نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

از پرده بیرون آمدن

یازده ماه تمام کاری را کردم (پنهان‌کاری) که حالا فکر می‌کنم اشتباه بوده‌است. یازده ماه تمام روزشماری کردم تا بالاخره زمانش برسد تا خبر سر کار رفتنم را با خوشحالی بهشان بدهم. روزهای آزگار را با خواب و خماری و ناامیدی گذراندم و آن میانه‌ها بهانه‌ای به‌دست می‌آوردم تا خودم را دوباره بکشانم، خاموش و روشن، خاموش و روشن. تمام این مدت حرف‌های کلیشه‌ای که خوب می‌دانستم را تحویل خودم دادم،‌ گاهی ناسزا گفتم و گاهی قبول کردم. معلوم بود که یک‌بار موفقیت هم کافی بود تا از این حال خارج شوم. اما از کجا معلوم بود که پایانی باشد بر این احوالات؟ از کجا معلوم بود که تا کی باید خودم را بکشانم؟‌ از کجا معلوم که اگر تا اکتبر کار پیدا نکنم و بیمه هم تمام شود حالم از این بدتر نشود؟ از کجا معلوم که در این حالِ بدتر از فرصت‌ها استفاده‌ی بهتری کنم تا الان؟ از کجا معلوم که تا به آخر دنبال تکنولوژی‌ها ندوم؟ یک دوندگی بی‌انتها،‌ بی‌درخشش، (بله درخشش، منِ گدای درخشش!‌) و در یک کلام از کجا معلوم که با این همه احساسات منفی خودم را در کابوسی تاریک و خیالی واقعا خفه نکنم؟‌ از کجا معلوم که بازگردم؟‌ خودم را دوباره ببینم،‌ صبح با نیرو از جا بلند شوم، و تنها واقعیتی که تجربه می‌کنم همانی باشد که اطرافم رخ می‌دهد؟

معلوم نبود. تنها یک راه وجود داشت و آن توقف نکردن و امیدوار ماندن بود. باز خدا را شکر که کتاب برنی براون را می‌خواندیم. باوجود آن‌همه ویژگی که باید از دستشان رها شد تا بتوان «زندگی از دل و جان» را تجربه کرد، و با وجودیکه من تقریبا شدیدِ شدید تمام این بندها را دارم، باز خدا را شکر که اگر نصف‌و‌نیمه عمل می‌کنم حداقل در فهمیدنش مشکلی نیست. بارها و بارها به مفهوم امید و شناختی بودنش برخوردم. توانستم بهتر ببینم و قدم‌های لازم را معقول‌تر انتخاب کنم. دیگر بیهوده امید نمی‌بستم که خدا کند این بشود، یا فلان شرکت جواب بدهد یا چه. می‌توانستم تحقیق کنم و بفهمم کجاها شانس دارم و کجاها نه و چکار بهتر است کنم تا نتیجه‌ی بهتری بگیرم. در ماه‌های نه و ده و یازده تبدیل شده بودم به بازیگری که نقش و دیالوگ و حالت صورتش را هم حفظ است و فقط روی صحنه می‌رفتم. می‌رفتم و نمی‌شد و عادت داشتم به نشدن. تنها مشکلم همین «از کجا معلوم» بود و باز مثل همان حرف‌های توی کتاب برنی براون،‌ هیچ راهی نبود جز اینکه با این نامعلومی و قطعیت نداشتن احساس راحتی کنم. در این ماه‌ها این حس را بیشتر فهمیدم اما نه همیشه. بکار بردنش مورد به مورد متفاوت است. 

حالا در گذر از سد بیکاری (که هنوز باورم نشده) باز هم نگران آینده هستم. مثل کامپیوتر ویندوزْ قراضه‌ای هستم که با یک حرکتِ نابه‌جا، پشت سر هم و یکی از پی دیگری، پنجره‌های مسخره‌ای روی هم باز کرده و دیگر حافظه‌اش نمی‌کشد. یکی را می‌بندم، هزارتای دیگر دهن‌کجی می‌کنند. این‌همه بلاهایی که بر روح و روانم آوردم در این مدت قرار نیست دوباره و به‌سرعت شفا پیدا کند. نیم‌جانی هستم؛ اسیرِ به زندانِ نمناکْ خو‌گرفته‌ای که پریدن از یادش رفته‌،‌ اعتمادبه‌نفسش را از دست داده و شاید امروز که هدف یک‌ساله‌ای جلوی چشمانش نیش زده و سر از خاک برکرده بیشتر دوست دارد پا به فرار بگذارد تا از خوشحالی بالا و پایین بپرد. من که این را می‌دانستم برنی! این را همه به من گفته‌اند،‌ می‌ترسم که تن به آب بزنم. سینه‌خیز هنر کرده‌ام و رسیده‌ام به لب رود. من این را هم می‌دانم برنی،‌ که این داستان را باید هربار از نو تعریف کنم. من هربار باید به این چندراهی برسم و این‌بار واضح خودم را می‌بینم که دارم چه می‌کنم. خودم را می‌بینم که شاید قبلا از اینکه دیگران مرا به لب آب رسانده‌اند شاکی بودم و ضعف داشتم و این‌بار که برایم رسیدن با پا و میل خودم لذت‌بخش است..دارم می‌بینم که از پریدن می‌ترسم. یعنی همیشه می‌ترسیده‌ام. 

برمی‌گردم به پنهان‌کاری. این درد مشترک خانوادگی ماست. اینکه به فلانی نگوییم در راهیم تا دل‌واپس نشود. اینکه نگوییم مریضیم تا نگران نشود. و اینکه نگوییم بیکاریم تا پدر و مادری که در ایام کرونا تنهایند و دل‌خوشی‌شان از دنیا همین است که جای بچه‌هایشان در مملکت خارج راحت است، البته اگر غصه‌ی برف پارو کردن و سرمای هوا و کار زیاد و بردن سطل آشغال‌ها، و چه می‌خوریم یا نمی‌خوریم بگذارد، نگران‌تر از این نشوند. در طول این ماه‌ها اینکه یک روز بالاخره بگویم،‌ این رنج و درد کار از دست دادن را با شیرینی پایانی خوش بازگو کنم و نشان بدهم که می‌توانم، اگر سعید یا مهرداد یا هرکس دیگر سفارش نکرده باشند هم باز می‌توانم جایی کار پیدا کنم و خودم را اثبات کنم، برایم یک آرزو شده بود. حالا آن روز آمده و من هنوز نمی‌توانم حرفی بزنم. هنوز فکر می‌کنم بازگو کردن و مرورش نگرانشان می‌کند، یا شاید خودم را از هم می‌پاشاند. برای خودم عجیب است که به‌جای خوشحالی کردن نگرانم. نگرانِ چطور گفتن، کِی گفتن، اصلا گفتن یا نگفتن؟ آنها که نمی‌دانند دیگر چرا پیچیده‌اش کنم؟ 

اما آخر می‌دانی؟‌ من لازم دارم که بگویم، افشا کنم. پنهان نباشم. نمی‌دانم چرا و نمی‌دانم چه‌چیز کم است اما از نگفتنش خسته‌ام. لازم دارم که بیرون بریزم، یک‌پارچه کنم این‌ور و آن‌ور دلم را. من لازم دارم که با آنها حرف بزنم،‌حرف صادقانه. می‌دانم که اگر بگویم احتمالا جرأتشان را زیاد می‌کنم که آنها هم حرف دلشان را بگویند. اما مطمئن نیستم که همین چیزها آن هم در این زمان واقعا در توان انتخابشان باشد.

یک‌چیز قطعی است؛ تا وقتی‌که نقطه‌ی گذار را طی نکنم، در همین برزخ بی‌جانی و ترس و نگرانی شناورم. بیا بگوییم که تازه کمی نور از روزنه‌ی پیله آمده تو و ما سرخورده از زندگیِ کرم‌ِابریشمی و هنوز شوق پرواز پروانه را نچشیده با این فکرها درگیر. پیام این فصل از زندگی روشن است. تو دیگر نمی‌خواهی انسانی برده‌ و فرمان‌بردار ترس باشی. دیگر این آلودگی را تاب نمی‌آوری. نترسیدن یعنی باز گذاشتن راه برای تمام نیروهای مهاجم، بی‌تفاوتی نسبت به وقوع یا عدم وقوعشان. یعنی شکنندگی، حضور صادقانه، آسیب‌پذیری و به سرانجام کار نیندیشیدن.  

۰۷ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۱۶ ۰ نظر
دامنِ گلدار

ساز و گوی و شنو

یک داستان را پیش از تولد بارها و بارها باید تکرار کرد، تعریف کرد، گفت و شنید و باز تکرار کرد. یک داستان اگر یک روزی قابل بازگو کردن نباشد، اگر قصه‌گویی روایتش نکند، اگر هیچ محل اسرارآمیزی در آن نمانده باشد و اگر یک گردالوی گرد گرد باشد که از هر طرفی بچرخانی قبلا گفته شده باشد، یا اگر آنقدر پخته شده باشد که راهش را بگیرد و از دست و نوک زبان آدمیزاد برود برای خودش، آنوقت باید از همین تکرار نشدنش داستانی دیگر ساخت و باز گفت و باز شنید. 

پس ساز و گوی و شنو. 

۰۵ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۳۱ ۰ نظر
دامنِ گلدار

بی‌صدا برف نریز

زمستان، طبیعت سپیدپوش عریان، با من سخن بگو.

سکوت نکن، بی‌صدا برف نریز. دل تو آیینه‌ای یخ‌زده است که من از روی ناچاری و آگاهانه، زیر پا می‌گذارمش. زمستان! این گناه را با احتیاط و قدم‌های کوچک مرتکب میشوم. درحالیکه سرم‌ پایین است و با ترس و دقت جلوی راهم را نگاه می‌کنم. همان‌وقت است که آیینه می‌شوی و بدی‌هایم را می‌نمایانی. من گناه می‌کنم، تو حقیقت را نشانم می‌دهی، و اگر بده‌بستان ما خوب پیش برود، من لیز نخواهم خورد.

راستی، چیزی فهمیده‌ام! آفتاب صدای پرنده‌ها را هدیه می‌آورد و برف‌هایت را از صورت زمین پاک می‌کند. اما زمستان! می‌دانستی که آفتاب دلت را هم با خودش آب می‌کند؟ انگار که عاشقت می‌کند و گاهی که بسیار دل‌نازکی،  کمتر نشانه‌ای از زمستانگی تو می‌شود دید. 

زمستان! سکوت نکن، بی‌صدا برف نریز. آفتاب خواهد رسید.

۱۴ بهمن ۹۹ ، ۱۰:۱۵ ۱ نظر
دامنِ گلدار

زمان بدون ساعت

قابِ پشت، پنج‌شش پیچِ کوچک داشت که همه را باز کردند. یک فشار مختصر کافی بود که کنده شود و قلبِ ایستاده از حرکتِ ساعت بزند بیرون. «باتری‌ تمام کرده لابد»،‌ این اولین فکرش بود. نشد،‌ با باتری‌های نو هم چرخ‌دنده‌ها گیر داشتند. جان مختصری به ساعت برمی‌گشت ولی زنده نمی‌شد. عقربه‌ها باید حسابی قاطی کرده‌باشند. روال زندگی که به هم می‌خورد یعنی همین. ادامه‌دادن چیزی که تمام شده و دیگر نیست هم همین‌قدر سخت است. ناچار می‌شوند یک‌جایی یک‌چیزی را بگذارند نقطه‌ی شروع. حالا کِی، کجا، و چه چیزی؟‌ 

ما اهل خانه می‌دانستیم ساعت زمان را برای ما نگه می‌دارد،‌ او اما خیال می‌کرد که برای خودش زندگی هدفمند و پرکاری را می‌گذراند. نمی‌دانم،‌ شاید هم یک‌جور همکاری مسالمت‌آمیز داشتیم کنار هم. به‌نظر می‌آید که ساعت بی‌جانی که برای ما کار نکند،‌ برای خودش هم زندگی نمی‌کند.

این‌ شد که فکر کردم چطور ساعت را از بند زمان‌داری خودمان آزاد کنیم. مثل هر رابطه‌ی دوستانه‌ی دیگری،‌ وقتی قرار باشد حق را به طرف مقابل در اینجا «ساعتِ خواب‌رفته» بدهیم، به‌ناچار خودمان باید جور چیزی که می‌لنگد را بکشیم و تاب بیاوریم. مثلا چه؟‌ دوران طلایی هر بچه‌درسخوانی لابد کنکور است. خیلی خوب یادم هست که آن روزها یک هدف بیشتر نداشتم و برنامه‌ی رفع اشکال کردن و مطالعه خیلی روتین و مرتب بود. نه اینکه تلاش اضافه‌ای می‌کردم،‌ نه. تنها خلاقیتی که بخرج دادم این بود که هرچیزی که بلد نبودم یا نمی‌فهمیدم،‌ رها نمی‌کردم و دنبالش را می‌گرفتم. اما من و ساعت هرروز یک لحظه‌ی طلایی داشتیم: زمانی که از مدرسه برمی‌گشتم،‌ نهار می‌خوردم و استراحتی کوتاه و باز دوباره نشستن پشت میز،‌ و اینجا بود که نگاهم همیشه با ساعتِ «یک ربع به سه بعدازظهر» تلاقی می‌کرد. پس آغاز چرخه‌ی رفع اشکال و مطالعه در خانه همیشه در یک ساعت بود، به‌شرط اینکه هیچوقت از این عادت خارج نمی‌شدم. مشکل البته فراتر از صرف نگه‌داشتن زمان است.

من نقش‌ها و جهت‌های متنوعی دارم و خواندن دوباره‌ی کتاب «هفت عادت مردمان مؤثر» این را برایم یادآوری کرد که نظم هفتگی بسیار مهم است. اینکه یادم نرود نقش‌هایم و کارهایی که برای رسیدگی به هر نقش انجام می‌دهم، مهم است. یعنی برای رضایت خودم و حس درونی‌ام اهمیت دارد. قرار است با کمی اجرای هریک از این نقش‌ها خودم پای‌بند به زمان بمانم. به‌تجربه فهمیده‌ام که گذاشتن تمام زمان و انرژی روی یک چیز راضی‌ام نمی‌کند و لازمه‌ی زندگی حالا و رهایی از نگرانی‌ها و برآورده کردن مسئولیت‌ها باید همین باشد. می‌دانم هنوز هم استعداد زیادی در غرق‌شدن و تمام تلاشم  را روی یک‌چیز گذاشتن دارم (این کمال‌گرایی است لابد).

 

ولی بین ما و شما بماند،‌ این قصه‌ی آزاد کردن ساعت از بردگی انسان مرا شاد می‌کند. اگر این عادت را نگه دارم،‌ خود به خود ساعت می‌تواند هرقدر که لازم دارد برای خودش آزادِ آزاد زندگی کند. و من در پایان روز یا هفته یا هر ریتم درونی دیگری که کوک شده‌باشم،‌ همیشه از زمان خبر دارم،  زمانی که در آن ساعت خوابید.

 

پی‌نوشت ۱. فکر میکنم روش بولت ژورنال در گروه همین روش‌های مدیریت زمان نسل چهارم جای می‌گیرد که در فصل ۳ کتاب اشاره شده.

پی‌نوشت ۲. قبلا هم برای ساعت‌ها و خوابیدنشان نوشته‌ام.

۰۹ بهمن ۹۹ ، ۰۷:۱۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار

فهیمه

کجایی فهیمه؟ 

یادم میاید با هم توی یک میز بودیم. تو و راحله و من. تو و راحله دوست صمیمی بودید. ردیف نیمکت‌های سمت چپ،‌ کنار پنجره،‌ کلاس نمی‌دانم چندم راهنمایی. هیچ‌چیز دیگری یادم نیست جز اسم و فامیلتان،‌ صدایتان،‌ کمی لکنت در صحبت‌هایت،‌ بالاخره این گفتگویت با راحله «انقده دلم برای مامانم میسوزه» و تصویر محوی که راحله از بیماری پدرت برایم گفته‌بود. فهیمه!‌ به فکر من،‌ تو شبیه یک گوله‌برفی سفید بودی. یادم هست که یک‌بار جای نیش پشه‌ی بزرگی روی دستت بود. برای راحله گفتی خواهرت نیش‌ها را میشکافد تا زهرش بیرون بیاید و خوب شود. من حرفت را باور کردم،‌ باور کن راست می‌گویم. اما من هیچ‌وقت مثل تو یا راحله زندگی را با سوزن و شکافتن و زهر و درد و رنج خانواده تجربه نکرده بودم. حداقل تا آن سال‌ها و تا همان تعداد سال بعد از آن روز هم. شاید تا همین روزها اصلا که یادت سراغم میاید و با صدای بم و مخملی به راحله می‌گویی که چقدر دلت برای مادرت می‌سوزد. 

کجایی فهیمه؟‌ اسمت را هزار بار گشته‌ام. تو روی اینترنت پیدا نمی‌شوی. بیا برایم بگو چه کردی آن روزها؟‌

۰۸ بهمن ۹۹ ، ۰۲:۱۵ ۴ نظر
دامنِ گلدار

رنگ‌واژه

مرا با واژه‌ها بزرگ کنید، آن هم واژه‌های رنگی. از عزیزجون در کودکی‌ام «سبز زنگاره‌ای» را آموختم و به نیکا کوچولو «گل‌بهی» را یاد دادم. سبز بود و شاید آبی. صورتی بود و شاید نارنجی. جهان ما در همین طیفِ ظریفِ وسطِ معنادار، به لطف واژه‌ها رنگین‌تر می‌شود. 

۲۴ دی ۹۹ ، ۱۱:۱۶ ۳ نظر
دامنِ گلدار

My dear workbook

دارم دوباره کتاب «موهبت کامل نبودن» از برنی براون را میخوانم. بار قبل پریسا همراهم بود (و چقدر سپاسگزارش هستم)، دوره‌ی دکترا بود، و من با ولع زیاد جملاتش را قورت می‌دادم. برایم تازگی داشت همه‌چیز ولی مطمئنم حواسم  به تمرین‌کردن و آگاهانه زندگی‌کردنِ روزانه جمع نشد. از آن زمان حداقل شش‌سالی باید گذشته باشد. این بار کتاب را با دغدغه‌های جدید و همراه گروه کتابخوانی‌مان می‌خوانم. حرف جدید کمتر است و فکر و صرف انرژی و ترس بیشتر.

آنجا که می‌گوید باید مالک داستان شرم خودمان باشیم، که اگر از آن با آدم قابل‌اعتمادی که شایستگی شنیدن داستانمان را کسب کرده صحبت نکنیم، شرم بزرگ و بزرگتر میشود و دیگر کنترلش سخت، من یاد بهترین دوستان بی‌زبانم افتادم. یاد نوجوانی تا بیست سالگی‌ها، آنوقت که با دفترهایم حرف میزدم، بخش رفلکشن ورک‌بوک زبان را با my dear workbook آغاز می‌کردم و از خودم برای این رفیق ساده و صبور می‌نوشتم. به جرئت میشود گفت هر کاغذی میتوانست دوست و مونس من بشود، دفترهایی انباشته از حرف‌ها، و آلوده به ترسی که مبادا انسان دیگری پیدایشان کند. 

بعد یاد تو افتادم، وبلاگ‌جان، که نه تاریخ تولدت اهمیتی داشته، نه ظاهرت. نه شکی در وجودت بوده و نه حرفی از «چگونه ‌باید بودنت» خواهد شد. تو که معلوم نبود با این مخاطب‌گریزی من چرا اصلا نوشته می‌شوی؟ حالا که دوباره یاد حرف‌زدنم با کاغذها و کتاب‌ها افتاده‌ام، باید به تو بگویم که حالا این دوست امین و هم‌دل و قوی تو هستی. من داستان‌های ناب خودم را برای تو گفته‌ام، نه حتی خودم، نه هیچ‌کس دیگر.

و گاه دوستی از میان انسانها پیدا شده تا من این لحظه‌های شرم و شکست را با او در میان بگذارم. آن‌وقت‌ها دیگر حرف ما به پایان رسیده تا تجربه‌ای جدیدتر، بدیع‌تر، و ترسناک‌تر. آنوقت برایت نوشته‌ام و گوش داده‌ای و گذاشته‌ای تا بفهمم این چیست در درونم. چه خوبی، چه خوب.

اضطراب هواپیماها، خستگی پرستارها، جنگ‌ها، داغ‌‌های نِشسته بر جان مردم، و ابرهای خاکستری دروغ‌ که دنیا را گرفته‌اند اما، می‌مانند برای خودم. کجاست آفتاب؟

۱۸ دی ۹۹ ، ۱۱:۰۲ ۲ نظر
دامنِ گلدار

در شکار هویت

هویت آشنایش را از دست داده بود، برنامه‌ی صبح‌ها، ظهر‌ها، غروب‌ها و شب‌ها همه درهم و قاطی. کسی نبود کاری به کارش داشته باشد، اخمی کند، سؤالی بپرسد، صبح بخیری بدهد یا بگوید خانم، آقا، خرت به چند؟ و او که همیشه‌ی خدا یا یک کوزه‌ی پر ناله می‌نمود یا گلویی غمبادگرفته، همین کسی که دوست داشت کسی کاری به کارش نداشته باشد و دیگران برای یک دم تنهایش بگذارند، حالا می‌خواست که بازخواست شود، همکاری کند، در واقع هر کاری کند و هر فرمی بگیرد، ولی روزهایش، لطفا، خواهشا، استدعا دارم، برای خودش نگذرد. می‌دانید ایشان مدت زیادی است ارتباطشان قطع شده، آنقدر که دیگر دارد خطرناک می‌شود. همین بی‌هویتی را می‌گویم، آدمی که پوکیده و روی زمین ‌ولو است نیاز به جامعه‌ای دارد که دورش را بگیرند و بگویند «تو از ما هستی». حتی شده موقتا جوجه‌اردک زشت باشد. آخر از کوزه‌ای که شکسته چه انتظاری می‌توان داشت؟ همان صدای ناله‌اش هم دیگر در نمی‌آید چه رسد به آواز شادمانیش.

البته در این هویت از دست‌رفته خیریت‌هایی هم نهفته بود. مشکل خود کار هم نیست، بلکه گسترده‌شدنش در تمام ذهن است که هم چشم و هم دل را کور می‌کند. مسخره‌تر اینکه بیکاری هم همین اثر را دارد و همانطور که گفتم مشکل به‌هیچ‌وجه خود کار نیست. به‌هرحال‌ در تغییر و تحول‌ از یک وضعیت به وضعیتی دیگر، و قبل از أنکه ذهن دچار خمودگی و رکود شرایط جاری شود و به تسخیر انواع و اقسام هویت‌های راست و دروغ درآید، ایشان توانست حساب و کتاب‌هایی معقول انجام‌دهد که بسیار مایه‌ی دلگرمی شد. مثلا توانست بیشتر حال والدینش را، تنهایی و بی‌حوصلگی و گذرِ کُند و خمیازه‌خیز دقایق و تکرار صبح-شب-شب-صبح را درک کند. توانست بیشتر به فیلم‌ها، بازی‌ها، آشپزی‌ها، و کتاب‌ها بپردازد. حتی توانست بیشتر به چهره‌ی خودش در آینه نگاه کند، با اینکه غمناک بود، چون موهای سفید سرش هیچ منطقه‌ای را ایمن نگذاشته بود و چون هر ماه وزنش تفاوت محسوسی در جهت کاهش نشان می‌داد. توانست خوب خوب در همین خرده‌هویت‌ها غرق شود تا جایی که دیگر تبدیل شد به یک انتظارکِشنده‌ی صرف.

و ایشان حالا قدر اینکه کاری کند که به جامعه‌ای وصل باشد را می‌داند. قدر اینکه چیزی را خوبِ خوب بلد باشد تا بیرون هم خواهان داشته باشد، نه فقط برای خودش، را می‌داند. قدر پرداختن به چیزهای متنوع و تمرین روی تمرکز داشتن را هم می‌داند.

ایشان تنها این را نمی‌داند که با این‌همه قدرشناسی چرا احساس حقارت می‌کند و چرا منتظر است نجات‌دهنده‌ای پیدا شود تا به عنوان یک سرخ‌پوست لایق بالاخره یک اسم سرخ‌پوستی درخور  به او عطا کند. به نظر ایشان‌ بدیهی است که آخر آخرش این حقارت است که انسان را پیش از وقتش خواهد کشت و برای همین درک می‌کند که چرا بی‌هویتی، آن هم وقتی جادوی «برای خودم انجام میدهم» ریخته باشد، چه کار سختی است. من به ایشان می‌گویم وقتی چیزی نیست، یعنی نیست. یک‌ذره‌اش خیلی است و نداشتنش مصیبتی. حالا وقت طلب کردن تمام و کمال نیست، آدم باید دمی با راست سر کند و دمی با دروغ و گاهی بپذیرد که خودش برای خودش کافی است اگر هدفش جایی دورتر باشد و نگاهی به دیگران داشته باشد. حتی فکر می‌کنم همین نگاه به هزار رنگ جهان ایشان را بی‌تاب و ناآرام کرده باشد. می‌خواهد بی‌هویت باشد اما جانش بی‌قرار نباشد. می‌خواهم سفت در آغوشش بگیرم و بگویم‌ آخ اگر بدانی که خودم به تنهایی همراهت هستم.

۱۰ دی ۹۹ ، ۱۱:۱۵ ۰ نظر
دامنِ گلدار

کــــُــــــــــ‌‌ــ ـتـ ـــــــــــندی

این یک متن پیش‌نویس‌شده است که میخواستم در آن از ارادی بودن دور تند یا کند زندگی حرف بزنم. حرفهایی که الان یادم رفته و حالا فکر میکنم که مهم نیستند. غافل از اینکه «مهم» هیچوقت نمی‌توانسته صفت مناسبی برای یک دلِ شکننده و نازک‌نارنجی باشد. مثلا یک واژه‌ی برازنده‌تر می‌توانست «کار راه‌انداز» یا «اجتناب‌ناپذیر» یا حتی «رهایی‌بخش» باشد. من گاهی به آخر خط می‌رسم. فکر می‌کنم زندگی یک فیلم دو ساعته است که پنج دقیقه‌ای بیشتر به پایانش نمانده و چه جور هم روی اعصابم راه رفته است. در همان پنج دقیقه پنجاه بار بدهکار خودم و پانصد بار بدهکار به دنیا و آدمهایش می‌شوم و دائم منتظر وقوع ثانیه‌ها می‌نشینم.

این‌ دور تند زندگی است، جایی که همه‌چیز از من جلو می‌زند، من فلج شده‌ام، و نهایت تلاشم آن است که ثابت بمانم. باد تندی می‌وزد و هر آن ممکن است مرا از شاخه‌ی نازکی که چسبیده‌ام جدا کند. در مغزم به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنم جز بقاء. مغزم به چشمم طوفان جلو رونده را نمایش می‌دهد و به گوشم صدای کَر کننده‌اش و به پوستم سوز بُرّنده‌اش.

اما گاهی در این تندبادها اتفاق بامزه‌ای می‌افتد. مثلا اینکه یکدفعه آدم توجهش به بافت‌های پوست تنه‌ی یک‌ درخت یا پرواز نشان‌دار و منظم یک دسته پرنده‌ی مهاجر جلب شود، و خب، همه‌چیز را فراموش کند. تندباد و تمام آن بدهکاری‌ها را. چیزهایی که از جنس تصورند و تمام مدت مشغول گول زدن من. چیزهایی که وجود ندارند اما سودای وجود داشتن چرا.

این دور کند است، یعنی وقتی که بالاخره من می‌مانم و تمام چیزهای دیگر کنار هم، همه با هم، متعلق به یک زمان و مکان. من می‌مانم و میز و صندلی‌ای که در دوقدمی‌ام هست ولی حتی برای خستگی گرفتن هم به آن افتخار نداده‌ام. من می‌مانم و تشخیص اینکه می‌توانم همین حالا فیلم سرگرم‌کننده‌ای ببینم و بخندم. می‌توانم بیست دقیقه راه بروم، یا لباس جدیدی بپوشم. می‌توانم در یک کلام برای خودم زندگی کنم. 

دور کند و دور تند از هم جدا نیستند. وقتی به عنوان یک آدم، مرز مسئولیت‌ها و تعریف و انتظاراتی که از خودم دارم معلوم نیست، خیلی راحت روی دور تند می‌روم. بدون آنکه بفهمم. اینجور وقت‌ها خودم را رها کرده‌ام. مثل بچه‌ای که گم شده باشد و ترسیده و گریه می‌کند. دائم منتظر است آدم بزرگی از راه برسد و او را ببرد خانه. «خودم» را رها کرده‌ام یعنی همین آدم زمان و مکان جاری را. یعنی همین در هر شرایطی که حالا حاکم است. یعنی بی‌خیال خواسته‌های دور و نزدیک آینده یا اتفاقات تلخ و شیرین گذشته. برای بازگشت به ریتم کُند باید وصل شد به چیز دیگری در همین زمان و مکان. آنوقت زمان کش می‌آید، وقت برای همه کار پیدا می‌شود و صفت «مهم» فراتر از هرچیز دیگری خودنمایی نمی‌کند! مثل نوشتن همین چیزهای معمولی که خودش نقطه‌ی وصلی است به این کندی رهایی‌بخش. 

۲۱ آذر ۹۹ ، ۱۲:۱۰ ۲ نظر
دامنِ گلدار

مهم دری است پشت من!

دری که بسته بود، دری که بسته ماند. مهم دری است پشت من، چهارلنگه باز. دری که باز ماند، فقط برای من.

نه‌ چشمِ دیدنی، نه فکرِ رَستنی، نه عشقِ جُستنی.

فقط همین «بستگی» است، بلای‌ جان ما،

که اهلی همین دریم، که صد دریغ، بسته است. 

چه فایده اگر سبوی خاطره از خیال ناب و روشن آن سوی در لبریز باشد؟ چه فایده اگر هنوز رد پایی زیر در جامانده باشد؟ من که حالا نسبت «وابستگی» را با بستگی این در کشف کرده‌ام: هرچه بسته‌تر، دام اسیری تنگ‌تر، خیال گول‌زنک نجات‌بخشش پررنگ‌تر.

مهم دری است پشت من، چهارلنگه باز.

 

 

+ خیلی وقتها که میخواهم به انگلیسی صفت یا فعلی که با اسم یا صفت یا فعلی دیگر بیاید را پیدا کنم، از دیکشنری collocation استفاده میکنم. به فارسی چنین مرجعی می‌شناسید؟ پیشاپیش شرمنده، بعنوان یک فارسی‌زبان انگار از ‌زمانی به بعد به اشتباه پذیرفتم که به واژه‌نامه و فرهنگ‌نامه آن‌هم از نوع معاصرش نیاز هرروزه ندارم. مدتی است ولی دارم :)

۱۶ آذر ۹۹ ، ۱۱:۰۶ ۵ نظر
دامنِ گلدار