالا می‌روم سر اصل مطلب. من یک فراری تحت تعقیب و تهدیدم. بخصوص در مورد آینده. روزها حتی از فکر‌کردن‌ به کارهایی که باید انجام دهم طفره‌ می‌روم. چیزی نمی‌تواند خوشحالم کند. اصولاً الان اینها را می‌نویسم که جرأت پیدا کنم و فرار نکنم.

اینجا که رسیده‌ام دیگر نتوانسته‌ام ادامه‌دهم. هنوز هم هیچ‌چیز خوشحالم نمی‌کند. در این فاصله یک مسابقه برنده شدم. یک پروژه را تحویل دادم، بخاطرش تشویق شدم. از چند نفر آدم مهم سر کار فیدبک مثبت گرفتم، اما بیشتر از خوشحالی فقط به شک و توهمم اضافه شد. یک احساس مزخرف، یک کابوس عوضی؛ اینکه دلیل خوش‌رفتاری‌ها این است که چیزی سرجایش نیست. اینکه این عادی نیست: «شاید این همان آبی است که به گوسفند قربانی پیش از ذبح می‌دهند؟! شاید می‌خواهند بگویند خداحافظ نیروی کار خرکار کُند، و سرشار از استرس و مشکلات شخصی و کمالگرایی غیرضروری!»

موقعیت خنده‌داری برای خودم، خود سابق و سالم‌ترم، خلق کرده‌ام. از آن خنده‌های تلخ و سیاه. می‌پرسم از خودم: «بنویسم که تلخیش دامن دیگران را هم بگیرد؟ که چه؟» باور کنید راهی نیست. ننوشتن و بیرون نریختنش جانی است مضاعف در پیکر تمام این وهم و خیال‌های تیره و  تاریک. همین غرهای بی‌اهمیت معیار واقعیتی است که من از کف داده‌ام. 

سرم به تصرف ابرها و صاعقه‌ها درآمده. زمستان در قلبم خانه کرده و یک زامبی حسابی شده‌ام. فقط یک روتین مشخص می‌خواهم برای گذراندن امور. درست است، حتی ظرف‌ها را هم خیال ندارم بشویم. دنبال هیچ ریشه و منطق و استدلالی هم نیستم دیگر. روانشناسی که خبر می‌دهد (آن‌هم صادقانه) که من افسرده‌ام، شاید فهمید که مایه‌ی تعجبم نشده، شاید هم نه. حتی صحبت کردن خوشحالم نمی‌کند. نمی‌دانم کل این دنیا کِی و چطور خاموش شد. فقط می‌دانم هنوز خواندن تجربه‌های مشترک آرامم می‌کند، همین.

۰۷ بهمن ۰۰ ، ۱۰:۳۸ ۰ نظر
دامنِ گلدار

اعترافات یک ذهن پُرصدا

معمولا آدم غیرانعطاف‌پذیری هستم. نسبت به بعضی موضوع‌ها نرم‌تر و فکری بازتر دارم. نسبت به بعضی دیگر سرسخت‌تر و غیرقابل‌نقوذترم. در نتیجه از دید خودم همیشه هم غیرمنعطف نیستم چون آن مثال‌های دسته‌ی اول در ذهنم می‌آیند.

نوشتن از درونیات و چیزهایی که مدت طولانی در ذهنم معلق می‌مانند، یکی از نمونه‌هایی است که ثابت می‌پندارمشان. چیزهایی که به آنها هویت می‌بخشم. مداوم معنا استخراج می‌کنم،‌ و این‌طور زندگی می‌گذرانم. تا می‌رسم به یک‌جا که آنجا خسته می‌شوم و دلم می‌خواهد جور دیگری بودم. تقریبا همیشه نقطه‌ی عبور من از چنین «جا»هایی نوشتن است که در انتهای آن با پذیرش و فکر بیشتر موفق می‌شوم به موقعیت لحظه‌ی حال نگاه جدیدتری داشته باشم و دوباره راه بیافتم. خیلی خوب، خیلی زیبا.

 

۱
از آنجا که کتاب زیاد نمی‌خوانم، یا بهتر است بگویم حرف‌های کتاب‌ها را زیاد به کله‌ام راه نمی‌دهم چون معمولا مشابهشان را شنیده‌ام، می‌شود حدس زد یکی دیگر از چیزهایی که در برابرش انعطاف‌پذیری ندارم ترندهای روز و یافته‌های جدید است. کلا منبع یادگیری و رشد خودم را سنت و حکمت قدیم می‌دانم. از نظر من هیچ‌چیزی نیست که کشف نشده باشد و همین حالا با مشاهده و نگاه در طبیعت نشود درک و دریافتش کرد. حالا خواندن نظریات و اعتقادات خودم ضمن نوشتنشان برایم خنده‌دار است. اشکالی ندارد، می‌خواهم با این نسخه‌ی ساده‌لوح خودم بیشتر آشنا شوم.

دقت کنید که من بی‌جهت نمی‌گویم اشکالی ندارد. اگر آدمی باشد که شیفته‌ی دانش نو و تکنولوژی جدید است و خلاف این عمل کند، خلاف مسیر طبیعی رشته‌های ذهنی‌اش، می‌شود نگرانش شد و به او ایراد گرفت. ولی نه،‌ من در این زندگی تا بحال هیچ وفت دوست چیزهای جدید و متن روز نشدم، حالا بخاطر چیزی که از اول غیب بوده چرا خودم را اذیت کنم؟‌!
البته که تغییر در راه است..!‌ با گروه کتابخوانی روانشناسی کتاب «نشخوار ذهنی» یا «Chatter» از ایتان کراس را می‌خوانم. این جور کتاب‌ها زمانی اشباعم کرده بودند و برای همین هیچ‌چیز جدیدی درشان پیدا نمی‌کردم. موضوع این کتاب هم (که ممکن است نشخوار ترجمه‌ی خیلی خیلی دقیقی برای چتر نباشد) بسیار آشنا بود. چتر در واقع صدای ذهن ماست که بخصوص وقتی درگیر احساسات منفی می‌شویم برای خودش می‌تازد. در ذهنمان شروع می‌کنیم به محاکمه و مکالمه با خودمان و دیگران. اغلب موارد این صدا آنقدر بلند می‌شود که مانع جریان عادی زندگی است. انگار یک دنیای دیگر در درون و مستقل از ظاهر بیرونی به زندگی خودش ادامه دهد. در نتیجه مضطرب و عصبی می‌شویم و خودمان را زیر سوال می‌بریم و گاه به‌نظر می‌رسد که همه چیز از کنترل خارج شده.
من و خیلی از ما در چنین مواردی می‌نویسیم. نوشتن کمک بزرگی است که از صدای این موجود حراف را پایین بیاوریم و به حالت روحی و ذهنی بهتری برسیم. تا به اینجا که ما پنج فصل از کتاب را خوانده‌ایم،‌ نویسنده به اینکه چتر چطور کیفیت زندگی را تحت تاثیر قرار می‌دهد پرداخته و در فصل‌های ۳ تا ۵ هم راهکارهایی برای کنترل آن پیشنهاد می‌کند. از آنجا که دارم حاشیه می‌روم و زودتر می‌خواهم به اصل مطلب برسم بیایید این نتیجه‌گیری‌های من را ببینیم:

 

اغلب وقتی با حال بد در وبلاگ شروع به نوشتن می‌کنیم با خودمان صحبت می‌کنیم.

خیلی از صحبت‌هایی که با خودمان می‌کنیم صحبت‌هایی است که به صورت کنترل نشده در ذهن شناور است و ظاهرا این همان مکالمه‌های چتر است. ما در این مکالمه‌ها غرق می‌شویم و نوشتن‌شان اولین قدم است برای دیدن خودمان از خارج و در نتیجه رهایی از غرق‌شدگی. به همین دلیل است که معمولا چنین نوشته‌هایی خیلی برای نویسنده مفیدند و کمک می‌کنند که در پایان کمی شفافیت و روشنایی به صورت مسئله اضافه، یا راه‌حل یا نیرویی تازه برای ادامه‌ی راه پیدا شود.

خیلی دیگر از وقت‌ها، ما در جایگاه نویسنده شروع می‌کنیم خودمان را خطاب کردن،‌ با خودمان به عنوان یک مخاطب صحبت می‌کنیم. گاهی حتی مکالمه تشکیل می‌دهیم. در کتاب بحث شده که اینها ظرفیت‌های زبانی ما هستند که کمک می‌کند باز از خودمان فاصله بگیریم. نتیجه‌ی اینکه خودمان را به جای «من»، «تو» خطاب کنیم این است که اولا فشار روانی کمتری حس می‌کنیم و بعد موفق می‌شویم عقلانی‌تر با مشکلات برخورد کنیم.

روش‌های کاربردی دیگری هم از فاصله‌گیری و غرق‌نشدن با چتر در کتاب هست. فکر می‌کنم یک نمونه دیگر عادی‌سازی است. وقتی بدانیم که یک مشکل تنها مختص ما نیست و برای هر انسان دیگری ممکن است اتفاق بیفتد و دردسرساز شود. این هم کمک می‌کند که ما از خودمان بیرون بیاییم و شرایط را مثل ناظر خارجی و از بعد عقلانی ببینیم. در ضمن یک مثال از استفاده‌ی زبان با این کاربرد وقتی است که با راوی جمعی حرف می‌زنیم. مثل وقتی که می‌نویسم:‌ «رشته‌ی تنهایی که کمر به کشتن آدم ببندد باید پی شنونده بود. چون تصور نمی‌کنی که اینها که هستند همدم تنهاییت باشند به آنها که نیستند و یا می‌توانستند باشند یا ممکن است پیدا شوند می‌اندیشی.»

قسمت غافلگیرکننده‌ی مطالب این بخش کتاب آنجاست که می‌گوید برخلاف صدا کردن اسم خودمان یا نوشتن،‌ دیگران کمک چندانی نمی‌توانند برای خاموش کردن صدای چتر در ذهن ما کنند. آنها ممکن است که حمایت روحی از ما داشته باشند و این موقتا احساس خوب و دلگرم‌کننده‌ای برای ما ایجاد کند. اما چنین کمک‌هایی لزوما منجر به کنترل صدای درونی ذهن نخواهد شد. مثالی که در کتاب ذکر شده عکس‌العمل و آزمایشی است که روی دو گروه دانشجو پس از وقوع یک حادثه‌ی تیراندازی و کشتار در محیط دانشگاه انجام گرفته است. دانشجویان برای هم‌دردی شروع به صحبت در فضای اینترنت و گروه‌های حمایتی کرده‌اند و در واقع از تجربه و احساساتشان پس از حادثه با هم گفتگو کرده‌اند. روشن است این منجر به هم‌دردی و درک بهتر آنها و شاید حس هم‌بستگی و شریک بودن در تجربه و به ویژه تنها نبودن در این شرایط سخت می‌شود. اما نتیجه چند ماه بعد نشان داد که علیرغم این حمایت و گفتگو،‌ شرایط روحی و چالش‌های این دانسجویان با افسردگی پس از حادثه نشانی از بهبود نداشت.

به عنوان آدمی که بیشتر خودم را کامنت‌گذار فرض می‌کنم و خواننده،‌ از این موضوع آگاهم که میل بیشتری دارم به خواندن متن‌هایی که تجربه‌ی نزدیک‌تری با شرایط روحی خودم دارند. به نظرم رسید گاهی همه‌ی ما در یک چتر جمعی با هم غرق می‌شویم!‌ در واقع به‌جای کمک واقعی تنها به دلسوری و حمایت‌های موقتی عاطفی بسنده می‌کنیم یا شاید هم شرایط خودمان اجازه‌ی کمک بیشتری نمی‌دهد، البته نه همیشه.

 

مضمون این بخش از کتاب در انتها به این نکته می‌رسد که ما وقتی از دریای پرتلاطم و پرصدای ذهنی خارج میشویم یا به اصطلاح موفق می‌شویم از خودمان در آن حالت فاصله بگیریم،‌ می‌توانیم شرایط را تحلیل کنیم و ببینیم چه کمک‌هایی از سمت چه افرادی برای ما مفید بوده است. کدام‌ها به جز هم‌دردی و دلسوزی عاطفی و احتمالا غرق شدن در چتر جمعی، کمک کرده ما به وضعیت عقلانی‌تری برسیم. به گفته‌ی کتاب،‌ هرچه در کمک گرفتن از افراد بهتر و بیشتر و متنوع‌تری بهره بجوییم بهتر قادر به کنترل صدای مزاحم ذهنی و احساسات منفی خود خواهیم بود. تقریبا سوالی که برای همه‌ی ما ضمن خواندن این گفته‌ها پیش آمده بود این است که کمک گرفتن از دیگران شرط و قید دارد و همیشه مفید نیست. چیزی که من متوجه شدم و باز در کتاب هم به آن اشاره شده این است که آدم زمان می‌خواهد برای همان سر و صدای مزاحم و دوست‌نداشتنی هم. طول زمانی که احتیاج به هم‌صحبت و بازگویی احساساتت داری و یا مشغول نقد کردن خودت و نوشتن افکارت هستی داری با آن یکی موجود حراف درونت می‌جنگی. ایتان کراس نوشته همیشه ما آمادگی این را نداریم که از وضعیت آسیب‌پذیری روحی به یک حالت عقلانی شیفت پیدا کنیم. من یاد زمانی می‌افتم که انسان‌ها برای سوگواری نیاز دارند. همان حالتی که در انکار هستند. همان وقتی که من دوست دارم برای خاله‌پری بنویسم،‌ تلخی‌های آن سال‌ها را مرور کنم، و بعد وقتی به واسطه‌ی کار یا زمان یا موقعیت‌های جدید انکار فاصله‌ام با رنج و درد بیشتر می‌شود، عقل مجال می‌یابد تا کنترل اوضاع را دستش بگیرد و از دوباره بسازد. روزهای جدید و کارهای جدید و دوستان جدید. فاصله‌گیری رمز پیروزی است بر خوره‌ی ذهن.

 

۲

سازم را دوباره کوک کرده‌ام. از روی جدول فرکانس‌های کتاب هفت دستگاه آقای کیانی. زمانی که کلاس مجازی می‌رفتم  چندین بار استاد با گوش‌های بسیار حساسش از لابه‌لای آن همه فیلتر صوتی اسکایپ و میکروفن معمولی لپ تاپ و دوربین کوکم را اصلاح کرد. بعد یک جایی گفت «سازت از نظر نسبت‌ها و فاصله نغمه‌ها کوکه ولی کوکش یک مقدار از ساز من پایین‌تره..» که به نظر مشکل بزرگی نبود. همایون هنوز همایون بود و ابوعطا به‌شدت خوب می‌خواند (یا من خوب صدایش را در می‌آوردم؟) و درآمد اول سرجایش بود و کرشمه‌ی ماهور هم. اما من یادم هست که استاد چرا حساسیت دارد روی نغمه‌ها.. همین ساز می‌تواند با نشاط‌تر و درخشنده‌تر باشد، نسبت به وقتی که انگار داری به یک آسمان آبی مات نگاه می‌کنی یا یک آسمان آبی زمستانی که از درخشش و انعکاس و تمیزی برف‌ها انتهایش معلوم نیست. این بار سعی کردم دقیق دقیق با همان نت‌ها ساز را کوک کنم. گوشه‌ها و قطعه‌ها حرکت‌های موسیقایی رو به بالا دارند که در تصاد با غمگینی و سرخوردگی‌اند و نمی‌گذارند دچار تخدیر و انزوا و خماری بشوی. می‌خواهم بیشتر گوش بدهم. با همین ساز می‌شود قطعه‌هایی نواخت با حرکت‌های رو به پایین و آنوقت مثل غرق‌شدگی در چتر شاید هیچوقت نتوانی از بند رخوت و غصه خلاص شوی و بالا بروی.

 

۳

دیگر تشخیص اینکه چتر کیست و من کیستم برایم مشکل است. از سمتی فکر می‌کنم این صدای درونی مزاحم همان ندای درونی روحم است!‌ از سمتی وقتی بحث به جاهای باریک مثل کم‌ارزشی و کمال‌گرایی می‌کشد و به‌وضوح می‌بینم که مارپیچ پایین‌رونده‌ چنین مکالماتی چقدر می‌تواند آدم را از یک زندگی سالم و انگیزه‌بخش دور کند، مطمئن می‌شوم که نقشم در قبال این صدا بیشتر از یک شنونده و یا مشاهده‌گر است. شاید مشاهده قسمت اول آن است. قدم بعدی آن است که آدم تشخیص بدهد در حال غرق شدن است. بعد اینکه تصمیم بگیرد خودش را نجات دهد. اینجا مجبور است قبول نکند که او آدمی است در حال غرق شدن. مجبور است تمام میل به «در گذشته ماندن» و تحلیل اینکه از کجا به اینجا رسیده را کنار بگذارد. اینها صرفا موضوعاتیند که خوراک برای چتر بیشتر ایجاد می‌کنند. آدم در چنین وضعیتی تقریبا می‌تواند ادعای خالق بودن داشته باشد و به خودش بگوید که می‌تواند با کمی فاصله گرفتن از دهانه‌ی این جریان سریع آب،‌ در کل آدم توپ‌تر و خوش‌حالتر و رو به بالاتری از آب درآید.

۰۶ دی ۰۰ ، ۰۵:۱۸ ۱ نظر
دامنِ گلدار

برای پاییزی که زمستانش دیر بود

نوشتن شاید دلیلی می‌خواهد؛ چه برای چیزی که در ذهن جان‌گرفته و بی‌تاب است که بیرون بریزد، چه برای یادبود و یادآوری انسانی عزیز و یا برای فهمیدن آنچه زیر خروارها جریان و انفاق روزانه خفه شده و دیگر اثری از آن نیست. امروز مزه‌ی سال تحویلی می‌دهد که می‌دانی باید آرزو و هدف و برنامه‌ای برای سال جدید داشته باشی اما باز حس یک روز معمولی را داری. تولدی که می‌دانی یک سال گذشته اما باور اینکه یک لحظه در سی و هشت سال پیش ممکن است تفاوتی را بین دیروز و فردایت ایجاد کند،‌ کمی سخت است.

من باز هم راه‌حلی تخیلی برای دوری‌مان انتخاب کردم خاله‌پری عزیزم. من هیچوقت نخواستم به نبودن فکر کنم، به بعد از تو. هرچه داشتم را مثل دخترکی که واقعا فکر می‌کند عروسکش می‌بیند و می‌خوابد و حرف می‌زند، تجسم بخشیدم. تحمل دوری از تو نه من که سارا را خسته می‌کند؛ یک خستگی از جنس غصه‌دارترین و دل‌تنگی‌آورترینش.  رابطه‌ی ما خاطره خوش بغل‌های سفت و گرم بود و‌ کتاب خواندن‌ها. محبت تو رودخانه‌ای خروشان‌ بود که صدایش و خنکی و زلال بودنش همه‌چیز ما را صفا می‌بخشید. من آن را با خیالات کیمیاگری به حس و شعر و بغض تبدیل کردم. به بازی اینکه تو چطور جواب تلفن می‌دادی، چطور قربان‌صدقه‌ی بچه‌ها می‌رفتی، و از این دست. من خواستم به‌راستی تو را برای خودم جاودانه کنم. می‌دانی؟ تا جایی فکر میکنم درست بود. کمکم کرد. حالا دیگر کافی نیست. می‌گویم آب پرخروش وجودت چرخ زندگی بچه‌ها را می‌چرخاند، مگرنه؟ هوای خواهر کوچکترت را داشت، نبض احوال‌پرسی فامیلی بود و تحمل سختی‌ها  را برای «همه» آسان‌‌تر می‌کرد.

در این کیمیای دوزاری من، هیچ خیر همگانی نیست هنوز.

 

دارم سعی می‌کنم منطقی‌تر فکر کنم. واقع‌گرایانه‌تر و خب، از کوزه همان.. بگذریم. قرار است اول عصبانی شوم. مقدار زیادی غرولند کنم. احتمالا آدم‌های نزدیک و دوست‌داشتنی اطرافم را با بحث و کل‌کل برنجانم. بعد فکر کنم که این خشم بی‌حاصل تا کی، و به این فکر کنم که راه‌حلی که وجود دارد چیست. از بین ابرهای مه‌آلود ذهن و آشفتگی‌ها به‌طرز عجیبی با کمی جستجو جواب سوالم  را مثل افسون‌نگاه‌های مجله‌ی «دانستنیها» ببینم که از زمینه جدا می‌شود، حتی برای لحظه‌ای. آخر کار مثل موجی که ریخته بر موج‌های دیگر و حالا فقط کفش بر آب مانده آرام بگیرم و فکر کنم که «خوب، مشکل را فهمیدم، جواب هم وجود دارد و پیش دستم است» و باز کشیده شوم به دل دریا. ماسه‌ها از رد موج خیس و من کم‌کم و با فاصله‌ چیزهایی می‌فهمم و بزرگ می‌شوم. جای تمام مکالمه‌هایی که می‌شد داشته باشیم خالی است، خاله‌پری من.

 

یکی از این تلاطم‌ها سر زبان کاری و حرفه‌ای است. به‌شکل عجیبی کوچک و بی‌تجربه و غیرحرفه‌ای‌ام. فاصله‌ی آدم‌ها را درک نمی‌کنم. درستی فرمول‌ها را به نمایش بهتر به مشتری‌ها ترجیح می‌دهم. در یک کلام با تیم فروش و بازرگانی هم‌دلی کافی ندارم و مقاومت هم می‌کنم. می‌دانی،‌ من نصف این راه را که خودم باید بیایم. یادت هست از دایناسور شدن کارولینا گفته بودم؟‌ حالا دری برایم باز شده با تابلوی مسیری به دایناسورشوندگی، و من دارم فکر می‌کنم که چطور دایناسوری باید شد.

چیزی که بیشتر در ذهنم بود همین ماجرای کاری و غرق شدن در گیر و گدارهای شخصی است. دارم توجیه می‌کنم که چرا به فکر تو و دیگران نیستم به‌قدر کافی. می‌خواهم بدانی کله‌ام پر است از این جور ماجراها. شاید شبیه به آن‌هایی که سعید را خسته می‌کرد و دلت می‌سوخت که چقدر کار می‌کند. و چقدر بیشتر هنوز هم کار می‌کند. بارها گفته‌ام ای کاش شماها هم کمی به فکر خودتان بودید. کمی خودخواهی داشتید، کمی زمان شخصی. کاش شرط خوشحالی تو و مامان و بابا و عزیزجون خوشحالی ما نبود. این است که من حال و هوای الکی مشغول و نامتناسبی داشتم. می‌خواستم دلتنگی کنم، اشک بریزم، تمام این حرف‌ها را به‌جای یواشکی نوشتن اینجا با مامان و سارا و همه شریک شوم و دسته‌جمعی آنقدر حرف بزنیم تا خالی شویم. به‌جایش تنهایم. می‌نویسم چون این سهم توست. فکر من حق توست. فکر کردن به تو مرا بازمی‌گرداند به خالص‌ترین روزهای زندگی. مثل نماز خواندن است. حالا اما دو روز است روزی سه خط می‌نویسم. انسجام ندارد حرفهایم و از دست خودم شاکی‌ام که چرا شلختگی می‌کنم. آیین و تقویمم کجاست.

شرمگینم. از اینکه بعد از تو اینقدر ترسو شده‌ایم. ترس از اینکه هر اتفاق کوچکی تبدیل به یک اتفاق بزرگ بد شود. نه فقط من. همه. همه. اما از ترسیدن خودم بیشتر از ترسیدن دیگران حرص می‌خورم. من که می‌دانم، حق ندارم بترسم. من باید بت‌ها را بشکنم و راه ایمان را باز کنم.

 

این خانه دو درخت افرا دارد. یکی سبز، یکی بنفش تیره. برگ‌های درخت‌ سبز سرِ وقت زرد می‌شود و بعد به‌زحمت نارنجی و در این میانه حتما باد و طوفان و هوای سردی در روزهای معتدل نوامبر هست که باعث شود قبل از نارنجی و قرمز شدن، تمام این زردهای یک‌دست بریزند. افرای سبزمان حالا لُختِ لُخت است. افرای بنفش را هنوز در پاییزی شدنش دقت نکرده‌ام. به‌نظر می‌رسد کمی فقط نارنجی و قرمزِ رو به قهوه‌ای را بشود در آن دید. برگ‌هایی که کمتر آفتاب می‌خورند سبز خیلی تیره‌اند. خلاصه‌اش اینکه افرای بنفش تا وقت آمدن برف‌ها هم برگ‌های تیره‌اش را نگه می‌دارد. با زمستان کمی زمان می‌گذراند و نمی‌دانم کِی بالاخره رضایت می‌دهد که برگ‌هایش بریزند. امروز داشتم فکر می‌کردم تمام این اتفاق‌هایی که افتاد و چهار سال رنج و سختی برایت داشت مثل پاییز کردن افرای بنفش بود. پاییزی که دیر زمستان کرد.

این هم شعری دیگر خاله‌پری عزیزم. برایم آرزو می‌کنی که از دامن خیال بیرون بیایم؟

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۸:۵۴ ۴ نظر
دامنِ گلدار

قسم به داستان

کتاب «صوفیانه‌ها و عارفانه‌ها:‌ تاریخ تحلیلی پنچ‌هزار سال ادبیات داستانی ایران» به قلم نادر ابراهیمی، یکی از دل‌خوشی‌های این روزهای من است. حکایت دارد،‌ نقد و شرح جامعه‌شناختی،‌ روان‌شناختی، تحلیلی، زبانی،‌ شخصیت‌شناسی و شاید ابعاد دیگر دارد و در کنار تمام این‌ها ایمان دارد. ایمانی که داستان باید به آدم ببخشد، شعله‌ی امیدی که نباید گذاشت خاموش شود و چه‌چیز از این زیباتر که این امید از دل منفی‌ترینِ شخصیت‌ها، یعنی خود شیطان آفریده شود؟ خیلی حرف‌ها داشتم و خیلی هیجان‌ داشتم برای این حکایت و تحلیل. بیشتر به این خاطر که گناه برایم خیلی بزرگ شده است. ترس نوعی گناه شده و کافی نبودن و موفق نشدن یک کابوس همیشه حاضر در بیداری. اما وقتی یکی پیدا شود و برای شیطانِ شیطان‌ها شفقت به‌خرج دهد و بفهمد که مثل بچه‌ای که هم تنبیه می‌شود و هم پناهی جز مادر ندارد شیطان و بدی‌های جهان هم آفریده‌ی همین خداوند بخشنده‌اند،‌ آدم راحت‌تر با خودش کنار نمی‌آید؟‌ خیالش راحت نمی‌شود که تا صداقت دارد و روحش را به کسی نفروخته هیچ اشتباهی از شأن و ارزشش کم نمی‌کند؟‌

اصلا چرا من توضیح بدهم،‌ باید خود حکایت و تحلیل ناب نویسنده‌اش را اینجا گذاشت و دیگر تمام.

 

حکایت «آرزوی دیدن شیطان»

از جنید می‌آید که گفت:‌ وقتی آرزو خواستم که ابلیس را ببینم. روزی بر درِ مسجد استاده بودم پیری می‌آمد از دورْ روی به من آورده. چون وی را بدیدم وحشتی اندر دلم اثر کرد. چون به نزدیک من آمد گفتم:‌ تو کیستی ای پیر،‌ که چشمم طاقتِ روی تو نمی‌دارد از وحشت، و دلْ طاقتِ اندیشه‌ی تو نمی‌دارد از هیبت؟

گفت:‌ من آنم که تو را آرزوی روی من است.

گفتم:‌ ای ملعون! چه چیز تو  را از سجده کردنْ باز داشت مرْ‌ آدم  را؟

گفت:‌ یا جنید! تو را چه صورت بندد که من غیرِ حق  را سجده کنم؟

جنید گفت من متحیر شدم اندر سخن وی. به سرّم ندا آمد:‌ یا جنید!‌ بگو وی را که دروغ می‌گویی، که اگر تو بنده بودی، از امر خدا بیرون نیامدی و به نَهْیش تقرب نکردی.

ابلیس آن ندا  را از سِرِّ من بشنید و بانگی بکرد و گفت: «بسوختی مرا باللّه یا جنید!» و ناپیدا شد.

 

صوفیانه‌ها و عارفانه‌ها، منتخب حکایات کشف‌المحجوب هجویری، ص۱۶۸،‌

نادر ابراهیمی

 

و این هم بخشی از تحلیل شخصیت‌شناسی مربوط به این حکایت است از همان کتاب صفحه‌ی ۱۷۲.

 

 

۱۷ آبان ۰۰ ، ۰۵:۲۰ ۱ نظر
دامنِ گلدار

مشکل فلسفی توپ‌های بلندپرواز

درخت‌ها دیگر با من حرف نمی‌زنند، سنجاب‌ها و پرنده‌ها و ابرها نیز. پاییز برگ‌های پنج‌پر و آفتابی بر شانه‌های بلند افرا هم.

صبح صبر می‌کند تا بخوابم و بعد بیرون می‌زند، شب بی‌صدا می‌آید و در نمی‌زند. این وسط نمی‌دانم روزهای تقویم چطور آمد و شد می‌کنند. لابد خط اتوبوس ویژه‌ای برایشان کشیده‌اند. 

گاهی خاطره‌هایم زنده می‌شوند و می‌گویند همین‌حالا، یا حالا یا هیچوقت. باز سادگی لحظه را کشف می‌کنم و می‌گویم حالا برای همیشه کافی است. باز به مغزم فشار می‌آورم بفهمد چه‌چیز کم است. حساب و کتابی هست، درست. می‌گوید کارهای نیمه تمام، نظم. سعی میکنم با نظم در بی‌نظمی گولش بزنم، که بی‌فایده است. وعده می‌دهم به آینده، باز هم اثری ندارد. یا حالا یا هیچوقت. «حالا» دیگر بوی ماندگی گرفته؛ حکم توپی را دارم که میخواست خودش را شوت کند! آنجا زیر آفتاب و باران و گل و لای ماند، پوسید، تکان نخورد. چه‌کسی می‌تواند بگوید که توپ بی‌خود پایش را در کفش آدم‌ها کرده؟! که لذت پرتاب شدن را با هوس پرواز کردن اشتباهی گرفته؟

می‌گویم حالا چیزهای بیشتری معلوم است، قیمت این حالای مانده همین حساب چندچندِ توپِ قصه است با خودش، زمین، و با آدم‌ها. اگر شوت شود سرش پیش بقیه بلند است و اگر نشود دلش به آرزوی قدیمیش خوش.

۰۶ آبان ۰۰ ، ۲۳:۱۴ ۲ نظر
دامنِ گلدار

پیاده، بی‌چوبدست | اوتیسم | بهداشت روان

این متن ترجمه‌ای است از مقاله‌ی اصلی به نام معلولیت‌های نامرئی،  که در تاریخ ۲۰ ژوئیه ۲۰۲۰ به قلم اندرو سولومون در مجله نیویورک‌تایمز منتشر شده‌است. عنوان پست وبلاگ به عنوان مقاله‌ی اصلی بی‌ارتباط است.

ترجمه با هدف حداکثر درستی و صحت در انتقال مطلب انجام شده و ممکن است از سایر جنبه‌ها دقیق نباشد. 

 

من افسردگی و اضطراب دارم. این شرایط اغلب اوقات تحت کنترل هستند اما وقتی که در سرازیری هستم و تحمل آن به‌شکل قابل ملاحظه‌ای سخت می‌شود، هیچ‌کس هیچ‌چیز را برایم راحت‌تر نمی‌کند مگرآنکه توضیحش بدهم- تلاشی نامطبوع در بهترین حالت و خارج از تصورم در بدترین حالت. وقتی قارچ‌های افسردگیم می‌رویند،‌ دیگر آفتابی نمی‌شوم؛ در پیاده‌رو آنقدر نردیک به ساختمان‌ها راه می‌روم که شانه‌ام کثیف می‌شود. چون معلولیت ناییوسته‌ام نامرئی است،‌ وقتی که وخامت پیدا میکند بیشتر تمایل دارم که خودم را نامرئی کنم. من نه انتظار شفقت از مردم دارم و نه آن را دریاقت میکنم.
این کرختی اجتماعی در زندگی افراد با معلولیت دائمی اما نامرئی، شایع است و بر روال روزانه‌ی آن تاثیر می‌گذارد. افرادی که با احتمال زیاد از یافتن نماد و نشانه برای بروز شرایطشان به بیرون به ستوه آمده‌اند.
واژه‌ی معلولیت به صورت خودکار تصویر سطوح شیب‌دار،‌ دستشویی‌های مخصوص، میله‌های کمکی و سایر امکانات موجود در فضای شهری را به‌خاطر می‌آورد. اما تعداد ناگفته‌ای از مردم معلولیت‌هایی دارند - از adhd تا اختلال اعتیاد تا لوپوس - که لزوما با جای پارک مخصوص نمی‌توان کمکی به آنها کرد. کسی که می‌لنگد اما هیچ عصا یا کمک فیزیکی ندارد ممکن است در خیابان مثل هرآدم دیگری تنه بخورد. فردی با آتیسم یا بیماری روحی روانی، به‌سبب رفتار غیراجتماعی و یا عجیب و غریبش، معمولا برخورد محترمانه‌ای نمی‌بیند و یا حتی مورد حمله واقع می‌شود.
معلولیت‌های نامرئی از بسیاری جهات می‌توانند ساده‌تر از اشکال فیزیکی و واضح باشند،‌ اما به همان اندازه هم می‌توانند بسیار دشوارتر باشند. آنها برخوردار از مزایا و معایب محرمانگی هستند.
قانون آمریکایی‌های دارای معلولیت A.D.A،‌ که سی‌امین سالگرد خود را در این ماه دارد،‌ الزام می‌دارد که کارفرماها،‌ شرکت‌ها،‌ مراکز خدمات عمومی،‌ حمل و نقل، و ارتباطات سیار برای فردی با معلولیت که آسیب‌های فیزیکی و ذهنی او با یک یا بیشتر از یکی از فعالیت‌های اصلی زندگی تداخل ایجاد می‌کند،‌ شرایط ویژه فراهم کنند. با وجودیکه قانون شرط حمایت از افراد با معلولیت نامرئی را اجباری کرده،‌ اما چیزی که تعریف و ساختار روشنی از معلولیت ارائه دهد روشن نیست،‌ و به همین ترتیب چیزی که معنی روشنی از شرایط حمایت از این گروه ارائه کند نیز مبهم است. برای بسیاری از افراد،‌ A.D.A ابزاری گسترده و بی‌اثر است که همیشه پاسخگوی نیازهای بخصوص آنها نیست.
مرکز حقوق معلولیت C.D.R لیست زیر از معلولیت‌های نامرئی را منتشر کرده است: «تفاوت در یادگیری،‌ ناشنوایی، آتیسم، پروتز (اندام جایگزین)، ضایعه مغزی شدید (TBI)، معلولیت بهداشت روانی، سندرم اشر، اختلال دوقطبی، دیابت، A.D.D و ADHD، فیبرومیالگیا، آرتروز،‌ آلزایمر، اضطراب، اختلال خواب،‌ بیماری کرون، و بسیاری دیگر». اضطراب و استرس پس از حادثه (تروما)‌، صرع، ام‌اس، و سیستیک فیبروسیس از انواع دیگر معلولیت‌های نامرئی هستند. مرکز C.D.R هشدار می‌دهد که:‌ «مگر آنکه به صورت عمومی درباره‌ی آن صحبت شده باشد،‌ نمی‌توانیم درباره‌ی اینکه کسی دارای معلولیت نامرئی هست یا خیر مطمئن باشیم.»
بخاطر مسئله‌ی ناگفته‌ماندن و عدم اعلام عمومی، هیچ راهی برای جمع‌آوری و دنبال کردن تعداد افراد با چنین معلولیت‌هایی وجود ندارد. تخمین‌های تقریبی از تعداد کسانی که برای مثال مبتلا به لوپوس، یا سیستیک فیبروسیس هستند وجود دارد، اما بعضی از این افراد ممکن است خودشان را بسیار معلول بدانند در حالیکه بعضی دیگر نه. برطبق یک تخمین از اداره بهداشت جهانی، حدود یک بیلیون نفر در سراسر جهان دارای معلولیت‌اند. از ۶۱ میلیون بزرگسال دارای معلولیت در آمریکا، بر اساس یک گزارش آماری، تنها حدود ۶درصد از عصا یا صندلی چرخ‌دار و یا وسیله‌ی کمکی دیگری که قابل دیدن است،‌ استفاده می‌کنند. تحقیقات منبع آنلاین دنیای معلول پیشنهاد می‌کند که ۱۰درصد از آمریکایی‌ها دارای نوعی از معلولیت نامرئی‌اند، که شامل افرادی با شرایط پزشکی و بیماری‌های مزمن هم هست.
در دوره‌ی کووید ۱۹، این ارقام قطعا رو به رشد خواهد بود زیرا مردم بیشتری با مشکلات افزاینده‌ی فیزیکی و روحی/روانی دست به گریبانند.
عکس‌العمل‌های اجتماعی به معلولیت‌های پنهان می‌تواند تند و بی‌رحمانه بوده و موجب رنجش شود. بعضی والدین کودکان آتیستیک می‌گویند تجربه‌ی بودن در جمع با کودکی که به‌ظاهر مشکلی نداشته اما یک‌باره براثر فوران حسی و تحریک‌های محیطی سرریز می‌کند، ناخوشایند است. مردم می‌ایستند و خیره می‌شوند، راهکارهای ناخواسته پیشنهاد می‌دهند، و یا والدین را بخاطر سواستفاده یا بی‌تفاوتی در برابر رفتار خشم‌آلود کودک متهم می‌کنند. اختراع گوشی همراه و هدفون افراد دارای اسکیزوفرنی را کمی از احساس تحقیر و رسوایی نجات داده است:‌ تشخیص اینکه چه کسی در خیابان با آدم‌های خیالی مکالمه می‌کند سخت شده‌است. با وجود اینکه افراد دارای ناهنجاری‌های روان که تحت معالجه قرار نگرفته‌اند به‌ندرت خطرناک هستند، رفتار آنها می‌تواند متغیر و غیرمنتظره باشد، و از آنجا که همیشه در پیش‌زمینه‌ی شرایط بهداشت روانی سنجیده نمی‌شود،‌ معمولا موجب برخورد ناخوشایند و حتی خشونت‌آمیز می‌گردد.
ما از کسانی که دارای مشکلات شدید حرکتی هستند نمی‌خواهیم که در راهرو بدوند و در را باز کنند. ما از کسانی با چوب‌ زیر بغل راه می‌روند نمی‌خواهیم که در رقص شرکت کنند (اگرچه بعضی از آنها می‌توانند که برقصند). اما نظر ما درباره‌ی کسی که نمی‌تواند در معرض استرس شدید باشد چون خستگی و نگرانی در او موجب بروز حمله‌ی تشنج صرعی می‌شود چه خواهد بود؟ با کسی که افسردگی او مانع بهره‌وری کاری در روزهای بد می‌شود چه می‌کنیم؟
دانش‌آموزانی که برای تکمیل امتحان به آنها وقت اضافه داده شده با انکار هم‌کلاس‌هایشان مواجه می‌شوند؛ بعضی ممکن است از حق خود در برخورداری از تسهیلات موجود صرفنظر کنند چراکه از انگ و بدنامی پس از آن هراس دارند. نیروی کاری که که نیازمند شرایط محیطی خاص است - برای مثال افراد با آتیسم ممکن است به فضایی بدون لامپ مهتابی نیاز داشته باشند - شک و حتی تمسخر دیگران را برمی‌انگیزد.
واین کانل، موسسه معلولیت‌های نامرئی را در سال ۱۹۹۶ پس از آنکه بیماری ام‌اس و سپس لیم پیشرفته (late Lyme desease) در همسرش تشخیص داده شد، پایه‌گذاری کرد. او از اینکه در باور عموم درکی از شرایط محدودکننده زنش وجود نداشت درمانده بود.
افراد دارای معلولیت نامرئی که جوان یا سالم هستند معمولا توسط دیگران متهم به ظاهرسازی و ساختگی‌بودن و بهانه‌تراشی،‌ و یا سواستفاده از مزایای سیستم می‌شوند و باید برای اثبات دشواری‌هایشان بجنگند. بنابر گزارش بعضی زنان، به آنها گفته شده که «بیش از اندازه جذاب یا زیبا هستند که دارای معلولیتی باشند»‌.
افراد دارای معلولیت‌های پنهان ممکن است درد فیزیکی یا روانی قابل ملاحظه‌ای را تجربه کنند که برای دیگران اعتباری ندارد. آن دیویس، اخلاق‌شناس، معتقد است «دلیلی وجود ندارد که باور کنیم که نامرئی بودن یک معلولیت لزوما معادل با کاهش تاثیرات آن و یا کمتر جدی بودن آن است.» معلولیت، چنانچه او توضیح می‌دهد، «یک امر مستند بر حقیقت نیست،» اما همیشه در حال تعریف و بازتعریف نسبت به معماری و هنجارهای اجتماعی است. آنطور که یک گروه از محققان آن را بیان می‌کنند، «تصویب قانون به معنای اندازه بودن یک سایز برای همه است- معلولیت نامرئی این‌گونه نیست.»
در دوران ویکتوریایی، مردم عزادار روبانی مشکی دور بازوی خود می‌بستند یا لباس مشکی به تن می‌کردند که به «تن‌پوش بیوه» معروف بود. از این طریق سایرین می‌فهمیدند که آنها نیازمند رفتار مهرآمیز و محترمانه هستند. چنین نشانه‌هایی از سوگواری عمیق مدت‌هاست که کنار گذاشته شده‌اند. این سوگ، در عمل یک معلولیت موقتی است. روز پس از فوت مادرم، وقتی در راه برگشت از مراسم عزاداری به خانه بودم، هیچ‌کس از کسانی که در بیرون دیدم ایده‌ای از شدت رنج روحی من نداشتند،‌ و بی‌اطلاعی آنها بر این رنج می‌افزود. در بسیاری از موارد، محرمانگی یک بدهی است نه یک مزیت.
همچنان که عمر ما طولانی‌تر می‌شود، همچنان که معیارهای تشخیصی گسترده‌تر می‌شود و همچنانکه پیشرفت‌های پزشکی جان مردمی که یک روز بر اثر مشکل مشابهی ممکن بود بمیرند را نجات می‌دهد، نسبت مردم دارای معلولیت اما رو به افزایش است. با وجود این در سیاست‌گذاری‌ها و قانون‌گذاری‌های محیط کاری این مسئله کمتر به طور خاص مورد تصدیق قرار می‌گیرد.
بعضی مردم سعی کرده‌اند که موقعیت خود را حتی از اعضای خانواده، پنهان کنند. آنها که در خانه پذیرفته شده‌اند عزت نفس بیشتری نشان می‌دهند و با افشای شرایط خودشان در محیط کاری راحت‌ترند. اما تضمینی هم وجود ندارد که این افشا شرایط را برای آنها بهتر کند. اعلام عمومی بیشتر به یک استثنا تبدیل شده تا یک قاعده‌ی کلی. آنطور که محقق نروژی سوزان لینگ‌سوم با دقت مشاهده کرده است:‌‌ «قراردادهای اجتماعی از سکوت حمایت می‌کنند.»
باور عمومی که نیازِ جدی‌گرفته‌شدن معلولیت‌ها را یک امر بدیهی می‌داند، اغلب تنها تبدیل به یک دغدغه‌ در پستوی روح و ذهن کسانی می‌شود که در این زمینه اقبال زیادی نیافته‌اند و در موقعیت‌های پیش‌آمده، رویارویی با عکس‌العمل دیگران را پس از آشکار ساختن شرایط خود دشوار یافته‌اند.
معلولیت‌های نامرئی ممکن است حتی برای مردمی که درگیر آن هستند، ناشناخته باشد. رُی ریچارد گرینکر، استاد انسان‌شناسی، روابط بین‌الملل و علوم انسانی در دانشگاه جرج واشینگتن، به‌تازگی شرحی از یک دانشجو ارائه کرد که تا قبل از ورود به کالج همواره احساس بی‌کفایتی داشت. او به استادش و هم‌کلاسهایش گفته بود «تشخیص ADHD برای من یکی از بهترین روزهای سال اولم را رقم زد، چون بالاخره کسی پیدا شد که بفهمد خنگ یا تنبل نیستم،‌ من فقط باید معالجه می‌شدم.»
همه‌گیری ویروس کرونا روی مسائل ویژه‌ای که افراد با معلولیت‌ نامرئی با آن مواجهند، سایه انداخته‌است. مردم بسیاری که در خانه‌های تحت پوشش خدماتی بودند،‌ این مکان‌ها را به خاطر ریسک واگیری و ابتلا ترک کرده‌اند و حالا یا خودشان و یا فردی از خانواده باید مراقبت از آنها را به‌عهده بگیرد. وقتی کسی که از واکر استفاده می‌کند جمع حمایتی‌اش را ترک می‌کند، واکر نه دورانداخته میشود و نه مصادره می‌شود. اما درمورد افرادی که معلولیتشان به اشکال ریزبینانه‌تری جلوه می‌کند، این خود سیستم مراقبت است که در نقش پروتز (اندام جایگزین)‌ عمل می‌کرد و حالا از این افراد ربوده شده‌است.
بسیاری از آنان که از کووید ۱۹ «بهبودی» یافته‌اند،‌ در باقی عمر خود با مشکلات بهداشتی قابل ملاحظه‌ای مواجه خواهند شد. در موقعیت‌هایی چون دوران رکود اقتصادی و افزایش بیکاری، افراد دارای معلولیت مستعد چالش‌های بیشتر در یافتن کار هستند؛ وقتی بنابر نتایج یک مطالعه نزدیک به یک سوم آمریکایی‌ها از شکلی از فشار روحی روانی (نظیر افسردگی و اضطراب) در رنج‌اند، یافتن داوطلب شغلی که از سلامت کامل یرخوردار باشد سخت است.
همه‌گیری ممکن است به تعداد معلولان اضافه کند. پس از این دوره‌ی رنج، مردم بسیاری خواهند خواست که به هنجارهای اجتماعی صوری (و خیالی)‌ از مفهوم «توانایی» و رفاه و تندرستی آن دوره که اکنون نفوذناپذیر به‌نظر می‌آید بازگردند. ما اکنون از بیماری و معلولیت بیشتر از هر زمان دیگری می‌ترسیم. تعجب‌آور نخواهد بود که مردم تصمیم بگیرند محدودیت‌های تازه‌به‌وجودآمده‌شان را لو ندهند و در عوض زحمت مخفی‌کردن و محرمانه‌ نگاه داشتن آن را متحمل شوند. تابو و انگ در طی مدتی که در قرنطینه بوده‌ایم از بین نرفته‌است. شکی نمی‌توان داشت که جای دادن معلولیت و افراد دارای معلولیت و تطبیق جامعه و ساختارهایش با آنان، هزینه‌بر است. نادیده‌گرفتن افراد دارای معلولیت هم هزینه‌بر است؛ وقتی معلولیت نامرئی است اغلب از توجه دور می‌ماند، چه با وجود A.D.A و چه بدون آن. تحقیقات نشان داده که افرادی که رازهای شخصی چشم‌گیری دارند، شیفته و دربند آن شده، زندگی خود را در یک جهنم خصوصی گذرانده، و انرژی‌شان را صرف پرده‌پوشی و پنهان‌سازی می‌کنند.
این‌چنین استراتژی پرده‌پوشی شخصی هیچ سودی به‌همراه ندارد:‌ نه برای فرد درگیر، نه برای کارفرما و نه برای جامعه‌‌ی خالی از دست‌آورد‌های حقیقیِ افرادِ با معلولیت نامرئی، اگر پنهان نمی‌شدند.

اندرو سولومون (@Andrew_Solomon) استاد روانشناسی بالینی در مرکز پزشکی دانشگاه کولومبیا و نویسنده‌ی کتاب «دور از درخت،» که مستندی از آن ساخته شده، و کتاب‌های «شیطان نیم‌روز» و «خیلی دور» است. 

۲۰ مهر ۰۰ ، ۰۶:۵۵ ۲ نظر
دامنِ گلدار

خلوت دریای خشمگین

کدام مهم‌تر است؟ کیفیتی را درک کردن و گاهی حتی به آن دست یافتن، اما برای بازه‌ای کوتاه، یا برخورداری از کیفیتی پایین‌تر برای مدتی طولانی؟ درخشیدن لحظه‌ای یا سوسویی همیشگی؟ 

آدم اصلا این قابلیت را دارد که با درک لحظه‌ چیزی را درونی کند و تبدیل به هنر کند؟ بفهمد؟ مراقبت کند؟ آدم اصلا توانایی «یکنواخت نگاه‌داشتن همیشگی شرایط» را، دارد؟ اینکه همیشه حدی از امکان را فراهم کند؟ پایش بایستد؟ خاموش نشود؟ 

آدم لابد نه آن‌یکی است، نه این‌یکی. و لابد اگر بخواهد هرکدام این‌ها هم می‌تواند باشد. آدم دائم در گذر بین موج‌هاست، کم‌سو، پُرسو، تاریک، روشن، نشسته، ایستاده..

 

(دو روز بعد)

نشسته‌ام برای منظم‌کردن کردن کارهای فردا فکرهای معلق را بنویسم. یک‌دفعه متوجه می‌شوم هدف و رضایتم در زنده‌ماندن و جریان داشتن این خلوت بامعنا است، خلوتی که معمولا جرئت نمی‌کنم که راحت صدایش کنم «زندگی»،‌ چه برسد به آنکه تعریفی هم برایش داشته باشم. برخورد همه‌سویه‌ و ندانم‌نشناسم‌گونه‌ای با آن دارم که گاهی خودم را هم خسته می‌کند. این گردش و موج و جریانی که از آن صحبت می‌کنم، باز هم به تازگی فهمیده‌ام که می‌تواند خلوتم را فرسایشی و خودخورنده بسازد. می‌تواند غمگینم کند. می‌تواند حسود، بدخواه، و تیره‌دلم کند. می‌تواند مادی‌ام کند و در یک کلام آسودگی‌ام را به فنا ببرد،‌ دیگر چیزی از خودم برای خودم باقی نگذارد و با محرک خارجی مصرفم کند. می‌تواند بی‌ارزش‌ها را برایم ارزشمند کند،‌ حقیر و توجه‌طلبم کند. جای خوشحالی است که می‌دانم این چیز دل‌خواهم نیست.

آن‌چیزی که می‌فهمم این است که اگر در باتلاق کثیفی هم افتاده باشم و چیزی باشد، کاری،‌ جایی، کسی،‌ حالتی، سکوی ایستگاه مدرسه‌ی هری‌پاتری، نمیدانم!‌ هرچیزی باشد که وصلم کند به آن جریان آسوده‌ی معنادار،‌ آنوقت من راضی‌ام. آنوقت نباید غصه و خیال باتلاق را داشته باشم. نباید خودخوری کنم، نباید سیاه ببینم. اما خیال باطل. باتلاق ساکن را جریانی نیست جز فرورفتن.

 

(این نوشته باید با روزنه‌ای به بیرون، باید که با امید تمام شود، پس از چند دقیقه:)

تشخیص اینکه باتلاق فرضی است. تشخیص اینکه خلوت شخصی و خیالی است. تشخیص اینکه تسلط بر فکر نیاز به تمرین و سختی‌کشیدن دارد. تشخیص اینکه تجربه و درک زیبایی حتما الگوی موثری برای رهایی از محدودیت فکرها یا فکرهای زندان‌ساز ایجاد می‌کند.‌ تشخیص اینکه می‌توانم دست و پا نزنم تا دیرتر و کمتر فرو بروم. تشخیص اینکه با انکارِ توانایی خودم در اداره و شکل‌دادن به رخدادها، صدای بیرونی و صدای دیگران را خودبه‌خود در ذهنم بلند کرده‌ام و خلوت موردنظر را درجا کشته‌ام. تشخیص اینکه هر جریانی دارای موج است، دریا همیشه آرام نیست، اگرچه صدای دریای عصبانی هم وقتی‌که با آن خلوت کنی، آرامش‌بخش است. تشخیص اینکه وقتی چیزی قبلا حتی یک‌بار به‌ دست تو آمده است، مثل همین‌خلوت گم‌شده و ایده‌آلت، وقتی که می‌دانی چیست و دنبالش هستی، حتما میدانی کجا پیدایش کنی. درک اینکه اگر به اندازه‌ای نمیشناسی که دیگر یادت رفته خلوت چطور بود، یا کجا پیدا می‌شد، خود عزیز من، از همین سوسوی کم‌نور می‌توانی شناختت را آغاز کنی انگار.

 

باید ساز زد، کتاب خواند، گوش به طبیعت سپرد. باید بیشتر خلوت کرد و بیشتر معنوی شد، به‌رغم تمام تعلقات.

۱۶ مهر ۰۰ ، ۰۹:۴۷ ۰ نظر
دامنِ گلدار

سنگ‌ها به تماشا

یک‌بار با الهام از یک ویژگی خودکار در ویرایشگرهای پایتون، سعی کردم یک پاراگراف بنویسم با هنرنمایی شش تخته‌سنگ لجوج.

دیروز توی پارکی قدم میزدم، شاید برای بار سوم یا چهارم، و یک‌دفعه ردیفی از همان تخته‌سنگ‌های لجوج و بهم‌چسبیده را دیدم. گذشتیم. باز در مسیر برگشت و در کمال تعجب متوجه شدم یک‌درمیان در سمت راست و چپ راهی که رفتیم، ردیف‌های تخته‌سنگی ایستاده‌اند. در واقع من در شهر این سنگ‌های شش‌گانه بودم. چیزی به هم نگفتیم و چیزی هم به رویشان نیاوردم. دل‌چسب بود که وسط خیالم بودم. مشکوک بود که شاید قبل از تخیل و در دفعات قبل پیاده‌روی دیده بودمشان و نمی‌دانستم.

تخته‌سنگ رپید پارک

۱۲ مهر ۰۰ ، ۰۵:۵۶ ۱ نظر
دامنِ گلدار