نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۳۲ مطلب با موضوع «رابطه» ثبت شده است

از عمق یک روحِ شرقی

ساز میزدم، دستگاه نوا، تا آماده‌ی خلوت و نوشتن شوم، تا بفهمم در فکرم چه‌ها هست. کلافه و گیج و گم. شاکی از خوب نبودن و کم بودن. اتلاف عمر و زمان. در این میان خبری را به اشتراک می‌گذارم، نوا: نگرشی بر غم در موسیقی ایرانی، کنسرت پژوهشی مجید کیانی 25 مهر موزه‌ی موسیقی ایران. من این آلبوم از استاد را داشتم؟ به یاد نمی‌آورم. لابد داشته‌ام. خیلی وقت است که کنسرت‌های پژوهشی‌اش را ندیده‌ام. با رجوعی به حافظه اما می‌دانم که استاد یک پژوهش داشته درباره‌ی محرم و امام حسین و نوحه‌ها که درباره‌ی غم مثبت صحبت میکند. غمی که موجب خمودگی و حالات تخدیری نمی‌شود. که دائم بر سر خودت بزنی و شکایت کنی و دنیا را تیره و تاریک ببینی و فکر کنی همه‌چیز به آخرش رسیده. غم مثبت یعنی حرکتی رو به بالا، یعنی معراج، دردی که باعث شود پی درمان بگردی، فکر کنی، از جا بلند شوی و در خودت نپیچی. آنجا استاد یک مثال هم دارد درباره‌ی اشاره‌های لحن، اشاره‌ی رو به بالا و اشاره‌های رو به پایین. اشاره یعنی آوای آخر کلمه را چطور تمام میکنی، میخوری و محو میگویی یا یا هیجان و نتی از همان درجه یا بالاتر از آنچه کلمه‌ات را شروع کردی؟ اینطور تصور کن که بخواهی بگویی خسته‌ام. می‌توانی محکم ولی آنطور که در پس چین‌های چشمت و گره‌ی ابروانت خوانده شود بگویی خسته‌ام. می‌توانی جنگجویی را تصور کنی که همزمان با "ام" نیزه‌اش را محکم می‌کوبد به زمین. خستگی با قدرت، شکایت همزمان با آمادگی برای حمله. می‌توانی هم برعکس، یکجور بگویی خسته‌ام که همراه ناله باشد، ضعیف و کم‌حجم و فروخورده. اولی غم مثبت و سازنده است و دومی غمی مخدر و منفی و سطحی. 

داشتم میگفتم، مثال اشاره‌های بالا و پایین.. استاد یک نوحه پخش می‌کند که نوحه‌خوان اشاره‌اش رو به پایین است، و بعد مردم بخش تکرار نوحه را درست می‌خوانند، با اشاره‌ی رو به بالا، و می‌گوید این نشانه‌ی خرد جمعی است، حتی اگر یک نفر هم اشتباه کند، گروه درست می‌خواند. بعد یادم اقتاد از جلسات کلاسمان، که کسی تلفنی هماهنگ کرده بود و قرار بود بیاید چند آلبوم از موسسه را خریداری کند. رسیده بود و در مجتمع که همیشه باز بود (اما به ظاهر بسته) مچلش کرده بود. زنگ آیفون را زد، استاد خودش گفت بالا بیاید، باز هم دوزاری‌اش نیفتاده بود و همانجا مانده بود و دست از پا درازتر برگشته بود و دوباره تلفن زد که درتان بسته بود. استاد کلافه شده بود و نگفت ای وای ببخشید شرمنده شدم چه و چه. به‌جایش یک چیزی در مایه‌ی آدم کله‌اش را هم باید گاهی کار بیندازد بعد از تلفن خطاب به ما گفت و همه خندیدیم. تواضع و فروتنی و تعارف، همانقدر نکوهیده است که غرور و خودبینی.

و اینجا فکر کردم که یک آدمی که خجالتی باشد و برایش بازی به هرجهتی معادل جهت دیگر باشد، فکر کند که هیچ‌چیزی نیست و شک کند که حتی در موسسه هم به رویش بسته است و شش طبقه با چند آلبوم که به خاطرش دویده تا این سر شهر فاصله داشته باشد و دست خالی برگردد، تا همیشه دست خالی خواهد ماند. متوجه شدم که این غمی که بر ما چنبره زده همان مخدری است که به ته چاه نشانیده‌ مرا و می‌گوید راهی نیست. بعد فکر کردم که آن خرد جمعی، وسط این روزها و احوال من کجاست؟ این حرف ایده‌آل و حکیمانه‌ی استاد که پر است از اعتماد به جهان و نیکی و همبستگی، کجاست. غیر از این است که باز دور از گروه افتاده‌ام؟ غیر از این است که حتی جدا از بهانه‌ی موجودی اجتماعی خلق شدن، به‌خاطر آن حرکت رو به بالا، حمایت جمعی، خردورزی، و از دست ندادن نقطه‌ی اتصالم به دنیای خارج، باید در گروهی فعال باشم؟

نه، این تشنگی بیخود نیست. چنین نوایی غمگسار است و راه‌گشا. هرچند که من ندانم کنسرت پژوهشی استاد درباره‌ی سه‌گاه و چهارگاه و محرم و تعزیه است یا دستگاه نوا. استاد همیشه در برابر تمایل هنرجوها برای آغاز از دستگاه نوا مقاومت می‌کند: نوا درکش سخت است، بهتر است از شور شروع کنی. شاید همین غم نواست که گول‌زنک است و استاد نمی‌خواهد حواس ما به جای واژه‌چینی و ادای درست جملات، برود پی حالات لطیف آن. آنطور که در دستگاه شور هم شادی بر کف زمین نریخته و نغمه نمی‌رقصد. 

 

نوا نگرشی بر غم

 

شاید خواستید شرکت کنید. بلیط مثل همیشه باید در محل و در روز اجرا موجود باشد.

آدرس: میدان تجریش، خیابان شهید ابراهیم دربندی (مقصودبیک سابق)، بعد از سه راه تختی – خیابان موزه- نبش کوچه نیلوفر – پلاک 9.

۲۳ مهر ۹۸ ، ۰۵:۳۹ ۱ نظر
دامنِ گلدار

کارولینا

کارولینای ما امروز برایمان جلسه گذاشته بود و مثل همیشه با هنر ارائه و طنز کلام و مثالهای ملموس و آماده در ذهنش حواس همه‌مان را جمع خودش. اما اینها فقط ظاهر کار است. یکعده مولکول شرّ و شیطان در فضای بعد از جلسه پراکنده بود که باعث شد بوهای دیگری هم از این جلسه ببرم. یک‌سری مولکولهایی که می‌گفتند کارولینا استرس داشت و جلوی سؤالهای تند و تیز جوان‌های زبان‌دراز و آزاد، تک و تنها و زیر فشار مانده بود. مولکولهای دیگری که می‌گفتند کارولینا می‌داند هیچکدام ما دلش برای پروژه به اندازه‌ی او‌ نمیسوزد، اما یکجورِ تذکرةالاولیاء گونه‌ای دارد تمرین ایمان و‌ حسن‌نیت میکند و ما را آدم‌حسابی می‌گیرد تا بلکه به‌ راه راست هدایت شویم. و در نهایت یک سری مولکول دیگر که می‌گفتند همه‌ی ما به این کار به‌عنوان یک ابزار ثانویه برای پیشرفت زندگی‌مان نگاه‌میکنیم، اما کارولینا برایش یک و تنها یک کار و زندگی وجود خارجی دارد و آن هم همین کار و زندگیِ جانبی ماست. پس ما که هدف دیگری جز این در زندگی داریم و یا در این کار هدفی برای زندگی خودمان نمی‌بینیم، مُشتی ریاکار تنبل هستیم. این قصه قصه‌ی کارولیناست، و ما هم ناشنوا. 

۰۶ مهر ۹۸ ، ۰۸:۳۴ ۱ نظر
دامنِ گلدار

‌انطور عاشقانه

که دلم میخواهد فقط و فقط بنویسم و آنوقت فاصله بگیرم و کنجکاوانه ببینم چه از آب درآمده است. بی‌نقشه و بی‌حساب و کتاب. فقط شروع کنم و ادامه بدهم و بنویسم. عشق به نوشتن.

یادم می‌آید از مثلا عشق‌های گنگ و نابلدی‌های گذشته، شک به نقص‌داشتن و کم داشتن چیزی.  انگار باید آدم دیگری می‌شدم تا مشکلاتم همراه با صورت مسئله پاک شود. بعد، از یک روز به بعد انگار که فهمیدم تاجی بر سر دارم و پادشاه سرزمینم هستم. فقط به‌خاطر اینکه کسی بود از جنس زمینِ من اما خارج از آن. بگوییم اهل ماه اما متعلق به زمین. تعلق داشتن را آنجا درک کردم، دیگر فکر به نتیجه معنایی نداشت. شجاع و مطمئن اسباب سفر را بستم تا این ماه زمینی را کشف کنم. از پی‌ هر قدم یک غافلگیری لطیف می‌آمد، یک روح جسور، کسی که می‌داند این راه مال اوست، و سرانجام آزادگی از قید و بند هرچیز غیر از او. هیچ وقت دیگر آنقدر آزاده نبودم.

انسان اسیر است، به غم و تشویش. دیگر آنجورها آزاده نیستم. بسته شده‌ام، کاش به درختی. به مرگ فکر میکنم، زیاد می‌ترسم. دوباره خودم را گم کرده‌ام. باشد، من هم آدمم دیگر.

۲

من از نسترن خندیدن و رفاقت و صمیمیت را آموختم. از سها منطقی فکر کردن را و از مهرداد محبت را. من کی می‌توانستم پدر و مادرم را بنشانم به بازی، یا بغلشان کنم، یا به هر شکل دیگر وقت بگذرانم؟ یا فکر کنم چه چیز برایشان بیشتر لازم است؟ من یک آدم خود‌مشغولِ خام، هزار سال دیگر هم بدون این الگوها نمی‌توانستم به رشد برسم. اگر آزاد نیستم، اما در بند اسارت هم بد نمی‌گذرانم. هربار باید به خودم یادآوری کنم چه بسیار کارهای نکرده و راه‌های نرفته پیش پایم هست که پیمودنش، مثل آن موقعیتهای نادر گذشته، محتاج به عشق و معرفت باشد. پس به‌جای ترس باید عشق را بر تخت نشاند و سفت نشست تا خودش تا ته خط یورتمه برود.

۳۰ شهریور ۹۸ ، ۰۹:۴۵ ۰ نظر
دامنِ گلدار

شاید نمی‌نویسند، اما..

آنها اهل نوشتن نیستند، وبلاگی ندارند، اهل شعر و‌ داستان، بظاهر، نیستند. وقتشان با کارهای دیگر پر است. حرف نمی‌زنند، وارد به اصطلاحات پیچیده نیستند، فرصت نمی‌کنند به خودشان فکر کنند چه برسد به شناختن و اخبار هنرمندان و چهره‌های مشهور را دنبال کردن. نقاشی نمی‌کنند، ساز نمی‌زنند اما باوجود همه‌ی اینها، باز سر آخر هردو گروه حس مشترکی داریم. حسی بر آمده از ترکیب سلول‌ها، اندام‌ها، یک مغز، و قلبی در سینه. قلبی بدون شک شکستنی، هورمونهایی حساس مثل ساعت، یا مثل کاغذ تورنسلی که با هر سن و زمان یکجور رنگ را بپاشد در احوالمان، طیف رنگ خردسالی، نوجوانی، میانسالی، و پیری، چشمهایی که دائم به روی دنیا با خشونت‌ها و پلیدی‌هایش باز است. آنها که نمی‌نویسند، شبیه‌تر از آنند که بتوان حتی تصور کرد. به حکم آفرینش.

پس اگر من بنویسم، او اخبار گوش کند، من بنویسم او غذا بپزد، او خرید کند، او هرکار دیگر کند و در آخر روز من خیره به وبلاگ و در خیال طعم تلخ فکرها و کم‌بودن‌ها باشم و اوی «مطمئن هستم این دغدغه‌ها را ندارد» هم، باز خیره به نقطه‌ای نامعلوم بر زمین باشد، این یعنی ما هر دو با دو درد جدا یک دل مشترک داریم. دلی متعلق به همه‌ی آدمها، چه بنویسند و چه نه.

ما همه آدمهای تنها و نزدیکی هستیم که فکر میکنیم خیلی از هم متفاوتیم. فکر میکنیم افسرده‌ایم و افسردگی را میشناسیم، اما از درک نزدیک‌ترین عزیزانمان عاجزیم، چون آنها هرچند مبتلا به دردی آشنا، اما در بروز آن با ما متفاوتند. اصل نزدیکی شاید در تشخیص همین چیزها باشد، حتی بیشتر از آن در خروج از فضای محدود شخصی و حرکت به‌سوی مقصد دوم. با این آگاهی که آنجا هم‌‌ شهری است با معدنی از افسردگی، در انتظار اکتشاف و استخراج، و برای نزدیک‌شدن راهی نیست جز سفر کردن.

۱۴ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۰۷ ۱ نظر
دامنِ گلدار

قلبِ بی‌قرارِ خیس

ابرِ مادر گریست. من زیر چتر روزهایم بودم. چند قطره‌ی اشک، نوک کفشهایم را نم‌دار کرد. دستم را بیرون گرفتم، قطره‌ها دانه‌دانه لغزید و نقش زمین شد. گریه بی‌صدا بود، بی‌حرف، بی‌نشانه. هیچ نفهمیدم.

ابر مادر گریست. پدر نبود، خبر داده بودیم تا برگردد. من جایش خوابیده بودم. ابر من کنار ابر مادر، پیچیده در خود، بی‌صدا می‌گریستیم. آن شب کذایی. آن بیمارستان، آن اتاق عمل. آن انتظار و چشم‌براهی برای صبح. همان شب کذایی.

راستی امروز چندم است؟ بیستم مرداد. کاش هیچ پنجِ شهریوری آنطور پیش نمی‌رفت. کاش هیچ دلی از غصه سوراخ نمیشد تا عاقبت پاره‌پاره‌هایش را بخواهیم از خیسی زمین جمع کنیم. کاش ابرِ مادر دم‌به‌دم و با هر باد بی‌قابلی نمی‌بارید. 

به ابرک نگاه کردم. آسمانش را گم کرده بود. زمینش را نمی‌شناخت. بی‌قرار بود. دلم میخواست باد زیرِ چترم بزند و مرا به ابرک برساند. هیچ نمی‌فهمیدم. قطره‌ها نقش زمین میشد.

چه بی‌صدا، چه‌ بی‌غرور، چه بی‌کس. هیچ نفهمیدم.

ابرک به‌دنبال تعلق است. تعلق برایش آفتابی است که یکسره غروب می‌کند. دنیای بی‌آفتاب سرد و نمناک است. چرا زودتر نفهمیده بودم که  خورشید مدادرنگی‌های من گرما ندارد؟ 

۲۰ مرداد ۹۸ ، ۰۹:۲۸ ۰ نظر
دامنِ گلدار

گر نکوبی شیشه‌ی غم را به سنگ

می‌خوام بگم پدر و مادرهای ما این حس امنیت و مراقبت رو حتی وقتی از حالای ما کم‌سن‌تر بودند برایمان ایجاد کردند، پس چیه که من آنقدر میترسم و شک دارم درباره‌ش؟ میگم این انصاف نیست که اونموقع بچه و نفهم بودم و اونها مدیر و عاقل، حالا که بیشتر میتونم درک و همذات‌پنداری کنم و توی موقعیت قرار گرفتم انگار اونها کمتر از داستان سر در میارند. میگم آره اصلا پیری و فرسودگی بخشی از طبیعت زنده بودن هست، لطفی نداره اگر هر روز یک شکل ثابت باشی و هیچی خم به چهره‌ت نیاره، ولی این‌ هم نشد که تو خودت هم تغییر کنی و با سرعت دوبرابر از هم دور بشیم. من شاید نگاه گلم کنم هر روز و بفهمم داره چی بهش میگذره ولی وقتی خودم یک زمان کرم بودم و حالا پروانه شدم دیگه کل تعریفم از گل دگرگون شده، چطور همه‌چیز رو کنار هم جا بدم؟ 

میگم این انصاف نیست که همه دلخوشی شما کنار من بودنه، اونوقت من این سر دنیا نشسته باشم بیخبر از اصل حالتون و بسنده کنم به لبخند توی دوربینهای قشنگ‌انداز. میگم شما که از بچه جمع‌کردن دست برنمیدارید، منم که باید از بچه موندن کناره بگیرم. همینه که میگم مگه چقدر سخته، چطور این کار رو کردین که به نظر من اینقدر بزرگ میاد؟ چرا من نتونم مدیر عاقل احوالات این روزها باشم؟ چی نمی‌دونم که باید بدونم؟ چقدر باید بدونم اصلا؟ مگر مسئله دانستنه؟  ابدا.

میگم واقعیتی که برای هرکس یکجوره چه اصراریه که ثابت کنیم دیدگاه خودمون واقعی‌تره؟ 

چرا بگیم تو همه‌ی عمرت در اشتباه بودی، تو تباه شدی، راهش اینه؟ اشتباه همین ثابت موندنه، در حالیکه سطح زیر پای ما دائم داره می‌چرخه، برای همه‌مون. 

میگم چرا هرچی داری در طبق اخلاص نمی‌ذاری و خلاص؟ چرا دست نکشی از بازی، چون فقط وقتش هست؟ چرا از این حباب ایده‌آل خارج نشی و خاک‌مالی نکنی دست و پا تو؟ مگه چقدر باید میدونستی؟  

۲۸ تیر ۹۸ ، ۱۰:۲۸ ۰ نظر
دامنِ گلدار

رقابتِ اعظم

خوش بحال کسی که آزاد و بی‌غم است و به احدی بدهکاری ندارد، حتی خودش، حتی غریبه‌ها و آشناهای خیلی خیلی دور. وارد بدهکاری به جهان و موجوداتش نمی‌شوم که بحث را بیخود تئوری و تخیلی نکنم. 

اینجا از یکنفر صحبت میکنم، با حساب خودم از دو نفر. یکعدد هم‌دوره‌ی دانشگاه به نام اعظم که مختصات زمانی مکانی شهری کشوری اقتصادی خانوادگیش به من بسیار نزدیک است. این نه که تصور کنید چنین نزدبکی‌ای فقط موقتی و در مقطع خاصی از زندگی بوده. خیر. از زمان کنکور کارشناسی در شهرستان، تا قبولی در یک دانشگاه در تهران، تا شرکت در یک مصاحبه برای دکترا، تا مهاجرت به یک کشور و بالاخره زندگی در یک شهر، سایه به سایه ما در رقابتیم. چه گفتم؟ اشتباه شد، رقابت تصادفی بیش نبوده چون اولا ما هیچوقت قبل از قبولی دانشگاه با هم آشنا نشدیم. سر جمع در دانشگاه حداکثر پنج بار هم‌صحبت شده‌ایم. هیچ کلاسی را با هم برنداشته‌ایم، در دو گرایش جدا ادامه تحصیل داده‌ایم، بعد چندسال هیچ ردپایی از دیگری نداشته‌ایم تا روز مصاحبه. بعد از آن اعظم پی کار گرفته من کشک دکترایم را سابیده‌ام، بدین‌واسطه من چند سال جلوتر خارج‌نشین شده‌ام و او بعدتر برای ادامه تحصیل، و سر آخر من رسیده‌ام به شهر او، برای کار. میببنید، همه‌چیز در حد یک سوءتفاهم است. رقابت کجای کار است! 

مسئله‌ درست همینجاست. ما آدمهای رنگ به رنگ و متفاوت، در شرایط مشابهی زندگی میکنیم. چیزی که باعث نزدیکی‌مان میشود نه فاصله فیزیکی است و نه شباهت موقعیت‌هایمان، نه حتی شباهت آرزوهایمان. من با این فلسفه زندگی میکنم که هر آدمی یک لایه‌ی ظریف و ترد دارد که زیر حرفها و رفتارها و اشتباه‌ها و خلاصه پوسته‌ی بیرونی‌اش که همه می‌بینند دفن شده. گاهی میتوانم دست دراز کنم و بافت تردش را لمس کنم، ضربان‌هایش را زیر پوستم حمل کنم. برای همین میگویم ما همه شبیه هم هستیم. 

بله، حتی من شبیه اعظم هستم. هیچ اشکالی در این نیست. اما گاهی اعظمِ نوعی دوربین دوچشمی‌اش را برمی‌دارد، خوب تنظیمش میکند روی منِ نوعی که شاید کیلومترها از او فاصله دارم، و از روی مسیر حرکت من برای خودش مقصد تعیین میکند. چرا؟ 

شاید به این دلیل که (از نگاه اعظم نوعی) ما از نقطه‌ی مشابهی شروع کرده‌ایم و نباید پایان متفاوتی داشته باشیم. حالا اینها چه ربطی به من دارد؟ یکنفر دیگر دارد خودش را در چاه می‌اندازد، من چرا جوش میزنم؟! چون شما در مواجهه با منطقِ رقابتی باید از خودتان دفاع کنید. که چرا کار الف را میکنید و نه کار ب؟ چرا آمدید شهر میم و نماندید شهر کاف؟ چرا رشته‌تان ب بود و حالا میم است؟ چطور با میم آشنا شدید؟ اصولاً صبح چه می‌پوشید و ظهر کجا میروید؟ و همین‌طور باید توجیه کنید که هر قدم و تصمیم را چطور انتخاب میکنید و همزمان مورد تجزیه و قضاوت قرار میگیرید. 

باورش مشکل است اما من میتوانم بپذیرم آدمهایی با ساز و کاری مشابه اعظم وجود داشته باشند، و به این سبک رفتارشان نقدی ندارم. پیش خودم میگویم آنها چنین دید بی‌قواره‌ای نسبت به سبک زندگی‌شان ندارند، تو چه می‌دانی؟ شاید از بیرون اینطور به نظر میرسد. شاید برای خودشان مفید است. اما زمانی پیش می‌آید که در سربالایی‌ام، ناپایدار و عصبی‌ام، به خودم شک دارم، و یا به هردلیل دیگری نمی‌توانم انتخابهایم را برای اعظمِ نوعی شرح دهم. اعظم که پریسا نیست که مکث کند و هیچ نگوید، و بعد بگردد از ذهنش یک روایت درخور شرایط بیرون بکشد و بازگو کند و بتوانیم چند ساعت و روزهای آینده هم درباره‌اش بحث کنیم. تصمیم‌ها برای اعظم‌ها از جنس برنده/بازنده‌اند. آدم به غلط کردن و احساس ناامنی می‌افتد. گاهی می‌شود تحملش کرد. گاه نه. 

آدم بدی شده‌ام. دست کم برای این اعظم. پشت سر من حالا می‌شود قصه‌های تازه و کش‌دار گفت از ایرانی‌های بی‌جنبه که صد رحمت به خارجی‌ها در مقابلشان. چون بعد از سه چهار بار دیگر جواب تلفن و پیامک‌های سرگشاده‌ی "سلام خوبی؟" را ندادم. در همه‌ی شبکه‌ها هست ولی من نامرئی‌ و فراری‌ام. هربار این موضوع میاید در ذهنم می‌دانم که مشکلی حل‌نکرده دارم. ولی تلاش برای نگه داشتن ارتباطی که هیچگاه متصل نبوده مثل شخم زدن زمینی است که می‌دانی بذری نصیبش نمی‌شود. از این جهت است که آدم گاهی باید بپذیرد که بد است، و بد بودن حق (یا خوب) است. شاید برای بعضی‌های دیگر بد نباشم و شاید هم به قدر لازم خوب باشم. در توبره‌ی ما همه‌جورش پیدا می‌شود. 

این روزها که برنامه‌ی عصر جدید را هم می‌بینیم- جدا از تمام نقدهایی که می‌شود به آن داشت- از یک اتفاق خیلی خوشحالم، و آن دیدن این همه شرکت‌کننده‌ی رنگ به رنگ است که خدا را شکر بیشترشان با استعدادهای خلاقانه ظاهر می‌شوند. یکی آکروبات کار میکند، یکی مجری‌گری، یکی بندبازی، رشته‌هایی که در کودکی حتی به ذهن من خطور نمیکرد که بشود با آن زندگی کرد. این خوشحالم میکند که بچه‌های نسل‌های بعد از من و آدمهای جالبی از نسل من و گذشته‌تر، هرکدام راه خودشان را دارند و به هم نگاه نمی‌کنند. رقابت برایشان به اندازه‌ی خودشان بزرگ است. پیش اینطور روحیه‌هایی هم احساس کوچکی میکنم و هم در عین حال آزادی. هربار که یاد بدی‌هایم به اعظم‌ها می‌افتم، فقط می‌توانم دعا کنم که آنها هم راهشان را پیدا کنند. مهم نیست که اینجا سنگی شده‌ام که سرشان را بدرد می‌آورم. دل سنگ هم طاقتی دارد آخر. مگر چقدر می‌شود خوب دلخواه همه بود؟ و مگر انصاف است؟ خیر نیست. 

۲۰ فروردين ۹۸ ، ۱۰:۰۱ ۱ نظر
دامنِ گلدار

فرامشغولیت

همیشه دم از این زده‌ام که باید دیگران را درک کرد. فهمیدن آدمها، ریشه‌ی رفتارها، ترجیح‌ها، حرفها و فکرهایشان زمان می‌برد. همدلی به این راحتی‌ها هم نیست که هرجا دلت بخواهد خوب باشی، مهربان و فهمیده و شیرین باشی! شاید از نظر خودت و دیگرانی باشی، اما تا جایی که به آن یکدانه دلی که قرار بود بدست بیاید مربوط است، گرهی باز نکرده‌ای.

مداد را دستم بگیرم و از نقطه‌ای روی کاغذ آغاز کنم. منحنی‌ها، حلقه‌درحلقه زدنها، همینطور ادامه بدهم تا جایی که خطوط کلفت‌تر و سر مداد کندتر شود. سیاه کنم، فکر کنم، و باز سیاه کنم. فکرهایم احاطه‌ام کنند و من هیچ نبینم غیر از آنها. مبدا آنها مقصد آنها. از هر راهی که بروم همان فکرها و مانع‌ها. 

همیشه دم بزنم از درک کردن دیگران و بعد زندگی پر باشد از من بودنم و به هر در و دیوار زدن برای نمایش چطور دوست‌تر دارم بودنم را. نمی‌شود، هردو یکجا و با هم نمی‌شود. 

حالا این بهم ریختگی از کجاست؟ داستان چیست؟ حرف حساب چیست؟ نمی‌دانم. انگار کن روی آن کاغذ چیزی نوشته بودی که زیر حط‌خطی‌ها گم شده. سر یک منحنی را بگیرم، همراهش دور بزنم وجب به وجب تن کاغذ را، غرق شوم در همان فکرها. ببین. آیا می‌شود از حجاب این خطوط رد شد و یافت آن زیر چه نوشته بودی؟

تو که دم از درک دیگران میزنی بگو، بگو کی و کجا خودت هستی و آنها؟ چند لایه کافی است درونت داشته باشی تا بتوانی تصویرشان را برای خودت بسازی؟

از من اگر میپرسی، حواسم به کسی نیست. میخواهم از زیر خط‌خطی‌های کاغذ بیایم بیرون اما مبهوت حلقه‌ها و رفت و برگشت سیاهی‌ها روی کاغذم. این وسطها گاهی چیزی میبینم یا حس میکنم. میشود یک نقطه‌ی کوچک آبی یا بنفش یا زرد، فقط یک نقطه. دوباره خطها از رویش می‌گذرند. نقطه‌ها هیچوقت به هم نمی‌پیوندند. من روی حساب همین نقطه فسقلی‌هاست که دنیایم را تصویر میکنم. مادرم را، پدرم را، خواهرم، همسرم، دوستانم، همکارانم، دنیای خارج را، حتی خودم را. این تصویر کامل نیست. خب نباشد. درست نیست، نباشد. من فقط راضیم به اینکه شایسته باشد. شایسته یعنی بی‌ربط نباشد.

از سحت‌ترین رابطه‌ها، والد و فرزندی است. چیزی که هرجایش فرزند ایراد بگیرد، می‌گویند مادر میشوی میفهمی. عشقی که هردو طرف را میسوزاند و خاکستر میکند. از پشت این خطوط درهم‌پیچیده، تلاشم دیدن و دیده‌شدن است. اما این تمام ماجرا نیست. طرف من حرفهایی سخت و ثابت و معین هست که ظاهر بغض‌آلوده و چشمهای اشکی را پنهان کند. طرف مادرم دلسوزی و محبتی است که طعم گس گرفته بخاطر انتقاد و طلب تصویر متفاوتی که دختر دست‌پرورده‌اش لازم است داشته باشد. حالا کجا را باید گرفت و تعمیر کرد؟ 

می‌توان گفت نوع پرداخت والدینمان به زندگی ما قدیمی و کودکانه و دور از واقعیت امروزمان است؟ هم بلی و هم خیر. ما زمانی واقعیت دنیای آنها بوده‌ایم، اما انگار هیچگاه روی یک محور زمان جای نداشته‌ایم. این اختلاف سن لعنتی همیشه مانعی است در درک ما از زمان طرفمان. آنگاه که آنها دغدغه‌های امروز ما را داشتند، کودکی بیش نبودیم و در پی نیازهای اولیه، خواب، بازی، غذا، کشف دنیا. حالا که اینجا هستیم آنها کم‌کم پا به سن میگذرانند. خرد این سالها باعث میشود که بگویند به فکر خودت باش، به خودت برس، فلان کن و فلان نکن. چون از نقطه‌ای جلوتر از ما به ما نگاه میکنند که در عین حال عقب‌تر از زمان واقعی ماست. چه دلیلی دارد که تجربه‌ی کسی در چهل سالگی برای دیگری هم نتیجه‌ی یکسانی داشته باشد؟ و چرا ما تمام توجهمان را معطوف به نتایج میکنیم؟ اگر بنا به زندگی است، چرا من نباید تجربه‌ی دست اول گذر از همان پیچی را داشته باشم که سالهای سال دیگرانی هم از آن گذشته‌اند؟

اینها همان خط‌خطی‌هاست..

حالا بگو ببینم، این چرندیات مهم‌تر است یا مهر فرزند و والد؟ درست است، آن چرندیات همه‌ی ذهن و کاخ تصورات و برداشتهایت از خودت است. اما این وسط بی‌ربط نیست؟ مثل این نیست که یکدفعه از اینکه پیازهای قرمز دارند پوک و کهنه و چوب‌پنبه‌ای می‌شوند صحبت کنی؟ چرا هست. من میخواهم، اگر اسم خودم را انسان می‌گذارم، از دیگران طلب درک آنی خودم را نداشته باشم. من فقط میتوانم امیدوار باشم که رفته رفته و در ارتباطی بهتر از امروز که دنیا چیزی بیشتر از نقطه‌های رنگی و خطوط سیاهم را دیده، کسی برای انتخابهایم به من حق بدهد و درباره‌شان شک نکند. تا آنموقع، بخصوص وقتی پای این یک رابطه‌ی فرزند و والدی در میان است، چه برای خودم، چه برای دیگران، دوست دارم این درک را داشته باشم که دفاع از هیچ عقیده و نظر مدرنی ارزش تنها ماندن پدرها و مادرها در باورهایشان را ندارد. 

خدایا به من صبر بده تا از حل مسائل سخت فرار نکنم، غمگین و پریشان و ناامید نشوم، و در این دنیای خط‌خطی تصاویر زیباتری خلق کنم.


۱۳ اسفند ۹۷ ، ۰۹:۳۳ ۱ نظر
دامنِ گلدار

به پاس عشق

دوست داشتن هنوز هم روز و ساعت ندارد. بهانه و کادو و جشن و شیرینی نمی‌خواهد. جملات شاعرانه و قصار نیاز ندارد. دوست داشتن ولی سادگی میخواهد. دل را دادن به دست یار میخواهد و همراه شدن با قدمش. 
دوست داشتن قاعده و قانون ندارد. طلبکاری و بدهکاری ندارد. چیزی است مخصوص به خودت. بی‌زبان و بی‌هیاهو، بی‌رنگ و لعاب، اما شفاف و مثل روز روشن. ترس ندارد، شک ندارد، حساب و کتاب ندارد. 
دوست داشتن فقط احساس نیست. شور و شوق نیست. لذت راه رفتن زیر باران نیست. یعنی هست، اما فقط اینها نیست. دوست داشتن خود را کشیدن در روزهای تکراری و پرملال است. برگشتن از سر کار و دوباره همان راه را رفتن در برف برای سفارش یک قهوه‌ی دونفره است که نصفش هم نتوانی بخوری. گوش کردن به حرفهای تکراری، پرسیدن سؤالهای تکراری، آوردن مثال‌های تکراری و کشف کردن ایده‌های جدید از لابه‌لای این تکراری‌هاست. دوست داشتن مثل لباس کهنه و راحتی است که وقتی تنت میکنی تمام خستگیهایت درمیرود. 
دوست داشتن یعنی یادت برود قبلا یکنفری چطور بودی، ولی همینطور یادت باشد تو همیشه همینطور بودی که حالا هستی و نفهمی چه چیزی فرق کرده. 
و حالا که به اینجا رسیدم، و میدانم دلیل این حرفهایم کمی تجربه است، باید اضافه کنم آن روزهای تنهایی، انزوا، دلتنگی، و هرچه که اسمش باشد، زیباترین مقدمه‌ای است که برای امروز میشد نوشت. بنابراین شخصیت ناامید داستان نباید شد، رها نباید کرد و به جایش دست دراز کرد برای باز کردن گره‌ها تا رسیدن به اوج و زیبایی، چه در تنهایی باشد و چه در کنار یار. مهم زیبایی است، یادمان باشد.

پسر با عجله و شتاب کوله‌اش را برداشت و دوید سمت صندلی جلوی ماشین سفید. ما دخترها عقب نشسته بودیم. دوست پشت فرمان از او پرسید: چطوری دکتر؟ و اول از همه قصد رساندن مرا کرد. ماشین سفید با آدرسهای درب و داغونی که دادم بالاخره توی کوچه‌ی آشنا پیچید و جلوی خانه‌ی نقلی و محلی قرمزمان ایستاد. پیاده شدم. بچه‌ها دیدند که دختر قصه کوله‌پشتی‌اش را انداخت به شانه‌ی چپش و ساک وسایل را گرفت به دست راستش و با همه خداحافظی کرد. سلانه‌سلانه قدم برداشت و رسید به جلوی در. ماشین هنوز آنجا بود و آنها لابد به این غریبه‌ی کم‌حرف و عجیب که مدت زمان کمی هم نبود که مهمان این شهر و دانشگاهشان شده نگاه میکردند تا مطمئن شوند کلید دارد، وارد خانه می‌شود، و این ساعت از شب بیرون نمیماند. یا شاید نگاه به رشته‌چراغ ریزی می‌کردند که مثل تار عنکبوت دورتادور لبه‌ی سقف ایوان ورودی کشیده شده بود. هرچه که بود یک تصویر در ذهن من ماند و محو نشد. پسر همانطور که کوله و وسایلش را بغل گرفته بود از روی شانه نگاه سریعی به قاب در و دختر انداخت. دختر زیرچشمی ماشین و او را ‌می‌پایید و در آن لحظه که هنوز همه‌ی یافته‌هایش از دنیای پسر محدود به تخیلات و گمانه‌هایش بود، کلید در را چرخاند و تنهایی خانه را پر کرد. باید از دختر می‌پرسیدم حاضر است از همینجای داستان برگردد؟ و او لابد میگفت نمیدانم. 
 
۲۶ بهمن ۹۷ ، ۰۸:۲۵ ۳ نظر
دامنِ گلدار

از یک داستان چه میخواهم

میخواهم داستان خودم باشد. من نوشته باشمش؟ خیر! درباره ‌ی من باشد؟ خیر! با شخصیتش همذات‌پنداری کنم؟ نه لزوما! پس چه؟ 

فلسفه. فکرهای قاطی‌پاتی‌ام موج بزند در داستان. موتور حرکتم شود. سوال ایجاد کند. خیال بیاورد. سر دوراهی‌ام بگذارد و بگوید ببین فکر اینجا را نکرده بودی.

زن خانه‌دارش اهل بحث و سیاست و اقتصاد و کامپیوتر باشد. پسربچه‌اش عروسک‌بازی و آشپزی دوست داشته باشد. 

میپرسید دنیای ایده‌آل و فرامدرن دیگر؟ خیر! نه جناب، نه سرکار خانم جواب شما هم منفی است. 

من نگفتم همه‌چیز با خوبی و خوشی تمام شود، ابدا. آنموقع دیگر داستان چه لطفی دارد؟ همه‌ی آنچه میخواهم این است که به این شخصیت‌ها راه بدهیم وارد دنیای ما شوند. دیگر آن پای خودشان که تاب می‌آورند یا نه. کلیشه آخر تا کی؟ دختر خوشگل نازک نارنجی تا کی؟  

همان شخصیت نخ‌نما هم میتواند داستان دیگری داشته باشد. 

مثلاً چه؟ موضوع کلیشه بچه‌دار شدن را در نظر بگیرید. لوییس یک وکیل بلندپایه‌ است که همیشه آرزو داشته در راس شرکت حقوقیشان قرار داشته باشد‌ اما هیچوقت برش و جاذبه‌ی زیادی نداشته. همزمان عاشق پدر شدن است و درست وقتی موقعیت کار برایش پیش می‌آید که همسرش باردار شده و بعلاوه خانم هم یک پیشنهاد کاری عالی دارد. حالا هردو علیرغم میلشان ناچارند بخاطر نقش والد پیشرفت را فدا کنند. 

خب؟ لوییس متوجه میشود که از وقتی پدر شده خیلی نگاهش به کار فرق کرده، اعتماد به نفس دارد، خودش را قدرتمند می‌بیند، و کارها برایش ساده‌اند. شرکا بخاطر دلسوزی و درک اخیر او از مجموعه با مدیرشدنش موافقت میکنند و او تصمیم میگیرد نه ماه آینده هدایت شرکت را به بهترین شکل انجام دهد.

پس بعضی نقشها جسارت و ظرفیت انسان در زمینه‌ی شغلی و حرفه‌ای را زیاد می‌کند، حتی اگر به نظر زمان زیادتری از آدم بگیرد. 

مثال بعد معلم شیمی که آنقدر عاشق ترکیب مواد و افزایش درجه خلوص است، که سرانجام به بالاترین مقام باند قاچاق مواد مخدر تبدیل میشود. خانواده‌اش از هم میپاشد، کلاس درسش را از دست می‌دهد. باعث و بانی مرگ آشنا و غریبه و پیر و جوان میشود و هیچ خصلتی که بشود به آن خوب گفت در روشش دیده نمیشود، مگر تبحر در کارش. سرانجام همه‌چیز از کف داده ولی راضی و قانع به انجام کاری که عاشقش بوده، شیمی، در آزمایشگاه موادش میمیرد. 

نتیجه؟ خوبی و بدی نسبی است. معلمها می‌توانند پول دربیاورند! و یک زنجیره مواد مخدر را به جریان بیندازند، و فامیل را به کشتن بدهند. ولی همینطور راضی باشند که به کار هیجان انگیز دلخواهشان (در اوج صداقت) عمل کرده‌اند و در آن بیست بوده‌اند!

اگر هنوز حرفم را نگرفته‌اید، مثالی دیگر (خطر اسپویل سریال میسیز میزل)

جوئل و میریام یک زوج جوان و علاقه‌مند به استند‌آپ کمدی‌اند. ابتدا جوئل سعی دارد در یک کافه اجرا داشته باشد اما تقریبا هیچ استعدادی ندارد و فقط از دیگران تقلید میکند. به دنبال یکی از این اجراهای بد به میریام می‌گوید که تصمیم گرفته او را ترک کند و از زندگی‌اش راضی نیست. به دنبال این ضربه ذوق اجرای میریام که به طور عادی‌اش هم بانمک است شکوفا میشود و کم‌کم با اسم مستعار برای خودش مخاطبهایی جمع میکند. وقتی در انتها آنها تصمیم میگیرند که با هم آشتی کنند. جوئل باانرژی و انگیزه سعی می‌کند دوباره، در کافه‌ی سابق، وقتی برای اجرا رزرو کند اما جور نمیشود. سرانجام و هنگامیکه بطور اتفاقی استندآپ میریام را در همان کافه میبیند حالش گرفته و در خودش میشکند. چرا؟ چون میداند میریام خیلی در این کار خوب است. پس دیگر چه چیزی برای او باقی میماند که با میریام شریک شود و سعی کند تا با آن  نظرش را جلب کند؟ بار قبل هم وقتی تصویر موفقش جلوی میریام فروریخت تحمل نکرد و زندگی را ترک کرد. پس با یک وضع دردناک روبروست اولا کاری را انتخاب کرده که استعداد ذاتی‌اش را ندارد، ثانیا بخاطر جذب آدمی دیگر، و ثالثا از قافله عقب مانده چون حالا صورت مسئله پاک شده و میریام آن را به تنهایی و بدون نقش او حل کرده ( موفقیت در استندآپ کمدی). جوئل کلاویز با بحران بی‌نقش ماندن و در وضعیت سرخوردگی است، در حالیکه میریام هم او را دوست دارد (بخاطر چیزی غیر از کمدی، شاید رولر اسکیت؟) و هم کمدی و زندگی و نقش جدیدش را. 

حالا از یک داستان چه میخواهم؟ واقعیت، احساسات ناب و عمیق آدمها. دوست داشتن بدها، دیدن ضعف و عادی بودن  خوب‌ها. اسطوره‌شکنی و نفرت‌زدایی.

میتوانم ببینم شخصیت زن داستان کتک میخورد، اما به‌من نشان دهید که چطور ادامه میدهد. میتوانم بفهمم که بیکار میشود اما بگویید که چطور زندگی میگذراند. میتوانم حدس بزنم که زیبا است، اما نگویید که فقط به فکر رنگ لباس و موهایش است، از کتابهایش، از تاکسی گرفتنهایش، از دست به پیچ‌گوشتی بردن، رانندگی کردن، نظر دادن، تنها سفر رفتن، پول دراوردن، ماشین خریدن و معامله کردنش هم صحبت کنید. از گریه‌های مرد داستان، از دلتنگی‌اش از چشم پاک و برادری‌اش، از پذیرایی و کیک پختنش (بله قطعا دیدم) و پرستار‌ی‌اش هم بگویید. 

من درک نمیکنم یا حوصله ندارم درباره زنی داستان بشنوم که دوست دختر همسرش را کشته، چه پیامی دارد؟ چه راهکاری دارد؟ ... همه‌شان. 

دوست دارم ریشه‌ها را جستجو کنم، با من صادقانه صحبت کنید. بگذارید بفهمم کی و چطور این اتفاق افتاد. به من این پیام سطحی را ندهید که بخاطر حسادت یا فلان و بهمان. سه نفر آدم معمولی، مثل خود ما. باید بفهمیم و فکر کنیم و بخواهیم که مهربان باشیم تا پیدا کنیم چرا یک زندگی سرد میشود و رابطه‌ای از هم میگسلد. هر شخصیتی به اندازه‌ی خودش کافی است. سر و ته این شخصیت‌ها را با یک برداشت ساده یکی نکنیم. از احساسات رقیق‌شده‌ی ته قلبشان خبر بگیریم.

به شخصیت‌ها وزن و اعتبار بدهیم‌. فرصت بدهیم. شاید خودشان نفهمند در چه داستانی گیر افتاده‌اند اما ما که از بیرون متوجه عادی بودنشان هستیم نباید قضاوت کنیم. ممکن است جایی ملاقاتشان کنیم، یا وارد داستانشان شویم یا بیرون از داستان ببینیمشان. بله، همینها، از یک داستان همینها را میخواهم فقط.

۲۶ دی ۹۷ ، ۰۹:۳۴ ۲ نظر
دامنِ گلدار