نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

تا آخر شهریور پست ثابت: کمپین کوله‌پشتی مهر

کوله‌پشتی


هیچ لذتی از داشتن کتاب و دفتر نو و مدادهای رنگی در ابتدای سال تحصیلی بالاتر نیست. و اگر سالها باشد که از مدرسه بیرون آمده باشی و پاییز را با نشستن سر کلاس شروع نکنی، چه می‌شود کرد جز اینکه از تماشای ذوق مدرسه‌ای‌ها به ذوق آمد؟

 کمپین کوله‌پشتی مهر دستش در این کار خیر است و یک مسابقه‌ی عکاسی هم که عوایدش صرف همین کار می‌شود، در وبلاگ دکتر میم در جریان است. 


بشتابیم و بشتابید :) 

۱۸ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۲۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

گاهِ باختن

سر کلاس نشسته بودم، انگار خیلی‌ها آشنا بودند و انگار مدتها بود اینجا را میشناسم. یکدفعه از خودم پرسیدم چه مدت از ترم گذشته؟ آخرین امتحانی که دادم کی بود؟ یادم نمیامد. وسط ترم بودیم یا آخرش؟ نمی‌دانم. چه اتفاقی افتاده که من اینقدر برنامه و زمان از دستم خارج شده؟ معلوم نیست. چند درس هست که تا بحال شروع به خواندنشان نکرده‌ام؟ خیلی، خیلی زیاد. هیچکدام را نمی‌فهمم. مدتهاست نگاهشان نکرده‌ام. حالا چه می‌شود؟ با من چه میکنند؟ 

و این خوابی است که شاید حداقل سه‌بار تکرار شده‌است. نمی‌توانم به آن فکر نکنم. در یکی از نسخه‌ها وسط امتحان جلسه را ترک کردم و بعد که برگشتم فرصت تمام شده بود. اصلا نمی‌فهمیدم چرا باید چنین کاری را در یک شرایط جدی انجام دهم. 

بله، نمی‌توانم به آن فکر نکنم. این صدا از جایی است پشت پرده‌ی ذهن، و من باید برای راحتی خیال آن نقطه از ذهنم که شده فکری برای مسئولیت‌پذیری و نظم شخصی‌ام بردارم. نگرانم. 

مسئولیت‌ را باید در قالبهای ملموس و شدنی بریزم. باید فکرهای دور و دراز و آنچه در کنترل من نیست را از ذهنم دور کنم. باید هرچه در دست دارم تمام کنم. جدی بودن به خشک بودن یا تفریح نداشتن نیست. خوابها نشانه‌اند تا حواسم را بیشتر جمع کنم. فرصتها کم هستند و هزینه‌ها سنگین. 

مسئولیت را نمیفهمم. اولویتها را گم میکنم. برای بدست آوردن بیشترین شناخت، اول باید کاری را انجام دهم که بیشتر از آن میترسم. ترس یعنی به باد دادن اعتقادات گذشته؛ پیش به سوی باورپذیری! یعنی مواجه شدن با چیزی که مانع از ادامه مسیر بود، و حالا که از روبرو کورسوی امیدی پیدا شده تو به گذشته باخته‌ای. به تصوراتت، به زمانهایی که تلف شد به دور خود چرخیدن و لرزیدن و مانع‌تراشی. به گذشته باخته‌ای اما حالت بهتر می‌شود و باز آینده ترسی است نو در پیش‌ رو. 

۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۳ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

ترس‌های زیرزمینی

نزدیک بود یک پست بسیار بلند و بالا بنویسم درباره‌ی اینکه چرا بیشتر تمرکز و توجه ذهنی‌ام معطوف به مسائلی است که در طبقه‌ی بی‌اهمیت قرار می‌گیرند. بعد درگیر شدم با مفهوم اهمیت، و به این نتیجه رسیدم که هرکدام از آن غیرضروری‌ها در زمان و به فراخور شرایط نسبت به دیگران اهمیت پیدا می‌کنند. بعد مواجه شدم با طیف وسیع و متعددی از فعالیتهایی که همه هم ضروری بودند و هم غیرضروری، بسته به اینکه در چه حالی باشم، چه زمانی باشد، چه کسانی اطرافم باشند، و در چه قالب اجتماعی بیرونی قرار گرفته باشم. داشتم به حال این پراکندگی فکری میکردم که متوجه شدم هنوز چیزهای دیگری هست که باید وارد برنامه شود! یا در آینده دور و نزدیک خواهد شد. 

بله، و خوشبختانه پس از ساعتی چند یاد یک وبلاگ این‌کاره افتادم و آخرین پستش که خیلی طولانی بود. این‌بار رسیدم به قسمت تحلیل اختاپوسی‌اش که عجیب آشنا و بدردبخور بود و برای همین لینکش را اینجا می‌گذارم تا اگر کسی خواست خودش بخواند. اصل موضوع درباره‌ی انتخاب شغل است، اما خیلی تحلیلی است و راهکاری که ارائه کرده برای خیلی مسائل دیگر هم قابل استفاده است. اگر لینک را باز کردید، برای شرح مفصل آنچه اینجا فقط مرور کرده‌ام دنبال عکس هشت‌پا بگردید! :)


براساس این تحلیل، هرکدام از ما آدمها یک هشت‌پای آرزوها و خواسته‌ها داریم. برای پیدا کردن این هشت‌پا، باید سری به زیرزمین خانه‌ی ذهنمان بزنیم و پیدا کنیم چه چیزهایی برای ما مهم است و در جستجوی چه هستیم. هرپای این جانور نماینده‌ی یکی از ابعاد زندگی است. مثلا یکی محور زندگی شخصی است، یکی محور از پس مخارج و ضروریات زندگی مادی برآمدن، یکی رعایت اخلاق و شایسته رفتار کردن، یکی مقبولیت اجتماعی، و چه و چه. مثلا خواسته‌های محور اجتماعی چیست؟ مشهور شدن، قدرت زیاد بدست آوردن، مورد تحسین قرار گرفتن، تأیید شدن، یا کسب احترام زیاد. خواسته‌های محور شخصی چیست؟ دنبال علاقه رفتن، استعدادهایمان را شکوفا کردن، اعتماد به نفس بالا و رضایت از خود داشتن، و غیره. صحبت این است که خواسته‌های ما روی هرکدام از این محورها ممکن است با خواسته‌های محور دیگری در تناقض باشد. و درست به همین دلیل، هیچکس نمی‌تواند هشت‌پای آرزوهایش را راضی کند! 

اما ما آدمهایی نیستیم که هرکدام با خوشحالی و با تمام سرعت و ترس از به اتمام رسیدن زمان، یکی یکی به خواسته‌ها تحقق ببخشیم. خیلی وقتها موفق به نظر می‌آییم ولی احساس عمیق رضایت نداریم. اینجاست که نویسنده پست مذکور، شما را دعوت میکند سری به زیرزمینِ زیرزمین، یعنی ناخودآگاه ناخودآگاهتان! بزنید، و توضیح می‌دهد که چطور هر کدام از چیزهایی که فکر میکنید به دنبالش هستید و برایتان مهم است را بازجویی کنید تا بفهمید از درون دل خودتان بیرون آمده یا کس دیگری در کاسه‌تان گذاشته. 

بعد که با خواسته‌های حقیقی تنها شدید، شما را دعوت میکند به زیرزمینِ زیرزمینِ زیرزمین بروید، و آنجا کشف کنید چه علاقه‌هایی داشتید که سرکوب شدند یا به دلایل دیگر مدت زیادی است که نتوانسته‌اند راهی به ذهن شما پیدا کنند. این کار برای این است که جای خالی خواسته‌های قلابی که در مرحله‌ی قبل حذف کردید را در هشت‌پا پر کنید. معلوم است که وقتی ذهنتان را از چیزهای دیگر پاک کنید، جا برای موضوعات بیشتری باز می‌شود. 

و اما بالاخره پس از این کشف و اکتشاف در تاریکی، کلید اساسی معما در طبقه‌بندی خواسته‌هاست. راه‌حل نویسنده‌ی پست آن است که خواسته‌ها را به پنج دسته تقسیم کنید، شبیه به یک قفسه یا کمد. مثلا یک کشوی سه‌تایی در نظر بگیرید که کشوی آخر از همه بزرگتر، بعد وسطی، و باریکتر از همه کشوی بالا است. روی کمد یک کاسه‌ی کوچک هست و کنار کمد یک سطل پلاستیکی برای کاغذهای باطله. خواسته‌هایی که اصلا دوست ندارید شکست بخورید، و برایتان مهمند، که تعدادشان باید کم هم باشد را می‌گذارید در کشوی بالا. آنهایی که مدتهاست بخشی از ما هستند و نمی‌شود باز هم رهایشان کرد، جایشان در کشوی وسط است. درباره‌ی من مثلا خرید لباس، یا رسیدن به مو! یا شاید فعالیتهای اجتماعی و دورهمی، چیزی است که استعداد خاصی برایش ندارم، اما باز هم نمی‌شود چنین کارهایی را به امان خدا رها کرد. و بالاخره در کشوی پایین چیزهایی که واقعا مهم نیستند و کنار بقیه جایی ندارند، می‌گذاریم. اگر وقت بود و امکاناتش هم بود، ممکن است بیایند کشوی وسطی یا بالایی، وگرنه که هیچ. 

اینجا سطل زباله هم هست برای رهایی از عادات و اخلاق‌های بد، یا هرچیزی که خود واقعی ما با عقل و منطق نمی‌خواهد داشته باشد. و آن کاسه‌ی کوچولو، بالای کمد، برای کارهایی است که به هرقیمتی آدم بخواهد انجامشان بدهد. بدیهی است که نمی‌توان از یک یا دو مورد بیشتر اینجا نگه داشت چون آنوقت خود به خود ویژگی اولویت‌بالایی تاثیرش را از دست می‌دهد. و همینطور فراموش نکنید که به هر قیمتی شامل روابط، خانواده، سلامتی و هرچیزی از این نوع هم هست. نویسنده‌ی پست نوشته خیلی از آدمهای مشهور تاریخ این مسیر را رفته‌اند، به قیمت همین‌ها. آدم البته مختار است که چه بخواهد، ولی من فکر کنم با سر و سامان دادن به همان کشوی باریک بالایی هم خوشحال باشم. 


پی‌نوشت 1. خواندن اصل پست به شدت توصیه می‌شود.

پی‌نوشت 2. آنقدر دوست دارم من هم پستهایم را با تصاویری مثل آنها که نویسنده گذاشته در وبلاگش تکمیل کنم، که حساب ندارد.

۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۳ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

خیالِ آزادی

بارها اتفاق افتاده به این نتیجه برسم که فلان مورد که برای خودم یک مانع فرض میکردم، اصلا مانع نیست. این یعنی من تجربه‌ام از دنیایم و درونم چیزی است به مراتب محدودتر و زندان‌گونه‌تر از آنچه می‌توانست باشد.

این شاید همان نظریه‌ی دنیاهای موازی است که همین‌جایی که مونا بر سر خود می‌زند که پروژه چه و گواهینامه‌‌ی رانندگی چه، دنیای موازی‌ای وجود دارد که همین آدم هم پروژه‌اش را انجام داده و هم رانندگی می‌کند! 

این همان حرف گاندی است که گفته برای هر کاری بگویید و فکر کنید "می‌توانم،" چون در آنصورت است که مقدمات انجامش در شما ایجاد می‌شود. 

این یعنی تقلب از دست تئاتری‌ها برای آنکه موقتاً نقشی را قبول کنم و ماهرانه بازی کنم که مال شخصیتی دیگر است. 

این یعنی داستان بهتری برای خودم تعریف کردن. یعنی حتی وقتی از خودم ایراد می‌گیرم که چرا در یک دنیای خیالی زندگی میکنم، چرا بالاخره توی آب نمی‌پرم، و چرا از حاشیه سراغ متن نمی‌روم.. آخر چرا؟


این یعنی نمی‌دانم خیالی بودن را باید پذیرفت یا خیالی نبودن را خواست و از خود رنجید. اما رنجیدن عاقبت ندارد و راهی به آزادی هم نمی‌برد. یک آدم خیالی باید به شیوه‌ی خودش آزاد شود.

۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۸ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

در باب نسبیت

قدیم‌ها که بچه بودیم و کرم کتاب، توصیه بزرگترها توی کتابفروشی همیشه این بود: از روی جلدش انتخاب نکنی ها!

ولی مگر به گوش ما می‌رفت؟ باز هم یک جلد خوشگل و رنگی یا معماگونه و مرموز پیدا میکردم و به خاطر جلدش، دوست داشتم همان کتاب را بخوانم. بزرگتر شدن این مشکل را حل نکرد، نچ! زهی خیال باطل.

به شکلی موازی، از همان قدیمها متن خیلی از آهنگها را غلط می‌خواندم، یا واژه‌های هم‌قافیه و هم‌وزنش را به جای اصلی می‌خواندم. بعد پیشرفت کردم و دیدم اصلا دوست دارم آهنگ خارجی گوش بدهم. میگفتند برای زبانت خوبه!! اما متن آنها را هم دور زدم و به حفظ کردن ریتمشان ادامه دادم. در ادامه‌ی این روند به گوش دادن آهنگهایی به زبانهایی که اصلا نمیشناختم، علاقه‌مند شدم. خیلی هم بهتر بود، چون حتی اگر متنش آبگوشتی بود حداقل از آهنگش لذت میبردم. بالاخره  فهمیدم من آهنگ خالی رو دوست دارم، و چسبیدم به آهنگ و بعد در پی یک اتفاق عجیب با ردیف موسیقی دستگاهی آشنا شدم. تازه که کلاس ردیف رفتم متوجه شدم که آواز چقدر دلنشین است، چقدر دلم میخواهد بدون هیچ سر و صدایی فقط یک صدا باشد و با لحن آشنایی شعرها را بخواند. فهمیدم اینجاست که شعر سوار آهنگ می‌شود و زیبا می‌شود. 


امروز که یاد اینها افتادم، میتوانم بفهمم چرا. چون لحن و موسیقی را دوست دارم و عاشق نقاشی و طرحهای گرافیکی‌ام. توصیه من به هرکسی این است، حتی اگر گول جلد کتاب را می‌خورید، دلیل خوبی هست، عشقی هست، مثل عشق به طراحی، عشق به رنگ، و عشق به آهنگ.

۱۰ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۳ ۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

نردبانی برای گوشه‌ی اتاق

1
یک روز دفتر را باز کردم و عکس خودم را کشیدم، پای تخته در حال توضیح و حل مسئله. دانشجوها را هم کشیدم. هشت ماه بعدش پای تخته بودم. دانشجوها روبرویم. روز دیگری که آنموقع تاریک و کم‌نور بنظر می‌آمد، دفتر را باز کردم خودم را شبیه یک موجود بی‌فرم سیاه و خط‌خطی کشیدم و گفتم: فبول کن، این تو هستی با همه‌ی کم و زیادهایت! با جانور ژولیده‌ی درونم زندگی کردم، گریه کردم، موسیقی گوش دادم، طیف همفکرهایم را پیدا کردم، درسم را تمام کردم، تا دوران تاریکی‌ها هم تمام شد. نقاشی‌های رنگی کشیدم، تجربه‌های جدید کردم، وقتی که جانور آرام بود و در خواب. تا این روزها که دائم به بیرون سرک می‌کشد. امروز تاریک است؟ رنگی است؟ نمی‌دانم. ترکیبی است هم ناشناخته و هم آشنا. شبیه گذشته‌هاست اما خود گذشته نیست. فرمولهای قبلی رویش کارگر نیست. جدید است اما غریبه نیست. جانور بیخود دمش را تکان نمی‌دهد، آشنا پیدا کرده. 
2
یکی از قدیمی‌ترین دوستانم امروز خبرم را گرفته بود. میخواست برای حل مسئله‌ای کمکش کنم. پیگیر شدم و نیم‌ساعتی سوال و جواب، با آنکه میدانستم دوست عزیزتر از جان خودش محقق برجسته‌ای است در ینگه دنیا و همیشه من از او یاد گرفته‌ام. خلاصه آخر مسئله را تشخیص دادیم و چند تا کلمه کلیدی که خودم هم اطلاع دقیق نداشتم و فقط در جستجوها به گوشم خورده بود کمک کرد تا بتواند مسئله‌اش را دنبال کند. خوشحال شدم. گاهی فکر میکنم یک مهندس بی‌حواس با دانش به عمق یک میلی‌متر هم آنقدرها بد نیست. بالاخره امروز با یک میلی‌متر به دوستم کمک کردم! خدا را شکر!
3
و اینجا بود که احساس کردم که انگار همیشه گوشه‌ی اتاقم یک نردبان داشته‌ام که فقط حکم دکور را داشته. دارم برای اولین بار فکر میکنم با نردبان میشود چند پله بالا رفت و حداقل کف اتاق را از زاویه‌ی جدیدی دید. شاید اگر خیلی پیشرفت کنم، همین‌ روزها برای خودم یک نردبان بکشم که از گوشه‌ی اتاق آمده کنار دیوار بیرونی خانه، و خودم جایی آن بالای بام در حالیکه خم شده‌ام جناب نردبان را بردارم برای بالا رفتن از بام بعدی، و آنقدر بالا بروم یا حتی پایین بیایم که شخصیت نردبان خوب برایم جا بیفتد. 
۰۴ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۴ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

ثبت احوال سلولی

تا بحال گذرتان به دفترچه‌ی خاطرات افتاده است؟ منظورم آن دفترهای نفیس و معطر و گاهاً قفل‌داری هستند که ورق‌های رنگی‌رنگی و قلب و گل حاشیه‌ی کاغذشان روییده! البته اگر از متولدین دهه‌ی شصت باشید. بعدترها شکل فسیلی دفترچه‌ها بیرون آمد، کاغذشان تم قهوه‌ای ملایم دارد با حاشیه‌ی سوخته، مثلا انگار خیلی قدیمی باشد و روی پوست خاطراتتان را بخواهید بنویسید. بعدترش نمونه‌هایی امد از انواع جلدها، ضخیم و صحافی شده و فنری، و ورق‌هایی که از بالا تا پایین پراز جملات مثبت بود. از "سفر من به عشق،" تا "شجاع خواهم زیست،" تا "متفاوت میمانم،" تا "بهترین من ممکن" و چه و چه. مناسب برای تزریق انرژی مثبت در لا به لای روزها. اما اگر از من می‌شنوید، خاطره‌هایتان را در قالب هیچ دفتری جا ندهید. لحظه‌ای فکر کنید! اگر من یکی از آن دفترهای گل و قلبی با کاغذ صورتی بگذارم جلویتان و بگویم برایم چیزی بنویس، مگر چند گزینه غیر از نوشتن شعر و امضای کبوتر پیش رویتان است؟ یا اگر خودتان بخواهید توی یکی از این دفترهای نفیس انرژی مثبت بنویسید، اصلا هیچوقت می‌شود از چیزهای معمولی و گندکاری‌ها بنویسید؟ نه. دفتر خودش مثل بزرگتری که با او رودربایستی دارید مانع می‌شود. به جای دفتر مخصوص خاطرات، یک دفتر خیلی معمولی بردارید. برداشتید؟ آنهای دیگر هم کنار گذاشتید؟ خب، حالا آماده‌اید برای مرحله‌ی بعد. 

فرض کنید هفت‌ساله هستید و مشغول بازی در حیاط خانه. خانه ما حیاطش از سمت راست هم‌دیوار حیاط دایی ‌محمد، از چپ هم‌دیوار حیاط خاله‌پری، و از روبرو هم‌دیوار با باغ حاج من‌سند بود. درست شنیدید، من سند (مثل سند شش دانگ!) شخصیتی بود که در دنیای واقع برای خودش حاج محمد‌حسن نام داشت اما برای من و خواهرم مند اسن (mand asan) که اصلا معلوم نبود چه جور اسمی است، با آهنگ من‌سند یکی بود و به خیال خودمان میدانستیم با باغِ این حاجی همسایه‌ایم! یک درخت گردو هم در حیاطمان داشتیم که تنه‌اش آن طرف دیوار سمت حاج من‌سند بود و شاخه‌هایش سمت ما. خیلی وقتها گردوهای نارس با پوست سفت و سبز روشن می‌افتاد روی زمین حیاط. و خیلی وقتهای دیگر هم کلاغ‌ها وقتی برای خودشان میخواستند گردو بچینند، برای ما هم می‌چیدند! حیاط یک دستشویی داشت که حکم انباری را پیدا کرده بود، با یک چاهک  مخروطی و شیر آب و یک شلنگ که دو باغچه‌ که هرکدام پر بود از بوته‌های رز و یکی یک درخت آلبالو، را با آن آب می‌دادیم. پشت‌سرمان، یعنی سمت ضلع چهارم حیاط، یک ایوان داشتیم که با چند پله می‌رسید به کف حیاط. خب، حالا اگر یاد هفت‌سالگی خودتان افتادید، همین حالا که توی کوچه هستید، یا حیاط، یا اصلا توی اتاق، بگویید ببینم چه چیز دستتان است؟ دفتر و مداد نقاشی؟ عروسک؟ توپ فوتبال؟ لوازم آرایش؟ رادیو؟ اسباب آشپزخانه؟ یا لباسهای بابا و مامان؟ اگر چیزی است که خیلی دوستش دارید، لطفا یک لحظه به من قرض بدهیدش. متشکرم. اشکالی ندارد من هم با آن بازی کنم؟ عاشق آن هستم که پرتابش کنم هوا و سعی کنم قبل از زمین رسیدنش آن را بگیرم. آهان، همینطور. خیلی کیف دارد، قبول دارید؟ به خصوص که هربار بالاتر بیاندازیدش و دیگر اینکه چند نفر باشید که سر گرفتنش رقابت هم باشد. ما دو نفر بودیم، من و خواهرم، که با شرکت افتخاری درخت گردو میشدیم سه همبازی. البته بابا هم در انباری با وسایلش مشغول بود. خلاصه دردسرتان ندهم، درخت گردو که دستش از همه‌ی ما بالاتر بود، در اوج بازی آن پسرک عروسکی کچل و رویایی با لباس آبی کمرنگش را وسط هوا و زمین قاپید. نه اینکه فکر کنید خیلی بازی برای درخت گردو به خاطر قد و فامتش راحت بود، نه. ما کوچولوهای هفت هشت ساله اوایلش آنقدر پایین پرتاب میکردیم که گردن درخت کج شد. بردش خیلی بیزحمت هم نبود، آره. بهرحال، یادم نمی‌آید آنموقع چه احساسی داشتم، گریه کردم یا برایم جالب بود، یا چه. ولی یادم هست که بابا چند تلاش ناموفق با دمپایی برای پایین انداختنش کرد. راستش را بخواهید من اصلا قبل از آنکه این پسرک آبی کچل دست درخت گردو بیفتد یادم نمی‌آید کجا بود و اصلا مال ما بود یا نبود. همان موقع برای خودش آدم شد. از پشت پنجره‌ی اتاق می‌دیدم که وسط جنگ کلاغها میانجی‌گری میکند و نوک میخورد، پا به پای گردوها زیر باران می‌ایستد و خیس می‌شود و آخرش هم هوا که روشن و آفتابی می‌شود همان لبخند بی‌خیالش را با خودش دارد. می‌دانید، تازه آنجا بود که طعم رفاقتش را فهمیدم. بالاخره یک روز دیدم راهش را انتخاب کرده و دیگر لای شاخه‌های درخت هم نیست. توی حیاط ما هم نیفتاده بود. لابد رفته بود باغ حاج من‌سند را بگردد. آه راستی، نکند نگران این چیزی هستید که من از خاطره‌ی کودکی‌تان قرض کردم؟ که گیر کند دست درخت گردو! خب زودتر می‌گفتید! همین حالا برش دارید. 

من که فهمیدم توی این مدت حواستان به این حرفها نبود. همیشه برای خودم انگار حرف میزنم. حالا راستش را بگویید، همین چند دقیقه یاد چند تا خاطره از خودتان افتادید؟ قبلا نوشته بودیدشان؟ نه؟ آره؟ بعضی‌ها را آره بعضی‌ها را نه؟ آن دفتر معمولی که گفته بودم بردارید، خب؟ هیچ، شاید بشود آن هم برگرداند سر جایش. اصلا دفتر برای خاطرات میخواهید چکار؟ چیزی که ثبت شده در صندوقچه‌ی سلولهای آدم، و هیجانش به این است که همینطور اتفاقی و بی‌مقدمه کلید باز کردنش را پیدا کنید. نه یک بار، هر بار با یک حال و هوا، حال هوای پنج‌سالگی، با هفت‌سالگی یکی نیست، با شانزده‌سالگی و بیست‌سالگی و سی و پنج و پنجاه‌سالگی هم یکی نیست. درست مثل وقتی که از دم مغازه‌ای رد شوید و رادیو آهنگی را بگذارد که برایتان خاطره دارد. رادیوی مغازه و آهنگ کلیدی است برای یک حس آشنا در حالاهایمان. آشناها را باید گذاشت خودشان سراغمان بیایند. 

من؟ نه من خودم هم دفترچه‌ی خاطرات ندارم. ولی پیش خودمان بماند، هربار که صندوقچه‌ای باز می‌شود خیلی طول میکشد تا دوباره درش را ببندم. اگر می‌شد کسی بیاید یک موتور کوچک برای این صندوقچه‌ها کار بگذارد که در زمان مشخص و معقولی خودش بسته می‌شد، آخ که چقدر خوب بود. اگر زورتان می‌رسد در این صندوقچه را همین حالا ببندیییییییددددد.


+ انتخاب عنوان خیلی سخت بود.

+ اگر بشه بهش داستان گفت، برای تمرین پنجم سخن‌سرا.

۳۰ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

هربار یکی دیگری را همراه

قرار بوده بنویسم، خیلی وقت است، و از خیلی چیزها. از ما شدنمان، از همراه شدنمان. حالا سی و چهار روز گذشته، مسخره‌ است که هنوز بخواهم با این پست به زندگی‌ نوشتنی برگردم؟

البته که موقعیت‌شناسی خصلت پسندیده‌ای است! می‌دانم. اما اینجا بگذار با حافظه‌ام کمی برایت پز بدهم. در این مدت به تأخیر افتادن پست من، تو دفاع کردی؛ دوتایی برایت کت و شلوار انتخاب کردیم، دومین سفر جدی مشترکمان را در این دوسال داشتیم که یک کارت دوچرخه‌ی سه‌بعدی یادگارش شد. یک دیالوگ عجیب و غیرمنتظره این اواخر داشتیم که همانجا فکر کردم واقعا از پیش‌بینی خودم عاجزم:

- من اصلا زن خوبی برایت نیستم!

- چرا، تو خیلی زن خوبی هستی..

و هردو از خنده منفجر شدیم. آخر چقدر احتمال داشت این جمله از زبان من شنیده شود؟ بالاخره وقتی بیحال باشی و من با فکر پروژه‌هایم فلج شده باشم تا جایی که تو در جواب سوپ برایت درست کنم؟ بگویی خودم اگر خواستم میذارم..، گناه خنده‌داری می‌شود خب.

همین هفته‌ی پیش که بالاخره از زبان خودت شنیدم دوست داری حرکتی برای استاد شدن کنی، همین امروز که برق مقاله کردن نتایجت را در چشمهایت دیدم، و همین دیروز که شاکی بودی چرا دارم برایت دنبال استاد سنتور میگردم و خودم درست نمی‌دهم، با ذوق خالصت که باعث شود دسته‌ی جعبه‌ی ساز را دودستی از زیر کمد لباس بگیری و بکشانی بگذاری روی میز، جوری که فکر کردم قرار است من برایت بزنم..

زندگی همیشه ساعت و دقیقه‌ای دارد برای دوست داشتنت. دوست داشتن همراهی کردنت، دوست داشتن همراهی کردنت (این بار تو من را). 

۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۰:۲۴ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

صدای غربتِ ساز

یکسال از آمدنم به کانادا گذشت. دیشب از کم‌تعداد شبهایی بود که با غصه خوابیدم. کم‌تعداد چون بیشتر این غمها مال لحظه‌اند. بعدش و با گذشت زمان، هر زخمی خوب میشود. یا صورت مسئله عوض شده، یا من در اشتباه بوده‌ام، یا داستان از اهمیت افتاده و به حاشیه رفته، یا درک من بیشتر شده و تصویر بزرگتری را توانسته‌ام ببینم. چنین شبهایی بیشتر دلم برای خودم میسوزد و بعدش عقل نهیب می‌زند که بس کن. بس میکنم پس. تازه دل هم طرف عقل است. هزار پستو و دالان دارد و زود زود غصه‌ها را جایی مخفی میکند و هر از گاهی، مقتصدانه یکی را می‌کشد بیرون در این حد که یادت بماند، این هم هست.

دیشب خواب دیدم استاد را بغل کردم. جایی شبیه راهروی دانشگاه بود، آدمها رد میشدند. استاد دورش چند هنرجوی دیگر هم بود. من ایستاده بودم کنار و از دور نگاهش میکردم. خودش مرا دید. جلو رفتم. دستهایش را باز کرده بود و من هم آماده شدم بغلش کنم. خواب جایی قبل از یک بغل کامل تمام شد، دیگر یادم نیست. با استاد سال به سال دم عید دست میدادم. وقتهایی که کلاس خلوت بود هم. فقط آنوقتها می‌شد چند دقیقه‌ای استاد را آزاد پیدا کرد. موقع دست دادن، دستش را کمی بالا میبرد و بعد با شتاب آن قوس اضافی کوچک یک دست محکم و مطمئن هدیه می‌داد. امروز جمعه است و من باید مثل همیشه فردا عصر ساعت شش به کلاس می‌رفتم. حالا شاید چند هفته است تمرین نمیکنم. میدانم که گناه میکنم. 

این شکرگزاری من است به خاطر داشتن استاد. تنش همیشه سلامت. 

۱۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۹ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

شایستگان تاریکی

تا پنل کارشناسان کامل شود و همه‌ی حضار سر جایشان قرار بگیرند و جلسه رسمیت پیدا کند، مشغول خواندن مقاله‌ای درباره‎ی شایگان شدم که در شماره‌ی اخیر هفته‌نامه به چاپ رسید بود. علیرغم شناخت بسیار کم، در همان چند دقیقه مشتاق شدم چون احساس میکردم فکرها و برداشتهای فلسفی‌اش می‌تواند نزدیک به سوالات و موضوعاتی باشد که معمولا خودم هم درباره‌اش فکر میکنم. بالاخره جلسه آغاز شد و دکتر رها بحث را با احترام بسیار و همراه با تحسین برای شایگان آغاز کرد:

"بله البته مطابق قراری که داشتیم قرار شد ابتدا بنده‌ی حقیر عرایضم رو بیان کنم بعد شهرداد عزیز. بنده اولین برخوردم با داریوش شایگان با این کتاب بود (با فرانسه‌ی سریع و صریحی عنوان کتاب را میخواند) یعنی زیر آسمانهای جهان. آنموقع بنده دانشجوی دکترا بودم و برایم خیلی جالب بود، انگار این کتاب را که مطالعه میکردم از فضای تاریکی بیرون آمدم و خیلی چیزها برایم روشن شد..گذشته از آن آقای شایگان بسیار با زبان شیوا و مسلطی این کتاب رو به فرانسه نگارش کردند...من برای اینکه وقت بیشتری برای سؤالات دوستان باقی بگذارم و صحبتم رو محدود به همین پانزده دقیقه کنم باقی عراضیم رو میگذارم برای بعد. فقط به همین بسنده کنم که همین حالا هم بسیاری از پژوهشهایی که کار میکنم در ادامه‌ی کارهای شایگان هست و البته من هم زیاد در بعد فلسفی کارهای ایشان صاحب‌نظر نیستم و بیشتر از جنبه‌ی ادبی صحبت کردم.. شهرداد عزیز.."

شهرداد، دکتر دندانپزشکی که از نوجوانی در کانادا بزرگ شده بود، چند کتاب شایگان را، شاید خط به خط، خوانده و برای خودش تناقض‌هایی را بیرون کشیده و حالا مسلسل‌وار و با فارسی روانی که از یک کاسب ایرانی میشود سراغ داشت، به آنها انتقاد می‌کرد. بعضی‌ها با حرفهایش سرخ و سفید می‌شدند، از جمله دکتر رها که گاه توضیحاتی محافظه‌کارانه و با شوخی و خوشزبانی آن وسطها اضافه میکرد که البته بلافاصله شهرداد با بولدوزر از رویشان رد می‌شد. بحث آنقدر به درازا کشید که چندبار به او تذکر دادند که الان زمان سوالات حضار است. چیزی در مایه‌ی اینکه امروز را به شایگان تخفیف بدهد و کوتاه بیاید تا به صحبتهای حاضرین و یک کارشناس دیگر هم نوبت برسد! بهرحال صحبتهایش ختم شد به اینکه چرا شایگان در بندر فلان که قدم میزده از اینکه آدمها با فرهنگهای گوناگون میتوانند کنار هم بمانند و با هم ارتباط برقرار کنند در شگفت است؟ و "..واقعا مسئله‌ای به این سادگی که در خارج کشور اینقدر راحت و ملموس است!.. راه حلی که او ارائه کرده اصلا قابل اجرا نیست، واقعا چه چیز جدیدی به دنیا اضافه کرده؟ بهرحال من دیگر حرفی ندارم ضمن اینکه به ایشون احترام هم میگذارم!"

اما اولین سوال جلسه غوغایی حتی بیشتر از حرفهای شهرداد به پا کرد. در عرض نیم‌دقیقه فضای جلسه‌ با تناقضی اساسی مواجه شد. چهره‌ی دکتر به هم ماسید و لبخندش مانند یک خط منحنی به جا مانده از نقاشی رنگ و رو رفته‌ای روی عضلات آویزان صورتش خشکید. لپ‌های تپل شهرداد، حالا گردتر هم به نظر میامد. تنه‌اش روی میز به سمت جلو خم بود. پرسید: "سؤالتون از من هست یا دوستان دیگه؟" و شنید  "از شما، از پنل!" و باز بحث بالا گرفت. یکی شهرداد ‌می‌گفت و یکی دکتر رها، و دوباره بحث رها را شهرداد قطع میکرد و دوباره توضیح مفصل‌تری دکتر رها میداد. عجیب اینکه انگار هرچه می‌گذشت اتاق تاریک و تاریک‌تر میشد و صداها بلند و بلندتر:

 "..خیر شایگان از سایر پژوهشگران ایرانی شاخص‌تر هست و شریعتی و جلال نمیشود.. او کاری که کرده حتی مورد توجه غربی‌ها قرار گرفته و مفهوم‌سازیهای ارزشمندی در فلسفه و برقراری ارتباط بین دنیاها داشته، خود فرانسه‌زبانها و فیلسوفهای غربی هم همین نظر را دارند.. آقا من اصلا نمیفهمم جرا یک نفر از اولین پژوهشها تا آخرین کتابهایش فقط در پی پاسخ یک سؤال بوده (و این هم شد کار؟) و چرا باید برای غربیها نسخه بپیچد؟ باور کنید من هم تناقض‌گویی‌هایش را از کتابهای خودش درآورده‌ام!..اصلا جایش گرم بوده از جوانی در فرانسه تحصیل کرده.. مگر پژوهش همین پاسخ به سوال دادن نیست آقا؟ والا به خدا ایشون بسیار انتقادپذیر بود و من از نزدیک دیدمش و اگر اینجا بود از شما بیشتر تقدیر می‌کرد تا من!!.. نه اصلا هم این نیست و من رفیق گرمابه‌اش بودم و سه‌تایی با یک علوی نامی با او بودیم همیشه و تحت تاثیر شوروی سابق بود، به نظر من در دفاع شما تعصب هم هست .." 

توی تاریکی میشد دید که در کنج سقف اتاق، شایگان پشت میزی نشسته و در حال نوشتن و فکر کردن است. کتابها را ورق می‌زند. عینکش را برمیدارد، یک صفحه را به صورتش نزدیک می‌کند زیر لب با خودش حرف میزند و دوباره مشغول نوشتن می‌شود. حواسش اصلا به ما نبود. صداها را انگار نمیشنید و هیچ‌چیز را نمی‌دید. سرش ذره‌ای هم به طرف آدمهای دیگر حرکت نمی‌کرد. فکر کردم دستم را بالا آورده‌ام که برای صحبت نوبت بگیرم. اما دستم پایین بود. خواستم صدایم را بالا ببرم و بگویم اما مگر فلسفه همین نیست که بدنبال پاسخ برای سوالات وجودی باشیم؟ یا اینکه چه دلیلی دارد که آدم از جوانی تا پیری یک حرف را بزند؟ مگر ما آدمهای غیرمشهور و عادی هر روز فکرهای جدید و دیدگاه‌های متفاوتی پیدا نمیکنیم؟ اما هیچ صدایی از گلویم خارج نشد. باورش سخت است اما یک لحظه صندلی‌ام از زمین جدا شد و مثل بادکنکی معلق چند متری بالا رفت. بغل‌دستی‌هایم، جلویی‌ها و پشتی‌ها و همینطور مطمئنا پنل کارشناس‌ها هم همینطور. همه ما شرکت‌کننده‌های جلسه مثل هسته‌ی زردآلویی درست در مرکز فضاییِ اتاق معلق بودیم! با حیرت زیر پایم را نگاه کردم. چندین و چند شایگان، در سفرهایش به هند و پاریس، در مصاحبه‌های مختلف و در دوره‌های گوناگونی از زندگی‌ در حال حرکت بودند. بعضی‌هایشان جوانتر و بعضی‌هایشان پیرتر. انگار زردآلو دنیای شایگان باشد و ما خودمان را رسانده باشیم به مغز هسته‌اش. دور تا دور همه‌جا مثل یک فیلم دراز و بهم پیچیده‌‌ی ویدئویی شایگانها زندگی می‌کردند. 

بحث همچنان  با حرارت دنبال می‌شد ولی اینکه "پژوهشهای شخصیتی مانند داریوش شایگان که به نظر می‌آید یکی بوده مثل همه‌ی ایرانی‌های دیگر که فقط ایرادها را می‌گیرند بدون اینکه راه‌حلی داشته باشن، چه گرهی از زندگی من می‌تونه باز کنه؟ و چرا باید شخصیتی مثل جناب بهنود بگن که خوشا به حال نسل ما که ایشون رو دیدیم؟!" سوالی نبود که به این راحتی‌ها بشود برایش پاسخی تراشید. هسته‌ی ما در تاریکی خودش بزرگ و بزرگتر می‌شد و دنیای زردآلویی شایگان باریک و باریکتر. آنقدر باریک که حالا می‌شد ورای آن را دید، که فکر میکنید چه باشد؟ بله، زردآلو در دست دختر کوچکی با لذت بسیار در حال بلعیده ‌شدن بود! نمی‌دانم هسته‌ی زردآلویی که خورده شده به درد کسی هم می‌خورد یا نه. حداقلش این است که تا چهارپنج سالی باید پایش نشست و مراقبش بود تا دوباره میوه دهد. حیف که دیگر دنیا وقتی برای این کارها ندارد. به ذهنم رسید حالا باید حتما کودی اختراع کنیم که زمان میوه‌دهی زردآلو را نصف کند، یا زردآلویی که هرچه میخوری تمام نشود، یا اصلا هسته نداشته باشد، یا اصلا با مدد چوب جادو یک درخت به بار رسیده تحویل بگیریم تا واقعا بشر قدردان خدماتمان باشد و سری بین سرها درآوریم! بهرحال این حرفها آن موقع اصلا در برابر خطر محبوس ماندن در یک هسته‌، هرچقدر هم بزرگ، اهمیتی نداشت. ظاهرا دو راه نجات بیشتر نداشتیم. یا شایگان می‌آمد و می‌گفت: "فرزندانم! من اصلا فیلسوف و روشنفکر نیستم، همیشه وقتی دیگران درباره‌ام صحبت میکنن فکر میکنم از کس دیگه‌ای حرف میزنن! من داشتم زندگی‌ام را می‌کردم و مشغول جواب دادن به سوالهای خودم بودم. شماها که اینقدر ملموس میدانید از زندگی چه میخواهید هر اطلاعاتی که بدردتون میخوره را بردارین و از باقی بگذرین!" و یا باید بهنود در جمع حاضر میشد و تعارف و شیرین‌زبانی‌هایش را درباره‌ی او پس می‌گرفت! 

یکباره ‌تکان‌های شدیدی، به نشانه‌ی پرتاب شدن ما به بیرون، اتاق را لرزاند! در دلم از اینکه لااقل قل خوردن با هسته مثل زلزله در دنیای واقعی نیست که صندلیها و میزها را به گوشه‌ای پرتاب کند و همه‌چیز را روی سرمان خراب، کیف کردم. صدایی از سمت پنل گفت: "خیلی خوشحالم که من آخر از همه صحبت میکنم و میتونم همه‌ی بحث رو پوشش بدم. اولا کی گفته شایگان کمکی به نسل فعلی نکرده؟ من خودم یک نمونه‌ی حاضر. اگر کارهای ایشون نبود من در فضای آن موقع جامعه‌ی ایران پایان‌نامه‌ام رو چیز دیگه‌ای انتخاب میکردم که بخشی از محور عرفان اسلامی محسوب میشد، چون تعریف دیگه‌ای موجود نبود برای این مباحث. حالا به خاطر پژوهش‌های شایگان من جایگاه کارم رو در زمینه‌ی دقیق و اصلی‌اش پیدا کردم" و دکتر رها تکرار کرد: "بله شایگان به من هم کمک کرد تا با فلسفه‌ غرب آشنا بشم و من هنوز هم در ادامه تحقیقات ایشون کار میکنم.." و شهرداد: "خب شاید من چون تجربه داخل کشور رو ندارم متوجه تاثیر کار ایشون نشدم، اما باز هم میگم که راه‌حلی ارائه نمیکنه شایگان!" 

و جلسه تمام شد، اما ما در تاریکی ماندیم. خدا کند حالا که شایگان دیگر این طرفها کاری ندارد و خبری از بهنود هم نیست، لااقل یک کلاغی، سنجابی، گوشتکوب قابلی، انبردستی، هر جاندار یا بیجانِ مجهز دیگری پیدا شود و این هسته‌ی زردآلوی ما را برایمان بشکند.


* این داستانکی است (یعنی امیدوارم که باشد!) که از یک خاطر‎ه‌ی اخیر در جلسه‌ای با موضوع داریوش شایگان برای وبلاگ سخنسرا نوشته‌ام. شما هم در داستانک‌نویسی این وبلاگ شرکت کنید :)

۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۹ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

منطق‌خراشی

خانم نویسنده از من به دل نگیری، ولی هربار شما باید یک گیری به ما بدی. بله بله، میدونم میدونم، ما در حال نوشتن داستان تازه‌ای هستیم. خب، من هم گفتم حرفه‌ام تراشکاره، چیز بدی گفتم؟ تخصصی بخوام تعیین کرده باشم، منطق‌تراشم. کجایش بد بود که قبول نکردی؟ چه فرق داره منطق‌تراش، یا چوب‌تراش، یا فلز‌تراش؟ مگه قرار نبود نقشم رو خودم بنویسم؟

اول گفته بودی فراموش کن، نه که نکردم یک مدت هم کردم. حالا که می‌خوام از اول شروع کنم میگی با قاعده شخصیت‌پردازی مغایره! قدرت تام میده! باشه همون که گفتی، قدرت مخرب! آخه اگر من نه بیارم تو حرف شما، اونم با دلیل، این تخریبه؟ کجاش شخصی‌سازیه خب؟ چرا انتظار داری مطابق میل شما منطقم رو تراش بدم؟! ببین قربان شکلت، این که نشد باز. از اونطرف میگی تو شخصیتی و برو دنبال داستانت، از اینطرف بر روح و جان ما مسلطی هنوز. و این ادعا که کارم منحصربفرد نیست و تا دلت بخواد میشه امثال دلایلم رو‌ تراشید هم خودش یکجور توهینه! از اون بدتر میگی منطق‌هام تاریخ‌مصرف دارن و بعد مدتی بدرد نمیخورن. والا من که اینهمه وقت مشغولیتم این کار بوده که نفهمیدم همچی چیزی. اگرچه اوضاعم‌ همچین ردیف هم نبوده..خلاصه راهی باقی نگذاشتی غیر از اینکه منطق‌تراشی رو ول کنم. کاری که نمیخوام و می‌دونم نمیشه رو بچسبم و بهت ثابت کنم ته این داستان هیچ‌چیز دست تو رو نمیگیره، اصلا هم بلد نیستی شخصیت‌پردازی!

۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار