نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

آهنگ سفر

آهنگ سفر عبارتی است که از کلاس آقای کیانی به یادگار برایم مانده و اگر آن سالنامه‌ی شتری رنگ کوچک با جلد جیرش را حالا باز کنم و در صفحاتش بگردم، لابد نوشته‌ام نماد حرکت، جابجایی، درباره‌ی گوشه‌ی زنگ شتر. سالنامه را باز نمیکنم، همین نیم ساعت گذشته زنگ شتر را تمرین میکردم. آدم میرسد به جایی که بخواهد کتاب نخواند و خودش بنویسد، گوش ندهد و خودش سخن بگوید، به دریا نگاه نکند و خودش را به آب بزند. به موسیقی گوش ندهد و خودش بنوازد. نه برای اینکه خیلی پخته و کامل شده در رسم و آداب کار و سرمشق نیاز ندارد. بلکه چون شنیدن ممکن نیست مگر از راه نواختن، و این دقیقا وقتی است که حرکت آغاز می‌شود.
زنگ شتر قدم‌های آهسته و ضربان‌دار مسیر است. دینگگگگگگگ دانگگگگگگگگ دینگگگگگگگ دانگگگگگگگگ.. درست مثل حرکت آونگ ساعت یا جزر و مد کش‌دار امواج دریا. تکرار پیایی دینگ و دانگ یعنی برو، این هم گذشت، یک قدم دیگر، کسی جا نماند ما اینجا هستیم، شما هم بیایید. پستیها و بلندیها را با هم میرویم. کسی جا نماند. آهای صدای زنگوله‌ی شترها را می‌شنوید؟ گذشتیم، جا نمانید.
آهنگ سفر زمزمه‌ی هرروزه‌ی ذهن ماست. نیت و عزم درونی تغییر کردن و از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر رسیدن است. کسی جا نماند.

+ این پست را تقدیم میکنم به دوستم زهرا که دارد با یک تیم سه نفره میرود برای یک ماموریت کاری به جایی خیلی سرد نزدیک قطب شمال :)
+ یک فایل آپلود کردم اینجا که بخشی از دستگاه چهارگاه در ردیف میرزاعبدالله با اجرای مجید کیانی است. گوشه‌ی اول نغمه و گوشه‌ی دوم کرشمه با زنگ شتر است.
۲۱ آبان ۹۷ ، ۰۸:۲۶ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

منِ مخاطب، مخاطبِ من

خیلی واضح است که قبل از هرکس دیگری من مخاطب نوشته‌هایم هستم. البته، باید اعتراف کرد در موقعیت فعلی وضوح این واقعیت کم شده. درست مثل یک عکس بدون کیفیت با پیکسل‌های درشت. اما بد نیست که آدم یا وبلاگ برای خودش چارچوبی داشته باشد و تکلیفش معین باشد. 

زمانی که به فکر وبلاگ نوشتن افتادم، دوست داشتم تم تخصصی و متمرکزی داشته باشد. آنموقع اتفاقا تحقیقات زیادی درباره طیف آتیسم و بطور خاص دختران طیف آتیسم کرده بودم. اما هیچوقت متخصص نبودم. بنابراین اگر میخواستم، باید مطالب را ترجمه و جمع‌آوری میکردم. کار مفیدی می‌توانست باشد، اما نکردم. چون اطلاعاتی که میخواستم را داشتم و تکرارشان برایم خسته‌کننده می‌شد (بله، من تشنه‌ی اطلاعات جدیدم اما فقط دریافتشان). پس حداقل سعی کردم پستهایی که می‌نویسم، از این دریجه باشد، که تا زمان زیادی هم بود. اما مگر میشد از خودم بنویسم و صحبتی از ردیف و استادم مجید کیانی به میان نیاید؟ نه، پس این دو محور را حفظ کرذم. وبلاگ اگرچه تخصصی نبود و شخصی‌نگاری بود، اما برای خودم موضوعیت داشت. تا اینکه یک روز به گذشته نگاه کردم و دیدم مدتهاست هیچ تگ جدیدی از سندرم اسپرگر یا طیف آتیسم در وبلاگم اضافه نکرده‌ام. دیدم همان آدم قبلی‌ام اما با دغدغه‌های جدید. قله‌های گذشته را فتح کرده‌ یا نکرده، در سرازیری دلچسبی از زندگی غلطیده بودم و نفهمیده بودم. خوشحال شدم.

امروز زیاد در پی چسباندن تکه‌هایم به هم نیستم. حتی از تعریف خودم اجتناب میکنم. مثل خیلی از آدمهایی که پاسخ سؤالاتشان را میگیرند، من هم ساکت‌ترم. در حال نشخوارم شاید، و از همه‌ی گوشه‌های وجودم استقبال میکنم. هرچه باشد به این معنی نیست که کارم آسانتر از گذشته است. قبلا تلاطم‌های درونی زیاد داشتم، حالا نه. قبلا نمی‌فهمیدم چرا، حالا میدانم چرا و مسئله‌ام چطور است. در میانه‌ی چطورهایم هنوز گاهی میپرسم چرا، ولی سر جواب نمی‌مانم. میگذرم و پیش می‌روم، به روش خودم.

این نوشته‌ها برای من است. مخاطبش خودم هستم و هرکسی که به دلیلی اینها را آیینه‌ی بخشی از خودش میداند. برای آیینه‌ها هم می‌نویسم، ما همه یک تصویریم. من از یک تصویر واحد می‌نویسم. خبر نیست، موضوع اجتماعی روز نیست، اگر هم باشد با من تلاقی کرده که اینجاست. 


آینه‌ها، اگر زبان بگشایند، از چه با هم صحبت میکنند؟ از تصویر مشترکشان.

۱۳ آبان ۹۷ ، ۰۹:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

متن و حاشیه

فکرها هستند و واژه‌ها نه. 

واژه‌ها می‌آیند و فکرها نه.


واژه‌ها می‌آیند و معنا می‌آورند. معناها واژه‌های دیگر می‌آفرینند و واژه‌ها معناهای بیشتر. آنقدر که دانش محو میشود، ریاضی خاموش می‌شود و مهندسی داستان. فرهنگ لغات دانای کل می‌شود و من تازه متوجه میشوم که علوم و مهندسی را نمی‌توان از نامگذاری روشهایشان آموخت. بنابراین بیق بیق بیق بیق -چرخش متناوب نور آبی و قرمز- از تمام قسمتهای ذهن و روان به سلولهای نیمکره‌ی راست، بیق بیق بیق، همه سمت راست مسیر قرار بگیرید و راه را برای اورژانس باز کنید!  بیق بیق بیق، سمت چپ از کار افتاده.

حاشیه

بااینکه از کشف و شناخت خودم مدتی است دور شدم و فکر میکنم برای من بهتر هم همین است چون باید یاد بگیرم روی چیزهای دیگر هم تمرکز کنم (این کار را الان بیشتر دوست دارم)، اما بازهم جرقه‌های کوچک آتش هست که با یک باد گاهی از زیر خاکستر خودنمایی کند. اگر چند وقت قبل میخواستم درباره‌ی مسیر تحصیلی‌ام، درگیریهایم با کار مهندسی، و اینکه چرا هیچوقت آنطور که باید و شاید بدنبال مهارتهایم و ابزارهای حرفه‌ای آن نبودم توصیحی بدهم، شاید میگفتم تنبلی، بازیگوشی، و اینکه همیشه به جای آنکه اصل را بچسبم در حاشیه پرسه زده‌ام. وقتی نوجوان بودم فکر میکردم نقاشی و هنر چیزی است که انجامش دانشگاه رفتن نمی‌خواهد و خودم میتوانم دنبال کنم. بعد از اتمام دکتری فکر کردم کلا مسیر اشتباهی را آمده‌ام و کاش کارم موسیقی، نوشتن، یا چیزی شبیه این بود. اگر میخواستم توضیح بدهم چرا گم شده‌ام و مگر یکدل شدن چقدر می‌تواند سخت باشد؟ بهترین جوابم این بود که مجموعه‌ای از مهارتهایی را دارم که همه در یک سطحند و برایم تشخیص اینکه کدام نسبت به دیگری بهتر است سخت است. تفریح در هنر و نوشتن است، کسب و کارم، عمر و تلاشهایم، در مهندسی. واژه‌های آشنایم، استدلالهایم، فلسفه‌هایم از مهندسی. جسارتم، اعتماد به نفسم، غرورم، در هنر. زبان درازم در هنر. 

و حالا چه؟ هیچ. کشف کرده‌ام که دلیل حاشیه‌پردازی‌ام این نیست که از درک ریاضی عاجزم، خیر تنبل نیستم. این واژه‌ها گرامی مغزم را مشغول میکنند. بنابراین دستورالعمل جدید ما این باشد که ضمن طراحی و تست الگوریتمها، هرگونه برداشت شهودی و کیفی از نامها، اصطلاحات، نمادگذاریها و غیره ممنوع. اینکه چقدر موفق در اجرای این دستور هستم یک مسئله است و اینکه موظف به تلاش برای اجرایش هستم مسئله‌ای دیگر. 

راستی، این حاشیه برای خودش متنی هم دارد.


+ می‌دانستید دستگاه چهارگاه یک رنگ دارد به نام لزگی که پس از آن یک رنگ کوتاه‌تر هست به نام متن و  حاشیه؟ یک اجرای آن را از داریوش طلایی بشنوید.

++ باز چقدر با واژه‌ها بازی کردم.  

۰۶ آبان ۹۷ ، ۰۶:۴۷ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

گاهِ باختن

سر کلاس نشسته بودم، انگار خیلی‌ها آشنا بودند و انگار مدتها بود اینجا را میشناسم. یکدفعه از خودم پرسیدم چه مدت از ترم گذشته؟ آخرین امتحانی که دادم کی بود؟ یادم نمیامد. وسط ترم بودیم یا آخرش؟ نمی‌دانم. چه اتفاقی افتاده که من اینقدر برنامه و زمان از دستم خارج شده؟ معلوم نیست. چند درس هست که تا بحال شروع به خواندنشان نکرده‌ام؟ خیلی، خیلی زیاد. هیچکدام را نمی‌فهمم. مدتهاست نگاهشان نکرده‌ام. حالا چه می‌شود؟ با من چه میکنند؟ 

و این خوابی است که شاید حداقل سه‌بار تکرار شده‌است. نمی‌توانم به آن فکر نکنم. در یکی از نسخه‌ها وسط امتحان جلسه را ترک کردم و بعد که برگشتم فرصت تمام شده بود. اصلا نمی‌فهمیدم چرا باید چنین کاری را در یک شرایط جدی انجام دهم. 

بله، نمی‌توانم به آن فکر نکنم. این صدا از جایی است پشت پرده‌ی ذهن، و من باید برای راحتی خیال آن نقطه از ذهنم که شده فکری برای مسئولیت‌پذیری و نظم شخصی‌ام بردارم. نگرانم. 

مسئولیت‌ را باید در قالبهای ملموس و شدنی بریزم. باید فکرهای دور و دراز و آنچه در کنترل من نیست را از ذهنم دور کنم. باید هرچه در دست دارم تمام کنم. جدی بودن به خشک بودن یا تفریح نداشتن نیست. خوابها نشانه‌اند تا حواسم را بیشتر جمع کنم. فرصتها کم هستند و هزینه‌ها سنگین. 

مسئولیت را نمیفهمم. اولویتها را گم میکنم. برای بدست آوردن بیشترین شناخت، اول باید کاری را انجام دهم که بیشتر از آن میترسم. ترس یعنی به باد دادن اعتقادات گذشته؛ پیش به سوی باورپذیری! یعنی مواجه شدن با چیزی که مانع از ادامه مسیر بود، و حالا که از روبرو کورسوی امیدی پیدا شده تو به گذشته باخته‌ای. به تصوراتت، به زمانهایی که تلف شد به دور خود چرخیدن و لرزیدن و مانع‌تراشی. به گذشته باخته‌ای اما حالت بهتر می‌شود و باز آینده ترسی است نو در پیش‌ رو. 

۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۳ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

ترس‌های زیرزمینی

نزدیک بود یک پست بسیار بلند و بالا بنویسم درباره‌ی اینکه چرا بیشتر تمرکز و توجه ذهنی‌ام معطوف به مسائلی است که در طبقه‌ی بی‌اهمیت قرار می‌گیرند. بعد درگیر شدم با مفهوم اهمیت، و به این نتیجه رسیدم که هرکدام از آن غیرضروری‌ها در زمان و به فراخور شرایط نسبت به دیگران اهمیت پیدا می‌کنند. بعد مواجه شدم با طیف وسیع و متعددی از فعالیتهایی که همه هم ضروری بودند و هم غیرضروری، بسته به اینکه در چه حالی باشم، چه زمانی باشد، چه کسانی اطرافم باشند، و در چه قالب اجتماعی بیرونی قرار گرفته باشم. داشتم به حال این پراکندگی فکری میکردم که متوجه شدم هنوز چیزهای دیگری هست که باید وارد برنامه شود! یا در آینده دور و نزدیک خواهد شد. 

بله، و خوشبختانه پس از ساعتی چند یاد یک وبلاگ این‌کاره افتادم و آخرین پستش که خیلی طولانی بود. این‌بار رسیدم به قسمت تحلیل اختاپوسی‌اش که عجیب آشنا و بدردبخور بود و برای همین لینکش را اینجا می‌گذارم تا اگر کسی خواست خودش بخواند. اصل موضوع درباره‌ی انتخاب شغل است، اما خیلی تحلیلی است و راهکاری که ارائه کرده برای خیلی مسائل دیگر هم قابل استفاده است. اگر لینک را باز کردید، برای شرح مفصل آنچه اینجا فقط مرور کرده‌ام دنبال عکس هشت‌پا بگردید! :)


براساس این تحلیل، هرکدام از ما آدمها یک هشت‌پای آرزوها و خواسته‌ها داریم. برای پیدا کردن این هشت‌پا، باید سری به زیرزمین خانه‌ی ذهنمان بزنیم و پیدا کنیم چه چیزهایی برای ما مهم است و در جستجوی چه هستیم. هرپای این جانور نماینده‌ی یکی از ابعاد زندگی است. مثلا یکی محور زندگی شخصی است، یکی محور از پس مخارج و ضروریات زندگی مادی برآمدن، یکی رعایت اخلاق و شایسته رفتار کردن، یکی مقبولیت اجتماعی، و چه و چه. مثلا خواسته‌های محور اجتماعی چیست؟ مشهور شدن، قدرت زیاد بدست آوردن، مورد تحسین قرار گرفتن، تأیید شدن، یا کسب احترام زیاد. خواسته‌های محور شخصی چیست؟ دنبال علاقه رفتن، استعدادهایمان را شکوفا کردن، اعتماد به نفس بالا و رضایت از خود داشتن، و غیره. صحبت این است که خواسته‌های ما روی هرکدام از این محورها ممکن است با خواسته‌های محور دیگری در تناقض باشد. و درست به همین دلیل، هیچکس نمی‌تواند هشت‌پای آرزوهایش را راضی کند! 

اما ما آدمهایی نیستیم که هرکدام با خوشحالی و با تمام سرعت و ترس از به اتمام رسیدن زمان، یکی یکی به خواسته‌ها تحقق ببخشیم. خیلی وقتها موفق به نظر می‌آییم ولی احساس عمیق رضایت نداریم. اینجاست که نویسنده پست مذکور، شما را دعوت میکند سری به زیرزمینِ زیرزمین، یعنی ناخودآگاه ناخودآگاهتان! بزنید، و توضیح می‌دهد که چطور هر کدام از چیزهایی که فکر میکنید به دنبالش هستید و برایتان مهم است را بازجویی کنید تا بفهمید از درون دل خودتان بیرون آمده یا کس دیگری در کاسه‌تان گذاشته. 

بعد که با خواسته‌های حقیقی تنها شدید، شما را دعوت میکند به زیرزمینِ زیرزمینِ زیرزمین بروید، و آنجا کشف کنید چه علاقه‌هایی داشتید که سرکوب شدند یا به دلایل دیگر مدت زیادی است که نتوانسته‌اند راهی به ذهن شما پیدا کنند. این کار برای این است که جای خالی خواسته‌های قلابی که در مرحله‌ی قبل حذف کردید را در هشت‌پا پر کنید. معلوم است که وقتی ذهنتان را از چیزهای دیگر پاک کنید، جا برای موضوعات بیشتری باز می‌شود. 

و اما بالاخره پس از این کشف و اکتشاف در تاریکی، کلید اساسی معما در طبقه‌بندی خواسته‌هاست. راه‌حل نویسنده‌ی پست آن است که خواسته‌ها را به پنج دسته تقسیم کنید، شبیه به یک قفسه یا کمد. مثلا یک کشوی سه‌تایی در نظر بگیرید که کشوی آخر از همه بزرگتر، بعد وسطی، و باریکتر از همه کشوی بالا است. روی کمد یک کاسه‌ی کوچک هست و کنار کمد یک سطل پلاستیکی برای کاغذهای باطله. خواسته‌هایی که اصلا دوست ندارید شکست بخورید، و برایتان مهمند، که تعدادشان باید کم هم باشد را می‌گذارید در کشوی بالا. آنهایی که مدتهاست بخشی از ما هستند و نمی‌شود باز هم رهایشان کرد، جایشان در کشوی وسط است. درباره‌ی من مثلا خرید لباس، یا رسیدن به مو! یا شاید فعالیتهای اجتماعی و دورهمی، چیزی است که استعداد خاصی برایش ندارم، اما باز هم نمی‌شود چنین کارهایی را به امان خدا رها کرد. و بالاخره در کشوی پایین چیزهایی که واقعا مهم نیستند و کنار بقیه جایی ندارند، می‌گذاریم. اگر وقت بود و امکاناتش هم بود، ممکن است بیایند کشوی وسطی یا بالایی، وگرنه که هیچ. 

اینجا سطل زباله هم هست برای رهایی از عادات و اخلاق‌های بد، یا هرچیزی که خود واقعی ما با عقل و منطق نمی‌خواهد داشته باشد. و آن کاسه‌ی کوچولو، بالای کمد، برای کارهایی است که به هرقیمتی آدم بخواهد انجامشان بدهد. بدیهی است که نمی‌توان از یک یا دو مورد بیشتر اینجا نگه داشت چون آنوقت خود به خود ویژگی اولویت‌بالایی تاثیرش را از دست می‌دهد. و همینطور فراموش نکنید که به هر قیمتی شامل روابط، خانواده، سلامتی و هرچیزی از این نوع هم هست. نویسنده‌ی پست نوشته خیلی از آدمهای مشهور تاریخ این مسیر را رفته‌اند، به قیمت همین‌ها. آدم البته مختار است که چه بخواهد، ولی من فکر کنم با سر و سامان دادن به همان کشوی باریک بالایی هم خوشحال باشم. 


پی‌نوشت 1. خواندن اصل پست به شدت توصیه می‌شود.

پی‌نوشت 2. آنقدر دوست دارم من هم پستهایم را با تصاویری مثل آنها که نویسنده گذاشته در وبلاگش تکمیل کنم، که حساب ندارد.

۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۳ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

تا آخر شهریور پست ثابت: کمپین کوله‌پشتی مهر

کوله‌پشتی


هیچ لذتی از داشتن کتاب و دفتر نو و مدادهای رنگی در ابتدای سال تحصیلی بالاتر نیست. و اگر سالها باشد که از مدرسه بیرون آمده باشی و پاییز را با نشستن سر کلاس شروع نکنی، چه می‌شود کرد جز اینکه از تماشای ذوق مدرسه‌ای‌ها به ذوق آمد؟

 کمپین کوله‌پشتی مهر دستش در این کار خیر است و یک مسابقه‌ی عکاسی هم که عوایدش صرف همین کار می‌شود، در وبلاگ دکتر میم در جریان است. 


بشتابیم و بشتابید :) 

۱۸ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۲۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

خیالِ آزادی

بارها اتفاق افتاده به این نتیجه برسم که فلان مورد که برای خودم یک مانع فرض میکردم، اصلا مانع نیست. این یعنی من تجربه‌ام از دنیایم و درونم چیزی است به مراتب محدودتر و زندان‌گونه‌تر از آنچه می‌توانست باشد.

این شاید همان نظریه‌ی دنیاهای موازی است که همین‌جایی که مونا بر سر خود می‌زند که پروژه چه و گواهینامه‌‌ی رانندگی چه، دنیای موازی‌ای وجود دارد که همین آدم هم پروژه‌اش را انجام داده و هم رانندگی می‌کند! 

این همان حرف گاندی است که گفته برای هر کاری بگویید و فکر کنید "می‌توانم،" چون در آنصورت است که مقدمات انجامش در شما ایجاد می‌شود. 

این یعنی تقلب از دست تئاتری‌ها برای آنکه موقتاً نقشی را قبول کنم و ماهرانه بازی کنم که مال شخصیتی دیگر است. 

این یعنی داستان بهتری برای خودم تعریف کردن. یعنی حتی وقتی از خودم ایراد می‌گیرم که چرا در یک دنیای خیالی زندگی میکنم، چرا بالاخره توی آب نمی‌پرم، و چرا از حاشیه سراغ متن نمی‌روم.. آخر چرا؟


این یعنی نمی‌دانم خیالی بودن را باید پذیرفت یا خیالی نبودن را خواست و از خود رنجید. اما رنجیدن عاقبت ندارد و راهی به آزادی هم نمی‌برد. یک آدم خیالی باید به شیوه‌ی خودش آزاد شود.

۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۸ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

در باب نسبیت

قدیم‌ها که بچه بودیم و کرم کتاب، توصیه بزرگترها توی کتابفروشی همیشه این بود: از روی جلدش انتخاب نکنی ها!

ولی مگر به گوش ما می‌رفت؟ باز هم یک جلد خوشگل و رنگی یا معماگونه و مرموز پیدا میکردم و به خاطر جلدش، دوست داشتم همان کتاب را بخوانم. بزرگتر شدن این مشکل را حل نکرد، نچ! زهی خیال باطل.

به شکلی موازی، از همان قدیمها متن خیلی از آهنگها را غلط می‌خواندم، یا واژه‌های هم‌قافیه و هم‌وزنش را به جای اصلی می‌خواندم. بعد پیشرفت کردم و دیدم اصلا دوست دارم آهنگ خارجی گوش بدهم. میگفتند برای زبانت خوبه!! اما متن آنها را هم دور زدم و به حفظ کردن ریتمشان ادامه دادم. در ادامه‌ی این روند به گوش دادن آهنگهایی به زبانهایی که اصلا نمیشناختم، علاقه‌مند شدم. خیلی هم بهتر بود، چون حتی اگر متنش آبگوشتی بود حداقل از آهنگش لذت میبردم. بالاخره  فهمیدم من آهنگ خالی رو دوست دارم، و چسبیدم به آهنگ و بعد در پی یک اتفاق عجیب با ردیف موسیقی دستگاهی آشنا شدم. تازه که کلاس ردیف رفتم متوجه شدم که آواز چقدر دلنشین است، چقدر دلم میخواهد بدون هیچ سر و صدایی فقط یک صدا باشد و با لحن آشنایی شعرها را بخواند. فهمیدم اینجاست که شعر سوار آهنگ می‌شود و زیبا می‌شود. 


امروز که یاد اینها افتادم، میتوانم بفهمم چرا. چون لحن و موسیقی را دوست دارم و عاشق نقاشی و طرحهای گرافیکی‌ام. توصیه من به هرکسی این است، حتی اگر گول جلد کتاب را می‌خورید، دلیل خوبی هست، عشقی هست، مثل عشق به طراحی، عشق به رنگ، و عشق به آهنگ.

۱۰ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۳ ۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

نردبانی برای گوشه‌ی اتاق

1
یک روز دفتر را باز کردم و عکس خودم را کشیدم، پای تخته در حال توضیح و حل مسئله. دانشجوها را هم کشیدم. هشت ماه بعدش پای تخته بودم. دانشجوها روبرویم. روز دیگری که آنموقع تاریک و کم‌نور بنظر می‌آمد، دفتر را باز کردم خودم را شبیه یک موجود بی‌فرم سیاه و خط‌خطی کشیدم و گفتم: فبول کن، این تو هستی با همه‌ی کم و زیادهایت! با جانور ژولیده‌ی درونم زندگی کردم، گریه کردم، موسیقی گوش دادم، طیف همفکرهایم را پیدا کردم، درسم را تمام کردم، تا دوران تاریکی‌ها هم تمام شد. نقاشی‌های رنگی کشیدم، تجربه‌های جدید کردم، وقتی که جانور آرام بود و در خواب. تا این روزها که دائم به بیرون سرک می‌کشد. امروز تاریک است؟ رنگی است؟ نمی‌دانم. ترکیبی است هم ناشناخته و هم آشنا. شبیه گذشته‌هاست اما خود گذشته نیست. فرمولهای قبلی رویش کارگر نیست. جدید است اما غریبه نیست. جانور بیخود دمش را تکان نمی‌دهد، آشنا پیدا کرده. 
2
یکی از قدیمی‌ترین دوستانم امروز خبرم را گرفته بود. میخواست برای حل مسئله‌ای کمکش کنم. پیگیر شدم و نیم‌ساعتی سوال و جواب، با آنکه میدانستم دوست عزیزتر از جان خودش محقق برجسته‌ای است در ینگه دنیا و همیشه من از او یاد گرفته‌ام. خلاصه آخر مسئله را تشخیص دادیم و چند تا کلمه کلیدی که خودم هم اطلاع دقیق نداشتم و فقط در جستجوها به گوشم خورده بود کمک کرد تا بتواند مسئله‌اش را دنبال کند. خوشحال شدم. گاهی فکر میکنم یک مهندس بی‌حواس با دانش به عمق یک میلی‌متر هم آنقدرها بد نیست. بالاخره امروز با یک میلی‌متر به دوستم کمک کردم! خدا را شکر!
3
و اینجا بود که احساس کردم که انگار همیشه گوشه‌ی اتاقم یک نردبان داشته‌ام که فقط حکم دکور را داشته. دارم برای اولین بار فکر میکنم با نردبان میشود چند پله بالا رفت و حداقل کف اتاق را از زاویه‌ی جدیدی دید. شاید اگر خیلی پیشرفت کنم، همین‌ روزها برای خودم یک نردبان بکشم که از گوشه‌ی اتاق آمده کنار دیوار بیرونی خانه، و خودم جایی آن بالای بام در حالیکه خم شده‌ام جناب نردبان را بردارم برای بالا رفتن از بام بعدی، و آنقدر بالا بروم یا حتی پایین بیایم که شخصیت نردبان خوب برایم جا بیفتد. 
۰۴ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۴ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

ثبت احوال سلولی

تا بحال گذرتان به دفترچه‌ی خاطرات افتاده است؟ منظورم آن دفترهای نفیس و معطر و گاهاً قفل‌داری هستند که ورق‌های رنگی‌رنگی و قلب و گل حاشیه‌ی کاغذشان روییده! البته اگر از متولدین دهه‌ی شصت باشید. بعدترها شکل فسیلی دفترچه‌ها بیرون آمد، کاغذشان تم قهوه‌ای ملایم دارد با حاشیه‌ی سوخته، مثلا انگار خیلی قدیمی باشد و روی پوست خاطراتتان را بخواهید بنویسید. بعدترش نمونه‌هایی امد از انواع جلدها، ضخیم و صحافی شده و فنری، و ورق‌هایی که از بالا تا پایین پراز جملات مثبت بود. از "سفر من به عشق،" تا "شجاع خواهم زیست،" تا "متفاوت میمانم،" تا "بهترین من ممکن" و چه و چه. مناسب برای تزریق انرژی مثبت در لا به لای روزها. اما اگر از من می‌شنوید، خاطره‌هایتان را در قالب هیچ دفتری جا ندهید. لحظه‌ای فکر کنید! اگر من یکی از آن دفترهای گل و قلبی با کاغذ صورتی بگذارم جلویتان و بگویم برایم چیزی بنویس، مگر چند گزینه غیر از نوشتن شعر و امضای کبوتر پیش رویتان است؟ یا اگر خودتان بخواهید توی یکی از این دفترهای نفیس انرژی مثبت بنویسید، اصلا هیچوقت می‌شود از چیزهای معمولی و گندکاری‌ها بنویسید؟ نه. دفتر خودش مثل بزرگتری که با او رودربایستی دارید مانع می‌شود. به جای دفتر مخصوص خاطرات، یک دفتر خیلی معمولی بردارید. برداشتید؟ آنهای دیگر هم کنار گذاشتید؟ خب، حالا آماده‌اید برای مرحله‌ی بعد. 

فرض کنید هفت‌ساله هستید و مشغول بازی در حیاط خانه. خانه ما حیاطش از سمت راست هم‌دیوار حیاط دایی ‌محمد، از چپ هم‌دیوار حیاط خاله‌پری، و از روبرو هم‌دیوار با باغ حاج من‌سند بود. درست شنیدید، من سند (مثل سند شش دانگ!) شخصیتی بود که در دنیای واقع برای خودش حاج محمد‌حسن نام داشت اما برای من و خواهرم مند اسن (mand asan) که اصلا معلوم نبود چه جور اسمی است، با آهنگ من‌سند یکی بود و به خیال خودمان میدانستیم با باغِ این حاجی همسایه‌ایم! یک درخت گردو هم در حیاطمان داشتیم که تنه‌اش آن طرف دیوار سمت حاج من‌سند بود و شاخه‌هایش سمت ما. خیلی وقتها گردوهای نارس با پوست سفت و سبز روشن می‌افتاد روی زمین حیاط. و خیلی وقتهای دیگر هم کلاغ‌ها وقتی برای خودشان میخواستند گردو بچینند، برای ما هم می‌چیدند! حیاط یک دستشویی داشت که حکم انباری را پیدا کرده بود، با یک چاهک  مخروطی و شیر آب و یک شلنگ که دو باغچه‌ که هرکدام پر بود از بوته‌های رز و یکی یک درخت آلبالو، را با آن آب می‌دادیم. پشت‌سرمان، یعنی سمت ضلع چهارم حیاط، یک ایوان داشتیم که با چند پله می‌رسید به کف حیاط. خب، حالا اگر یاد هفت‌سالگی خودتان افتادید، همین حالا که توی کوچه هستید، یا حیاط، یا اصلا توی اتاق، بگویید ببینم چه چیز دستتان است؟ دفتر و مداد نقاشی؟ عروسک؟ توپ فوتبال؟ لوازم آرایش؟ رادیو؟ اسباب آشپزخانه؟ یا لباسهای بابا و مامان؟ اگر چیزی است که خیلی دوستش دارید، لطفا یک لحظه به من قرض بدهیدش. متشکرم. اشکالی ندارد من هم با آن بازی کنم؟ عاشق آن هستم که پرتابش کنم هوا و سعی کنم قبل از زمین رسیدنش آن را بگیرم. آهان، همینطور. خیلی کیف دارد، قبول دارید؟ به خصوص که هربار بالاتر بیاندازیدش و دیگر اینکه چند نفر باشید که سر گرفتنش رقابت هم باشد. ما دو نفر بودیم، من و خواهرم، که با شرکت افتخاری درخت گردو میشدیم سه همبازی. البته بابا هم در انباری با وسایلش مشغول بود. خلاصه دردسرتان ندهم، درخت گردو که دستش از همه‌ی ما بالاتر بود، در اوج بازی آن پسرک عروسکی کچل و رویایی با لباس آبی کمرنگش را وسط هوا و زمین قاپید. نه اینکه فکر کنید خیلی بازی برای درخت گردو به خاطر قد و فامتش راحت بود، نه. ما کوچولوهای هفت هشت ساله اوایلش آنقدر پایین پرتاب میکردیم که گردن درخت کج شد. بردش خیلی بیزحمت هم نبود، آره. بهرحال، یادم نمی‌آید آنموقع چه احساسی داشتم، گریه کردم یا برایم جالب بود، یا چه. ولی یادم هست که بابا چند تلاش ناموفق با دمپایی برای پایین انداختنش کرد. راستش را بخواهید من اصلا قبل از آنکه این پسرک آبی کچل دست درخت گردو بیفتد یادم نمی‌آید کجا بود و اصلا مال ما بود یا نبود. همان موقع برای خودش آدم شد. از پشت پنجره‌ی اتاق می‌دیدم که وسط جنگ کلاغها میانجی‌گری میکند و نوک میخورد، پا به پای گردوها زیر باران می‌ایستد و خیس می‌شود و آخرش هم هوا که روشن و آفتابی می‌شود همان لبخند بی‌خیالش را با خودش دارد. می‌دانید، تازه آنجا بود که طعم رفاقتش را فهمیدم. بالاخره یک روز دیدم راهش را انتخاب کرده و دیگر لای شاخه‌های درخت هم نیست. توی حیاط ما هم نیفتاده بود. لابد رفته بود باغ حاج من‌سند را بگردد. آه راستی، نکند نگران این چیزی هستید که من از خاطره‌ی کودکی‌تان قرض کردم؟ که گیر کند دست درخت گردو! خب زودتر می‌گفتید! همین حالا برش دارید. 

من که فهمیدم توی این مدت حواستان به این حرفها نبود. همیشه برای خودم انگار حرف میزنم. حالا راستش را بگویید، همین چند دقیقه یاد چند تا خاطره از خودتان افتادید؟ قبلا نوشته بودیدشان؟ نه؟ آره؟ بعضی‌ها را آره بعضی‌ها را نه؟ آن دفتر معمولی که گفته بودم بردارید، خب؟ هیچ، شاید بشود آن هم برگرداند سر جایش. اصلا دفتر برای خاطرات میخواهید چکار؟ چیزی که ثبت شده در صندوقچه‌ی سلولهای آدم، و هیجانش به این است که همینطور اتفاقی و بی‌مقدمه کلید باز کردنش را پیدا کنید. نه یک بار، هر بار با یک حال و هوا، حال هوای پنج‌سالگی، با هفت‌سالگی یکی نیست، با شانزده‌سالگی و بیست‌سالگی و سی و پنج و پنجاه‌سالگی هم یکی نیست. درست مثل وقتی که از دم مغازه‌ای رد شوید و رادیو آهنگی را بگذارد که برایتان خاطره دارد. رادیوی مغازه و آهنگ کلیدی است برای یک حس آشنا در حالاهایمان. آشناها را باید گذاشت خودشان سراغمان بیایند. 

من؟ نه من خودم هم دفترچه‌ی خاطرات ندارم. ولی پیش خودمان بماند، هربار که صندوقچه‌ای باز می‌شود خیلی طول میکشد تا دوباره درش را ببندم. اگر می‌شد کسی بیاید یک موتور کوچک برای این صندوقچه‌ها کار بگذارد که در زمان مشخص و معقولی خودش بسته می‌شد، آخ که چقدر خوب بود. اگر زورتان می‌رسد در این صندوقچه را همین حالا ببندیییییییددددد.


+ انتخاب عنوان خیلی سخت بود.

+ اگر بشه بهش داستان گفت، برای تمرین پنجم سخن‌سرا.

۳۰ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار