نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

بگذار و بگذر

گاهی وقت‌ها اگر خیالاتی باشی و زمین و زمان را بهم ربط بدهی شاید دنبال آن بگردی که فلان اتفاق بد بخاطر کدام یک از کارهای ناپسندت رخ داده، ترس برت دارد که حالا چکار کنی؟ چطور حسن نیتت را به خدا و دنیا نشان بدهی؟ و ساده‌ترین نتیجه لاجرم ترک عادت ناپسند است. 

غافل از اینکه اگر تو به این عادت بد معتاد نبودی که دیگر عادت نبود، یک بار، دوبار، و هربار با احساس گناهی افزوده‌تر از قبل. اینجا که میرسم به تو می‌گویم بی‌ارزش هستی و قدر زیبایی را نمیشناسی، نمیدانی میشد چه احساس بهتری را تجربه کنی اما به جایش تصمیم گرفته‌ای به این عادت فرومایه و خالی از معنا دست بیاویزی، درحالیکه میدانی حالت را  بهتر نمیکند. تو شاید ارزش بیش از این را نداشتی. در پس این گفت و شنود ما افسرده می‌شویم. چه کسی هست که اینطور با خاک یکسان شود و ناراحت و دلزده نشود؟

به من بگو بفهمم، اگر من بواسطه این حال و روز لیاقت جای بهتر و زندگی سالم‌تر را نداشته باشم و دائم ترس مرا عقب و عقب‌تر بکشاند تا جایی که سقوطم حتمی باشد، چطور انتظار داری دیگر معتاد نباشم؟ مگر من تعریف دیگری هم داشته‌ام؟ مگر پنجره دیگری را نشانم داده‌ای؟ پنجره‌ای که بتوان با آدمهای آن سمتش خویشتن‌پنداری کرد، فکر کرد آنها نزدیکند و واقعی، کافی است دستت را دراز کنی تا دستت را بگیرند. 

روانشناس‌ها اسمش را بگذارند خودانتقادگری و گاهی مکالمه ذهنی، و من اسمش را بگذارم شناخت از خود (مگر نه اینکه هرکس خودش را شناخت خدا را شناخته؟)، فلسفه زندگی، بینش و درک، تفکر، جزء جدایی‌ناپذیر من، چراها چراها و چراها..هرچه که هست جای ترس را بازتر کرده و حالا باید برود. 

***

روزی از روزهایی که در کلاس استاد کیانی نشسته بودم همان بحث آشنای دموکراسی در انتخاب سبک و احترام به نظر دیگران مطرح شد. اینکه اگرچه موسیقی‌ها متفاوتند اما همیشه باید درنظر داشت چیزی که ما نمی‌پسندیم ممکن است مورد علاقه دیگری باشد، پس مطلق خوب یا بد وجود ندارد. در همین ارتباط بود که استاد داشت از علاقه خود به ردیف و خوبی‌ها و آثار مثبتش بر زندگی می‌گفت که شنیدم: "البته ما ادعا نداریم که از کسی بهتر هستیم،.. ولی کمتر هم نیستیم.. " و ادامه داد: "چون فروتنی هم (به معنی تواضع) مثل غرور است، فرقی ندارد آدم نه باید خودش را بالاتر ببیند نه پایین‌تر.. " و من ماندم چطور میشود که فروتنی هم نوعی غرور باشد (و مثل همیشه سؤالم را نگه داشتم برای دلم)، ولی آنقدر که استاد آزاد و محکم این حرف را زد مثل یک قانون ناشناخته در سرم حفظش کردم. 

چند وقتی تحت اثر این حرف فکر میکردم آدمی که همیشه حواسش به خودش است (مثلاً کاری که میکند درست است یا نه، عواقبش چیست، چرا آن را دارد انجام می‌دهد و ...) واقعاً مغرور است، هرچند که این توجه به خود از روی ترس باشد و هرچند که ناخودآگاه باشد. برای هرکاری باید از خود گذشت. 

***

 یکی از آن دفعاتی که با دکتر آقائی‌نیا سر توانایی‌های من بحث می‌کردیم و طبق معمول روی دنده نمیتوانم سوار بودم گفت: "اشکالت اینه که حاضر نیستی حد توانایی خودت را کشف کنی!.."

***

پوست‌انداختن حس خوبی است، خداحافظی با خود قبلی و زندگی در یک وجود دست نخورده. تولدی دوباره شاید. آزادی هرگز با انسان بهتری بودن بدست نمیاید، آزادی وقتی است که بتوانی در هنگامه روز و شبهایی که می‌آیند و می‌روند، گاهی خودت را فراموش کنی. بدون حد و مرز. آنوقت چه ایده‌هایی خواهی داشت؟ چه کارهایی دوست داری که انجام بدهی؟ کدام جای دنیا را دوست داری؟ چه چیزهایی برایت جدید هستند؟ هنوز میخواهی درچرخه اعتیادآوری که برای خودت ساخته‌ای سیر کنی؟ فکر نمیکنم.
۲۹ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

من را ببخش

سلام خاله‌پری عزیزم. حالت چطور است؟ یا من برایت بگویم چطور بودی امروز؟ امروز که آمدیم دیدنت قبل از ساعت 3 دیدیم تو را با تختت آوردند سی‌تی اسکن از سر و سینه بگیرند. اول بگویم سی‌دی‌اش را گرفته‌ایم و عموجون که دید گفت سینه‌ات مشکلی ندارد، و گفت مغزت در حال ترمیم است. منتهی امروز هوشیاری‌ات کمتر از روزهای قبل است، می‌شود گفت 4. دیگر هرچه گفتم دستم را فشار دهی حرکتی نداشتی، فقط ابرویت یک بار بالا رفت. من این را می‌گذارم به حساب آن وقت‌هایی که میخوابی تا انرژی‌ات جمع شود. بیخیالِ دستگاه تنفسی که حالا تمام اکسیژنت را تأمین میکند، بیخیالِ آنکه سینه‌ات ترشح دارد، بیخیال. بیا دلمان را به باد بدهیم، به قول حافظ، هرچه باد باد. فشار و ضربان قلبت خوب بود، ورم پایت هم کمتر شده بود. یک مقداری روی بازوها و دست و انگشتانت پوسته پوسته بود، که امیدوارم چرب کنند. وقتی که کنار آسانسور بالای سرت بودم پلکت تند تند تکان میخورد، خیلی شبیه به پلک زدن عادی آدم، فقط تند. عزیز جون بالای تخت ایستاده بود و صدایت میزد: پری جان، پری خانم، پری جان؟ و من دلم کباب شد، مادر چشمهایش خیس شد، و عموجون بهت‌زده نگاهت می‌کرد. اعتراف میکنم همه ما از همین حالا که تنها 32 روز از آن اتفاق گذشته ناامیدیم. اشتباه می‌کنیم. من را ببخش، اگر گاهی ایمانم به تلاش ستودنی‌ات را از دست می‌دهم. حالا که مثل  نوزاد کوچولوی در تقلای زندگی دارم به رشد و پیشرفت تو و راه‌افتادنت نگاه می‌کنم از خودم خجالت می‌کشم که چرا به جای آنکه دلم را آرام کنم و به تشویقت ادامه دهم تنها کاری که از دستم برمیاید گریستن و غصه خوردن است. آه که قرار است باور کنم درسم تمام می‌شود، که باور کنم کار مفیدی انجام میدهم، و باور کنم که به تو می‌توانم کمک کنم. یادت باشد تو هم قرار است خوب شوی، قول داده‌ای به من عزیز دلم. دیگر وقتت را نمیگیرم، فدایت شوم، به امید خدا فردا بهتر می‌شوی. 

۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم

سلام خاله پری عزیزم، امشب خیلی خسته هستم. پرسیدم از مامان گفت حالت مثل دیروز بوده، رنگ و رویت شاید بهتر ولی هنوز عکس‌العملت ضیعف بوده، سطح هوشیاری را کماکان 5 زده‌اند. ظاهراً یک ضد انعقاد ضعیف برای لخته پایت میگیری. تنفست کمی از دیروز بهتر است. من شاید باید اعتراف کنم کمی از امیدواری و ایمانم کم شده. اما مگر قرار بوده من شکست‌ناپذیر باشم؟ از دوباره شروع میکنیم. من با انگیزه خانه علم و نذر محک که برای تو و مش‌صفر و خانمش دادم امیدم را زنده نگه می‌دارم و تو با استراحت کردن، انشالا که توانت بیشتر شود و دوباره خیال ما را کمی راحت‌تر کنی. خاله‌پری عزیزم، این به هیچ وجه شبیه یک پایان غم‌انگیز نیست.. من آماده‌ام، اصلاً من آمده‌ام برای گرفتن همین نقش، دوست دارم پرستاری از تو را، دوست دارم کار کردن با تو را، من آماده‌ام، جوانم، صبورم، و از همه مهمتر عاشقم. عاشق تو. خدا بداند، تو هم بدان، هرچند که شاید دلت راضی نشود، ولی من خالص و مخلص در خدمت تو هستم. راهش را پیدا میکنم، یاد میگیرم، میشنوی؟ خدا جان میشنوی؟ خیر ما را در خدمت به خاله‌پری و شریک شدن این سختی قرار بده. اجازه بده تا بتوانیم کمی از باری که عموجون، سارا، سعید، سینا و خود خاله‌پری به دوش می‌کشند را تحمل کنیم. ما را در کنار هم نگه دار. ما را صبور کن. تو بخواه که راه خدمت و قدرشناسی جلوی ما باز شود. به من کمک کن معنی ایمان به تو و این دنیا را بهتر بفهمم. نگذار پوچی سراغم بیاید، نگذار بپرسم چرا.

البته اگر آنقدر تنفست دچار مشکل نمیشد و پرستارانِ مشغول آی سی یو کمی قبلتر از آنکه عموجون تو را در آن حال که با هر نفست یک ضربان قلب داشتی پیدا کرده به دادت رسیده بودند، شاید بهتر خودم را نگه میداشتم. بهرحال اگر قرار باشد تو در این حال با نوسان بین هوشیاری بالا و پایین بهتر شوی، استدلال من این است که الان مینیمم هوشیاری‌ات (که ما اسمش را فاز خواب میگذاریم) نسبت به قبل خیلی بهبود داشته، قبلا هیچ واکنشی نداشتی، در حالیکه دیروز که خواستم دستم را فشار بدهی اجرا کردی، هرچند ضعیف و انگشتهایت هم تکان مختصری داشتند. سارا هم امروز کف دستت را قلقلک داده و آن را پس کشیدی. اینها همه یعنی پیشرفت، شاید باید خیلی محکمتر از این جلوی این روزهای سخت بایستیم خاله پری جانم. قول داده‌ای به من که خوب شوی. من چشم براهت هستم.

۰۶ مهر ۹۴ ، ۰۰:۲۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار