نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاله پری» ثبت شده است

پاییز چند جهان بُرد از جهان؟

خاله‌پری عزیزم، برای شما هیچ‌کار نکردم. 

به‌جز کمی مرور خاطره‌‌ها. از آن سه‌چهاردانه ایمیلی که برای هم نوشتیم، از گزهای‌ رنگی شکلات‌خوری روی‌ میزتان، از دنبال‌کردنت که آن ران مرغ سایز دایناسور را وقتی مهمانتان بودیم در بشقابم‌ بگذاری، از کودکی‌ها و خانه‌ی دیوار به دیوارمان، از صبح‌های دیر با بوسه‌های تو از خواب پا شدن، چون معلم‌ها تابستان تعطیلند ولی مامان قبل از هشت باید سر کار میرفت، از مشقی که کلاس سوم دبستان از درس راهنمایی و رانندگی توی هال شما می‌نوشتم، از بستنی‌سنتی‌هایی که توی آن کاسه‌صورتی‌ها می‌خوردیم، از وقتی که رفتید تهران، از وقتی که ما آمدیم‌ تهران و دو ماهی مهمانتان شدیم تا خانه آماده شود. از رازها و رمزها، از دندان بر جگر گذاشتن‌ها، از آنهمه حمایت، «از چه‌خبر احوال؟» گفتنت، با آن‌صدای گرم و هیجان‌زده و لحن سؤالی صادقانه و پر از خوش‌رویی پای تلفن، حتی به پرحرف‌ و وراج‌ترین دوستانت، از میانجیگری‌هایی که برای یک خانواده‌ی لجباز و متعصب میکردی، خانواده‌ی همسر، از قضا فامیل، از کمک بی‌چشم‌داشتت به هرکسی، چه پدرش قهر کرده‌باشد با عموجون یا چه مادرش پشت سر تو حرف زده باشد، از دل‌سوختنت برای پناهنده‌ها، برای جنگ‌زد‌ه‌ها، تصدق‌رفتنت حتی برای بچه‌های توی تبلیغات تلویزیون. برای آن بغل‌های سفت، برای توت‌های خمیری که عید سر سفره‌ی هفت‌سین میگذاشتی، برای موهایی که همیشه‌ تا زیر گوش کوتاه می‌کردی و با سشوار گرد، برای حظی که از ورقه‌های شاگرد زرنگ‌هایت می‌بردی، برای تبریک‌هایی که در جواب تبریک روز معلم به من میدادی، من که یک حل‌تمرین بیش نبودم، از ساعت خانه‌تان که‌ پنج‌دقیقه جلو بود تا بموقع سر کار باشی، از رادیو پیام که هر یکربع گذشت زمان را برایت یادآوری می‌کرد، از لذتی که از تحلیل‌های خبری حسابی می‌بردیم، از صدای بلند اخبار عموجون و شب‌نشینی طولانی ما تا یکربع به بامداد جمعه یا شنبه، جوری که حتما فیلم آن هفته‌ی آپارات را با هم دیده‌باشیم. و بعد یادم آمد از فال‌های حافظی که در آن شهریور و مهر کذایی برایت پیامک کردم. گاهی هم یادم می‌آید از آن روز که مادر پای تلفن برایت درددل کرد و زد زیر گریه، و بعد آن روز که من از شما خواهرها پرسیدم مگر الان خوشبخت نیستین؟ که فقط با تعجب نگاهم کردی و پرسیدی هستیم؟ 

نه، تو فقط با اینها خاله‌پری نمی‌شوی.

از زمانی که قول دادم به تلخی‌های پایان داستان فکر نکنم و آن آدمک نخاله را از زندگی‌مان دور نگه‌دارم، کمی توجهم جلب به زندگی توران خانم شده. همه‌جا میشنیدم غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کنیم، ولی انگار گوشها و سلول‌هایم حساسیتشان را از دست داده‌باشند. تازه دارم آرام‌آرام هضم میکنم. می‌گویند این کار بزرگ اگرچه با یک نفر شروع شده اما کار یک نفر نیست، تلاشی است دسته‌جمعی. من هم سعی کردم و بیشتر هم سعی میکنم که وقت را در خالیِ تنها بودنم هدر ندهم، با دیگران آشنا‌تر شوم، بیشتر وسط گود بروم. من سوخته‌‌ام، دست‌کم ذره‌ای سوخته‌ام و انگار تازه فهمیده‌ام که با این زغال می‌شود نقاشی هم کرد. 

نه، تو با اینها هم خاله‌پری تمام و کمال نمیشوی.

اشک می‌شوی. شعله می‌شوی، میسوزانی، میسوزی. تمام نمی‌شوی. 

می‌دانستی از دست‌زدن به گل‌ها می‌ترسیدم؟ لطافت و زنده‌گی‌شان غافلگیرم میکند. کندن یک برگ نیمه‌زرد یا یک گل در حال پژمردن برایم زجرآور است. به یمن حیاط حالا چهار فصل را درک میکنم. تولد جوانه‌ها را دیده‌ام و شکفتن گل‌ها را، و بعد جمع‌کردن بر‌گهای ریخته بر زمین، خشک و نیم‌خشک. کندن برگ‌های زرد بوته‌ها و ساقه‌های مرده‌شان، به‌ضرب دستکش، یا به هوای آنکه راحت جدا می‌شوند و دیگر جانی ندارند. بماند، آن نیم‌جان‌ها را باید قبل از زمستان با قیچی راحتشان کرد. می‌دانی اینکار قرتی‌بازی است، برای رسیدن به سر و وضع باغچه است و کمی برای راحتتر جمع ‌کردن برگها، که لا و لوی بوته‌‌ها گیر نکنند. امسال برگ‌ها را با دست جمع میکردم و گاه یادم می‍امد که پارسال در همین حال تصویری باهم صحبت می‌کردیم. امسال برگ‌ها حکم همان شعرهای حافظی را داشتند که وقتی در کما بودی برایت میفرستادم. می‌دانستم شاید نبینی، ولی احتیاج داشتم به‌ خواندنشان، به نوشتن‌شان و برای تو فرستادنشان. مثل حالا که محتاج حرف زدن با تو هستم و نتیجه‌اش میشود این. راست است، این من هستم که محتاجم. کسی چه می‌داند، شاید تو هم که باید دیگ حلیم تاسوعا را، سال به سال، خودت میشستی همین حس را تجربه می‌کردی.  

خاله‌پری عزیزم، من برای شما هیچ کاری نکرده‌ام، هنوز.

 

+ عنوان ترجمه‌ی شعری است از شاعر ارمنی هامو ساهیان.

۲۱ آبان ۹۹ ، ۱۲:۰۲ ۱ نظر
دامنِ گلدار

چگونه بابک جلالیان را به در خروج راهنمایی کنم؟

شما ناچارید بروید، اینطور وقت مرا تلف می‌کنید. دعوت‌نکرده پخش می‌شوید پشت کاسه‌ی چشم، روزها، شب‌ها، کنار چراغ جلوی خانه، ماکارونی، پشت تبریک تولد در بیمارستان، پشت صدای سعید، پشت تولد خواهرم، پشت نگاه خالی و تنهای مادرم. حتی پشت بی‌مسئولیتی‌ها و تنبلی‌ها و کم‌سوادی‌های خودم. شما با این آواری که سر یک بی‌گناه ریختید، انگار مرا برای خودم کشته باشید. انگار دنیا را برایم سیاه کرده‌باشید. شما با خطای نپذیرفته و تاوان لابد نپرداخته، راحتم نمی‌گذارید. ریشخند می‌کنید. به‌راستی واقعا چه نیازی به این دارم که بدانم درد می‌کشید؟ که روزگار شما هم سیاه شده. که واقعا هنوز یک پزشک متخصص مغز و اعصاب نیستید و بیمارهایتان با قدرشناسی نگاهتان نمی‌کنند؟ من چه نیازی داشتم و دارم به اینها؟ مگر نمی‌دانستم آدم هزار رنگ و چهره دارد؟ مگر نمی‌دانم که صبر لازم است و زمان برای انسان چیزی نیست جز مایه‌ی فراموشی؟ چرا چسبیده‌اید به دیوارهای این ذهن لعنتی. چرا خاطره‌هایم را سنجاق می‌کنید به آن گردن دراز و کج و می‌گویید دیگر کاری از دستتان ساخته نیست؟ چرا به‌جایش نگفتید خودتان شرایط را پیچیده‌کردید، نگفتید وقتی کاری میتوانستید انجام دهید خبر مرگتان غیب شده‌بودید، تلفن همراهتان در دسترس نبود؟ چرا نگفتید در آن بیمارستان خراب‌شده آخر هفته شیفت اتاق‌‌عمل نداشتید؟ که سی‌تی‌اسکن نگرفتید و به ام‌آر‌آی بسنده کردید و رقیق‌کننده‌ هم تجویز کردید که خونریزی را تشدید کند؟ که محض رضای خدا وقتی مریض را در بخش خواباندید آنقدر اطمینان داشتید که یک دستگاه مانیتور هم کنارش نگذارید و بروید به امان خدا. چرا من را عصبانی می‌کنید؟ چرا باید مثل علاءالدین اینجا بنشینم و آنقدر روحم را بسابم که یک دقیقه بیایید تا دو کلام از زبانتان حرف بیرون بکشم، آخرش هم فقط لبخند بزنید و بگویید خیلی‌وقت است که سرتان به کار خودتان است؟ 

وقتهایی به سرم می‌زند هر اثری که از شما در این فضای مجازی هست را به این داستان آبرو ریز آلوده کنم، ولی دوست ندارم. این افشای حقیقت من از همه‌ی دادگاه‌هایی که برایتان تشکیل دادند و در تمامش پرونده‌ی پزشکی را دستکاری کردید که بیشتر تاثیر ندارد. حیف عمر من نیست دنبال کسی چون شما؟ اینجا که می‌رسم دلم میخواهد هرچیزی شبیهتان هست را از بین ببرم. دوست دارم آن نسخه‌ی میکروب‌گونه‌ای را که از بازی کثیفتان در ذهن من باقی‌مانده، در هرنقطه از دنیای درونم از بین ببرم. حواسم نیست که گاهی مثل شما لش و الکی‌خوش میشوم. نه، حواسم  اصلا نیست؛ که اگر بود دیگر شما اینجا نبودید. دیگر من این آدم ضعیف نبودم. قرار است بروید. گورتان را گم کنید. شما را برای خودم از بین میبرم. مطمئنم همین حالتان را جا می‌آورد. نمی‌گذارم مثل یک میکروب عوضی تسخیرم کنید. اگر شده مغز خودم را سوراخ‌سوراخ کنم که دیگر جایی برای رخنه نداشته باشید، اگر شده با این حال و هوا خداحافظی کنم، اگر لازم باشد حتی خاله‌پری و سختی‌های پنج‌‌ساله‌اش را هم فراموش کنم، شما را از این خانه بیرون می‌کنم. از این خانه بیرون میکنم اما باز روزهایی می‌آید که تنهایی خانواده‌ام را می‌خورد و صدایش را من تا اینجا هم می‌شنوم. آنوقت دوباره می‌خزید و راهتان را پیدا می‌کنید. بد می‌کنید، بد. 

۲۵ مهر ۹۹ ، ۰۶:۲۲ ۱ نظر
دامنِ گلدار

برای تمام معلم‌های دنیا (پست ثابت)

یکی از دلخوشی‌های این روزها شنیدن درباره‌ی خانم میرهادی است، آن هم از زبان دوستان و همکاران و آشنایانش. تمام گفتگوها در صفحه‌ی اینستاگرام انجمن فرهنگی دیوان کلن ضبط می‌شود و برنامه‌ی شب‌های قبل هم موجود است. 

خاله‌پری عزیزم، کاش با هم گوش میکردیم اینها را، با هم حرف می‌زدیم درباره‌اش، و من به تو میگفتم چقدر برای من شبیه توران میرهادی بوده‌ای همیشه. 

 

+ یکی از بهترین معرفی‌های ایشان را وبلاگ صامت نوشته، درباره‌ی جاودانگی.

 

۱۵ مهر ۹۹ ، ۲۱:۲۹ ۶ نظر
دامنِ گلدار

آغوش سرد برف

خاله‌پری عزیزم، 

 

آن روز از سر کار که برگشتم، خبر را شنیدم. برف سنگینی از شب قبل و تمام طول روز باریده و جلوی تمام خانه‌ها را پوشانده بود. پله‌ها، پشت حیاط، پارکینگ جلوی خانه. هیچ‌کس هم قرار نبود بیاید که جمع کند، چون ما مشتری جدیدشان بودیم و این طوفانی پیش‌بینی نشده و هنوز بلکه تا سه هفته‌ی دیگر هم قرار نیست خبری از تیرک‌های نشانه‌داری که شرکت برف‌روب در محدوده‌ی ورودی می‌کارد، بشود. فقط یک تلفن به سارا زدم و گریه و حرفهای مبهم و بچگانه. نادانی خودم که نمی‌دانم چرا محدودیتهایت را تنها فیزیکی تصور میکردم، چرا عین خیالم نبود که مغز هنوز آسیب‌دیده است، چرا با این درجه از غرق‌شدگی در انواع خبر و مقاله و جستار سلامت روانی، از دور دلم خوش بوده که تو کنار آمدی، چرا بعد از تمام شدن همه‌چیز تازه شنیدم (انگار گوشهایم بسته بوده) که هرچه بیشتر فهمیدی و هوشیارتر شدی (به خیالم بهتر شدی)، بیشتر برایت سخت گذشت. بعد با این چرا چراهای آویزان از هرگوشه‌ی ذهنم، درست مثل همان شب که تو در بیمارستان گذراندی و هیچ‌کس اشتهایی به خوردن نداشت، نمیدانم با چه نیرویی پاروها را برداشتیم و شروع کردیم به ریختن برف‌ها. برف‌ها را باد میزد و بر سرم میریخت. اشکها خشک میشد و یخ میزد، آب دماغ هم به دنبالش. همه‌چیز یخ می‌زد جز باد، باد شلاق می‌زد. این اولین پارو زدن، وسط پاییز رفتن تو در ایران، همراه شد با طوفانی از برف که فکر می‌کرد آنشب باید مرا در آغوش  منجمدش گیرد تا نفهمم چه بر سرم آمده. 

باید برایت از تحفه‌های مهاجرت بگویم. قبلش تا یادم نرفته بگذار از ریشه زدن جناب لاکی بامبو بگویم. این گیاه بیچاره مدتی بود لاغر و دراز و کم‌جان شده بود و بالاخره دل را به دریا زدم و ساقه‌اش را قلمه زدم تا ساقه‌ی اصلی قوت بگیرد و دوباره رخ بزند. آن قلمه‌ها را هم براثر بی‌تجربگی با تمام برگ‌هایی که داشت گذاشتم در گلدانی دیگر تا ریشه‌دار شود. چند ماهی گذشت و برگها زردتر شدند و بی‌حال‌تر و خبری از ریشه نشد که نشد. تا اینکه چند وقت پیش بالاخره دیدمشان. تقریبا از سه‌سانتی ساقه‌ جوشهای سفید نوک‌زده بود به بیرون و دوزاری‌ام افتاد که بالاخره و به کندی قرار است ریشه بزند. چیز دیگری هم فهمیده بودم، اگر برگها را کنده بودم لابد زودتر می‌توانست ریشه یدهد. اما می‌دانی در نهایت لاکی بامبوی جدید چه کرد؟ هرچه بیشتر ریشه‌هایش تبدیل به ریسمان‌های سفید و نو و بلند شدند، برگها بیشتر جان گرفتند، شق و رق‌تر ایستادند، سایه‌ی سبز خوشرنگ استوایی بیشتر در تن سبز زردشان دوید. آنوقت دانستم ریشه دادن این نیست که قدیمی باشی و کل خاک را گرفته‌باشی، بلکه لازم دارد برای آشنایی بجنگی، خانه را خانه‌ی خودت کنی، بدانی فلان چیز را کجا پیدا کنی و بهمان چیز را سراغ چه‌کسی بروی. لازم دارد ساقه‌ات با محیطت در گفتگو باشد، در راحتی، در امنیت و دوستی.

و من گفتگو ندارم، پس ریشه هم ندارم. ایمانی هم ندارم. یاد آن شب برفی می‌افتم و نگران می‌شوم. یاد هر خبر بدی که اینجا بگیرم، که قرار است آنوقت در چه‌حال باشم؟ تابستان است یا زمستان؟ چطور باید غمخواری کنم وقتی که نیستم آنجا. بعد از خودم برای مهاجرت متنفر می‌شوم، با آنکه می‌دانم بودنم ایران هم آنقدر فایده‌دار نبود. اما هرچه که بود آنجا درد مشترکی بود، بودن به تنهایی کافی بود برای هرچه که می‌خواست و می‌توانست باشد یا بشود. ترسم از دور شدن است، از بی‌خبر ماندن، از عینکهای دودی که آفتاب را بگیرند و نگذارند ببینم آسمان عزیزانم واقعا چه‌رنگی است. از اینکه تمام چیزی که دارم قماری است روی آینده و این آینده دارد در حال فراق می‌گذرد. 

برای قمارباز ایمان یعنی همان شرط بستن. این روزها و در اینطور فرکانس‌های ناامیدی چطور خودم را آرام می‌کنم؟ به اینکه در این کله‌ی پوکم اگر آینده‌ی زیبایی ترسیم نکنم برای همه‌مان، بابا، مامان، سها، مهرداد، عزیزجون، فامیل و بچه‌ها، دوستان اینجا، خودم، کارم و غیره دیگر هیچ ندارم. به این دل‌خوش میکنم که باید بذر اینها را امروز بکارم و بذر بدون این طرح‌ها بارور نمی‌شود. دارم با روزگار شرط می‌بندم، و تهش قرار است که بیاورم هر عدد طلایی که لازم است. اما اگر کنار بکشم و بگویم بازی نمیکنم، لابد بازنده‌ام از همین حالا.

دوست دارم این حرفها را همین‌جا تمام کنم. امیدوارم به اینکه گذر کنم. چند روز پیش به مهرداد می‌گفتم که دیگر زمانه‌ی کلاس ردیف رفتن من سرآمده. فکر میکنم آنهایی که رشته‌شان موسیقی بود و مدتی هم‌کلاسم بودند و حالا کارهایشان را ضبط میکنند یا تدریس می‌کنند، برای آنها هم سرآمده و دارند کار دیگری می‌کنند. اهمیتی ندارد همیشه اینطور است. آدم باید بداند که هرچیزی بالاخره دوره‌اش به سر می‌رسد و در گیجی این تمام شدن و احساسات نوستالژیک، آدم بهتر است از عقل و منطق استفاده کند.

 

* راستی، من شاید گناهی کرده‌ام که پای تو را کشانده‌ام وسط این دنیای مجاز درندشت. شاید باید اسم دیگری برایت می‌گذاشتم که بعدها برایم پشیمانی نداشته باشد. اما می‌دانی، تو در قلب من بودی و جاری بر زبان کلماتم، این را هم بگذار به پای همان نادانی‌های بی‌پایانم. 

 

دوستت دارم.

 

۲۱ خرداد ۹۹ ، ۰۰:۱۰ ۰ نظر
دامنِ گلدار

جورچین

نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم.  نوشتیم‌ و سیاه‌کردیم و نوشتیم. سیاه‌ می‌شد و می‌نوشتیم و آخر، برگی نماند. مداد، بی‌برگ و بینوا، تنهایمان گذاشت. ما ماندیم و دفتری سیاه و در و دیوار و سقف و کف، همه خالی، بِکر، سفید. واژه‌ها بی‌تابی می‌کردند، حرفها ناتمام در سینه‌شان بود. دفتر ورق‌ میخورد. جلو، عقب، گاهی مکث روی یک صفحه و بعد به فاصله‌ای کم صدا از صفحه‌‌ی دیگری بلند میشد. واژه‌ها با نمایش زور و قدرتشان، گاهی مکر، گاهی ضجه، و حتی گاه دلبری‌شان، دفتر را به‌طرف خودشان ورق‌ می‌زدند، عقب‌تر یا جلوتر، تنها مجال مکثی کوتاه. دادگاهی راه افتاده بود و هر جمعی یاد حقوق پامال‌شده‌اش افتاده‌بود. صفحه‌ها از هم طلبکار بودند: «تو که میخواستی اینطور بگویی چرا آن پاراگراف را گذاشتی بماند؟»، «شروعِ من چرا رسید به اینجا؟!»، «اینقدر دیر به من نوبت دادید که حرفم ‌ناتمام ماند.. حالا اگر نفهمد منظورم‌‌ چیست چه خاکی به‌سرم باید بریزم؟»، «قرار این ‌نبود، به ما کاغذ نرسید..»، و ما نمی‌دانستیم حرف کدام را باور کنیم. کاغذ برای حرفها کم آمده‌بود. این یک حرف حرفِِ همه بود،  دردی همگانی. نشستیم به صحبت. واژه‌ها بی‌تاب و بیقرار بودند، فرّار و ترسیده. توی دست و روی زبان بند نبودند. به‌کسی اگر میگفتیشان، می‌مردند تا شنیده نشوند. پاره‌پاره بودند، چون داستانشان با دفتر تمام نشده‌بود. واژه‌های بی‌گناهی که در دنیای خودشان تعلق و هویتی نداشتند. کسی، لابد خود من، ناتمام و بی‌معنی در دفتری سیاه رهایشان کرده‌بود. به‌آنها گفتم که خسته‌ام. دفتر تمام شده و از مداد خبری نیست. گفتم با مداد شاید می‌شد حرفهایتان را روی دیوارها نوشت، اما حالا از دست من‌ چکار برمی‌آید؟ رهایم کنید، خسته‌ام! گفتند:

«ما را به بازی بگیر!»

«از این‌ کاغذ ببُرّ و جدایمان کن!»

«اینجا برای ما آینده‌ای نیست..»

«تک‌تکِ حرفهایم را به تو می‌دهم، آنها را بگیر و از اینجا ببَر! نگذار با من بپوسند!»

«راست می‌گوید، من هم حرفهایم را می‌بخشم به‌ تو!»

«نجاتمان بده، دستِ‌کم‌ حرفهایمان را به داستانی‌‌ دیگر برسان..»

نامطمئن دفتر را دست می‌گیرم و ورق میزنم. هر گذشته‌ای تاریخچه‌ی یک موضوع است. می‌خوانم و فکر‌میکنم‌ و به‌خود میگویم بار دیگر فلان را خواهم کرد و‌ بهمان را نه. موقعیت‌های آنچنانی را مثل ایکس‌ مدیریت میکنم و اینچنینی را مثل آنروز ایگرگ در فلان‌جا. در این خیالات واژه‌ها از دست من مثل ماهی بی‌رمقی نقش دریای سفید دیوارها می‌شوند. از یک دست می‌میرند و از دستی دیگر زنده می‌شوند. جمله‌های دفتر درهم‌ می‌شکند، واژه‌ها به‌هم می‌ریزند و آنها که بی‌تناسبند حرف‌حرف می‌شوند در دستهایم. من می‌مانم و هزار نسخه الفبا و صد لغت‌نامه‌ واژه. من می‌مانم و جای خالیِ بینشان روی دیوار، تا از نو جمله بسازم. واژه‌ها برق می‌زنند مثل پولک‌های شادمان ماهی‌ای زیر آفتاب. سرشار از شگفتیِ داستانی نو، سبز شده در کالبدی جدید، امیدوار به داشتنِ چیزی. چیزی که‌ نه من، و نه آنها نمی‌شناسیمش. چیزی که بتوان به‌او تعلق داشت، نه‌آنکه بدستش ‌آورد.

الفبا را برای همین دوست دارم، برای جزء سازنده بودنش. ردیف دستگاهی را هم‌برای همین دوست دارم، برای گوشه‌گوشه بودنش. سینوسی‌ها و‌ بسط فوریه و ریاضیات و ‌منطق را هم همینطور. دنیای قابل فهم من دنیایی است متشکل از واحد‌های اتمی قابل فهم. اما بیشتر از هرچیزی با این حرفها در سرم یاد یک‌چیز می‌افتم: «جورچین.» جورچین‌ یک پازل کودکانه‌ی شاید هفت‌تکه‌ای بود با یک‌ قاب مربعی که همه‌چیز را در خودش جای می‌داد. با چرخاندن‌ و جابه‌جا کردن قطعه‌ها، میشد عکس چندجور حیوان را با آن ساخت. هدیه‌ای دوست‌داشتنی بود که خاله‌پری برایمان آنموقع از تهران گرفته بود تا باهوش شویم!! ای جورچین! ای جورچین! در قاب مقوایی و‌ سخت تو جایی برای دوباره‌ چیدن گذشته‌هایم هست؟ جایی برای نظمی نو  ‌دادن به این آشفتگی‌ها؟ 

۲۸ فروردين ۹۹ ، ۱۲:۵۲ ۲ نظر
دامنِ گلدار

تنها باید عاشقت بود

حرفهایی هست که خودم هم از آن بی‌خبرم، در این حال و ساعت، کوک نیستم برای گفتن و حتی کشف‌کردنشان. تنها می‌دانم روح سرگردانی به دنبال چشمه‌ای آب جوشان است و دائم صدای آب را می‌شنود اما راهی به سمتش پیدا نمی‌کند. چه‌بسا به سمتی برود و بعد ببیند نبض آبی که میخواست در سویی دیگر می‌زند. 

بیهوده‌گویی را باید کوتاه کنم. اینطور هبچ‌ سازی کوک نمی‌شود. نمی‌شود که من محو ستاره‌های جعبه‌ی چوبی سنتور شوم یا برق سیمهای موازی یا حتی گرد و خاک نشسته بر چهره‌اش، و بعد همه‌چیز کوک باشد. نه، نه، نه، نادان کوچک. 

بگو، طفره نرو و بگو. 

می‌دانم که دوست نخواهی داشت. اما، دلیل رفتن را نمیگویی، دلیل رنج کشیدن را هم نمیگویی، من را می‌گذاری با خیالی از او، از هرچه که می‌گفت یا می‌کرد در گذشته یا اگر حالا بود. می‌گذاری نفهمم.سفرم به آن روزهای امتحان نهایی و تازه رفتنم به کانون چطور بود. شناورم می‌کنی در این خاطره‌ی ناخوانده تا یکباره به خود بیایم و بپرسم چه کسی مرا آنجا برد؟ بلی، تو میدانی ولی من آگاه نبودم، برای لحظه‌هایی خاطره را با جان آمیخته بودم. بعد فهمیدم که آن نازنین و روح پاک خاله‌پری بود. و باز میدانی که روی زمین و لای آن قفسه‌ها می‌نشستم و کتابها را ورق میزدم. میدانی آنجا تازه گردونه دیده بودم. میدانی دختری بود به چشم من خیلی خیلی بزرگسال تا آن حد که خاله‌پری نامزدی و حلقه‌ی ظریف انگشتش را تبریک گفت. می‌دانی آن دختر، لیلا، با مانتوی مشکی بلند و مقنعه‌ی مشکی بی‌چانه آمد بین ما بچه‌ها نشست و کاغذ نقاشی باریک و انیمشن‌وار را در گردونه جا داد و چرخاند. تق‌تق‌تق...تق! یک دور دیگر! یک دور دیگر! میدانی؟ از کانون فقط رفتنش یادم هست، انگار هیچوقت خارج نشدم از آن‌. و باز میخواهی بگویم. از چه؟ مصلحت؟ میخواهی باور کنم بریدن یک برگ نرم و تازه یا له کردن گلی لطیف زیر پا حتما ضرورتی داشته؟ می‌دانی که گول می‌خورم و می‌پذیرم. این حرفها خوب من را خام می‌کند ولی باز فراموش نمی‌کنم که دنیا میشد جا برای نفس کشیدن یک برگ زنده هم داشته باشد. میشد، تو باید بدانی که میشد. می‌دانی چند روز است غمگینم. تا امروز صبح که زودتر از قرار همیشه زنگ زدم. رفته بودند سر خاک‌. همین، سر خاک. بی‌هیچ مفعولی، بی‌هیچ کلمه‌ای که توضیح بدهد برای که و چه. حالا من فاصله‌ی کانون تا سر خاک را، در این ذهن آشفته، تنها باید بروم. یک دور دیگر، خواهش میکنم.

می‌دانی، گاهی این رنج دادنت را نمیشود درک کرد. نمیشود گفت چرا یکی رنج می‌کشد برای گرداندن چرخ روزگار دیگران، و اگر جز این است، یکی، روحی از جنس فرشته چون تو میدانی عصیان بندگان دیگرت را،  رنج می‌کشد برای تبدیل طلا به چه؟ به من نگو سوالهایی داشت در درونش که جوابشان تنها در این راه بود. نه، این تنها خوشبینانه‌ترین گمان من است.

 

۱۸ بهمن ۹۸ ، ۰۹:۴۰ ۰ نظر
دامنِ گلدار

شکسته

دلش را ندارم، آنقدرها بی‌پروا نیستم که بگویم دوست‌داشته‌شدن و مهر ورزیدن، یک‌بار پر و خالی شدن است. اما انگار دارم میگویم. آدم مثل ظرفی است که از عشق پر میشود و وقتی که لبریز شد دیگر خالی بودن را از یاد می‌برد و پر شدن را هم. عشق به پایش ریخته می‌شود و او لبریز و سرخوش، به تمام گنجایش روحش آشنا می‌شود. 

این عشق از کجا آمده؟ دل من! این عشق آخر از کجا آمده؟ اینهمه آدمهای پرشده از عشقِ دیگری به‌کجا می‌روند؟ با این عشق چه می‌کنند؟ لابد یک‌روز می‌رسد که ظرف دیگری را حتی شده کمی، از قبل بیشتر پر کنند، هان؟ فکر می‌کنی که خیلی زیباست، ایده‌آل است، اصل زندگی است، مگرنه؟ اگر ظرف لبریز و ریزانی باشی، همه‌چیز به‌همین‌ خوبی و عاشقانگی پیش میرود. اما وای از روزی که دیگر پر نشوی. آن عشق‌هایی که روحت‌ را پر می‌کرد خود از ظرفی می‌ریخته شکننده که حالا ترک برداشته یا خرد شده، مثل هر شکستنی دیگری، و  آن عشق‌ها دیگر ‌‌‌نه از آن تو، بلکه محو در دریای زیر پایت‌ می‌شود. حالا هم مِهر گرفته‌ای و هم مهر داده‌ای‌ و این وسط شاید پس از اینکه آدم با خودش فکر کند چقدر همه‌چیز سخت و پر رنج و پوچ است، اگر تحمل کرد، و نشکست، و تاب آورد، شاید چیزهایی هم دستگیرش شد. مثلا اینکه چه فرقی دارد اول خالی باشی و بعد پر شوی یا اول پر باشی و بعد خالی شوی؟ به‌حال ظرف‌ که تفاوتی ندارد. تا جایی که مسئله هویت و ظرفیت این وجود شکستنی یا سوراخ‌شدنی یا کج‌وکوله‌شدنی و به‌ هر ترتیب دیگری نابودشدنی است، مقدار اولیه مهم نیست. تغییرات مهم است، حجم، گنجایش، انحناها، محیط، دسته، پایه، این‌چیزهاست که ظرف را ظرف میکند. وگرنه آن طعم شیرین عشق که شربت به ظرف می‌بخشد، واسطه‌ای‌ است که بداند گرد است یا نوک‌تیز. بلند است یا کوتاه، لب‌نازک است یا ته‌استکانی، بلور است یا ملامین. اسباب‌بازی است در دست بچه تا دستش را تکان دهد و با تمرین و تکرار یکروز قاشق را بتواند با انگشتهای کوچکش‌ درست و حسابی بچسبد و‌غذا را در دهان بگذارد. 

مثال بس است. دائم به این فکر میکنم که چرا باید عشق ورزید و از خودگذشتگی کرد خاله‌پری عزیزم، وقتی قرار است خانه‌ی دلت روزی خراب شود.. مثل برگها و شاخه‌های خشک پاییزی که گوشه‌ای به آتش افتاده‌اند، بسوزد و آن بوی هیزم و رطوبت عاشقانه‌ی جنگل بپیچد در هوا. مثل عشق‌های ظرفی ترک‌خورده حافظه‌ی همه‌ی دنیا را قلقلک دهد و جای خالی‌اش سوراخ شود روی سینه‌ام. تو از این نرم‌نرمک شکستن هم انگار در پی چیزی بودی، عاشق.

۰۱ دی ۹۸ ، ۱۱:۰۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار

بازگشت از پشیمانی

نوشین آنموقع که در اینستاگرامش داشته پست غافلگیری تولد و حس خوبش‌ را می‌نوشته قطعا خبری از دل من نداشته. نوشین شاید حتی در خاطره‌اش دیگر منی نمانده باشد و اصلا چه لزومی دارد که مانده باشد. گذشته‌ها هجده سال است که گذشته. اما همین نوشین خبر ندارد که منی که اینستاگرام را دو هفته‌ یکبار چک میکنم و بعد با احتمالی از بین چندین و چند ده بروزرسانی، هر کدام که زودتر بیاید را می‌بینم و بعد تمام، آنروز پستش را دیدم و مثل گوش‌ماهی خوشگلی که لای شن‌ها دیده باشم، از زمین برداشتم و گذاشتم در طاقچه‌ی فکرهای آشفته‌ام.‌ مگر چه گفته بود؟ خاطرات برادر بزرگ‌ترش از روزی که نوشین به دنیا أمد، و از جابه‌جا شدن نقش‌های پدر و مادر و بچه‌ها، و از بچه‌های خودش و برادرش، و بعد دعا برای سلامتی مادرش و شادی روح پدرش. و بعد اینکه بگوید خانواده مفهوم قشنگی است. می‌بینید، خانواده با همه‌ی سختی‌ها و فرسایشهایش باز هم قشنگ است اما من نگاهم را دوخته‌ام به‌نیمه‌ی خالی لیوان. البته که گاهی پی میبرم به زیبایی‌اش، اما، خب، این ‌‌مقدار‌ بسیار ناچیز و قابل چشم‌پوشی است.  همینطور که به گوش‌ماهی نگاه میکردم و‌ سعی میکردم صدای خروش دریا را از لابه‌لای پیچ‌های گذشته‌ی عمرش بشنوم، فکر کردم آیا واقعا کاویدن یک موضوع برای کشف رنج‌ها و بازآفریدن رنج‌های بیشتر درست است؟ اگر این سکه دو رو دارد و من از این رو چیزی دستگیرم نمیشود دلیل بر آن نیست که خودم وزن مثلا خط را زیاد کرده‌ام که شیر کمتر بیاید؟ در گذشته ماندن و کاری نکردن، مثل انکار کردن وجود گوش‌ماهی زیر شن‌ها نیست؟ عاقبت شک کردم. چه کرم درختی باشم چه کرم ابریشم دیده‌ام حصار پیله شکستنی است، حتی اگر اصل هویت خودم، اینجا کرم بودن را، زیر سؤال ببرد. روز بعد از نوشین، نوبت عبدالکریم سروش شد که از گوشی مهرداد حرفهایش را پخش کند در بلندگو و من وسط شستن کاهو و بروکلی و غرولند در این‌باره که چرا بین نماز استسقاء و آمدن باران باید رابطه‌ای باشد در حالیکه خود سروش هم نمی‌داند دقیقا چرا، و باز درحالیکه استدلال‌‌ کفران نعمت باعث سلب نعمت از یک قوم میشود خیلی کلیشه است، اما من باز هم تحفه‌ای لابه‌لای شن‌های ذهن و زبانم پیدا کردم: یک سنگ صیقلی‌ پهن و رنگی با گوشه‌های گرد که مرا یاد تمام چیزهایی که از دست داده‌ام یا فکر میکنم که دارم از دست می‌دهم، انداخت. آیا قدرشان را ندانسته بودم؟ یا همین حالا استفاده و ارتباط درستی نداشتم که احساس از دست رفتن سراغم آمده است؟ می‌تواند این باشد، کاملا ممکن است، بله ممکن است.

حالا چکار می‌شود کرد؟ صدای سروش از توی شرشر شیر آب می‌آمد که وقتی توبه کردند نعمت به آنها بازگردانده شد. با خودم فکر میکنم که هه، این دیگر آخر کلیشه است. دست جای خوبی گذاشته‌ای، این بحث نیاز امروز من است اما معلوم است که هرچیزی با توبه برنمی‌گردد. مهرداد، حالا گیریم راهش توبه است، اصلا توبه یعنی چکار کردن؟ یعنی دیگر حتی فکر نکنی و تمایلی هم به انجام کار نداشته باشی. نمیشود که فکر نکنی، شاید به زور جلوی خودت را بگیری، ها؟ خب مراحلی داره دیگه، وقتی کامله که هیچ میلی نباشه. تو از کجا اینها رو اینقدر مطمئن میگی؟ دفعه‌ی پیش می‌گفت!  یک دلالتی هم داره که در حال زندگی میکنی، توی گذشته نیستی. آفرین آفرین، اصلا برای همین می‌پرسم. به سنگ صیقلی‌‌ام نگاه میکنم و دلم نگران می‌شود که نعمتهای در حال گذر و غور در گذشته و تنیدن تارها به دور خودم را چطور کنار هم جا دهد؟ سه‌ساعتی بعدتر می‌پرسم توبه به معنی بازگشت نبود؟ بستگی به این داره که بازگشتن از چی؟ از مسیر غلط مثلا. فکرم پی آن میرود که این بازگشتن همان بازگشتن نعمت است یا نه. راحت نیستم که فکر کنم به اشتباه رفتیم و اینها بر سرمان آمد. راحت نیستم که فکر کنم در تجربه‌ی از دست دادن و رنج، تنهاییم یا بیشتر از دیگری در سوز و گدازیم. مهرداد میگوید مسیری که بازمی‌گردی مسیر دیگری است. اهمیتی نباید داشته باشد بجز اینکه شاید نعمتی هم که بازگردانده می‌شود نعمت دیگری است متناسب با همان راه جدید. شاید آنوقت به جای راه رفتن در ساحل شنی وسط دریا باشم و پریدن ماهی‌های فسقلی و براق را کشف کنم. آنچه ثابت باید بماند قدر نعمت را دانستن است به شیوه‌ای که بازتابی از پشیمانی راه گذشته در آن باشد. مثل صدفی که بار قبل مرواربدش را ناسفته رها کرد و این‌بار کوشید و ساخت. از این نظر رشد ما و معنای زندگی در همین موفقیت برای توبه کردن شکل میگیرد، چراکه بدون آن یعنی خبری از خودأگاهی، اندیشه، تمرین، جنگیدن برای ارزشهایم، و مهمتر از همه معنایی برای زندگیم نیست.

۲۴ آذر ۹۸ ، ۱۰:۴۳ ۱ نظر
دامنِ گلدار

دیوانه‌ای ساده‌لوح

بی تو دیوانه‌ای هستم که حتی نوشتن هم آرامش نمی‌کند. من این درد را کجا ببرم. مهری که بر جانم پیچیده‌ای و تا مغز استخوان ریشه داده‌است را چطور حالا بدون باغبانیت تحمل کنم؟ خوب است اشک میوه‌ دهم؟ نه، سبک نخواهم شد. این بار آنقدر سنگین است که بشکنم. شکستن از دل، در روح، در تمام آن لحظه‌های ناب تنهایی، مثل لیوان لب‌نازکی که با یک اشاره نفهمی چطور خرد شد. من این درد را همانجا رها کردم و رفتم سراغ زندگی خودم. به خیالم که تو خوبی، و من امیدوارترینم. من این درد را هیچوقت آنطور که باید درک نکردم، قدمی برنداشتم با تو، تنها مشتی نظر و حرف بیخود. چه بگویم؟

۲۲ آذر ۹۸ ، ۱۰:۳۸ ۰ نظر
دامنِ گلدار

ایست، تاریکی، سفر

ایست، آسیب، کوشش./ ایست، آسیب، اشک، سکون./ ایست، آسیب، آسیب، آسیب./ ایست، سکون، کوشش، بلع./ ایست، آسیب، کوشش، گام./ ایست، اشک، کم، سکون./ ایست، کمک، سکون، جدایی./ ایست، کمک، نیاز، ترس./ ایست، دوری، کم، غریب./ ایست، سکون، تاریکی، اشک./ ایست، سکون، کوشش، جرقه./ ایست، جرقه، بلع./ ایست، جرقه، گام./ ایست، جرقه، سکون./ ایست، جرقه، جرقه، ایست./ ایست، کوشش، کوشش./ کوشش، کوشش، کوشش, کوشش.

 

 

ایست، آسیب، کوشش

۲۱ آذر ۹۸ ، ۰۹:۴۸ ۱ نظر
دامنِ گلدار