نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۳۸ مطلب با موضوع «رابطه» ثبت شده است

امروز چه‌رنگی‌ام؟

کار آدم در انزوا به جایی می‌رسد (شاید جای خوبی) که اگر قبلا از روی غرور و اطمینان و قدرت، و یا از وجه شور و نشاط و تفریح، کوتاه‌مدتی به جلسات کتابخوانی گروهی میرفت، حالا مثل دارویی تلخ بیاید و کتاب «هنگامی که نیچه گریست» را که یک‌سال کنج کتابخانه نشسته و با لجاجت از خواندنش سر باز زده را بردارد و بخواند، که برسد به نقد گروهی‌ای که ده روز دیگر برگزار می‌شود. البته، وارونگی هیچ جای تعجبی ندارد و از این درون اسرارآمیز هرچیزی که فکرش را کنیم برمی‌آید. مسئله آن است که تمام این تناقض‌ها بر پیکر مجسمه‌وار من زیبا می‌شوند، آبی رنگ شوم یک زیبایی دارد، قرمز رنگ شوم یک زیبایی دیگر، و سؤال این است که کی و در چه شرایطی قادر به تشخیص هروجه ممکن و ستایش نیکویی‌اش می‌شوم. ای آدمها، اینبار نه می‌آیم که نظر کارشناسی بدهم و از هیجانهایم در خواندن و زندگی با یک کتاب بگویم، و نه حتی به‌خاطر شنیدن نظرات دیگر روی یک موضوع، یا رفع تشنگی از نظریه‌های روانشناسانه می‌آیم. نه حتی با برنامه‌ای می‌آیم که خودی نشان بدهم و یار و رفیقی پیدا کنم. این‌بار فقط می‌خواهم به بهانه‌ای که سازگار با درونم هم باشد، فقط در جمع شما باشم. میخواهم یکی از شما باشم. میخواهم چند ساعتی از خودم و تنهایی سررفته‌اش جدا شوم و با مهر ورود خواندن این کتاب، حق بودن در یک جمع را بدست آورم. 

 

ظرف می‌شورم و در ذهنم حرف میزنم. اولین نان/شیرینی عمر سی و شش‌ساله‌ام را درست میکنم، و دائم به خودم می‌گویم مامان اینکار را اینطور می‌کرد و بابا همیشه اینجا فلان چیز را می‌گفت و زمان گذشته‌ی جمله‌هایم پتکی می‌شود که بفهمم جدایی مکانی چقدر جدی است. من آدم دل گذاشتنم و شاید اگر صحبتی هم نمیکنم مشاهده و ملاحظاتم هست. همینکه ببینمشان، حرفهایشان را با دیگران بشنوم، عکس‌العملهایشان را روی چهره متوجه شوم، انگار حرف زده‌ام. اما اینجا و حالا، دور از همه‌چیز و در حبابی که هیچ‌چیز نیست جز خلاء و من، جدایی شوخی‌بردار نیست. چه‌چیز عوض شده؟ کارهای من با خودم. در این حباب فرصت گفت و شنود شخصی زیاد است، تمرکز بر خود بیش از اندازه است. الان مدتی است که گفتگوها اما تمام شده و من حکم مسافر چکمه‌‌به‌پایی را دارم که هرآن دلش می‌خواهد سفر کند. به‌شکل مسخره‌ای و بخاطر ترک وابستگی، بزرگ‌شدن، و ساختن زندگی‌ای از آن خود، و تجربه‌های جدید، به این حباب روی آوردم و حالا نتیجه‌ی تمام تجربه‌ها شده بازگشتن به سمت همان نقطه‌ی اولیه. این یعنی هوای حبابم را نفس کشیدم و دیگر اکسیژنی در این فضا نیست که بخاطرش بمانم. یعنی زندگی بیش از آنکه خط صاف یا اصلا خطی باشد! یک دایره است و از این تکرارهای موج‌وار دلپذیر و در عین‌حال دلهره‌بار، هیچ گریزی نیست. داستان یک‌چیز است و ما هربار آن را یک‌جور دیگر می‌خوانیم، چون آن یک‌چیز خیلی چیزها را دربرگرفته، خیلی بیشتر از آنکه بشود یکجا فهمیدش. همین تناقض‌ها مثلا. خارج از اینها وقتی ناامیدی حالم را می‌گیرد در همان لحظه سعی می‌کنم یک وظیفه‌ی مرتبط برای خودم تعریف کنم. مثلا اگر نگران دوری از والدینم هستم، باید شرایط چندسال دیگر را تصور کنم، زمانی که باید بیشتر مراقبشان بود، روحی و جسمی و برای این موظفم. بیشتر متوجه این موضوع هستم که شرایط خانوادگی من می‌تواند در شرایط آنها هم تاثیر بگذارد و زنجیره‌ی این اثرگذاری‌ها، نمی‌دانم مرا به کجا می‌رساند آخر. 

۰۱ بهمن ۹۸ ، ۰۸:۲۶ ۰ نظر
دامنِ گلدار

در بابِ بیرون از خود رفتن

برای من که مرزهای سفت، محکم، خشک، و ثابتی دارم از آنچه هستم و می‌توانم باشم، این در حد یک اکتشاف است. چون کلاس ورزش نرفته‌ام، نمی‌توانم آن را به دیگران هم توصیه کنم. چون اهل سریال نگاه کردن نیستم، نمی‌توانم سر دیگری را هم با سریالی که فکر میکنم خوب است برایش گرم کنم. چون آرایشگاه نمی‌روم، نمی‌توانم به کسی هم توصیه کنم کجا بهتر است. در حالیکه شاید این شرایط در عین سادگی برای خود آدم کافی باشد اما باز به خاطر لذتی که در ارتباط و کمک‌کردن و در یک‌کلام همراهی عزیزان نهفته، یکروز کم می‌آوری. نتیجه میشود اینکه نقاشی می‌کشی برای خودت، سنتور میزنی برای خودت، می‌نویسی برای خودت و در این خود تنهایت از همه دوری و از این دوری در رنج. 

پس، انسان عاقل سی و شش‌ساله‌ای باش و بپذیر هیچ تعریفی برای هیچ بخشی از زندگی ما وجود ندارد. تنها سختی‌ها و سادگی‌هاست و گرایشی طبیعی که میخواهد به شناخته‌شده‌‌ها بچسبد. می‌دانم دوباره فراموشت می‌شود. پس نه اینکه همیشه اینطور باش اما، «بکن هرآنچه بشاید نه هرچه بتوانی».

۰۱ دی ۹۸ ، ۲۲:۴۱ ۱ نظر
دامنِ گلدار

شکسته

دلش را ندارم، آنقدرها بی‌پروا نیستم که بگویم دوست‌داشته‌شدن و مهر ورزیدن، یک‌بار پر و خالی شدن است. اما انگار دارم میگویم. آدم مثل ظرفی است که از عشق پر میشود و وقتی که لبریز شد دیگر خالی بودن را از یاد می‌برد و پر شدن را هم. عشق به پایش ریخته می‌شود و او لبریز و سرخوش، به تمام گنجایش روحش آشنا می‌شود. 

این عشق از کجا آمده؟ دل من! این عشق آخر از کجا آمده؟ اینهمه آدمهای پرشده از عشقِ دیگری به‌کجا می‌روند؟ با این عشق چه می‌کنند؟ لابد یک‌روز می‌رسد که ظرف دیگری را حتی شده کمی، از قبل بیشتر پر کنند، هان؟ فکر می‌کنی که خیلی زیباست، ایده‌آل است، اصل زندگی است، مگرنه؟ اگر ظرف لبریز و ریزانی باشی، همه‌چیز به‌همین‌ خوبی و عاشقانگی پیش میرود. اما وای از روزی که دیگر پر نشوی. آن عشق‌هایی که روحت‌ را پر می‌کرد خود از ظرفی می‌ریخته شکننده که حالا ترک برداشته یا خرد شده، مثل هر شکستنی دیگری، و  آن عشق‌ها دیگر ‌‌‌نه از آن تو، بلکه محو در دریای زیر پایت‌ می‌شود. حالا هم مِهر گرفته‌ای و هم مهر داده‌ای‌ و این وسط شاید پس از اینکه آدم با خودش فکر کند چقدر همه‌چیز سخت و پر رنج و پوچ است، اگر تحمل کرد، و نشکست، و تاب آورد، شاید چیزهایی هم دستگیرش شد. مثلا اینکه چه فرقی دارد اول خالی باشی و بعد پر شوی یا اول پر باشی و بعد خالی شوی؟ به‌حال ظرف‌ که تفاوتی ندارد. تا جایی که مسئله هویت و ظرفیت این وجود شکستنی یا سوراخ‌شدنی یا کج‌وکوله‌شدنی و به‌ هر ترتیب دیگری نابودشدنی است، مقدار اولیه مهم نیست. تغییرات مهم است، حجم، گنجایش، انحناها، محیط، دسته، پایه، این‌چیزهاست که ظرف را ظرف میکند. وگرنه آن طعم شیرین عشق که شربت به ظرف می‌بخشد، واسطه‌ای‌ است که بداند گرد است یا نوک‌تیز. بلند است یا کوتاه، لب‌نازک است یا ته‌استکانی، بلور است یا ملامین. اسباب‌بازی است در دست بچه تا دستش را تکان دهد و با تمرین و تکرار یکروز قاشق را بتواند با انگشتهای کوچکش‌ درست و حسابی بچسبد و‌غذا را در دهان بگذارد. 

مثال بس است. دائم به این فکر میکنم که چرا باید عشق ورزید و از خودگذشتگی کرد خاله‌پری عزیزم، وقتی قرار است خانه‌ی دلت روزی خراب شود.. مثل برگها و شاخه‌های خشک پاییزی که گوشه‌ای به آتش افتاده‌اند، بسوزد و آن بوی هیزم و رطوبت عاشقانه‌ی جنگل بپیچد در هوا. مثل عشق‌های ظرفی ترک‌خورده حافظه‌ی همه‌ی دنیا را قلقلک دهد و جای خالی‌اش سوراخ شود روی سینه‌ام. تو از این نرم‌نرمک شکستن هم انگار در پی چیزی بودی، عاشق.

۰۱ دی ۹۸ ، ۱۱:۰۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار

یک آسمان شمع سوزان

مثل ستاره‌هایی که در گنبد آسمان پخش‌اند و از هم دور، تنها شده‌ایم. اما انگار‌ کسی روی زمینی دیگر گفت: آن ستاره‌ها را می‌بینی؟ آنها که «کنار هم‌اند» و بالایشان آن یکی ستاره‌ی کم‌نورتر هست اسمش.. نمیدانم فرقی ندارد چه اسمی رویمان گذاشت. مهم این است که خوشه‌خوشه به هم وصل شده‌ایم و از دید آن یکی زمینی‌ها، خیلی نزدیکیم.

لابد نور ما اگر تا زمین می‌رسد تا ستاره‌های دیگر هم می‌تواند سفر کند. باید بسوزیم، بتابیم، آسمان نورمان را به حرکت وا دارد و آن میانه‌های راه جایی دلمان آرام شود که بالاخره فهمیدیم و حس کردیم گرمی نور یک ستاره‌ی دیگر را. سوختن راه چاره است، هم برای ستاره، هم برای پروانه، هم برای شمع. 

 

پ.ن. پیداست از نجوم هیچ نمیدانم؟ یحتمل.

۱۵ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار

دردها و همدردها

فکرم مشغول این سوال شذه که چه راهی جز کشیدن درد برای همراهی با دیگری که در رنج است، داریم؟ هیچ راهی. هر تلاشی یک تجربه‌ی شخصی از آب درمیاید. در تمام روابطی که داریم، اگر یک پای قضیه در رنج باشد باید گفت هیچکاری از دست ما برنمیاید. من نمی‌توانم تنهایی والدینم را پر کنم. من حتی ننهایی خودم را هم گاهی نمی‌توانم پر کنم. من نمی‌توانم از درد برادر، مادر، فرزند، و همسر خاله‌پری کم کنم. من که جایم گرم است و فعلا مشکلی ندارم غیر از شخصی‌جات و باز هم هر لحظه نگرانم که نکند روزی کارم را از دست بدهم و هزار ترس دیگر، من که بزرگترین هدفم رها شدن از زندان شخصی‌ام است، به چه درد دنیا و جامعه می‌خورم؟ البته آنها باشد پیشکش. همانطور که گفتم برای درد آدمهای اساسی و آنهایی که روزی از خودشان برایم مایه گذاشته‌اند هم چاره ندارم. حالا چه کنم؟ بله اگر بیست سال پیش بود، میگفتم میخواهم دکتر شوم تا جان آدمها را نجات دهم. میخواهم فلان کار را کنم، و بهمان کار.  حالا که دیگر زمان این حرفها نیست، کار را باید به‌خاطر درآمدش نگاه داشت و شاهد پیرشدن اطرافیان بود و خبری از رویاهای ایده‌آل نوحوانی و کودکی هم نیست. خبری از جذب در دنیا نیست، انگار که پیش‌فرض همه‌چیز باید همینطور باشد و بگذرد. کنجکاوی نیست، تلاش نیست، زحمت و عرق‌ریختن نیست، هرچه هست همه‌اش توی این کله است. فرسایش و فرسودگی و نگرانی‌ها و فلجی‌ها. نشسته‌ام که بمیرم. 

داشتم فکر میکردم راهش چیست؟ فایده‌ی آن چیست که بدانی کسی رنج می‌کشد؟ لابد باید کمکی کرد، راهی قابل انجام، طرحی درست. گاهی دوست دارم سرم را جدا کنم بگذارم روی زمین و به راهم ادامه دهم. دوست دارم بدانم از من بدون آن کله‌ی پر مشغله چه می‌ماند. دوست دارم هرچه اتصال آنجا شکل گرفته را قطع کنم. دوست دارم بدانم این چیست درونم، روح است یا عادت. این سرکنجبینِ فکر که دائم صفرا می‌آفریند چیست. آیا یک واحد ژن شجاعت دارم که پا بگذارم روی هرچه فکر میکنم؟ چطور فرای این ذهن دچار به دیده‌ها و شناخته‌ها بروم. آیا خواهم فهمید که همدردی چطور است؟ درد کشیدن کافی است؟ برای من شاید. لابد بیمارم. اگر سالم بودم که به این بسنده نمی‌کردم و نمی‌نشستم. رنج بکشم برای همدردی که چه شود؟ برای او چه فایده دارد؟ تنها من میفهمم، خوب است، من باید بفهمم. اما بعد، بعد چه؟ بعد ندارد، من بعد ندارم. و این خوب نیست. 

همدردی ممکن است به آدم اول کمک کند تا دوران درد را بگذراند. بعد هم لابد آن آدم تنهاست تا دوران پس از درد را بگذراند. دوران پس از درد می‌تواند بدون درد باشد، اما می‌تواند دوران درد جدیدی باشد که من هنوز درک نکرده‌ام و همدردش نشده‌ام. دردهایی ضعیف‌تر و قوی‌تر. دوست دارم جای بنی‌آدم اعضای یکدیگرندِ سعدی را با خیام عوض کنم و عاقبت این رباعی بر دلم می‌نشیند:

بر شاخ امید اگر بری یافتمی، هم رشته‌ی خویش را سری یافتمی، تا چند ز تنگنای زندان وجود، ای کاش سوی عدم دری یافتمی. 

 

فکر میکنم همدردی چیزی است که همزمان ودر یک مقظع باید اتفاق بیفتد و زخم دوم اگر واقعی نباشد و هر دو نفر یا تمام اعضای گروه با هم تلاش به خوب شدن نداشته باشند، همدردی خیلی معنایی ندارد و یک ترحم بی‌فایده و احمقانه است. 

۱۰ آذر ۹۸ ، ۰۷:۵۹ ۲ نظر
دامنِ گلدار

دل‌تنگ

دل‌تنگی یعنی به ستوه درآمدن یک دانه دل. نه اینکه دل کوچک شده و چیزهایی که جایی در آن داشته‌اند حالا آواره مانده‌اند. نه. دلِ تنگ‌ دارد فریاد میزند که حتی چیزی هم کم دارد. روی طاقچه باید چیزی باشد که نیست و بعد آدم شروع میکند دائم آنجا را با چیزهای مختلف پر میکند تا بالاخره یا دل به وصالش برسد یا با یک خانه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌تکانی کوچک، حال و هوایش و دکوراسیونش عوض شود.

امروز دختر ایرانی جدی‌ای که شبیه خارجی‌ها لباس می‌پوشید و قبل از ما در اتوبوس ۴۶ می‌نشست و تا به‌ حال مثل غریبه‌ها از کنار هم رد شده بودیم یا حتی مقابل هم نشسته بودیم، با دیدنمان ذوق‌زده شد، نگاهمان به هم تلاقی کرد و در برابر تعجب من سلامی بیصدا ولی پرانرژی کرد. فکر میکنم همان موقع چیزی روی طاقچه‌ی دل ما جا گرفته باشد. دلشوره گرفته‌ام چطور خودم را معرفی کنم.

 

پانوشت. وبلاگ پلاکت هم جایش روی طاقچه‌ی دل ما خالی است. 

۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۱:۴۷ ۳ نظر
دامنِ گلدار

از عمق یک روحِ شرقی

ساز میزدم، دستگاه نوا، تا آماده‌ی خلوت و نوشتن شوم، تا بفهمم در فکرم چه‌ها هست. کلافه و گیج و گم. شاکی از خوب نبودن و کم بودن. اتلاف عمر و زمان. در این میان خبری را به اشتراک می‌گذارم، نوا: نگرشی بر غم در موسیقی ایرانی، کنسرت پژوهشی مجید کیانی 25 مهر موزه‌ی موسیقی ایران. من این آلبوم از استاد را داشتم؟ به یاد نمی‌آورم. لابد داشته‌ام. خیلی وقت است که کنسرت‌های پژوهشی‌اش را ندیده‌ام. با رجوعی به حافظه اما می‌دانم که استاد یک پژوهش داشته درباره‌ی محرم و امام حسین و نوحه‌ها که درباره‌ی غم مثبت صحبت میکند. غمی که موجب خمودگی و حالات تخدیری نمی‌شود. که دائم بر سر خودت بزنی و شکایت کنی و دنیا را تیره و تاریک ببینی و فکر کنی همه‌چیز به آخرش رسیده. غم مثبت یعنی حرکتی رو به بالا، یعنی معراج، دردی که باعث شود پی درمان بگردی، فکر کنی، از جا بلند شوی و در خودت نپیچی. آنجا استاد یک مثال هم دارد درباره‌ی اشاره‌های لحن، اشاره‌ی رو به بالا و اشاره‌های رو به پایین. اشاره یعنی آوای آخر کلمه را چطور تمام میکنی، میخوری و محو میگویی یا یا هیجان و نتی از همان درجه یا بالاتر از آنچه کلمه‌ات را شروع کردی؟ اینطور تصور کن که بخواهی بگویی خسته‌ام. می‌توانی محکم ولی آنطور که در پس چین‌های چشمت و گره‌ی ابروانت خوانده شود بگویی خسته‌ام. می‌توانی جنگجویی را تصور کنی که همزمان با "ام" نیزه‌اش را محکم می‌کوبد به زمین. خستگی با قدرت، شکایت همزمان با آمادگی برای حمله. می‌توانی هم برعکس، یکجور بگویی خسته‌ام که همراه ناله باشد، ضعیف و کم‌حجم و فروخورده. اولی غم مثبت و سازنده است و دومی غمی مخدر و منفی و سطحی. 

داشتم میگفتم، مثال اشاره‌های بالا و پایین.. استاد یک نوحه پخش می‌کند که نوحه‌خوان اشاره‌اش رو به پایین است، و بعد مردم بخش تکرار نوحه را درست می‌خوانند، با اشاره‌ی رو به بالا، و می‌گوید این نشانه‌ی خرد جمعی است، حتی اگر یک نفر هم اشتباه کند، گروه درست می‌خواند. بعد یادم اقتاد از جلسات کلاسمان، که کسی تلفنی هماهنگ کرده بود و قرار بود بیاید چند آلبوم از موسسه را خریداری کند. رسیده بود و در مجتمع که همیشه باز بود (اما به ظاهر بسته) مچلش کرده بود. زنگ آیفون را زد، استاد خودش گفت بالا بیاید، باز هم دوزاری‌اش نیفتاده بود و همانجا مانده بود و دست از پا درازتر برگشته بود و دوباره تلفن زد که درتان بسته بود. استاد کلافه شده بود و نگفت ای وای ببخشید شرمنده شدم چه و چه. به‌جایش یک چیزی در مایه‌ی آدم کله‌اش را هم باید گاهی کار بیندازد بعد از تلفن خطاب به ما گفت و همه خندیدیم. تواضع و فروتنی و تعارف، همانقدر نکوهیده است که غرور و خودبینی.

و اینجا فکر کردم که یک آدمی که خجالتی باشد و برایش بازی به هرجهتی معادل جهت دیگر باشد، فکر کند که هیچ‌چیزی نیست و شک کند که حتی در موسسه هم به رویش بسته است و شش طبقه با چند آلبوم که به خاطرش دویده تا این سر شهر فاصله داشته باشد و دست خالی برگردد، تا همیشه دست خالی خواهد ماند. متوجه شدم که این غمی که بر ما چنبره زده همان مخدری است که به ته چاه نشانیده‌ مرا و می‌گوید راهی نیست. بعد فکر کردم که آن خرد جمعی، وسط این روزها و احوال من کجاست؟ این حرف ایده‌آل و حکیمانه‌ی استاد که پر است از اعتماد به جهان و نیکی و همبستگی، کجاست. غیر از این است که باز دور از گروه افتاده‌ام؟ غیر از این است که حتی جدا از بهانه‌ی موجودی اجتماعی خلق شدن، به‌خاطر آن حرکت رو به بالا، حمایت جمعی، خردورزی، و از دست ندادن نقطه‌ی اتصالم به دنیای خارج، باید در گروهی فعال باشم؟

نه، این تشنگی بیخود نیست. چنین نوایی غمگسار است و راه‌گشا. هرچند که من ندانم کنسرت پژوهشی استاد درباره‌ی سه‌گاه و چهارگاه و محرم و تعزیه است یا دستگاه نوا. استاد همیشه در برابر تمایل هنرجوها برای آغاز از دستگاه نوا مقاومت می‌کند: نوا درکش سخت است، بهتر است از شور شروع کنی. شاید همین غم نواست که گول‌زنک است و استاد نمی‌خواهد حواس ما به جای واژه‌چینی و ادای درست جملات، برود پی حالات لطیف آن. آنطور که در دستگاه شور هم شادی بر کف زمین نریخته و نغمه نمی‌رقصد. 

 

نوا نگرشی بر غم

 

شاید خواستید شرکت کنید. بلیط مثل همیشه باید در محل و در روز اجرا موجود باشد.

آدرس: میدان تجریش، خیابان شهید ابراهیم دربندی (مقصودبیک سابق)، بعد از سه راه تختی – خیابان موزه- نبش کوچه نیلوفر – پلاک 9.

۲۳ مهر ۹۸ ، ۰۵:۳۹ ۲ نظر
دامنِ گلدار

کارولینا

کارولینای ما امروز برایمان جلسه گذاشته بود و مثل همیشه با هنر ارائه و طنز کلام و مثالهای ملموس و آماده در ذهنش حواس همه‌مان را جمع خودش. اما اینها فقط ظاهر کار است. یکعده مولکول شرّ و شیطان در فضای بعد از جلسه پراکنده بود که باعث شد بوهای دیگری هم از این جلسه ببرم. یک‌سری مولکولهایی که می‌گفتند کارولینا استرس داشت و جلوی سؤالهای تند و تیز جوان‌های زبان‌دراز و آزاد، تک و تنها و زیر فشار مانده بود. مولکولهای دیگری که می‌گفتند کارولینا می‌داند هیچکدام ما دلش برای پروژه به اندازه‌ی او‌ نمیسوزد، اما یکجورِ تذکرةالاولیاء گونه‌ای دارد تمرین ایمان و‌ حسن‌نیت میکند و ما را آدم‌حسابی می‌گیرد تا بلکه به‌ راه راست هدایت شویم. و در نهایت یک سری مولکول دیگر که می‌گفتند همه‌ی ما به این کار به‌عنوان یک ابزار ثانویه برای پیشرفت زندگی‌مان نگاه‌میکنیم، اما کارولینا برایش یک و تنها یک کار و زندگی وجود خارجی دارد و آن هم همین کار و زندگیِ جانبی ماست. پس ما که هدف دیگری جز این در زندگی داریم و یا در این کار هدفی برای زندگی خودمان نمی‌بینیم، مُشتی ریاکار تنبل هستیم. این قصه قصه‌ی کارولیناست، و ما هم ناشنوا. 

۰۶ مهر ۹۸ ، ۰۸:۳۴ ۱ نظر
دامنِ گلدار

‌انطور عاشقانه

که دلم میخواهد فقط و فقط بنویسم و آنوقت فاصله بگیرم و کنجکاوانه ببینم چه از آب درآمده است. بی‌نقشه و بی‌حساب و کتاب. فقط شروع کنم و ادامه بدهم و بنویسم. عشق به نوشتن.

یادم می‌آید از مثلا عشق‌های گنگ و نابلدی‌های گذشته، شک به نقص‌داشتن و کم داشتن چیزی.  انگار باید آدم دیگری می‌شدم تا مشکلاتم همراه با صورت مسئله پاک شود. بعد، از یک روز به بعد انگار که فهمیدم تاجی بر سر دارم و پادشاه سرزمینم هستم. فقط به‌خاطر اینکه کسی بود از جنس زمینِ من اما خارج از آن. بگوییم اهل ماه اما متعلق به زمین. تعلق داشتن را آنجا درک کردم، دیگر فکر به نتیجه معنایی نداشت. شجاع و مطمئن اسباب سفر را بستم تا این ماه زمینی را کشف کنم. از پی‌ هر قدم یک غافلگیری لطیف می‌آمد، یک روح جسور، کسی که می‌داند این راه مال اوست، و سرانجام آزادگی از قید و بند هرچیز غیر از او. هیچ وقت دیگر آنقدر آزاده نبودم.

انسان اسیر است، به غم و تشویش. دیگر آنجورها آزاده نیستم. بسته شده‌ام، کاش به درختی. به مرگ فکر میکنم، زیاد می‌ترسم. دوباره خودم را گم کرده‌ام. باشد، من هم آدمم دیگر.

۲

من از نسترن خندیدن و رفاقت و صمیمیت را آموختم. از سها منطقی فکر کردن را و از مهرداد محبت را. من کی می‌توانستم پدر و مادرم را بنشانم به بازی، یا بغلشان کنم، یا به هر شکل دیگر وقت بگذرانم؟ یا فکر کنم چه چیز برایشان بیشتر لازم است؟ من یک آدم خود‌مشغولِ خام، هزار سال دیگر هم بدون این الگوها نمی‌توانستم به رشد برسم. اگر آزاد نیستم، اما در بند اسارت هم بد نمی‌گذرانم. هربار باید به خودم یادآوری کنم چه بسیار کارهای نکرده و راه‌های نرفته پیش پایم هست که پیمودنش، مثل آن موقعیتهای نادر گذشته، محتاج به عشق و معرفت باشد. پس به‌جای ترس باید عشق را بر تخت نشاند و سفت نشست تا خودش تا ته خط یورتمه برود.

۳۰ شهریور ۹۸ ، ۰۹:۴۵ ۰ نظر
دامنِ گلدار

شاید نمی‌نویسند، اما..

آنها اهل نوشتن نیستند، وبلاگی ندارند، اهل شعر و‌ داستان، بظاهر، نیستند. وقتشان با کارهای دیگر پر است. حرف نمی‌زنند، وارد به اصطلاحات پیچیده نیستند، فرصت نمی‌کنند به خودشان فکر کنند چه برسد به شناختن و اخبار هنرمندان و چهره‌های مشهور را دنبال کردن. نقاشی نمی‌کنند، ساز نمی‌زنند اما باوجود همه‌ی اینها، باز سر آخر هردو گروه حس مشترکی داریم. حسی بر آمده از ترکیب سلول‌ها، اندام‌ها، یک مغز، و قلبی در سینه. قلبی بدون شک شکستنی، هورمونهایی حساس مثل ساعت، یا مثل کاغذ تورنسلی که با هر سن و زمان یکجور رنگ را بپاشد در احوالمان، طیف رنگ خردسالی، نوجوانی، میانسالی، و پیری، چشمهایی که دائم به روی دنیا با خشونت‌ها و پلیدی‌هایش باز است. آنها که نمی‌نویسند، شبیه‌تر از آنند که بتوان حتی تصور کرد. به حکم آفرینش.

پس اگر من بنویسم، او اخبار گوش کند، من بنویسم او غذا بپزد، او خرید کند، او هرکار دیگر کند و در آخر روز من خیره به وبلاگ و در خیال طعم تلخ فکرها و کم‌بودن‌ها باشم و اوی «مطمئن هستم این دغدغه‌ها را ندارد» هم، باز خیره به نقطه‌ای نامعلوم بر زمین باشد، این یعنی ما هر دو با دو درد جدا یک دل مشترک داریم. دلی متعلق به همه‌ی آدمها، چه بنویسند و چه نه.

ما همه آدمهای تنها و نزدیکی هستیم که فکر میکنیم خیلی از هم متفاوتیم. فکر میکنیم افسرده‌ایم و افسردگی را میشناسیم، اما از درک نزدیک‌ترین عزیزانمان عاجزیم، چون آنها هرچند مبتلا به دردی آشنا، اما در بروز آن با ما متفاوتند. اصل نزدیکی شاید در تشخیص همین چیزها باشد، حتی بیشتر از آن در خروج از فضای محدود شخصی و حرکت به‌سوی مقصد دوم. با این آگاهی که آنجا هم‌‌ شهری است با معدنی از افسردگی، در انتظار اکتشاف و استخراج، و برای نزدیک‌شدن راهی نیست جز سفر کردن.

۱۴ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۰۷ ۱ نظر
دامنِ گلدار