نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۲۸ مطلب با موضوع «مجید کیانی» ثبت شده است

آهنگ سفر

آهنگ سفر عبارتی است که از کلاس آقای کیانی به یادگار برایم مانده و اگر آن سالنامه‌ی شتری رنگ کوچک با جلد جیرش را حالا باز کنم و در صفحاتش بگردم، لابد نوشته‌ام نماد حرکت، جابجایی، درباره‌ی گوشه‌ی زنگ شتر. سالنامه را باز نمیکنم، همین نیم ساعت گذشته زنگ شتر را تمرین میکردم. آدم میرسد به جایی که بخواهد کتاب نخواند و خودش بنویسد، گوش ندهد و خودش سخن بگوید، به دریا نگاه نکند و خودش را به آب بزند. به موسیقی گوش ندهد و خودش بنوازد. نه برای اینکه خیلی پخته و کامل شده در رسم و آداب کار و سرمشق نیاز ندارد. بلکه چون شنیدن ممکن نیست مگر از راه نواختن، و این دقیقا وقتی است که حرکت آغاز می‌شود.
زنگ شتر قدم‌های آهسته و ضربان‌دار مسیر است. دینگگگگگگگ دانگگگگگگگگ دینگگگگگگگ دانگگگگگگگگ.. درست مثل حرکت آونگ ساعت یا جزر و مد کش‌دار امواج دریا. تکرار پیایی دینگ و دانگ یعنی برو، این هم گذشت، یک قدم دیگر، کسی جا نماند ما اینجا هستیم، شما هم بیایید. پستیها و بلندیها را با هم میرویم. کسی جا نماند. آهای صدای زنگوله‌ی شترها را می‌شنوید؟ گذشتیم، جا نمانید.
آهنگ سفر زمزمه‌ی هرروزه‌ی ذهن ماست. نیت و عزم درونی تغییر کردن و از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر رسیدن است. کسی جا نماند.

+ این پست را تقدیم میکنم به دوستم زهرا که دارد با یک تیم سه نفره میرود برای یک ماموریت کاری به جایی خیلی سرد نزدیک قطب شمال :)
+ یک فایل آپلود کردم اینجا که بخشی از دستگاه چهارگاه در ردیف میرزاعبدالله با اجرای مجید کیانی است. گوشه‌ی اول نغمه و گوشه‌ی دوم کرشمه با زنگ شتر است.
۲۱ آبان ۹۷ ، ۰۸:۲۶ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

متن و حاشیه

فکرها هستند و واژه‌ها نه. 

واژه‌ها می‌آیند و فکرها نه.


واژه‌ها می‌آیند و معنا می‌آورند. معناها واژه‌های دیگر می‌آفرینند و واژه‌ها معناهای بیشتر. آنقدر که دانش محو میشود، ریاضی خاموش می‌شود و مهندسی داستان. فرهنگ لغات دانای کل می‌شود و من تازه متوجه میشوم که علوم و مهندسی را نمی‌توان از نامگذاری روشهایشان آموخت. بنابراین بیق بیق بیق بیق -چرخش متناوب نور آبی و قرمز- از تمام قسمتهای ذهن و روان به سلولهای نیمکره‌ی راست، بیق بیق بیق، همه سمت راست مسیر قرار بگیرید و راه را برای اورژانس باز کنید!  بیق بیق بیق، سمت چپ از کار افتاده.

حاشیه

بااینکه از کشف و شناخت خودم مدتی است دور شدم و فکر میکنم برای من بهتر هم همین است چون باید یاد بگیرم روی چیزهای دیگر هم تمرکز کنم (این کار را الان بیشتر دوست دارم)، اما بازهم جرقه‌های کوچک آتش هست که با یک باد گاهی از زیر خاکستر خودنمایی کند. اگر چند وقت قبل میخواستم درباره‌ی مسیر تحصیلی‌ام، درگیریهایم با کار مهندسی، و اینکه چرا هیچوقت آنطور که باید و شاید بدنبال مهارتهایم و ابزارهای حرفه‌ای آن نبودم توصیحی بدهم، شاید میگفتم تنبلی، بازیگوشی، و اینکه همیشه به جای آنکه اصل را بچسبم در حاشیه پرسه زده‌ام. وقتی نوجوان بودم فکر میکردم نقاشی و هنر چیزی است که انجامش دانشگاه رفتن نمی‌خواهد و خودم میتوانم دنبال کنم. بعد از اتمام دکتری فکر کردم کلا مسیر اشتباهی را آمده‌ام و کاش کارم موسیقی، نوشتن، یا چیزی شبیه این بود. اگر میخواستم توضیح بدهم چرا گم شده‌ام و مگر یکدل شدن چقدر می‌تواند سخت باشد؟ بهترین جوابم این بود که مجموعه‌ای از مهارتهایی را دارم که همه در یک سطحند و برایم تشخیص اینکه کدام نسبت به دیگری بهتر است سخت است. تفریح در هنر و نوشتن است، کسب و کارم، عمر و تلاشهایم، در مهندسی. واژه‌های آشنایم، استدلالهایم، فلسفه‌هایم از مهندسی. جسارتم، اعتماد به نفسم، غرورم، در هنر. زبان درازم در هنر. 

و حالا چه؟ هیچ. کشف کرده‌ام که دلیل حاشیه‌پردازی‌ام این نیست که از درک ریاضی عاجزم، خیر تنبل نیستم. این واژه‌ها گرامی مغزم را مشغول میکنند. بنابراین دستورالعمل جدید ما این باشد که ضمن طراحی و تست الگوریتمها، هرگونه برداشت شهودی و کیفی از نامها، اصطلاحات، نمادگذاریها و غیره ممنوع. اینکه چقدر موفق در اجرای این دستور هستم یک مسئله است و اینکه موظف به تلاش برای اجرایش هستم مسئله‌ای دیگر. 

راستی، این حاشیه برای خودش متنی هم دارد.


+ می‌دانستید دستگاه چهارگاه یک رنگ دارد به نام لزگی که پس از آن یک رنگ کوتاه‌تر هست به نام متن و  حاشیه؟ یک اجرای آن را از داریوش طلایی بشنوید.

++ باز چقدر با واژه‌ها بازی کردم.  

۰۶ آبان ۹۷ ، ۰۶:۴۷ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

صدای غربتِ ساز

یکسال از آمدنم به کانادا گذشت. دیشب از کم‌تعداد شبهایی بود که با غصه خوابیدم. کم‌تعداد چون بیشتر این غمها مال لحظه‌اند. بعدش و با گذشت زمان، هر زخمی خوب میشود. یا صورت مسئله عوض شده، یا من در اشتباه بوده‌ام، یا داستان از اهمیت افتاده و به حاشیه رفته، یا درک من بیشتر شده و تصویر بزرگتری را توانسته‌ام ببینم. چنین شبهایی بیشتر دلم برای خودم میسوزد و بعدش عقل نهیب می‌زند که بس کن. بس میکنم پس. تازه دل هم طرف عقل است. هزار پستو و دالان دارد و زود زود غصه‌ها را جایی مخفی میکند و هر از گاهی، مقتصدانه یکی را می‌کشد بیرون در این حد که یادت بماند، این هم هست.

دیشب خواب دیدم استاد را بغل کردم. جایی شبیه راهروی دانشگاه بود، آدمها رد میشدند. استاد دورش چند هنرجوی دیگر هم بود. من ایستاده بودم کنار و از دور نگاهش میکردم. خودش مرا دید. جلو رفتم. دستهایش را باز کرده بود و من هم آماده شدم بغلش کنم. خواب جایی قبل از یک بغل کامل تمام شد، دیگر یادم نیست. با استاد سال به سال دم عید دست میدادم. وقتهایی که کلاس خلوت بود هم. فقط آنوقتها می‌شد چند دقیقه‌ای استاد را آزاد پیدا کرد. موقع دست دادن، دستش را کمی بالا میبرد و بعد با شتاب آن قوس اضافی کوچک یک دست محکم و مطمئن هدیه می‌داد. امروز جمعه است و من باید مثل همیشه فردا عصر ساعت شش به کلاس می‌رفتم. حالا شاید چند هفته است تمرین نمیکنم. میدانم که گناه میکنم. 

این شکرگزاری من است به خاطر داشتن استاد. تنش همیشه سلامت. 

۱۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۹ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

پژواک تقویتی

علیرغم آشنا بودن با این ایده، تازه متوجه شدم که هر پروژه‌ی موفق/ناموفقی که انجام می‌دهم واقعا نیازمند تکرار کردن و بازبینی مجدد است. حالا میخواهد این پروژه‌ی کنترل سطح اکسیژن با آردیونو باشد که دو ماه آزگار برایش زور زده باشی و با اعتماد به نفس به زمین رسیده بالاخره تحویل صاحبش بدهی و حقوقت هم بی چون و چرا بگیری، چه گوشه‌ی قطار بیات کرد باشد که روزی روزگار از کوه هم قوی‌تر اجرایش می‌کردی و ای دل غافل، کمِ کمش سه ربع وقت میبرد تا یک ذره بخواهد گرم بگیرد و آنهمه ریزه‌کاریهایی که ملکه‌ی ذهنت بود، دوباره جان مختصری بگیرند. 

اما این وسط یک حس موذی همیشه اوضاع را نویزی می‌کند. اگر خوب باشی، چه نیازی به تمرین و تکرارش، یا حداقل نمی‌شود آنقدر باشد که از دستش ندهی؟! اگر هم ضعیف باشی، آنقدر منفی‌بافی و ضدحال پیرامون سوژه هست که آدم خدا را شکر کند تمام شده و بنشیند با خودش بگوید حالا میروم فلان کار را میکنم که چنین و چنان. 

در نتیجه، بهترین جا برای کار کردن محیطی است که هرکار میکنی اکو کند. آنوقت اولا نمی‌توانی چند کار را نصفه نصفه انجام بدهی چون اکوها با هم قاطی می‌شوند و یک موسیقی بدصدایی لابد درمی‌آید که بیا و ببین. بعد هم هر پژواک مثل یک آمپول تقویتی برای کار عمل میکند چون آن را از زبان محیط (و نه در فکر خودت) میشنوی و میتوانی درباره‌اش قضاوت کنی. بعد نسخه‌ی بعدی پژواکهای خودش را ایجاد میکند و آدم اینقدر با یک پروژه سرگرم تولید هارمونیک می‌شود که آن کار هر کاری باشد، آخر آخرش ختم شود به یک موسیقی دلنشین که صدایش بالای هر نویز فکری و ذهنی و محیطی دیگری همه‌جا طنین انداخته است.

پس توصیه‌ام برای رهایی از غم گذشته و هراس آینده این است: کار و گذران روز یا توی کوه، یا خانه‌ی خالی، یا زیر گنبد کبود، یا هرجایی که اکو کند!

۱۹ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

نابهنگام

شنبه صبح، ساعت به وقت کلگری بیست دقیقه به نه، زودتر از آنکه انتظار داشتم بیدار و از جا بلند شدم. هنوز ساعت را ندیده بودم که دلم برای کلاس سنتور و آقای کیانی تنگ شد. میخواستم همه سنگینی دلم را ببرم سر کلاس و حال و هوایم عوض شود با حرفها و صدای ساز استاد و بچه‌ها و تنهایی تا مترو پیاده بروم و همینطور مثل همیشه سرم پایین باشد کف خیابان را ببینم و بعد برسم به کوچه و لاک‌پشت وار قدم بزنم تا برسم به خانه. 

بعد یکدفعه متوجه شدم ساعت و روز دقیقا وقت همین کار است. برای مدتها در چنین ساعاتی (یعنی هفت و ربع شنبه شب ایران) از کلاس تازه به خانه برگشته بودم. 

ولی غصه چه فایده؟ الان روی فیسبوک ویدئوی عباس کیارستمی را دیدم که شعر نیما می‌خواند: "یاد بعضی نفرات جرأتم می‌بخشد، روشنم میدارد،" و آدم اگر آدم است شجاعانه زندگی می‌کند و بی‌ناله و آزاد. 
۱۴ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۹ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

از کجا ببینمت؟

دو پست پیش‌نویس دارم اینجا، که مدت زیادی است دارند خاک می‌خورند. یکی اسمش بوده "من، من، من" و اینطور شروع می‌شود: "میگویم اگر قرار باشد همیشه باشی و نگذاری هیچ‌جای دیگر را ببینم، میخواهمت چکار؟" آن یکی اسمش هست: "ز هر چه رنگ تعلق پذیر آزاد است،" و شروع شده با "باید اعترافی بکنم.." تمام هم نشده. 

اولی راجع به منیّت و خودمشغولی‌ام بود، حالا چه برآمده از خودکم‌بینی باشد یا خودنگرانی، یا خودسازی مفرط، یا هرچیز خود خودی دیگر. نوشته نشد ولی در کل این چند ماهه دائم در موقعیتهای مختلف از گوشه ذهن و جانم سربیرون آورد، لازمه نوشتن از یک عدد "من پررنگ" ای که خودش را ولو کرده همه‌جا، نمی‌گذارد از زندگی سردربیاورم. واقعا اگر قرار باشد همیشه باشی و نگذاری هیچ‌جای دیگری را ببینم، میخواهمت چکار؟ ای نفس غمگینِ کوچکِ بیحواس؟

دومی را اصلا یادم نیست چه میخواستم بنویسم. اما یکی از احساساتی که آن هم چندین بار سر از جانم بیرون کشید در این چند ماهه دربند بودن است، و بیشتر هم دربند عقیده و آراء و چیزهایی که درست و ارزشمند برایم به نظر می‎‌رسد. چندین بار سر پافشاری و چیزی که فکر میکردم حق اولیه‌ام است که بدستش بیاورم، یا نکته‌ام را ثابت کنم، یا واقعا نشان بدهم چه برایم مهم بوده و چرا، عزیزانم را رنجاندم. و آنوقت مسئله‌ام بزرگتر شد که کوچکتر نشد. بیزار شدم، از خودم پرسیدم چرا آنقدر باید بحثی یا حرفی مهم باشد که من بخاطرش این کار را کنم؟ اصلا ارزشش را داشت؟ و شما را نمیدانم، اما این جایی است که براحتی می‌گذرم از سر درک شدنم یا حق به جانب بودنم، و اصولا "عقیده‌ات را نگهدار برای خودت،" یا "شکایتت را بگذار برای وقتی دیگر،" و "کلا، به این انسان نازنین بیچاره چه مربوط تو چه احساسات ناگشوده‌ای داشتی در درونت؟!"

اینجاست که دلم می‌خواهد اگر هم کمبودی هست، با خوشحالی قبولش کنم. دربند نگیرد مرا، تعلق ایجاد نکند برایم، نشود یک داستان ادامه‌دار و پخش کند خودش را در همه لحظه‌هایی که زنده‌ام. پیش از این فکر میکردم آزادگی فقط در این است که بتوانی چیزی که داری ببخشی و نخواهی. یا اصلا هیچ چیز را برای خودت نخواهی. ولی میبینم چیزهایی هست، مثلا همین دل‌مشغولی‌ها، که آنقدر با خودت کلنجار می‌روی و نقد می‌کنی و مقایسه و فلان و بهمان، که باعث می‌شود بخواهی این را آن را، اینطور بودن را، آنطور بودن را. نه خواستن در لحظه و کردن، خواستن‌هایی رویایی، بی‌ریشه، حسرت‌آور، قلب‌سوراخ‌کن، جانفرسا، چه بگویم. 

اگر فرض کنیم حجابی بین درون و بیرون تمام انسانها وجود دارد، من ضخامتش را وابسته به کیفیت ابراز احساسات میدانم. هرچه بیشتر و بهتر انسان احساسش را درک کند و آن را بتواند برای دیگران ابراز کند، این حجاب هم کمتر. من نه براحتی خودم را درک میکنم و نه (در نتیجه) براحتی ابرازش میکنم.

در این مورد شخصی اگر بخواهم نظر بدهم، چنین حجابی باعث می‌شود که دغدغه‌ی "من" برایم بیشتر شود. بالاخره هرکسی در زندگی‌اش به جاهایی می‌رسد که بفهمد چیزی کم است یا بخواهد تغییر کند، ولی حجاب، بار درونی را زیاد می‌کند. این را اضافه کنیم به نقد  و خودمشغولی، و آنوقت یک دنیایی در درون شکل می‌گیرد که هیچکس نه دیده و نه شناخته. حالا بیا و تلاش کن برای نشان دادن خودت، که از قضا این هم مشکلی است. نتیجه اینکه آنقدر تشنه می‌‌شوی برای نشان دادن بعضی چیزها یا ایجاد کردنشان در دنیای بیرون (این هم تصمیم خجسته‌ای است که درون و بیرون را آشتی بدهی)، که زیاده از حد جدی میشوند، تا جایی که ناخواسته و براحتی کسانی را که دوست داری به این خاطر می‌رنجانی. 

این بود که ابتدا فکر کردم "ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است،" باید تعبیر دیگری از همان "من، من، من" باشد. حالا به نظر می‌آید اینها همه با هم یک چرخه معیوبند که هریک آب به آسیابِ آن دیگری می‌ریزد. 

***

دیشب قبل از اینکه به آن خواب عمیق فرو بروم ایده‌ای پیدا کردم برای نوشتن در اینجا و صلح با خودم و زندگی. می‌گفتم: "ای زندگی! از اینجا که یک غریبه‌ی همیشه تنها هستم اگر ببینمت، نشاطی نداری، چطور باید عاشقت شد؟ از آنجایی که یک عاشق بیخیالم اگر ببینمت، میترسم واقعی نباشی، تمام شوی و من بمانم همانطور تنها و ساکن، از آنجا که یک مسافر صبورم اگر ببینمت، خوبی، فقط نمیدانم در کدام سفرم؟ تو خودت بگو، از کجا ببینمت؟"

جوابم را از صادقانه‌ترین تپش‌های دل باید بگیرم.

***

مدتها قبل، از استادم آقای کیانی کتابی خریدم به نام ستاره‌ی عشق، که درآنجا هفت مقام عشق، از نظر(یا طلب) تا فنا را در قالب داستانی گنجانده بود. توی داستان استادی داشت برای بچه‌های کلاسش همین مقامها را توضیح میداد، هرجلسه یکی. آخر هر جلسه از آنها میخواست به شیوه‌ی عملی آن مقام را تمرین کنند. روشی برای این تمرین عملی در هیچ‌جای کتاب نبود. مثلا چطور باید تمرین آزادگی کرد؟  نفهمیدم. از استاد پرسیدم، جوابی داد که شبیه جواب سوال من نبود: "این چیزها مثل راز است که هرکسی باید خودش کشف کند، هیچ کس به دیگری یاد نمی‌دهد. مثلا یک روز از کنار درختی رد میشوی دستت را میگذاری روی تنه‌اش و گوش می‌دهی که چه می‌گوید." 

اگر این چرخه را از جایی متوقف کنم، موفق شده‌ام. تمرین‌های عملی را فقط با زندگی کردن و تجربه میشود انجام داد. فکر را بگذارم کنار. تمرین کنم آزاد باشم. 
۳۱ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

خاطرات تلخ و شیرین مدرسه‌ای

مدرسه‌ در زمان بچگی من نه آنقدر سنتی بود مثل مکتب‌خانه‌ها که دانش‌آموزان اخلاق و حکمت را از یک استاد بیاموزند، و نه آنقدر مدرن بود که چندین زبان، فعالیت هنری، اردوهای ورزشی متنوع و تکنولوژی‌های روز وارد برنامه روزانه شود. با وجود این، نقدی که زیاد در ذهن من باقی مانده رابطه‌ی شاگرد و معلم است، وگرنه آن زمانها منِ کوچولو هیچ نظری نمی‌توانستم راجع به اینکه چه چیزهایی در مدرسه باید یاد بگیریم داشته باشم.

الگویی که دائم تکرار شد این بود که بهترین دوست من در مدرسه همیشه معلم کلاسم بود، و بعد نوبت به همکلاسی‌ها می‌رسید. با وجود این آنطور بچه‌ای هم نبودم که زیاد به چشم معلم بیاید یا ارتباط صمیمانه‌ای بتواند با او برقرار کند، ولی بهرحال، معلم بخاطر اینکه از او یاد می‌گرفتم حتما دوست من است، حتی اگر بداخلاق باشد یا شخصیتش را دوست نداشته باشم.

وقتی داشتم پست مدرسه‌ی محبوب من را می‌نوشتم چند خاطره همینطوری برایم زنده شد. ربط مستقیمی به آن پست نداشت برای همین جدایشان کردم. برای هر خاطره هم یک عنوان گذاشته‌ام که بدانم اثرش روی من چطور بوده. خیلی‌هایش طوری است که سیستم آموزشی و نحوه اداره‌ی کلاس توسط معلم فعالیت جمعی را تشویق می‌کند. در نتیجه اگر بچه‌ای انفرادی راحت‌تر باشد یا شخصیت درونگرایی داشته باشد به زحمت می‌تواند خودش را نشان دهد. این فکر کنم یکی از بزرگترین انتقاداتی است که به بیشتر مدرسه‌ها وارد است. مدرسه‌ها برای بخشی از بچه‌ها کارکرد دارند، همه را با یک معیار ثابت می‌سنجند، و آن معیار ثابت لزوما معیار جامعی نیست. روی همان بخش به اصلاح فعالتر از نظر اجتماعی هم مدرسه یک نوع متوسط‌سازی انجام می‌دهد. به این ترتیب که با سیستم نمره و آزمون و درجه‌بندی، دانش‌آموزان را تشویق می‌کند که در جهت یادگیری موارد نمره‌دار حرکت کنند. در حالیکه یادگیری بعضی موارد ضروری، مثل اخلاق، مهارت‌های اجتماعی و کارهای عملی اصولا قابل نمره‌دهی نیستند. به همین خاطر است که فکر میکنم اینطور سیستم آموزشی هرچقدر هم که از نظر محتوا و مطالب پر و پیمان باشد، اگر اثر آن را روی زندگی بچه‌هایی که بزرگ می‌شوند دنبال کنیم، نتیجه‌ی خوبی بدست نخواهد آمد. 

1. دیده شدن

مثلا یکی از مهمترین مسائل در کلاس درس دیده شدن دانش‌آموز/هنرجو است. دیده شدن یعنی این احساس که جزئی از جمع هستی و عملکرد تو برای جمع و در رأس آن، معلم، مهم است. فرض کنید من دوم ابتدایی بودم که از اداره کل آمده بودند برای بازرسی کلاسها، و اصلا یادم نیست چرا، ولی سوالهایی میکردند (شاید درباره پیش‌بینی آب و هوا) و من آنقدر هیجانزده  و خوشحال بودم که تمام وقت دستم بالا بود و اظهارنظر میکردم. برای خودم (و شاید معلم‌ام) تعجب داشت. واضح بود که جواب تمام سؤالها درست نبود و اصلا از کتابهای درسی هم نبود، ولی بعد خبر دادند که با یک نفر دیگر (بهترین شاگرد کلاس) انتخاب شده‌ایم برای مسابقاتی در سطح استانی! نمی‌دانم بازرس‌ها دنبال چه بودند و چه دیدند، ولی من شاگرد زرنگی نبودم. چند روز بعدش پای تخته موقع حساب کردن جمع چند رقمی به دلیل ساده‌ای که کسی نگفته بود چرا جمع را از سمت راست به چپ انجام بدهیم، خواستم محض آزمایش از چپ جمع ببندم! خانم معلم کلی دعوا کرد که مثلا تو را انتخاب کرده‌اند برای سراسری. فکر میکنم فراهم آوردن محیطی که همه‌ی بچه‌ها بتوانند خودشان را بیان کنند خیلی مهم است. به نظر من تا آنروز سر کلاس معلمم من را ندیده بود، بعد از آن روز هم ندید.

2. اولویت دادن به درجه‌ی درک دانش‌آموز بجای قدرت ارائه‌ی او

یکبار دیگر سر یک مسئله هندسه‌ دو روز کامل وقت گذاشتم و فکر کردم (واقعا آنقدر باهوش نیستم که بیست دقیقه‌ای راهی برایش پیدا می‌کردم)، و وقتی که حل شد کامل با توضیح و تفسیر راه حل را نوشتم. روزی که معلم تکالیف را دید گفت چقدر کامل نوشته‌ای و من را برد پای تخته، و آنوقت بود که هیچ‌چیز نتوانستم بنویسم یا توضیح دهم. دست از پا درازتر چند دقیقه بعد برگشتم. من شیوه‌ی بیان و ارائه پای تخته را نداشتم، شاید معلم میتوانست محک بزند که چقدر مسئله را درک کرده‌‍ام یا تا حدی همراهی و کمک میکرد، شاید کنترلم برمی‌گشت. بیشتر به نظر آمد جواب را از جایی نوشته‌ام و نفهمیده‌ام.

3. تذکر بموقع و داشتن رویکرد مثبت در قبال نقاط ضعف

بعد کلاس مکالمه زبان را داشتیم و آنوقت‌ها کیش یک معیار فیدبکی داشت به نام "ال آی" که آخر ترم یا یکبار وسط ترم یکبار آخر ترم به بچه‌ها می‌گفتند چه نقاط ضعف و قوتی دارند. قسمت مورد علاقه‌ی من همین ال آی بود، گاهی وقتها استادها جدی می‌گرفتند، گاهی نه. بعد از مدتی یک بخش دائمی این فیدبکها برای من این شد که: سر کلاس بیشتر فعال باش و صحبت کن! که اگرچه تکراری بود، اما خیلی واضح و روشن به من میگفت که چه مشکلی دارم، و در کنار آن ویژگی‌های خوبی هم داشتم، مثل دقت در گرامر و درست حرف زدن و بکار بردن لغات جدید در همان جملات محدود.

یکی از ترمها معلمی داشتم که عاشق حرف زدن و تمرین تلفظها بود. به طرز ناامیدکننده‌ای به جای دادن ال آی درست و حسابی، بچه‌ها را به دو دسته تقسیم کرد: اونهایی که زیاد حرف می‌زنند، و اونهایی که کم حرف می‌زنند. من آن ترم اصلا دیده نشدم و دلم هم نخواست که دیده شوم، حتی. فقط لطفا زودتر تمام شود! دلیلش این بود که معلم فقط روی نقطه‌ی ضعف من تکیه داشت، بدون راهکار یا استقبال از ابعاد دیگر.

در مقابل ترم قبلش معلم دیگری داشتم که انشاها را با دقت نمره میداد، امتحان میگرفت، از عمد بچه‌هایی که کم صحبت می‌کردند را همگروه با خودش می‌کرد (مثلا در مکالمه‌های دو به دو)، بخصوص یکی از همکلاسی‌هایمان مشکل گفتار داشت و با او از قبل آشنا بود، سر کلاس چند جلسه اخبار انگلیسی که خودش ضبط کرده بود را آورد تا گوش بدهیم، و یک پروژه‌‌ی تحقیقی هم داشتیم درباره جشن شکوفه‌های گیلاس در ژاپن که درباره‌اش یک جلسه در گروه‌های چند نفره صحبت کردیم. معلم خیلی سخت‌گیر و رک و بیتعارفی بود (یک بار انشای من را برگرداند چون طولانی بود!) و به همین خاطر اصلا بین "بچه‌ها" محبوبیت نداشت. ولی از بین ما بچه‌هایی که از ابتدای ترم تا انتهایش را با او گذراندیم، من تنها نفری نبودم که خیلی دوستش داشتم. به نظرم استفاده‌ای که از روشهای متنوع ارتباط با دانش‌آموزان داشت باعث می‌شد که به نوعی همه‌ی ما را بهتر بشناسد. شاید من در نوشتن بهتر بودم و دیگری در صحبت کردن، اما هردوی ما با بهترین نسخه‌ی مان برایش اشنا بودیم چون انرژی‌ و وقت کلاس را روی یک نوع فعالیت صرف نکرده بود.

از دانشگاه که خارج می‌شدم چند وقتی بود که درک کرده بودم آنجا هیچ نظارت سازمان‌یافته‌ای روی دانشجو وجود ندارد. دانشجو رها می‌شود تا هر گلی که خواست به سر خودش بزند. خدا کند که کارش را خوب بلد باشد، وگرنه حسابی دور خودش می‌چرخد و از پا می‌افتد (مثل من). اصلا غیر ممکن نیست که بین استادها راهنماهای خوبی هم پیدا شوند، اما مسلماً این مکانیزم تذکر و توصیه در نظام آموزشی و تحقیقی دانشگاه وجود ندارد. یعنی بخشی از سیستم نیست. ما انتخاب واحد و امتحان و تصویب پروژه داریم، ولی تمام اینها حالت منفعل دارند، بخصوص در زمینه‌های تحقیقی. چون در هیچ مرحله‌ای دانشجو زیر ذره‌بین نمی‌رود که چه کرده و چطور راهش را دارد می‌رود، شاید اگر به ترم چهارده یا شانزده (در یک دوره چهارساله) رسیدید، بازخواست شوید و با اخراج روبرو شوید، اما در امیرکبیری که من دیدم میشد تا مدتها پول به جیب دانشگاه ریخت و چرخید و چرخید. کسی غیر از استاد راهنما نمی‌گوید خرت به چند!! دغدغه‌ی او هم تصویب و تمدید در شورا است تا شما یک ترم بیشتر بچرخید با این امید که اگر خدا بخواهد فارغ‌التحصیل شوید.
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

مدرسه‌ی محبوب من

من به تنهایی و کلی‌ترین شکل ممکن عاشق مدرسه‌ام. مرزی بین یاد دادن و یاد گرفتن قائل نیستم، و هیچ وقت درک نخواهم کرد که روزی ممکن است دوره‌ی یادگیری و آموزش یک موجود زنده به پایان برسد. همه مراحل و امکانات زندگی‌ام قابل مقایسه با مدرسه و یادگرفتن و یاد دادن هست (و دوباره یاد گرفتن و یاد دادن، و دوباره..). در مجموع، خوشحالم که به هیچ قاعده‌ی دیگری در این دنیا پایبند نیستم. 

و اما مدرسه‌ی محبوب من کلاس ردیف استادم آقای کیانی است. من آنجا بود که یک نمونه عالی و فکرشده از یک سیستم درست آموزشی را از نزدیک تجربه کردم. از دید من قواعد این مدرسه در جهت درک بهتر موضوع و محتوای آموزشی آن، یعنی ردیف موسیقی ایرانی، طراحی شده است. یادگیری ردیف به دلایلی که در ادامه بحث می‌شود، خیلی شبیه به یادگیری ریاضیات است، یعنی یک دانش پایه‌ای و مفهومی است.

ساختار ردیف پر از تکرار و تقارن است. درسی که اول از همه می‌زنیم، همان ظرافت و سختی‌ای را دارد که درسهای آینده دارند. در واقع اگر سالهای سال فقط همان یک درس اول را کار کنیم، باز هم به هدف اصلی هنر که خوب نواختن است می‌توان رسید. وجود درسهای بیشتر در آموزش فقط برای آن است که هنرجو دلزده نشود.

با گذر زمان هنرجو می‌فهمد که درسهای جدید هم شبیه همان درسهای قدیمی هستند، و اساسا سیستم از آسان به ساده چیده نشده است. بلکه این درسها شبیه به مثال‌های متنوعی از یک مجموعه‌ی قواعد هستند و هدف کشف آن قواعد است، نه حفظ مثالها. درست مثل اینکه پنجاه مثال از جمع یا تفریق اعداد چندرقمی داشته باشیم. اگر یکی را درست بفهمیم، بقیه را هم درست حل می‌کنیم.

کلاس ما آزمون و امتحان ورودی ندارد. قرار نیست استعدادشناسی انجام شود و با هدف "تحویل هنرمند ماندگار به جامعه" بچه‌ها آموزش ببینند. هرکس دلش خواست، بفرماید. همه برای دلشان ساز می‌زنند.

همه هنرجوها، در هر سطحی که باشند خواه مبتدی یا پیشرفته، در یک کلاس (به تفکیک ساعت روز) می‌نشینند و از کلاس استفاده می‌کنند. کلاس به صورت نیمه خصوصی برگزار می‌شود، یعنی هنرجوها یک به یک کارشان را در حضور استاد و بچه‌های دیگر ارائه می‌کنند، استاد اشکالهایشان را تذکر می‌دهد و بعد نوبت هنرجوی بعدی است. این یک آموزش شفاهی و سینه به سینه (از استاد به هنرجو) است.

این باعث می‌شود که اگر هنرجویی در سطح پایین‌تر است، درسهای جلوتر از خودش را بشنود و همینطور هنرجوهای پیشرفته درسهای گذشته‌ی خود را. به این ترتیب هر هنرجویی از ارائه و رفع اشکال هنرجوهای دیگر یاد می‌گیرد. بعلاوه، هنرجوهای پیشرفته هرجلسه با اشکالاتی که مبتدیان در آموزش مواجه می‌شوند و با شیوه‌ی کمک استاد به آنها آشنا می‌شوند. در نتیجه اگر قصد آموزش داشته باشند از این تجربه می‌توانند استفاده کنند.

پایه‌ی سیستم آموزشی ما تذکر دادن است، نه تنبیه. استاد چیزی آموزش نمی‌دهد، بلکه هنرجو خودش دست به تجربه و یادگرفتن می‌زند، استاد فقط او را راهنمایی می‌کند که راه را درست رفته یا اشتباه. این شیوه باعث می‌شود هنرجو روز به روز توانایی بیشتری پیدا کند و با گذشت زمان تسلطش بیشتر و وابستگی‌اش به استاد برای کشف قواعد کمتر شود. بعلاوه، مسائلی چون نمره، نتیجه‌ی امتحان، و رقابت مطرح نیست. هنرجو فقط یک ارزش را در مقابلش می‌بیند: چقدر می‌تواند یک درس را درست و هنرمندانه اجرا کند. حتی بهترین و پیشرفته‌ترین هنرجوها هم با تکرار و تمرین بیشتر می‌توانند بهتر شوند، و خود استاد هم یک هنرجو در سطح  عالی است، پس آموزش هیچوقت متوقف نمی‌شود و هیچ مقصدی نیست که بخواهیم برای دیر رسیدن به آن نگران باشیم. به خاطر این ویژگی استاد همیشه شوخی می‌کند که: "ردیف صبر زیادی می‌خواهد و اصولا کسی که صبر ندارد نمی‌تواند دوام بیاورد. ولی اتفاقا اگر صبور نیست ردیف به دردش می‌خورد که کمی صبرش زیاد شود! اگر هم کسی ردیف کار میکند و صبور نیست حساب کنید اگر ردیف نمیزد چقدر بی‌صبر بود!!"

اثر غیرمستقیم کلاس ما، که باارزش‌ترین جنبه‌ی آن هم هست، روی اخلاق است، مثل همین مثال صبر. هنر در لغت به معنی فضیلت است و بنابراین یک سمت آن به اخلاق وصل می‌شود. بجز کیفیت سیستم آموزشی، در مدرسه‌ی ما مسئولیت‌هایی هم متوجه هنرجوست، مثل رعایت اخلاق. در این مدرسه غرور و منیت را باید کنار گذاشت. غرور حتی در سؤال پرسیدن، و درخواست کمک کردن برای یادگیری. مثلا هر کنسرت، سی‌دی/دی‌وی‌دی ضبط شده از درسها و یا پژوهش‌های استاد، یا کتابها، جزء منابع کمک آموزشی هنرجوها است. هر هنرجویی می‌تواند با استاد در میان بگذارد و با تخفیف یا رایگان از این منابع استفاده کند. به عبارتی همه چیز برای یادگرفتن فراهم است. اگر هنرجویی با بهانه‌ی نیاز مالی یا خجالت کشیدن خودش را از یادگرفتن محروم کند، مسئولیتش متوجه خود او است و در واقع کم‌کاری و تنبلی کرده است. تنها چیزی که هنرجو باید داشته باشد خلوص نیت است، یعنی واقعا و خالصانه بخواهد که یاد بگیرد.

یادگیری از طریق شفاهی و ارتباط مستقیم استاد و شاگرد انجام می‌شود، مثل هر هنر و فن دیگری. هنرجو باید در محضر استاد باشد تا بتواند از نزدیک مشاهده و دقت کند، و با ذوق خودش از هنر او بیاموزد و به دل بسپارد. ولی بخاطر سرعت بالای زندگی و فرصت کمی که امروزه برای یادگیری مستقیم داریم، استاد در قالب منابع اموزشی ضبط شده نمونه‌هایی را برای هنرجوها تهیه کرده است. از طرفی این کار باعث می‌شود در هرجا که هستیم بتوانیم به یادگیری ادامه دهیم، ولی از سمت دیگر زنده بودن موسیقی و اجرای آن در لحظه را از دست می‌دهیم، چون درسها و مطالب آموزشی هربار به صورت بداهه توسط استاد اجرا می‌شود و گوش دادن به آن اجراها نسبت به گوش دادن به یک اجرای ثابت ضبط شده بهتر است. هرچند، برای یاد گرفتن به یک ذهن خالی و آزاد نیاز است. آنوقت حضور داشتن چه برای اجرای بداهه و چه برای اجرای ضبط شده باعث می‌شود که هربار کشفهای تازه‌ای کنیم و از زاویه‌ی جدیدی به مطلب وارد شویم.

می‌توان گفت راه یاد گرفتن هر چیزی زندگی کردن، وقت گذراندن، و تکرار کردن آن است. به این ترتیب هر روز با او آشنا و آشناتر می‌شویم و به عمق زیبایی و خوبی‌اش بیشتر پی می‌بریم. مدرسه‌ی محبوب من به بزرگی زندگی است.
۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

اشکِ خمیازه

اینجا اتاق انتظار کلاس آقای کیانی است :) کله‌ام را انداخته‌ام پایین شاید دارم صدای ساز بچه‌ها را می‌شنوم که وسطش نیلوفر به ماهرو میگوید عروس راه دور میشی ها! نگاه میکنم. قیافه ماهرو کسل است. نیلوفر با شیطنتی که خیلی وقت است ازو ندیده‌ام رو به من می‌پرسد تو خمیازه میکشی اشکت در میاد؟ مبهوت نگاهش میکنم و بعد از کمی فکر با لبخند بیخیالی می‌گویم آره فکر کنم اگر خیلی عمیق باشه اشکم هم دربیاد :)) جواب میشنوم که واسه همینه عروس راه دور شدی دیگه! :))) 

و ما خشنود از یادگرفتن یک ضرب‌المثل متناسب با موقعیت سر تکان می‌دهیم. 
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

متخصص انگشت سبابه

دلم میخواست یک جایی بود وارد میشدم و به من صاف و ساده میگفت چه جاهایی‌ام سالم است و چه جایی بیمار. چه کارهایی کنم که بهتر شوم. یک آدمی حکیم مانند. 

حالا با این همه فلوشیپ و بورد تخصصی، اول آدم باید خودش تشخیص بدهد پیش کدام نوع دکتر برود. این قسمتش آنقدرها هم بد و مشکل نیست. مسئله اصلی این است که در مطب آن دکتر فرضی و متخصص هم فقط معایناتی در محدوده‌ی همان تخصص انگشت سبابه روی تو انجام می‌شود. اگر انگشت سبابه و انگشت کوچکه با هم درد بگیرند، متخصص شما فقط می‌تواند آزمایش بدهد و دارو برای اینکه انگشت سبابه‌تان  خوب شود، برای انگشت کوچکه بفرمایید متخصص انگشت کوچک را ببینید. البته صبر کنید، صبر کنید، ما توی این کلینیک متخصص هردویش را داریم، کافی است یک وقت دیگر بگیرید، به همین سادگی. خبر خوب اینکه انگشت سبابه‌تان هیچ مشکلی نداشت. سالم سالم است.

پ.ن. 1: از آقای کیانی شنیده‌ام که در گذشته  رسم بوده که وقتی به دیدار بزرگی یا حکیمی می‌رسیدند، از او خواهش میکردند که: "من را نصیحت کنید،" و همان برایشان حکم تحفه و یادگاری داشت که در زندگی به کار ببندند. حالا وسط این تشخیصهایی که حداقل دو پزشک داده‌اند که مشکلات جسمی من (سردرد و درد عضلات و از خواب پریدن) ریشه در استرس و شرایط ذهنی دارد، اینجا جای یک عالم و حکیم را خالی کردم که بروم ببینمش و یک راهنمایی، فقط یک راهنمایی کند من دلم آرام بشه.

پ.ن. 2: به فرض هیچ حکیمی دم دست نباشد، آدم همیشه می‌تواند برود سعدی و حافظ و مولانا بخواند، کتاب خوب بخواند، با آدمهای خوب هم‌صحبت شود، به طبیعت برود، و خلاصه دنبال حرفهای خدا بگردد از زبان آفریده‌هایش.

پ.ن. 3: همیشه کلید و راه حل همه چیز توی دل است، اصلا یک چیزی است این دل نمیدانم چطور چیزی.
۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۳:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار