نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۲۳ مطلب با موضوع «رابطه» ثبت شده است

از یک داستان چه میخواهم

میخواهم داستان خودم باشد. من نوشته باشمش؟ خیر! درباره ‌ی من باشد؟ خیر! با شخصیتش همذات‌پنداری کنم؟ نه لزوما! پس چه؟ 

فلسفه. فکرهای قاطی‌پاتی‌ام موج بزند در داستان. موتور حرکتم شود. سوال ایجاد کند. خیال بیاورد. سر دوراهی‌ام بگذارد و بگوید ببین فکر اینجا را نکرده بودی.

زن خانه‌دارش اهل بحث و سیاست و اقتصاد و کامپیوتر باشد. پسربچه‌اش عروسک‌بازی و آشپزی دوست داشته باشد. 

میپرسید دنیای ایده‌آل و فرامدرن دیگر؟ خیر! نه جناب، نه سرکار خانم جواب شما هم منفی است. 

من نگفتم همه‌چیز با خوبی و خوشی تمام شود، ابدا. آنموقع دیگر داستان چه لطفی دارد؟ همه‌ی آنچه میخواهم این است که به این شخصیت‌ها راه بدهیم وارد دنیای ما شوند. دیگر آن پای خودشان که تاب می‌آورند یا نه. کلیشه آخر تا کی؟ دختر خوشگل نازک نارنجی تا کی؟  

همان شخصیت نخ‌نما هم میتواند داستان دیگری داشته باشد. 

مثلاً چه؟ موضوع کلیشه بچه‌دار شدن را در نظر بگیرید. لوییس یک وکیل بلندپایه‌ است که همیشه آرزو داشته در راس شرکت حقوقیشان قرار داشته باشد‌ اما هیچوقت برش و جاذبه‌ی زیادی نداشته. همزمان عاشق پدر شدن است و درست وقتی موقعیت کار برایش پیش می‌آید که همسرش باردار شده و بعلاوه خانم هم یک پیشنهاد کاری عالی دارد. حالا هردو علیرغم میلشان ناچارند بخاطر نقش والد پیشرفت را فدا کنند. 

خب؟ لوییس متوجه میشود که از وقتی پدر شده خیلی نگاهش به کار فرق کرده، اعتماد به نفس دارد، خودش را قدرتمند می‌بیند، و کارها برایش ساده‌اند. شرکا بخاطر دلسوزی و درک اخیر او از مجموعه با مدیرشدنش موافقت میکنند و او تصمیم میگیرد نه ماه آینده هدایت شرکت را به بهترین شکل انجام دهد.

پس بعضی نقشها جسارت و ظرفیت انسان در زمینه‌ی شغلی و حرفه‌ای را زیاد می‌کند، حتی اگر به نظر زمان زیادتری از آدم بگیرد. 

مثال بعد معلم شیمی که آنقدر عاشق ترکیب مواد و افزایش درجه خلوص است، که سرانجام به بالاترین مقام باند قاچاق مواد مخدر تبدیل میشود. خانواده‌اش از هم میپاشد، کلاس درسش را از دست می‌دهد. باعث و بانی مرگ آشنا و غریبه و پیر و جوان میشود و هیچ خصلتی که بشود به آن خوب گفت در روشش دیده نمیشود، مگر تبحر در کارش. سرانجام همه‌چیز از کف داده ولی راضی و قانع به انجام کاری که عاشقش بوده، شیمی، در آزمایشگاه موادش میمیرد. 

نتیجه؟ خوبی و بدی نسبی است. معلمها می‌توانند پول دربیاورند! و یک زنجیره مواد مخدر را به جریان بیندازند، و فامیل را به کشتن بدهند. ولی همینطور راضی باشند که به کار هیجان انگیز دلخواهشان (در اوج صداقت) عمل کرده‌اند و در آن بیست بوده‌اند!

اگر هنوز حرفم را نگرفته‌اید، مثالی دیگر (خطر اسپویل سریال میسیز میزل)

جوئل و میریام یک زوج جوان و علاقه‌مند به استند‌آپ کمدی‌اند. ابتدا جوئل سعی دارد در یک کافه اجرا داشته باشد اما تقریبا هیچ استعدادی ندارد و فقط از دیگران تقلید میکند. به دنبال یکی از این اجراهای بد به میریام می‌گوید که تصمیم گرفته او را ترک کند و از زندگی‌اش راضی نیست. به دنبال این ضربه ذوق اجرای میریام که به طور عادی‌اش هم بانمک است شکوفا میشود و کم‌کم با اسم مستعار برای خودش مخاطبهایی جمع میکند. وقتی در انتها آنها تصمیم میگیرند که با هم آشتی کنند. جوئل باانرژی و انگیزه سعی می‌کند دوباره، در کافه‌ی سابق، وقتی برای اجرا رزرو کند اما جور نمیشود. سرانجام و هنگامیکه بطور اتفاقی استندآپ میریام را در همان کافه میبیند حالش گرفته و در خودش میشکند. چرا؟ چون میداند میریام خیلی در این کار خوب است. پس دیگر چه چیزی برای او باقی میماند که با میریام شریک شود و سعی کند تا با آن  نظرش را جلب کند؟ بار قبل هم وقتی تصویر موفقش جلوی میریام فروریخت تحمل نکرد و زندگی را ترک کرد. پس با یک وضع دردناک روبروست اولا کاری را انتخاب کرده که استعداد ذاتی‌اش را ندارد، ثانیا بخاطر جذب آدمی دیگر، و ثالثا از قافله عقب مانده چون حالا صورت مسئله پاک شده و میریام آن را به تنهایی و بدون نقش او حل کرده ( موفقیت در استندآپ کمدی). جوئل کلاویز با بحران بی‌نقش ماندن و در وضعیت سرخوردگی است، در حالیکه میریام هم او را دوست دارد (بخاطر چیزی غیر از کمدی، شاید رولر اسکیت؟) و هم کمدی و زندگی و نقش جدیدش را. 

حالا از یک داستان چه میخواهم؟ واقعیت، احساسات ناب و عمیق آدمها. دوست داشتن بدها، دیدن ضعف و عادی بودن  خوب‌ها. اسطوره‌شکنی و نفرت‌زدایی.

میتوانم ببینم شخصیت زن داستان کتک میخورد، اما به‌من نشان دهید که چطور ادامه میدهد. میتوانم بفهمم که بیکار میشود اما بگویید که چطور زندگی میگذراند. میتوانم حدس بزنم که زیبا است، اما نگویید که فقط به فکر رنگ لباس و موهایش است، از کتابهایش، از تاکسی گرفتنهایش، از دست به پیچ‌گوشتی بردن، رانندگی کردن، نظر دادن، تنها سفر رفتن، پول دراوردن، ماشین خریدن و معامله کردنش هم صحبت کنید. از گریه‌های مرد داستان، از دلتنگی‌اش از چشم پاک و برادری‌اش، از پذیرایی و کیک پختنش (بله قطعا دیدم) و پرستار‌ی‌اش هم بگویید. 

من درک نمیکنم یا حوصله ندارم درباره زنی داستان بشنوم که دوست دختر همسرش را کشته، چه پیامی دارد؟ چه راهکاری دارد؟ ... همه‌شان. 

دوست دارم ریشه‌ها را جستجو کنم، با من صادقانه صحبت کنید. بگذارید بفهمم کی و چطور این اتفاق افتاد. به من این پیام سطحی را ندهید که بخاطر حسادت یا فلان و بهمان. سه نفر آدم معمولی، مثل خود ما. باید بفهمیم و فکر کنیم و بخواهیم که مهربان باشیم تا پیدا کنیم چرا یک زندگی سرد میشود و رابطه‌ای از هم میگسلد. هر شخصیتی به اندازه‌ی خودش کافی است. سر و ته این شخصیت‌ها را با یک برداشت ساده یکی نکنیم. از احساسات رقیق‌شده‌ی ته قلبشان خبر بگیریم.

به شخصیت‌ها وزن و اعتبار بدهیم‌. فرصت بدهیم. شاید خودشان نفهمند در چه داستانی گیر افتاده‌اند اما ما که از بیرون متوجه عادی بودنشان هستیم نباید قضاوت کنیم. ممکن است جایی ملاقاتشان کنیم، یا وارد داستانشان شویم یا بیرون از داستان ببینیمشان. بله، همینها، از یک داستان همینها را میخواهم فقط.

۲۶ دی ۹۷ ، ۰۹:۳۴ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

بشکاف دل!

سلام، 

من یک ذره‌ی کوچکم که همیشه و همه‌جا، توی دل هر جاندار و بیجانی هست. به سختی دیده می‌شوم و به همین خاطر شاید همه فکر میکنند که مدتهاست وجود ندارم. اگر من و شما و هر موجود و مفهومی در این دنیا برای خودش یک گردالی مجزا باشد، من مرکزش هستم. جایم نیاز به علامت گذاشتن ندارد، انگار هستم، اما دیده نمی‎شوم. 

خیلی وقت است که میخواهم با گردالی‌ها مستقیم صحبت کنم اما یاد ندارم. گردالی‌ها بیشتر با هم صحبت میکنند تا من. خودشان هم یادشان می‌رود که مرکزی دارند، یک چیزی آن تهِ تهِ وجودشان. من حق دارم نگران باشم، اینطور نیست؟ اگر این نامه را میخوانید، خواهش میکنم هرجا که هستید پیدایم کنید.

به نمایندگی از طرف همه‌ی ذره‌ها، از تنگ و تاریکترین جای ممکن، امضا ذره. 


ذره‌ی ناشناخته و عزیز سلام،
نمیدانم میتوانی تصور کنی که چقدر از دیدن این نامه خوشحال شدم یا نه، آخر من جزء آن دسته‌ای از آدم/گردالی‌ها هستم که مرکزشان را گم کرده‌اند. حرفهای زیادی دارم که باید بشنوی. فقط نمیدانم چطور جواب را بدستت برسانم. فکر میکنم حرف دل همه‌ی شما ذره‌ها باید یکی باشد و برای همین به دست هرکدامتان که برسد، مهم نیست، فقط برسد.
گذشته از اینها، من بیشتر از هروقت دیگر، وقتهایی به شما ذره‌ها فکر میکنم که تصورم از چیزی تغییر میکند. همیشه به نظر میرسد زیر هزار لایه پوشیدگی، یک نقطه‌ی روشن و درخشان هست که باید زودتر از اینها دیده می‌شد اما نشده. مثلا وقتی از رفتار آدمی ناراحت هستم یا فکر میکنم تکه‌ی من نیست یا به هرشکل دیگر سر سازگاری ندارد، موقعیتی پیش می‌آید که از نزدیک بتوانم ببینمش، و آنوقت باورت نمی‌شود که هرچه تصورات مخوف و منفی داشتم، می‌تواند در دقیقه‌ای فرو بریزد و او را درک کنم. انگار سیاهی‌های اطراف من و او برای لحظه‌ای کنار بروند، آسمان باز شود و خورشید بیاید بیرون و زیر نور آفتاب وجودش را از پوست تا استخوان شفاف ببینم. انگار دست بتوانم بگذارم روی قلبش و بدانم هر تپش آن از کجا آغاز شده. انگار برگی باشد با رگبرگهای برجسته و ترد، که اگر احتیاط نکنم ممکن است ناخنم بخراشدش و بوی سبزینگی‌اش با عرق دستم بیامیزد. مثل بوی نارنج.
گاهی هم میگذارم قلبم کف خیابان بیفتد. در لحظه تصمیم میگیرم که همه‌ی پوسته‌ها را کنار بزنم و از عمق جان با غریبه‌ها حرف بزنم. خسته میشوم از لبخندهای الکی، تعارفهای الکی، خوش و بش‌های الکی، دوست دارم بگویند عجیب است، تندخو است، لجباز است، دیوانه است، اما بی‌دلیل و برای دل‌خوش‎کنک حرفی یا رفتاری نشان نداده باشم. تو فکر میکنی که اینها به ذره‌ی من مربوط است؟ به باطنم، همانی که زور میزنم دیده شود و گاهی نمی‌توانم؟ از طرفی هم وقتی کسی لبخند الکی تحویلم می‌دهد سرد میشوم. دوست دارم ناسزا بگوید، بی‌تفاوت از کنارم رد شود، اما با آن کالبد هزارتوی رنگین مرا خر نکند! 
می‎دانم می‌دانم، اینها کدهای زندگی اجتماعی است. برای کشف ذره‌ها فقط باید شریک خلوت آدمها، ببخشید کلی‌ترش گردالی‌ها، شد. گوش نامحرم نباشد جای.. خودت باید بهتر بدانی. 
همین دیروز هم قبل از اینکه نامه‌ی تو برسد از فکرهایم تعجب کردم. فضا انگار باردار بود با حرفهایی که داشتی. میدانی خیلی چیزها سهل و ممتنع است و دیدن مرکزهای گردالی‌ها هم یکی از اینهاست. خب کار راحتی است که بخواهی دنیای اطرافت را به دو بخش یا سه، چهار یا هر تعداد محدود دیگری تقسیم کنی. آنوقت میشود هر گردالی را پرت کرد توی یکی از ابرگردالی‌ها و تکلیفت با کل دنیا روشن باشد. بعد مجموعه‌ی گردالی‌ها را به دو بخش مورد علاقه و سایر تقسیم‌بندی میکنی و بوم. ناراحتی و خوشحالی و سایر احساسات و مشغله‌هایت حول همین تقسیم‌ها تعریف می‌شود. یا نزدیک به مورد علاقه‌ها هستی و راضی، یا دور هستی و ناراحت و شاکی. اما من دائم با این مسئله مواجه میشوم که دنیا کلافی پیچیده و سردرگم شده. رضایت یکی موجب سختی دیگری است. رفتار همیشگی من شاید کسی دیگر را مثل خوره از داخل نابود کند. حداقل آدم/گردالی‌ها آنقدر از هم دور یا به هم نزدیک شده‌اند که دیگر تشخیص مرکزهایشان آسان نیست. بعد اگر این شانس را داشته باشی که سرک بکشی و نزدیک شوی به یکی از همین آدم/گردالی‌هایی که مشکل‌آفرین بوده برایت، و یک لحظه دریابی که او هم بر مداری در حال چرخش است، چطور خواهی توانست این مدار را کنار گردالی‌های همیشگیت جای دهی؟ روشن است، آن گردالی‌ها هم باید گردالی جدید را به رسمیت بشناسند. یعنی آنقدر نزدیک شوند که مثل ما بفهمند زیر آن هزار لایه یک ذره‌ی ساده و کوچک دارد تلاش می‌کند روشنایی‌اش را به بیرون برساند. کار سختی است، خیلی سخت. 
شاید فرقی نداشته باشد که ذره‌‌ام را خودم ببینم یا دیگری. شاید از بعضی زوایا راحت‌تر دیده شود. این یعنی اگر من ذره‌ام را گم کرده‌ام، با کشف و تلاش برای دیدن ذره‌های گردالی‌های دیگر می‌توانم در موقعیت جدیدی قرار بگیرم. اما اگر ما گردالی/آدمها همینطور بخواهیم با پوسته‌هایمان حرف بزنیم، من همین شانس هم ندارم. برای همین است که دنبال آدم/گردالی‌های حقیقی می‌روم. آنهایی که مرکزشان از خیلی دوردست‌ها هم قابل تشخیص است. حریم خاص خود را دارند، چارچوبی که دست‌ساز خودشان و اصول زندگی‌شان است. 
آه تا یادم نرفته، یکی از چیزهایی که باعث شد نامه‌ات را پیدا کنم این بیت شعر مولانا بود: دل هر ذره‌ای که بشکافی/آفتابیش در میان بینی. کل حرف ما همین است نه؟ همین دل شکافتن است که باعث دردسر است مگر نه؟ یک آدم/گردالی عادی که بخواهد برسد به مرکزش باید طی طریق کند، سالک باشد، دقت کند در احوال روز و نشانه‌های طبیعت و زندگی، تا کم‌کم خردش بیشتر و بیشتر شود. باید به چیزی بچسبد. حتی اگر ما گردالی‌ها بخواهیم سر از مفاهیم و دانش و هرچیز دیگری در این دنیا هم درآوریم، باز باید برسیم به دل موضوع، عمیق و عمیق‌تر شویم تا بتوانیم از لذت کشف کردن برخوردار شویم. فقط کشف کردن است که میتواند راهی به نور باز کند و بتابد و بتاباند. 
چیز دیگری هم هست و آن زمان است. مسئله‌ی سهل و ممتنعی که در میان گذاشتم، وابسته به زمان است. ناامیدی ما اینجاست که تاریکی را تاب نمی‌آوریم و از راه رفتن بازمی‌ایستیم. وگرنه، اگر تاریکی را نشانه‌ی وجود نداشتن نگیریم، بالاخره راهی به دل ذرات هست. من هم در جستجوهایم باید حواسم به صبر کردن برای زمان باشد. ناامیدی مرگ است و شکل گرفتن هرچیزی به گذر زمان محتاج. 
برای گردالی/آدمها هم زمان مهم و اساسی است. ممکن است من مدار یک گردالی ناسازگار را در همسایگی‌ام کشف کنم، مرکزش و ذره‌اش را بتوانم ببینم، تحمل کنم، دوستش بدارم، اما نشان دادن این به سایر آدم/گردالی‌ها زمان می‌برد. دوست دارم جلوی فرسایش این رابطه‌ها را بگیرم، اما چگونه؟ تا جایی که می‌شود باید انرژی گذاشت. هرجا فرسایشی هست با چیز دیگری جبران کرد. صبر کرد تا شکاف دلها به سوی موافق باز شود. پیدا کردن تو، ذره‌ی عزیز، نیاز به صبر و عشق و استقامت دارد.
خب من هرجه داشتم نوشتم. تو باز هم می‌نویسی؟ می‌توانی بگویی وقتی گردالی‌ها مرکزدار می‌شوند، دنیای خودشان و دیگران را تغییر می‌دهند و یا چطور؟ نظر من این است که مسیر رسیدن ما آدم/گردالی‌ها و شما ذره‌ها به هم، کل زندگی ما را تشکیل می‌دهد و خب، میدانی؟ من خیلی هم نمی‌خواهم الان به این فکر کنم که وقتی به هم می‌رسیم چه اتفاقی می‌افتد. همینقدر متوجه شده‌ام که وقتی خیلی نزدیک به یک ذره‌ی دیگر ‌می‌شوم، آدم دیگری هستم از آنچه قبلا می‌شناختم. انگار آفتابش تاریکی‌هایم را روشن کرده باشد و صبح تازه‌ای روی زمینم آغاز شده باشد. یا مثل اینکه کلاه‌خود قدرتی ویژه را بر سر گذاشته باشم! میدانی، من هیچگاه آنقدر به جادوی همراه بودن دونفر یا یک اجتماع از آدم/گردالی‌ها واقف نبودم. برای سایر چیزهای دنیا، مثل همراهی یک آدم/گردالی با گردالی‌هایی نظیر علم، موسیقی، و ادبیات، چرا. میتوانستم درک کنم غرق شدن و عمیق شدن در این زمینه‌ها به انسان خرد و آگاهی می‌دهد. اما هیچوقت آن را به کل گردالی‌های دنیا تعمیم نداده بودم. این بار سفر به من آموخت که احساساتم، سوالهایم، دغدغه‌هایم، هرچه دارم و ندارم، در حضور همین آدم گردالی‌هاست که معنی پیدا میکند. واقعیتش این است من خیلی هم تو را گم نکرده‌ام. همیشه یک شمع کوچک و کم‌سو در خانه‌ام روشن کرده‌ای و من به دنبال آفتاب جهانتاب گشته‌ام. باقی بمان. 

و باقی بماند برای وقتی دیگر.
ارادتمند، از شلوغ‌ترین مسیر ممکن، امضا مونا.

۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

هربار یکی دیگری را همراه

قرار بوده بنویسم، خیلی وقت است، و از خیلی چیزها. از ما شدنمان، از همراه شدنمان. حالا سی و چهار روز گذشته، مسخره‌ است که هنوز بخواهم با این پست به زندگی‌ نوشتنی برگردم؟

البته که موقعیت‌شناسی خصلت پسندیده‌ای است! می‌دانم. اما اینجا بگذار با حافظه‌ام کمی برایت پز بدهم. در این مدت به تأخیر افتادن پست من، تو دفاع کردی؛ دوتایی برایت کت و شلوار انتخاب کردیم، دومین سفر جدی مشترکمان را در این دوسال داشتیم که یک کارت دوچرخه‌ی سه‌بعدی یادگارش شد. یک دیالوگ عجیب و غیرمنتظره این اواخر داشتیم که همانجا فکر کردم واقعا از پیش‌بینی خودم عاجزم:

- من اصلا زن خوبی برایت نیستم!

- چرا، تو خیلی زن خوبی هستی..

و هردو از خنده منفجر شدیم. آخر چقدر احتمال داشت این جمله از زبان من شنیده شود؟ بالاخره وقتی بیحال باشی و من با فکر پروژه‌هایم فلج شده باشم تا جایی که تو در جواب سوپ برایت درست کنم؟ بگویی خودم اگر خواستم میذارم..، گناه خنده‌داری می‌شود خب.

همین هفته‌ی پیش که بالاخره از زبان خودت شنیدم دوست داری حرکتی برای استاد شدن کنی، همین امروز که برق مقاله کردن نتایجت را در چشمهایت دیدم، و همین دیروز که شاکی بودی چرا دارم برایت دنبال استاد سنتور میگردم و خودم درست نمی‌دهم، با ذوق خالصت که باعث شود دسته‌ی جعبه‌ی ساز را دودستی از زیر کمد لباس بگیری و بکشانی بگذاری روی میز، جوری که فکر کردم قرار است من برایت بزنم..

زندگی همیشه ساعت و دقیقه‌ای دارد برای دوست داشتنت. دوست داشتن همراهی کردنت، دوست داشتن همراهی کردنت (این بار تو من را). 

۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۰:۲۴ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

به دعوت یک آشنا: مثلا خرده شیطنت‌های من

یک آشنا یک مسابقه‌ از خاطرات شیطنت در دوران مدرسه گذاشته که من از اونجایی که بسیار مودب و غیرفعال بودم همیشه، اصلا کاندید خوبی برای رقابت نیستم. اما میشه مروری داشت و رگه‌های ضعیفی رو در پستوی ذهن پیدا کرد. 

اولینش کلاس دوم دبستان بود که سعی کردم معلمم رو با این سوال بنیادی در حساب شگفتزده کنم که چرا برای تنوع که شده یکبار از سمت چپ اعداد چند رقمی رو زیر هم جمع نزنیم؟ غافل از اینکه معلم ما شوخی سرش نمیشد و حتی با جدیت ما رو توجیه نکرد. در خاطره‌ای دیگر، همراه دوستم که مامانش معلم پایه‌ی قبل مدرسه بود رفتیم سر کلاس مامانش نشستیم. خانم ناظم متوجه شد و بلافاصله پس از اون یک دست من در دست مامان و دیگری در دست خانم ناظم با دو پا روی چارچوب در، کشیده میشدم. از ایشون اصرار که زشته یعنی چی، و از اوشون انکار که بذار بچه بمونه. جالب اینکه با دوستم کاری نداشت و فقط من رو کشوند برد بیرون. در پایه‌ی بعد سر نقاشی که از بس موضوع آزاد داده بودند سوژه‌هام تمام شده بود، تصویر صفحه‌ی اول کتاب رو کشیدم، و خدا شاهده که تمام سعی‌ام رو کردم یک پرتره‌ی حرفه‌ای دربیاد و کاملا شبیه بشه، هیچ شوخی هم نداشتم.. اما معلم کلی دعوایم کرد و داستان به دفتر مدیر کشیده شد و حتی معلم پایه بعد هم یک روز به رویم آورد که دخترم من اینطور شنیدم و خیلی ناراحت شدم و مامانت رو میشناسم و غیره! من تا مدتها نمیفهمیدم منظورش چیه و از چی حرف میزنه! بالاخره در کلاس پنجم بودم که معلمم زنگ هنر به این نتیجه رسیده بود خط درشت من از خط اون بهتره و با کمال سخاوت ندیده مشق من رو بیست میداد، گاهی هم سرمشقها رو من مینوشتم. یک بار دوستم دفترش رو داد من ببرم، معلم هم فهمید یک 18 کله گنده داد و من هم کلی خجالت کشیدم.

توی راهنمایی یک بار از شدت علاقه و تحسینی که برای فن بیان و ذوق ادبیات دوست صمیمیم قائل بودم، اصرار کردم یکی از شعرهاش رو سر کلاس دینی! بخونه، اونم رفت خوند و معلم هم کلا هیچی نفهمید و چند تا نقد کوبنده به شعر بست در حدی که دوستم بغض کرد و باز هم کلی شرمنده شدم از کرده خویش. در کار خیر دیگه‌ای دوتایی داوطلب شدیم بریم کتابخونه مدرسه رو مرتب کنیم، و چون خیلی بهمریخته بود خاکی پاکی و با مقنعه‌های چرخیده و عقب رفته و آویزون، خسته و کوفته از زیرزمین برمی‌گشتیم بالا که مدیر دستگیرمون کرد و توبیخ شدیم برای بدحجابی. 

اما اوج شیطنت من وقتی بود که تصمیم گرفتم مهران مدیری بشم و اخبار و تقویم تاریخ رو توی مدرسه اجرا کنم. یک تیشرت یقه‌دار بنفش داشتم و کلی ذوق برای مجری شدن. تقریبا همه کارها، از جمع کردن بچه‌ها تا نوشتن متن و تقلید صدا رو خودم انجام دادم. برنامه‌مون قسمتهای دیگه‌ای هم داشت اما بخش ساعت خوشش خیلی خوب بود. همه خندیدند، حتی بچه‌های دبیرستانی. یک بار دیگه برای واکسن کزاز احساس ضعف داشتم و منو بردن خوابوندن آب قند درمانی کردند. پشت سرم دو نفر دیگه هم به گروه غش اضافه شد و مدیر با چشم غره گفت: ببین چیکار کردی!

دبیرستان و پیش‌دانشگاهی چیزی توی این مایه‌ها یادم نمیاد، فقط یادمه سیزده آبان پرچم آمریکا رو نقاشی کرده بودن روی زمین، که بچه‌ها موقع رفتن و برگشتن از مدرسه از رویش رد بشن. خود دبیر پرورشی هم ایستاده بود جلوی در. من از روی پرچم پریدم! 


اما فکر میکنم یکی از بهترین معلم زبانهایم توی کیش رو واقعا اذیت کرده باشم. مسئله این بود که میخواستم "An act of kindness" در قبال کسی انجام بدهم، این موضوع یکی از متن‌های کتاب زبان بود و اولین باری بود که جدی درباره‌اش فکر میکردم. تصمیم گرفتم از معلم ترم قبلم تشکر کنم. ازونجایی که بسیار خجالتی بودم هرچه هیجان و احساس داشتم توی یک نامه با خودنویس نوشتم و مراتب تشکرات و غیره رو ابراز کردم و کارت خوشگلی هم ضمیمه کردم و در نهایت، باور کنید یا نه، پاکت را دادم به خدمتکار موسسه. خانم بور و روشنی که بسیار جوان و زیبا بود. گفتم این رو بدید به خانم فلانی، و چون کودکی که زنگ دری رو فشرده در رفتم. و سادگی من تا اینجا که تا چندین سال همان موسسه و همان معلم نازنینم و همان پیاده‌رو که او از جهان کودک میامد به سمت کلاس و من از کلاس میرفتم به سمت حقانی و چشمهایی که هیچوقت به هم دوخته نشد. 

۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۴۱ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

از تأملات یک عدد جامعه‌نشناس

خبر حمله‌ به پارلمان انگلیس را دیروز می‌شنیدم و اینکه می‌گفت فلان گروه تروریستی مسئولیتش را بعهده گرفته است. آنقدر جنگ و خونریزی و اخبار انفجار و کشتار انتحاری پخش شده و شده که دیگر حساسیت همه‌مان را گرفته، انگار معمولی است اتفاق افتادنشان. بعد نخست‌وزیر انگلیس را نشان داد که می‌گفت در بعضی از دورترین نقاط جهان آوازه‌ی دموکراسی لندن پیچیده و ما همیشه قوی و استوار در برابر چنین حمله‌هایی می‌ایستیم. و واقعیت این است که رئیس‌جمهور آمریکا و فرانسه و آلمان و ترکیه و خیلی دیگر از کشورهایی که در این چند سال هدف داعش و دیگر گروه‌های افراطی بودند هم حرفهایی می‌زنند مشابه همین حرفها. 

و آنوقت ما به فکر و غم فرو می‌رویم که چرا دنیا اینطور شد یکدفعه؟ چرا بعضی‌ها نمی‌خواهند دنیا در آرامش باشد؟ 

و از طرفی هم رؤسای کشورها فکر می‌کنند اگر چنگ و دندانشان را برای هم تیزتر کنند، موقع ورود شهروندان به کشورشان هزارجور انگشت‌نگاری و عکس‌برداری و سابقه جمع‌آوری کنند، دوربین‌های مخفی در همه‌جا کار بگذارند، نیروهای امنیتی را چند برابر کنند، شکنجه‌ها را سخت‌تر و زندانها را وحشتناک‌تر و پرتعدادتر کنند، جلوی تروریست ایستاده‌اند. 

نه دیگر، نشد. یعنی اینها ایستادگی خودشان را می‌کنند، آنها هم کار خودشان را. 

درست من را یاد روش‌های تربیتی کودکان می‌اندازد. فکر نمی‌‌کنم الان کسی شک داشته باشد که تنبیه بدنی کارساز نیست، داد کشیدن سر کودک ناسازگار فقط اوضاع را خرابترو لجبازی را بیشتر می‌کند و غیره. اما چرا در عرصه‌ی سیاست اینقدر دید انسانی و تغییرات فرهنگی و عمقی و آموزشی و حتی علمی، جایش خالی است؟ نمی‌دانم.

شما قدرنمندان عزیز در کل دنیا بهتر نیست پیدا کنید ریشه‌ی پیوستن یک شهروند به فلان گروه تروریستی از کجاست؟ با چه انگیزه‌ای، یا چه ایده‌ای جذبش می‌شوند؟ چه آموزشی می‌بینند که حاضر می‌شوند از جان خودشان بگذرند و جان آدمهای بیگناه را مثل آب خوردن بگیرند؟ فکر نمی‌کنید این همه برنامه و اهداف چندساله را اگر صرف شناخت تنوع و قشرهای مختلف جامعه کنید آثار و آسیبهای روانی و اجتماعی کمتری به دنیا تحمیل می‌شود؟ 

خواهید گفت که "تو نمیدانی، اینها شستشوی مغزی است. آموزش انحرافی است، که از بچه‌ها سواستفاده می‌شود که در این راه بروند و برسند به جایی که دیگر در زندگی چیزی ندارند که بخاطرش بمانند غیر از یک ایدئولوژی افراطی." ولی این باز هم از مسئولیت من و شمای به زعم خودمان فهمیده کم نمی‌کند. این دلیل نمی‌شود که اگر فلان مدرسه آموزش کشتار و حمله‌ی انتحاری می‌دهد، ما فقط تشخیص بدهیم که چطور این حمله را خنثی کنیم. چرا نباید این بچه‌ها، نوجوانها، و جوانها جذب مدرسه‌های ما و بخش سالم جامعه شوند؟ چرا باید خودشان را آنقدر جدا و منفصل از جامعه ببینند که فکر کنند ارزشی، اعتبار، و هویتی برایشان هست در پیوستن به یک گروه تروریستی؟ چرا مشکل را از ریشه نمی‌خواهید درمان کنید؟ تا کی پز فرهنگ و دموکراسی را بدهیم و بخواهیم از آن محافظت کنیم در حالیکه آدمهایی که هرکدام بالقوه بوجود آورنده‌ی این معانی پرزرق و برق هستند با نفرت از ما فاصله می‌گیرند و گول آموزش‌های ضدانسانی این گروه‌ها را می‌خورند؟ تا کی می‌خواهید از ریشه و نسب و قومیت و کشور محل تولد بعنوان معیار خوب و بدتان استفاده کنید؟ چرا نمی‌پذیرید این اولین اصل دموکراسی که همه از بدو تولد با هم به یک اندازه محترم هستند و حق زندگی دارند؟ چرا احساس مسئولیت نمی‌کنید که آدمی که گیرم بیست سال در کشور شما زندگی کرده به اینجا رسیده؟ نه اینکه همه مسئولیت به عهده شما باشد، نه. ولی چرا مسئله را از دید کمک و اصلاح و آموزش حل نمی‌کنید؟ چرا اینقدر خصمانه، اینقدر سرد و بدون ذره‌ای دلسوزی برای این آدمها، و بدون اندکی احساس شرمساری از خودتان؟ که نکند پر قبای دموکراسی‌تان لکه‌دار شود؟ به نظر من خیلی وقت است هیچ‌جا دموکراسی پیدا نمی‌شود. چون بخشی از دموکراسی اعتراف به اشتباه شما یا پذیرفتن مؤثرتر بودن نظر دیگری است، آنوقت عقیده‌ی شما پایین می‌آید و آدمهای مقابلتان بالا می‌روند. 

حالا به انگشت‌نگاری ادامه بدهید. حالا به دیدگاه‌های نژادزده‌تان و فاصله انداختن بین آدمها ادامه بدهید. حتما اگر اینبار تروریست اهل کشور ایکس بوده بقیه‌ی اهالی ایکس هم حمله‌های تروریستی بعدی را انجام خواهند داد. هوش سرشارتان را می‌ستایم. حتما هم راه مبارزه با تروریست را به این ترتیب پیدا می‌کنید، فقط نه این تروریستی که ما به معنی می‌شناسیم، بلکه تروریستی که یک اسباب‌بازی است در دست و بر زبانتان.

پانوشت 1: به خاطر همین حرفها معتقدم فلسفه معلمی و آموزش بهترین و زیباترین روش زندگی کردن در دنیا است.
پانوشت 2: شاملو اگر منظورش این باشد که در دل من هست می‌گوید: مرگ من سفری نیست/هجرتی است/ از سرزمینی که دوست نمیداشتم/بخاطر نامردمانش./خود آیا از چه هنگام اینچنین آیین مردمی از دست بنهاده‌اید؟ فقط من اینقدر ناامید نیستم.
۰۴ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۲۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

انسان فراگیر

از بیکاری و تنبلی گروه تلگرام کلاس ورزش را، که از عمد نوتیفیکیشن‌اش را غیرفعال کرده‌ام، چک میکنم. خوب در 90 درصد زمان روز جلوی چشمم باز است، چه دلیلی دارد که هروقت نیاز بود با صدا خبرم کند؟! دوستی عکس صورت یک میمون با دهان باز و چهره خشمگین را به اشتراک گذاشته از یک کانال تفریحی، زیرش نوشته: عکس روز نشنال جئوگرفیک از میمونی که انگشت کوچیکه پاش خورده به درخت..، و من در حافظه‌ام پرت میشوم وسط یک ویدئوی هشداردهنده که حیوان کوچکی به نام اسلو لوریس را نشان میداد که به پشت به دیوار تکیه داده بود و وقتی صاحبش با انگشت شکم او را غلغلک می‌داد دستهایش را بالای سرش می‌برد. در این حالت می‌شد "شبیه آدمی" که از غلغلک خوشش آمده و دارد کیفش را می‌برد، حیوان به ظاهر آرام بود. توی ویدئو توضیح داده بود غلغلک دادن یکجور شکنجه برای اسلو لوریس است و بالاگرفتن دست نوعی واکنش دفاعی است برای استفاده از غدد سمی‌ای که حیوان در سمت داخلی آرنج خودش دارد. که این حیوان وحشی است، ولی بخاطر ظاهر بانمک و حرکات مفرحی که از دید انسانها انجام می‌دهد، تجارتش بعنوان حیوان خانگی بالا گرفته. گفته بود حتی برای راحتی انسانها رایج است که دندانهای حیوان را بدون بی‌حسی با انبر کوتاه و یا از جا درمی‌آورند. 

فکر کردم چقدر ما انسانها همه‌چیز را از دید خودمان برداشت می‌کنیم. میمون دهانش از فریاد دارد پاره می‌شود چون پایش خورده به درخت و اسلو لوریس دستش را بالا می‌برد چون دلش می‌خواهد همینطور زیر بغلش را غلغلک بدهیم! عادت کرده‌ایم احساسات و ابزارهای دنیای خودمان را به دنیای دیگرانِ پیرامونمان نیز تعمیم دهیم. چه اسلو لوریس بیچاره باشد، چه همکارمان، و چه آدم ناشناسی در خیابان. 

من به قدر کافی جدی هستم و به اینجور ویدئوها و عکس‌ها نمی‌خندم، نگاه هم اغلب نمی‌کنم. ولی من هم کار بیشتری انجام نمی‌دهم. تنها می‌توانم درک کنم اسلو لوریس و میمون هم همان شانسی را در زندگی دارند که من دارم، و خجالت می‌کشم که به عنوان یک انسان هیچ شخصیت، هویت، و احترامی برای حیوانات قائل نباشم. 

بیشتر از آنکه یک رابطه (انسانی-انسانی یا انسانی-حیوانی، یا انسانی-گیاهی، یا انسانی-شیء بی‌جان حتی!) بخواهد مفرح باشد، باید با شناخت همراه باشد. شناخت یعنی انسان با دنیای طرف مقابلش، با دنیای اسلو لوریس‌ها، میمونها، سگ‌های دور‌ه‌گرد، درختها، سنگ‌ها، تابلوهای نقاشی، ساختمان‌ها، و غیره خودش را آشنا کند. بفهمد اگر یک کلاغ عصبانی دائم آدمهای توی کوچه را نشانه‌گیری می‌کند، برای این است که یکی از جوجه‌هایش گم شده و افتاده پایین. بفهمد کلاغ هم همان حس تعلقی را دارد نسبت به فرزندش که او دارد و یک پرنده‌ی سیاه بدردنخور نیست. انسان باید بفهمد که یک درخت تنومند کنار خیابان آنقدر در پاکسازی هوا مؤثر است که هرچقدر هم پول بالای قطع شدنش بدهد تا جلوی در اتوماتیک پارکینگ اتومبیلش خالی باشد، کافی نیست. این انسان فراگیر حق ندارد همه چیز را به چشم محدود و بی‌اطلاع خودش نگاه کند. شاید در دنیای انسانها کسی که حرف نمی‌زند شکایتی ندارد، تقصیر درخت و سنگ و ساختمان چیست؟ حتما باید دست و پا و زبان داشت تا به آنها اجازه‌ی زندگی دهیم؟ 

فراگیری صفت هرچه که باشد مال انسان نیست. آنقدر جا دارد که با دنیای آدمیزاد و غیرآدمیزادش دوستی کند که هرچقدر بدود باز هم کم می‌آورد. یعنی حتی جدیت داشتن و فهمیدنش هم حالا کافی نیست. عمل کردن قدم بعدی اهمیت دادن است، قبل از آنکه رابطه‌هایمان جان بدهند.
۰۵ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

خاطرات تلخ و شیرین مدرسه‌ای

مدرسه‌ در زمان بچگی من نه آنقدر سنتی بود مثل مکتب‌خانه‌ها که دانش‌آموزان اخلاق و حکمت را از یک استاد بیاموزند، و نه آنقدر مدرن بود که چندین زبان، فعالیت هنری، اردوهای ورزشی متنوع و تکنولوژی‌های روز وارد برنامه روزانه شود. با وجود این، نقدی که زیاد در ذهن من باقی مانده رابطه‌ی شاگرد و معلم است، وگرنه آن زمانها منِ کوچولو هیچ نظری نمی‌توانستم راجع به اینکه چه چیزهایی در مدرسه باید یاد بگیریم داشته باشم.

الگویی که دائم تکرار شد این بود که بهترین دوست من در مدرسه همیشه معلم کلاسم بود، و بعد نوبت به همکلاسی‌ها می‌رسید. با وجود این آنطور بچه‌ای هم نبودم که زیاد به چشم معلم بیاید یا ارتباط صمیمانه‌ای بتواند با او برقرار کند، ولی بهرحال، معلم بخاطر اینکه از او یاد می‌گرفتم حتما دوست من است، حتی اگر بداخلاق باشد یا شخصیتش را دوست نداشته باشم.

وقتی داشتم پست مدرسه‌ی محبوب من را می‌نوشتم چند خاطره همینطوری برایم زنده شد. ربط مستقیمی به آن پست نداشت برای همین جدایشان کردم. برای هر خاطره هم یک عنوان گذاشته‌ام که بدانم اثرش روی من چطور بوده. خیلی‌هایش طوری است که سیستم آموزشی و نحوه اداره‌ی کلاس توسط معلم فعالیت جمعی را تشویق می‌کند. در نتیجه اگر بچه‌ای انفرادی راحت‌تر باشد یا شخصیت درونگرایی داشته باشد به زحمت می‌تواند خودش را نشان دهد. این فکر کنم یکی از بزرگترین انتقاداتی است که به بیشتر مدرسه‌ها وارد است. مدرسه‌ها برای بخشی از بچه‌ها کارکرد دارند، همه را با یک معیار ثابت می‌سنجند، و آن معیار ثابت لزوما معیار جامعی نیست. روی همان بخش به اصلاح فعالتر از نظر اجتماعی هم مدرسه یک نوع متوسط‌سازی انجام می‌دهد. به این ترتیب که با سیستم نمره و آزمون و درجه‌بندی، دانش‌آموزان را تشویق می‌کند که در جهت یادگیری موارد نمره‌دار حرکت کنند. در حالیکه یادگیری بعضی موارد ضروری، مثل اخلاق، مهارت‌های اجتماعی و کارهای عملی اصولا قابل نمره‌دهی نیستند. به همین خاطر است که فکر میکنم اینطور سیستم آموزشی هرچقدر هم که از نظر محتوا و مطالب پر و پیمان باشد، اگر اثر آن را روی زندگی بچه‌هایی که بزرگ می‌شوند دنبال کنیم، نتیجه‌ی خوبی بدست نخواهد آمد. 

1. دیده شدن

مثلا یکی از مهمترین مسائل در کلاس درس دیده شدن دانش‌آموز/هنرجو است. دیده شدن یعنی این احساس که جزئی از جمع هستی و عملکرد تو برای جمع و در رأس آن، معلم، مهم است. فرض کنید من دوم ابتدایی بودم که از اداره کل آمده بودند برای بازرسی کلاسها، و اصلا یادم نیست چرا، ولی سوالهایی میکردند (شاید درباره پیش‌بینی آب و هوا) و من آنقدر هیجانزده  و خوشحال بودم که تمام وقت دستم بالا بود و اظهارنظر میکردم. برای خودم (و شاید معلم‌ام) تعجب داشت. واضح بود که جواب تمام سؤالها درست نبود و اصلا از کتابهای درسی هم نبود، ولی بعد خبر دادند که با یک نفر دیگر (بهترین شاگرد کلاس) انتخاب شده‌ایم برای مسابقاتی در سطح استانی! نمی‌دانم بازرس‌ها دنبال چه بودند و چه دیدند، ولی من شاگرد زرنگی نبودم. چند روز بعدش پای تخته موقع حساب کردن جمع چند رقمی به دلیل ساده‌ای که کسی نگفته بود چرا جمع را از سمت راست به چپ انجام بدهیم، خواستم محض آزمایش از چپ جمع ببندم! خانم معلم کلی دعوا کرد که مثلا تو را انتخاب کرده‌اند برای سراسری. فکر میکنم فراهم آوردن محیطی که همه‌ی بچه‌ها بتوانند خودشان را بیان کنند خیلی مهم است. به نظر من تا آنروز سر کلاس معلمم من را ندیده بود، بعد از آن روز هم ندید.

2. اولویت دادن به درجه‌ی درک دانش‌آموز بجای قدرت ارائه‌ی او

یکبار دیگر سر یک مسئله هندسه‌ دو روز کامل وقت گذاشتم و فکر کردم (واقعا آنقدر باهوش نیستم که بیست دقیقه‌ای راهی برایش پیدا می‌کردم)، و وقتی که حل شد کامل با توضیح و تفسیر راه حل را نوشتم. روزی که معلم تکالیف را دید گفت چقدر کامل نوشته‌ای و من را برد پای تخته، و آنوقت بود که هیچ‌چیز نتوانستم بنویسم یا توضیح دهم. دست از پا درازتر چند دقیقه بعد برگشتم. من شیوه‌ی بیان و ارائه پای تخته را نداشتم، شاید معلم میتوانست محک بزند که چقدر مسئله را درک کرده‌‍ام یا تا حدی همراهی و کمک میکرد، شاید کنترلم برمی‌گشت. بیشتر به نظر آمد جواب را از جایی نوشته‌ام و نفهمیده‌ام.

3. تذکر بموقع و داشتن رویکرد مثبت در قبال نقاط ضعف

بعد کلاس مکالمه زبان را داشتیم و آنوقت‌ها کیش یک معیار فیدبکی داشت به نام "ال آی" که آخر ترم یا یکبار وسط ترم یکبار آخر ترم به بچه‌ها می‌گفتند چه نقاط ضعف و قوتی دارند. قسمت مورد علاقه‌ی من همین ال آی بود، گاهی وقتها استادها جدی می‌گرفتند، گاهی نه. بعد از مدتی یک بخش دائمی این فیدبکها برای من این شد که: سر کلاس بیشتر فعال باش و صحبت کن! که اگرچه تکراری بود، اما خیلی واضح و روشن به من میگفت که چه مشکلی دارم، و در کنار آن ویژگی‌های خوبی هم داشتم، مثل دقت در گرامر و درست حرف زدن و بکار بردن لغات جدید در همان جملات محدود.

یکی از ترمها معلمی داشتم که عاشق حرف زدن و تمرین تلفظها بود. به طرز ناامیدکننده‌ای به جای دادن ال آی درست و حسابی، بچه‌ها را به دو دسته تقسیم کرد: اونهایی که زیاد حرف می‌زنند، و اونهایی که کم حرف می‌زنند. من آن ترم اصلا دیده نشدم و دلم هم نخواست که دیده شوم، حتی. فقط لطفا زودتر تمام شود! دلیلش این بود که معلم فقط روی نقطه‌ی ضعف من تکیه داشت، بدون راهکار یا استقبال از ابعاد دیگر.

در مقابل ترم قبلش معلم دیگری داشتم که انشاها را با دقت نمره میداد، امتحان میگرفت، از عمد بچه‌هایی که کم صحبت می‌کردند را همگروه با خودش می‌کرد (مثلا در مکالمه‌های دو به دو)، بخصوص یکی از همکلاسی‌هایمان مشکل گفتار داشت و با او از قبل آشنا بود، سر کلاس چند جلسه اخبار انگلیسی که خودش ضبط کرده بود را آورد تا گوش بدهیم، و یک پروژه‌‌ی تحقیقی هم داشتیم درباره جشن شکوفه‌های گیلاس در ژاپن که درباره‌اش یک جلسه در گروه‌های چند نفره صحبت کردیم. معلم خیلی سخت‌گیر و رک و بیتعارفی بود (یک بار انشای من را برگرداند چون طولانی بود!) و به همین خاطر اصلا بین "بچه‌ها" محبوبیت نداشت. ولی از بین ما بچه‌هایی که از ابتدای ترم تا انتهایش را با او گذراندیم، من تنها نفری نبودم که خیلی دوستش داشتم. به نظرم استفاده‌ای که از روشهای متنوع ارتباط با دانش‌آموزان داشت باعث می‌شد که به نوعی همه‌ی ما را بهتر بشناسد. شاید من در نوشتن بهتر بودم و دیگری در صحبت کردن، اما هردوی ما با بهترین نسخه‌ی مان برایش اشنا بودیم چون انرژی‌ و وقت کلاس را روی یک نوع فعالیت صرف نکرده بود.

از دانشگاه که خارج می‌شدم چند وقتی بود که درک کرده بودم آنجا هیچ نظارت سازمان‌یافته‌ای روی دانشجو وجود ندارد. دانشجو رها می‌شود تا هر گلی که خواست به سر خودش بزند. خدا کند که کارش را خوب بلد باشد، وگرنه حسابی دور خودش می‌چرخد و از پا می‌افتد (مثل من). اصلا غیر ممکن نیست که بین استادها راهنماهای خوبی هم پیدا شوند، اما مسلماً این مکانیزم تذکر و توصیه در نظام آموزشی و تحقیقی دانشگاه وجود ندارد. یعنی بخشی از سیستم نیست. ما انتخاب واحد و امتحان و تصویب پروژه داریم، ولی تمام اینها حالت منفعل دارند، بخصوص در زمینه‌های تحقیقی. چون در هیچ مرحله‌ای دانشجو زیر ذره‌بین نمی‌رود که چه کرده و چطور راهش را دارد می‌رود، شاید اگر به ترم چهارده یا شانزده (در یک دوره چهارساله) رسیدید، بازخواست شوید و با اخراج روبرو شوید، اما در امیرکبیری که من دیدم میشد تا مدتها پول به جیب دانشگاه ریخت و چرخید و چرخید. کسی غیر از استاد راهنما نمی‌گوید خرت به چند!! دغدغه‌ی او هم تصویب و تمدید در شورا است تا شما یک ترم بیشتر بچرخید با این امید که اگر خدا بخواهد فارغ‌التحصیل شوید.
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

لبخند اصل اعلا

وقتیکه لبخندم نمی‌آید، و سرد می‌شوم، و ته‌مزه‌ی حرفهایم به تلخی میزند، و بالاخره همان وقتی که در فاز ناامیدی غرق هستم، اصولا این حق ذاتی را به خودم می‌دهم که همانجا ته چاه بمانم. خب به هر حال ناراحت بودن و غصه خوردن هم حق آدم است، همینطور نخندیدن. 

ولی تا کی؟ تا لحظه‌ای که ببینی یکی دیگر هم آنجا است، درواقع از بیرون بفهمی که تجربه‌ی این حال و هوا در دیگری برای تو چطور است. خب، خیلی سخت است. همین باعث می‌شود که آدم درباره حق و شدت ناراحت و سرد شدنش تجدیدنظر کند، چون فهمیده تاثیر آن تنها فردی نیست، بلکه شامل کسانی هم می‌شود که دوستش دارند. 

حالا این نتیجه‌گیری به ما دیکته نمی‌کند که احساس و حال روحی‌مان را سرکوب و برای خوشایند دیگران (هرچقدر هم که نزدیک) مصنوعی رفتار کنیم، به هیچ‌وجه. اما از آنجایی که ته چاه ناراحتی و غصه‌داری معمولا حلوا پخش نمیکنند، خوب است که آدم بداند کسانی هستند که دوستش دارند و می‌تواند ناراحتی‌هایش را با آنها درمیان بگذارد. شاید از تنهایی کشیدنشان بهتر باشد. 

میخواهم بگویم فهمیده‌ام که تلاش برای رهایی از حال و هوای بد و غم‌انگیز، هیچ ربطی به تظاهر به خوبی ندارد. تلاش کردن خیلی احتمال دارد که واقعاً حالم را خوب کند و آنوقت دوباره لبخندهای اصل خودم را میزنم، خالصانه و صادقانه.
۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

همراهی بی‌بهانه

وسط حرفهایمان یکباره میرسم به همان سوال بنیادی بودن یا نبودن. از خودم میپرسم چقدر برایم مهم است که جایگاه اجتماعی‌ام چه باشد؟ میپرسم حسودی‌ات می‌شود اگر او بیشتر و سریعتر از تو پیشرفت کند؟ جواب می‌شنوم نه. من چه شباهتی دارم که انتظار داشته باشم بی‌زحمت همان نقطه‌ای باشم که او هست یا می‌تواند برسد؟ می‌پرسم ولی اگر همیشه همینطوری درجا بزنی چه؟ اصلا از کجا معلوم برای او مهم نباشد جایگاه شغلی و اجتماعی تو چیست؟ صدا می‌گوید خب دیگر! میپرسم یعنی چه؟ خب شاید تو رتبه‌ات پایین‌تر باشد اما بتوانی جور دیگری همراهی‌اش کنی. مگر این اصل داستانتان نبود؟ میگویم چرا. 

میگویم باید خجالت بکشم که به این چیزها توجهم جلب میشود، کودکانه است نه؟ میگوید همین که خودت میدانی کافی است. می‌گویم تا من اینقدر دل نگران خودم هستم هیچ وقت قدمهای بزرگتری برنمی‌دارم. می‌گوید خب گیرم اینطور است. دست من که نیست خودت باید خودت را فراموش کنی. می‌گویم خب قبول، فقط میخواستم بدانی که میدانم که دست کم گرفتن خودم هم نوعی غرور و خودبینی است. آدم اگر آدم باشد توی خودش دنبال بهانه نمی‌گردد، فقط سرش را می‌اندازد پایین و کاری که دلش میخواهد را انجام می‌دهد. بی‌شکایت و بی‌بهانه. می‌گوید خب من میدانم، تو هم میدانی. دانستنت بدون عمل هیچ فایده‌ای ندارد. 

میگوید از اینها بگذریم. تو او را دوست داری یا شبیه او بودن را؟ میگویم این که سوال ندارد، خودش را. می‌گوید پس تمام است. میگویم دوست داشتنش درباره‌ی اوست، مثل او شدنم درباره‌ی من. میگوید به این خوبی فهمیده‌ای و باز هم  تکرار می‌خواهد. سری تکان میدهم برای تأیید و می‌گویم هرچیزی تکرار می‌خواهد، اصلا مأموریت شک و ترس و اینجور حس‌ها همین است که انسان را وادار به مرور و تکرار کند. میگوید دستش هم گل و میرود. 
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۴:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

وقت بگذار به پایش

در درونم ترسی شاید مضحک می‌آید و می‌پاید، با این مضمون که اگر اشتباه کرده باشم چطور، و اگر دوست‌داشتنی نمانم چطور، و اگر اشتباه کرده باشد چطور، و اگر کسی بهتر پیدایش شود چطور، و همینطور چطور و چطور و چطورها، تا جایی که ضمیری عاقل‌اندیش بیدار شود و به من یادآوری کند اثر گذر زمان، عادت کردن، دوستی، و محبت را. اثر تعلق و مالکیت را، آنطور که اگر کتابی داشته باشم با یادداشت‌های شخصی در حاشیه‌اش، هیچوقت با 4999 نسخه‌ی دیگری که همزمان  با هم چاپ و وارد بازار نشر شدند، برابر نیست. حالا اگر مثل یک کتاب نو میگذاشتمش توی کتابخانه، هیچوقت بخشی از وجود هم نمی‌شدیم، هیچ فرقی با دیگران برایم نداشت، برایش نداشتم. 

این است که دلم آرام می‌گیرد و مطمئن میشوم باغچه‌ی خانه‌ی خودم بهترین زمین دنیاست اگر بخواهم همنشینی گل‌ها را کنم. حافظ بی‌شک از من بهتر این حرف را می‌داند:

                    صبحدم مرغ چمن با گل نوخاســــته گفت    ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
                    گل بخـنـدید که از راســــت نرنجیم ولــی    هیچ عاشـــــق سخن سخت به معشـــوق نگفت 
                    گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل    ای بســــا در که به نوک مژه‌ات باید سُـــفـــت
                    تا ابـــد بوی محــبت به مشـــامش نرســـد    هرکه خاک در میــخانه به رخســــاره نرفـــت 

عجیب آرامشی هست در فکر کردن، نوشتن، و شعر خواندن: دلی مطمئن و ترسی فراری. 
۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۶:۲۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار