نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۲۵ مطلب با موضوع «آینه» ثبت شده است

بشکاف دل!

سلام، 

من یک ذره‌ی کوچکم که همیشه و همه‌جا، توی دل هر جاندار و بیجانی هست. به سختی دیده می‌شوم و به همین خاطر شاید همه فکر میکنند که مدتهاست وجود ندارم. اگر من و شما و هر موجود و مفهومی در این دنیا برای خودش یک گردالی مجزا باشد، من مرکزش هستم. جایم نیاز به علامت گذاشتن ندارد، انگار هستم، اما دیده نمی‎شوم. 

خیلی وقت است که میخواهم با گردالی‌ها مستقیم صحبت کنم اما یاد ندارم. گردالی‌ها بیشتر با هم صحبت میکنند تا من. خودشان هم یادشان می‌رود که مرکزی دارند، یک چیزی آن تهِ تهِ وجودشان. من حق دارم نگران باشم، اینطور نیست؟ اگر این نامه را میخوانید، خواهش میکنم هرجا که هستید پیدایم کنید.

به نمایندگی از طرف همه‌ی ذره‌ها، از تنگ و تاریکترین جای ممکن، امضا ذره. 


ذره‌ی ناشناخته و عزیز سلام،
نمیدانم میتوانی تصور کنی که چقدر از دیدن این نامه خوشحال شدم یا نه، آخر من جزء آن دسته‌ای از آدم/گردالی‌ها هستم که مرکزشان را گم کرده‌اند. حرفهای زیادی دارم که باید بشنوی. فقط نمیدانم چطور جواب را بدستت برسانم. فکر میکنم حرف دل همه‌ی شما ذره‌ها باید یکی باشد و برای همین به دست هرکدامتان که برسد، مهم نیست، فقط برسد.
گذشته از اینها، من بیشتر از هروقت دیگر، وقتهایی به شما ذره‌ها فکر میکنم که تصورم از چیزی تغییر میکند. همیشه به نظر میرسد زیر هزار لایه پوشیدگی، یک نقطه‌ی روشن و درخشان هست که باید زودتر از اینها دیده می‌شد اما نشده. مثلا وقتی از رفتار آدمی ناراحت هستم یا فکر میکنم تکه‌ی من نیست یا به هرشکل دیگر سر سازگاری ندارد، موقعیتی پیش می‌آید که از نزدیک بتوانم ببینمش، و آنوقت باورت نمی‌شود که هرچه تصورات مخوف و منفی داشتم، می‌تواند در دقیقه‌ای فرو بریزد و او را درک کنم. انگار سیاهی‌های اطراف من و او برای لحظه‌ای کنار بروند، آسمان باز شود و خورشید بیاید بیرون و زیر نور آفتاب وجودش را از پوست تا استخوان شفاف ببینم. انگار دست بتوانم بگذارم روی قلبش و بدانم هر تپش آن از کجا آغاز شده. انگار برگی باشد با رگبرگهای برجسته و ترد، که اگر احتیاط نکنم ممکن است ناخنم بخراشدش و بوی سبزینگی‌اش با عرق دستم بیامیزد. مثل بوی نارنج.
گاهی هم میگذارم قلبم کف خیابان بیفتد. در لحظه تصمیم میگیرم که همه‌ی پوسته‌ها را کنار بزنم و از عمق جان با غریبه‌ها حرف بزنم. خسته میشوم از لبخندهای الکی، تعارفهای الکی، خوش و بش‌های الکی، دوست دارم بگویند عجیب است، تندخو است، لجباز است، دیوانه است، اما بی‌دلیل و برای دل‌خوش‎کنک حرفی یا رفتاری نشان نداده باشم. تو فکر میکنی که اینها به ذره‌ی من مربوط است؟ به باطنم، همانی که زور میزنم دیده شود و گاهی نمی‌توانم؟ از طرفی هم وقتی کسی لبخند الکی تحویلم می‌دهد سرد میشوم. دوست دارم ناسزا بگوید، بی‌تفاوت از کنارم رد شود، اما با آن کالبد هزارتوی رنگین مرا خر نکند! 
می‎دانم می‌دانم، اینها کدهای زندگی اجتماعی است. برای کشف ذره‌ها فقط باید شریک خلوت آدمها، ببخشید کلی‌ترش گردالی‌ها، شد. گوش نامحرم نباشد جای.. خودت باید بهتر بدانی. 
همین دیروز هم قبل از اینکه نامه‌ی تو برسد از فکرهایم تعجب کردم. فضا انگار باردار بود با حرفهایی که داشتی. میدانی خیلی چیزها سهل و ممتنع است و دیدن مرکزهای گردالی‌ها هم یکی از اینهاست. خب کار راحتی است که بخواهی دنیای اطرافت را به دو بخش یا سه، چهار یا هر تعداد محدود دیگری تقسیم کنی. آنوقت میشود هر گردالی را پرت کرد توی یکی از ابرگردالی‌ها و تکلیفت با کل دنیا روشن باشد. بعد مجموعه‌ی گردالی‌ها را به دو بخش مورد علاقه و سایر تقسیم‌بندی میکنی و بوم. ناراحتی و خوشحالی و سایر احساسات و مشغله‌هایت حول همین تقسیم‌ها تعریف می‌شود. یا نزدیک به مورد علاقه‌ها هستی و راضی، یا دور هستی و ناراحت و شاکی. اما من دائم با این مسئله مواجه میشوم که دنیا کلافی پیچیده و سردرگم شده. رضایت یکی موجب سختی دیگری است. رفتار همیشگی من شاید کسی دیگر را مثل خوره از داخل نابود کند. حداقل آدم/گردالی‌ها آنقدر از هم دور یا به هم نزدیک شده‌اند که دیگر تشخیص مرکزهایشان آسان نیست. بعد اگر این شانس را داشته باشی که سرک بکشی و نزدیک شوی به یکی از همین آدم/گردالی‌هایی که مشکل‌آفرین بوده برایت، و یک لحظه دریابی که او هم بر مداری در حال چرخش است، چطور خواهی توانست این مدار را کنار گردالی‌های همیشگیت جای دهی؟ روشن است، آن گردالی‌ها هم باید گردالی جدید را به رسمیت بشناسند. یعنی آنقدر نزدیک شوند که مثل ما بفهمند زیر آن هزار لایه یک ذره‌ی ساده و کوچک دارد تلاش می‌کند روشنایی‌اش را به بیرون برساند. کار سختی است، خیلی سخت. 
شاید فرقی نداشته باشد که ذره‌‌ام را خودم ببینم یا دیگری. شاید از بعضی زوایا راحت‌تر دیده شود. این یعنی اگر من ذره‌ام را گم کرده‌ام، با کشف و تلاش برای دیدن ذره‌های گردالی‌های دیگر می‌توانم در موقعیت جدیدی قرار بگیرم. اما اگر ما گردالی/آدمها همینطور بخواهیم با پوسته‌هایمان حرف بزنیم، من همین شانس هم ندارم. برای همین است که دنبال آدم/گردالی‌های حقیقی می‌روم. آنهایی که مرکزشان از خیلی دوردست‌ها هم قابل تشخیص است. حریم خاص خود را دارند، چارچوبی که دست‌ساز خودشان و اصول زندگی‌شان است. 
آه تا یادم نرفته، یکی از چیزهایی که باعث شد نامه‌ات را پیدا کنم این بیت شعر مولانا بود: دل هر ذره‌ای که بشکافی/آفتابیش در میان بینی. کل حرف ما همین است نه؟ همین دل شکافتن است که باعث دردسر است مگر نه؟ یک آدم/گردالی عادی که بخواهد برسد به مرکزش باید طی طریق کند، سالک باشد، دقت کند در احوال روز و نشانه‌های طبیعت و زندگی، تا کم‌کم خردش بیشتر و بیشتر شود. باید به چیزی بچسبد. حتی اگر ما گردالی‌ها بخواهیم سر از مفاهیم و دانش و هرچیز دیگری در این دنیا هم درآوریم، باز باید برسیم به دل موضوع، عمیق و عمیق‌تر شویم تا بتوانیم از لذت کشف کردن برخوردار شویم. فقط کشف کردن است که میتواند راهی به نور باز کند و بتابد و بتاباند. 
چیز دیگری هم هست و آن زمان است. مسئله‌ی سهل و ممتنعی که در میان گذاشتم، وابسته به زمان است. ناامیدی ما اینجاست که تاریکی را تاب نمی‌آوریم و از راه رفتن بازمی‌ایستیم. وگرنه، اگر تاریکی را نشانه‌ی وجود نداشتن نگیریم، بالاخره راهی به دل ذرات هست. من هم در جستجوهایم باید حواسم به صبر کردن برای زمان باشد. ناامیدی مرگ است و شکل گرفتن هرچیزی به گذر زمان محتاج. 
برای گردالی/آدمها هم زمان مهم و اساسی است. ممکن است من مدار یک گردالی ناسازگار را در همسایگی‌ام کشف کنم، مرکزش و ذره‌اش را بتوانم ببینم، تحمل کنم، دوستش بدارم، اما نشان دادن این به سایر آدم/گردالی‌ها زمان می‌برد. دوست دارم جلوی فرسایش این رابطه‌ها را بگیرم، اما چگونه؟ تا جایی که می‌شود باید انرژی گذاشت. هرجا فرسایشی هست با چیز دیگری جبران کرد. صبر کرد تا شکاف دلها به سوی موافق باز شود. پیدا کردن تو، ذره‌ی عزیز، نیاز به صبر و عشق و استقامت دارد.
خب من هرجه داشتم نوشتم. تو باز هم می‌نویسی؟ می‌توانی بگویی وقتی گردالی‌ها مرکزدار می‌شوند، دنیای خودشان و دیگران را تغییر می‌دهند و یا چطور؟ نظر من این است که مسیر رسیدن ما آدم/گردالی‌ها و شما ذره‌ها به هم، کل زندگی ما را تشکیل می‌دهد و خب، میدانی؟ من خیلی هم نمی‌خواهم الان به این فکر کنم که وقتی به هم می‌رسیم چه اتفاقی می‌افتد. همینقدر متوجه شده‌ام که وقتی خیلی نزدیک به یک ذره‌ی دیگر ‌می‌شوم، آدم دیگری هستم از آنچه قبلا می‌شناختم. انگار آفتابش تاریکی‌هایم را روشن کرده باشد و صبح تازه‌ای روی زمینم آغاز شده باشد. یا مثل اینکه کلاه‌خود قدرتی ویژه را بر سر گذاشته باشم! میدانی، من هیچگاه آنقدر به جادوی همراه بودن دونفر یا یک اجتماع از آدم/گردالی‌ها واقف نبودم. برای سایر چیزهای دنیا، مثل همراهی یک آدم/گردالی با گردالی‌هایی نظیر علم، موسیقی، و ادبیات، چرا. میتوانستم درک کنم غرق شدن و عمیق شدن در این زمینه‌ها به انسان خرد و آگاهی می‌دهد. اما هیچوقت آن را به کل گردالی‌های دنیا تعمیم نداده بودم. این بار سفر به من آموخت که احساساتم، سوالهایم، دغدغه‌هایم، هرچه دارم و ندارم، در حضور همین آدم گردالی‌هاست که معنی پیدا میکند. واقعیتش این است من خیلی هم تو را گم نکرده‌ام. همیشه یک شمع کوچک و کم‌سو در خانه‌ام روشن کرده‌ای و من به دنبال آفتاب جهانتاب گشته‌ام. باقی بمان. 

و باقی بماند برای وقتی دیگر.
ارادتمند، از شلوغ‌ترین مسیر ممکن، امضا مونا.

۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

منِ مخاطب، مخاطبِ من

خیلی واضح است که قبل از هرکس دیگری من مخاطب نوشته‌هایم هستم. البته، باید اعتراف کرد در موقعیت فعلی وضوح این واقعیت کم شده. درست مثل یک عکس بدون کیفیت با پیکسل‌های درشت. اما بد نیست که آدم یا وبلاگ برای خودش چارچوبی داشته باشد و تکلیفش معین باشد. 

زمانی که به فکر وبلاگ نوشتن افتادم، دوست داشتم تم تخصصی و متمرکزی داشته باشد. آنموقع اتفاقا تحقیقات زیادی درباره طیف آتیسم و بطور خاص دختران طیف آتیسم کرده بودم. اما هیچوقت متخصص نبودم. بنابراین اگر میخواستم، باید مطالب را ترجمه و جمع‌آوری میکردم. کار مفیدی می‌توانست باشد، اما نکردم. چون اطلاعاتی که میخواستم را داشتم و تکرارشان برایم خسته‌کننده می‌شد (بله، من تشنه‌ی اطلاعات جدیدم اما فقط دریافتشان). پس حداقل سعی کردم پستهایی که می‌نویسم، از این دریجه باشد، که تا زمان زیادی هم بود. اما مگر میشد از خودم بنویسم و صحبتی از ردیف و استادم مجید کیانی به میان نیاید؟ نه، پس این دو محور را حفظ کرذم. وبلاگ اگرچه تخصصی نبود و شخصی‌نگاری بود، اما برای خودم موضوعیت داشت. تا اینکه یک روز به گذشته نگاه کردم و دیدم مدتهاست هیچ تگ جدیدی از سندرم اسپرگر یا طیف آتیسم در وبلاگم اضافه نکرده‌ام. دیدم همان آدم قبلی‌ام اما با دغدغه‌های جدید. قله‌های گذشته را فتح کرده‌ یا نکرده، در سرازیری دلچسبی از زندگی غلطیده بودم و نفهمیده بودم. خوشحال شدم.

امروز زیاد در پی چسباندن تکه‌هایم به هم نیستم. حتی از تعریف خودم اجتناب میکنم. مثل خیلی از آدمهایی که پاسخ سؤالاتشان را میگیرند، من هم ساکت‌ترم. در حال نشخوارم شاید، و از همه‌ی گوشه‌های وجودم استقبال میکنم. هرچه باشد به این معنی نیست که کارم آسانتر از گذشته است. قبلا تلاطم‌های درونی زیاد داشتم، حالا نه. قبلا نمی‌فهمیدم چرا، حالا میدانم چرا و مسئله‌ام چطور است. در میانه‌ی چطورهایم هنوز گاهی میپرسم چرا، ولی سر جواب نمی‌مانم. میگذرم و پیش می‌روم، به روش خودم.

این نوشته‌ها برای من است. مخاطبش خودم هستم و هرکسی که به دلیلی اینها را آیینه‌ی بخشی از خودش میداند. برای آیینه‌ها هم می‌نویسم، ما همه یک تصویریم. من از یک تصویر واحد می‌نویسم. خبر نیست، موضوع اجتماعی روز نیست، اگر هم باشد با من تلاقی کرده که اینجاست. 


آینه‌ها، اگر زبان بگشایند، از چه با هم صحبت میکنند؟ از تصویر مشترکشان.

۱۳ آبان ۹۷ ، ۰۹:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

متن و حاشیه

فکرها هستند و واژه‌ها نه. 

واژه‌ها می‌آیند و فکرها نه.


واژه‌ها می‌آیند و معنا می‌آورند. معناها واژه‌های دیگر می‌آفرینند و واژه‌ها معناهای بیشتر. آنقدر که دانش محو میشود، ریاضی خاموش می‌شود و مهندسی داستان. فرهنگ لغات دانای کل می‌شود و من تازه متوجه میشوم که علوم و مهندسی را نمی‌توان از نامگذاری روشهایشان آموخت. بنابراین بیق بیق بیق بیق -چرخش متناوب نور آبی و قرمز- از تمام قسمتهای ذهن و روان به سلولهای نیمکره‌ی راست، بیق بیق بیق، همه سمت راست مسیر قرار بگیرید و راه را برای اورژانس باز کنید!  بیق بیق بیق، سمت چپ از کار افتاده.

حاشیه

بااینکه از کشف و شناخت خودم مدتی است دور شدم و فکر میکنم برای من بهتر هم همین است چون باید یاد بگیرم روی چیزهای دیگر هم تمرکز کنم (این کار را الان بیشتر دوست دارم)، اما بازهم جرقه‌های کوچک آتش هست که با یک باد گاهی از زیر خاکستر خودنمایی کند. اگر چند وقت قبل میخواستم درباره‌ی مسیر تحصیلی‌ام، درگیریهایم با کار مهندسی، و اینکه چرا هیچوقت آنطور که باید و شاید بدنبال مهارتهایم و ابزارهای حرفه‌ای آن نبودم توصیحی بدهم، شاید میگفتم تنبلی، بازیگوشی، و اینکه همیشه به جای آنکه اصل را بچسبم در حاشیه پرسه زده‌ام. وقتی نوجوان بودم فکر میکردم نقاشی و هنر چیزی است که انجامش دانشگاه رفتن نمی‌خواهد و خودم میتوانم دنبال کنم. بعد از اتمام دکتری فکر کردم کلا مسیر اشتباهی را آمده‌ام و کاش کارم موسیقی، نوشتن، یا چیزی شبیه این بود. اگر میخواستم توضیح بدهم چرا گم شده‌ام و مگر یکدل شدن چقدر می‌تواند سخت باشد؟ بهترین جوابم این بود که مجموعه‌ای از مهارتهایی را دارم که همه در یک سطحند و برایم تشخیص اینکه کدام نسبت به دیگری بهتر است سخت است. تفریح در هنر و نوشتن است، کسب و کارم، عمر و تلاشهایم، در مهندسی. واژه‌های آشنایم، استدلالهایم، فلسفه‌هایم از مهندسی. جسارتم، اعتماد به نفسم، غرورم، در هنر. زبان درازم در هنر. 

و حالا چه؟ هیچ. کشف کرده‌ام که دلیل حاشیه‌پردازی‌ام این نیست که از درک ریاضی عاجزم، خیر تنبل نیستم. این واژه‌ها گرامی مغزم را مشغول میکنند. بنابراین دستورالعمل جدید ما این باشد که ضمن طراحی و تست الگوریتمها، هرگونه برداشت شهودی و کیفی از نامها، اصطلاحات، نمادگذاریها و غیره ممنوع. اینکه چقدر موفق در اجرای این دستور هستم یک مسئله است و اینکه موظف به تلاش برای اجرایش هستم مسئله‌ای دیگر. 

راستی، این حاشیه برای خودش متنی هم دارد.


+ می‌دانستید دستگاه چهارگاه یک رنگ دارد به نام لزگی که پس از آن یک رنگ کوتاه‌تر هست به نام متن و  حاشیه؟ یک اجرای آن را از داریوش طلایی بشنوید.

++ باز چقدر با واژه‌ها بازی کردم.  

۰۶ آبان ۹۷ ، ۰۶:۴۷ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

گاهِ باختن

سر کلاس نشسته بودم، انگار خیلی‌ها آشنا بودند و انگار مدتها بود اینجا را میشناسم. یکدفعه از خودم پرسیدم چه مدت از ترم گذشته؟ آخرین امتحانی که دادم کی بود؟ یادم نمیامد. وسط ترم بودیم یا آخرش؟ نمی‌دانم. چه اتفاقی افتاده که من اینقدر برنامه و زمان از دستم خارج شده؟ معلوم نیست. چند درس هست که تا بحال شروع به خواندنشان نکرده‌ام؟ خیلی، خیلی زیاد. هیچکدام را نمی‌فهمم. مدتهاست نگاهشان نکرده‌ام. حالا چه می‌شود؟ با من چه میکنند؟ 

و این خوابی است که شاید حداقل سه‌بار تکرار شده‌است. نمی‌توانم به آن فکر نکنم. در یکی از نسخه‌ها وسط امتحان جلسه را ترک کردم و بعد که برگشتم فرصت تمام شده بود. اصلا نمی‌فهمیدم چرا باید چنین کاری را در یک شرایط جدی انجام دهم. 

بله، نمی‌توانم به آن فکر نکنم. این صدا از جایی است پشت پرده‌ی ذهن، و من باید برای راحتی خیال آن نقطه از ذهنم که شده فکری برای مسئولیت‌پذیری و نظم شخصی‌ام بردارم. نگرانم. 

مسئولیت‌ را باید در قالبهای ملموس و شدنی بریزم. باید فکرهای دور و دراز و آنچه در کنترل من نیست را از ذهنم دور کنم. باید هرچه در دست دارم تمام کنم. جدی بودن به خشک بودن یا تفریح نداشتن نیست. خوابها نشانه‌اند تا حواسم را بیشتر جمع کنم. فرصتها کم هستند و هزینه‌ها سنگین. 

مسئولیت را نمیفهمم. اولویتها را گم میکنم. برای بدست آوردن بیشترین شناخت، اول باید کاری را انجام دهم که بیشتر از آن میترسم. ترس یعنی به باد دادن اعتقادات گذشته؛ پیش به سوی باورپذیری! یعنی مواجه شدن با چیزی که مانع از ادامه مسیر بود، و حالا که از روبرو کورسوی امیدی پیدا شده تو به گذشته باخته‌ای. به تصوراتت، به زمانهایی که تلف شد به دور خود چرخیدن و لرزیدن و مانع‌تراشی. به گذشته باخته‌ای اما حالت بهتر می‌شود و باز آینده ترسی است نو در پیش‌ رو. 

۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۳ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

ترس‌های زیرزمینی

نزدیک بود یک پست بسیار بلند و بالا بنویسم درباره‌ی اینکه چرا بیشتر تمرکز و توجه ذهنی‌ام معطوف به مسائلی است که در طبقه‌ی بی‌اهمیت قرار می‌گیرند. بعد درگیر شدم با مفهوم اهمیت، و به این نتیجه رسیدم که هرکدام از آن غیرضروری‌ها در زمان و به فراخور شرایط نسبت به دیگران اهمیت پیدا می‌کنند. بعد مواجه شدم با طیف وسیع و متعددی از فعالیتهایی که همه هم ضروری بودند و هم غیرضروری، بسته به اینکه در چه حالی باشم، چه زمانی باشد، چه کسانی اطرافم باشند، و در چه قالب اجتماعی بیرونی قرار گرفته باشم. داشتم به حال این پراکندگی فکری میکردم که متوجه شدم هنوز چیزهای دیگری هست که باید وارد برنامه شود! یا در آینده دور و نزدیک خواهد شد. 

بله، و خوشبختانه پس از ساعتی چند یاد یک وبلاگ این‌کاره افتادم و آخرین پستش که خیلی طولانی بود. این‌بار رسیدم به قسمت تحلیل اختاپوسی‌اش که عجیب آشنا و بدردبخور بود و برای همین لینکش را اینجا می‌گذارم تا اگر کسی خواست خودش بخواند. اصل موضوع درباره‌ی انتخاب شغل است، اما خیلی تحلیلی است و راهکاری که ارائه کرده برای خیلی مسائل دیگر هم قابل استفاده است. اگر لینک را باز کردید، برای شرح مفصل آنچه اینجا فقط مرور کرده‌ام دنبال عکس هشت‌پا بگردید! :)


براساس این تحلیل، هرکدام از ما آدمها یک هشت‌پای آرزوها و خواسته‌ها داریم. برای پیدا کردن این هشت‌پا، باید سری به زیرزمین خانه‌ی ذهنمان بزنیم و پیدا کنیم چه چیزهایی برای ما مهم است و در جستجوی چه هستیم. هرپای این جانور نماینده‌ی یکی از ابعاد زندگی است. مثلا یکی محور زندگی شخصی است، یکی محور از پس مخارج و ضروریات زندگی مادی برآمدن، یکی رعایت اخلاق و شایسته رفتار کردن، یکی مقبولیت اجتماعی، و چه و چه. مثلا خواسته‌های محور اجتماعی چیست؟ مشهور شدن، قدرت زیاد بدست آوردن، مورد تحسین قرار گرفتن، تأیید شدن، یا کسب احترام زیاد. خواسته‌های محور شخصی چیست؟ دنبال علاقه رفتن، استعدادهایمان را شکوفا کردن، اعتماد به نفس بالا و رضایت از خود داشتن، و غیره. صحبت این است که خواسته‌های ما روی هرکدام از این محورها ممکن است با خواسته‌های محور دیگری در تناقض باشد. و درست به همین دلیل، هیچکس نمی‌تواند هشت‌پای آرزوهایش را راضی کند! 

اما ما آدمهایی نیستیم که هرکدام با خوشحالی و با تمام سرعت و ترس از به اتمام رسیدن زمان، یکی یکی به خواسته‌ها تحقق ببخشیم. خیلی وقتها موفق به نظر می‌آییم ولی احساس عمیق رضایت نداریم. اینجاست که نویسنده پست مذکور، شما را دعوت میکند سری به زیرزمینِ زیرزمین، یعنی ناخودآگاه ناخودآگاهتان! بزنید، و توضیح می‌دهد که چطور هر کدام از چیزهایی که فکر میکنید به دنبالش هستید و برایتان مهم است را بازجویی کنید تا بفهمید از درون دل خودتان بیرون آمده یا کس دیگری در کاسه‌تان گذاشته. 

بعد که با خواسته‌های حقیقی تنها شدید، شما را دعوت میکند به زیرزمینِ زیرزمینِ زیرزمین بروید، و آنجا کشف کنید چه علاقه‌هایی داشتید که سرکوب شدند یا به دلایل دیگر مدت زیادی است که نتوانسته‌اند راهی به ذهن شما پیدا کنند. این کار برای این است که جای خالی خواسته‌های قلابی که در مرحله‌ی قبل حذف کردید را در هشت‌پا پر کنید. معلوم است که وقتی ذهنتان را از چیزهای دیگر پاک کنید، جا برای موضوعات بیشتری باز می‌شود. 

و اما بالاخره پس از این کشف و اکتشاف در تاریکی، کلید اساسی معما در طبقه‌بندی خواسته‌هاست. راه‌حل نویسنده‌ی پست آن است که خواسته‌ها را به پنج دسته تقسیم کنید، شبیه به یک قفسه یا کمد. مثلا یک کشوی سه‌تایی در نظر بگیرید که کشوی آخر از همه بزرگتر، بعد وسطی، و باریکتر از همه کشوی بالا است. روی کمد یک کاسه‌ی کوچک هست و کنار کمد یک سطل پلاستیکی برای کاغذهای باطله. خواسته‌هایی که اصلا دوست ندارید شکست بخورید، و برایتان مهمند، که تعدادشان باید کم هم باشد را می‌گذارید در کشوی بالا. آنهایی که مدتهاست بخشی از ما هستند و نمی‌شود باز هم رهایشان کرد، جایشان در کشوی وسط است. درباره‌ی من مثلا خرید لباس، یا رسیدن به مو! یا شاید فعالیتهای اجتماعی و دورهمی، چیزی است که استعداد خاصی برایش ندارم، اما باز هم نمی‌شود چنین کارهایی را به امان خدا رها کرد. و بالاخره در کشوی پایین چیزهایی که واقعا مهم نیستند و کنار بقیه جایی ندارند، می‌گذاریم. اگر وقت بود و امکاناتش هم بود، ممکن است بیایند کشوی وسطی یا بالایی، وگرنه که هیچ. 

اینجا سطل زباله هم هست برای رهایی از عادات و اخلاق‌های بد، یا هرچیزی که خود واقعی ما با عقل و منطق نمی‌خواهد داشته باشد. و آن کاسه‌ی کوچولو، بالای کمد، برای کارهایی است که به هرقیمتی آدم بخواهد انجامشان بدهد. بدیهی است که نمی‌توان از یک یا دو مورد بیشتر اینجا نگه داشت چون آنوقت خود به خود ویژگی اولویت‌بالایی تاثیرش را از دست می‌دهد. و همینطور فراموش نکنید که به هر قیمتی شامل روابط، خانواده، سلامتی و هرچیزی از این نوع هم هست. نویسنده‌ی پست نوشته خیلی از آدمهای مشهور تاریخ این مسیر را رفته‌اند، به قیمت همین‌ها. آدم البته مختار است که چه بخواهد، ولی من فکر کنم با سر و سامان دادن به همان کشوی باریک بالایی هم خوشحال باشم. 


پی‌نوشت 1. خواندن اصل پست به شدت توصیه می‌شود.

پی‌نوشت 2. آنقدر دوست دارم من هم پستهایم را با تصاویری مثل آنها که نویسنده گذاشته در وبلاگش تکمیل کنم، که حساب ندارد.

۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۳ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

تعریف نشده، تصادفی، ایستا*

اجازه داده‌ام تعریف شوم، که برداشتم از خودم کارهایی باشد که کرده‌ام، و حرفهایی که شنیده‌ام، و تشویق‌هایی که شده‌ام. و بیشتر، این آخری‌ها، همین چند ساله‌ی اخیر، با هرچه که نشده‌ام. کم خواسته‌ام، پا پس کشیده‌ام، همین کلمات توصیفگر کاهش‌دهنده، اصلا همین کم خواستن یا پا پس کشیدن. اگر تعریف نیست پس چیست؟ 

وقتی تابلوی سبزرنگ گردنه‌ی خوش ییلاق، هشدار میداد که: از سرعت خود بکاهید! من یازده یا دوازده ساله، از صندلی عقب ماشین با خنده و تمسخر داد میزدم: ما کاه نداریم که بکاهیم!! به نظر کودکی بیشتر از آنچه تابلوی زیبای خاطرات شیرین باشد، یک نقشه است برای آنهایی که در بزرگسالی گم شده‌اند. نگاهش کنم و به خاطر بیاورم. قلبم تند بزند که ای وای گم شدم، شمال کجاست و جنوب کجا؟ بعد بروم آن سمتی که بیشتر آدمها می‌روند، لابد در خروج آنجاست. بروم، بروم، و بروم. آنوقت که به خیایان اصلی برسم، تازه بپرسم از اینجا چطور میروند به آنجا (مثلا خانه). و راننده‌ی تاکسی‌ای پیدا شود بگوید باید بری آن طرف میدان، آن پژو را میبینی کجا پیچید؟ با یک کورس هم نمیبرند. باید حتما شارژ گوشی کم باشد، کیف پول همراهت نباشد، و هوا رو به تاریک شدن باشد. گم شدن یعنی این آخر. 

کودکی شیرین است به خاطر ندانم‌هایش. بخاطر مسئولیت نداشتن‌هایش، به خاطر امنیتش. بزرگسالی خیلی بهتر است. اشتباه نکن، شیرینی ملاک بهتر بودن نیست. حتی یک مورچه هم بزرگ می‌شود و دانه می‌کشد. کودکی همان نقشه‌ی گنج گمشده است. خواستنش در بزرگسالی مثل این است که اصلا وجود نداشته باشی. کودکی چیزی نیست غیر از راحتی فناناپذیر، غیر از کیمیا، غیر از جاودانگی. 

چرا دور نمیشوم از تو؟ 

چون من موجود عجیبی هستم. کودک که بودم میخواستم بزرگ باشم و قوی. دنیا را فتح کنم، بهترین و موفق‌ترین. باشد، با تخفیف به خاطر تو آرام‌ترین. بگذارند کتابم را بخوانم. کتابهای جاودان، رویاهای جاودان، بازیهای جاودان. درخت آلبالوی توی حیاط، آب بازی و فراری دادن مارمولک‌ها، جاودان، جاودان، جاودان. اما بزرگ که شدم، مارمولکها، البالوها، کتابها و قصه‌ها، همه رفتند و جاودانه‌های دیگری آمدند. بالای همه چیز، منِ جاودان. منِ جاودان، منِ جاودان. 

باید دست بردارم از این شناختن‌ها. جاودانه وجود ندارد. نه تو تویی، نه من منم. فکر نکن، دوره نکن. 

جاودانگی، اگر هم وجود داشته باشد، صفت انسان نیست. جاودانگی مال شعرهاست، مال موسیقی و نقاشی و داستان‌هاست. آن هم برای مدتی. اثرش مثل آب دست دیگری دادن است. چه به بغل‌دستیت بدهی، چه دست به دست برسد به نفر دهم. همین کافی است. چه لیوان کوچک تاشو داشته باشم، چه قمقمه‌ی دو لیتری، چه فرقی میکند. مهم این است که بالاخره لیوانی از آب پر شود و برسد به دست کسی. همین.

هیچ تعریفی ثابت نیست. آدم اصلا برای آدم بودن به تعریف نیاز ندارد. تعریفها دل‌خوش‌کنک هستند، تا جایی که دست و پا را نمی‌بندند و مانع راه‌رفتنت نیستند. اگر جای یک زنجیر ظریف دور قوزک پا یا یک ساعت یا یک پلاک دور گردن باشند خوب است. اگر یک انگشتر زییا باشد که وسط روز از دیده‌ها دلبری کند، خوب است. اما آمد و شد یک زنجیر با وزنه‌ی سنگینی برای کشیدن. آمد و گردن را خم کرد، دستها را کشید و آویزان کرد. آنوقت چه؟ بند خوب نیست، تعریف خوب نیست. آدم هرچیزی را با خود نمی‌کشد در به در. 

 چون تو به دیگری شبیه‌تر از آنی هستی که فکر میکنی. در سینه‌ی همه قلب تپنده‌ای هست، هزار داستان هست. درد هست، شادی هست. امروز فرزندی و کودکی میکنی، فردا جای پدر یا مادر را میگیری، و پس فردا، باید مثل کودکی خودت از آنها مراقبت کنی. چاره‌ی رهایی از بندها این است که بدانی جاودانه نیستند. که تنها نیستی. که تو آنی نیستی که در فکرت بود. این فکر خراب شده (که از شرطی‌گری و وراجی با خودش رهایی ندارد)، طبیعتش این است که چشم و گوش تو، تمام حواس پنجگانه‌ات، پاهایت که سفر میروند، دستهایت که کتابی را ورق می‌زنند،  چیزهای جدید نشانش بدهد. چیزی که دوباره بتواند بچسبد و از هزارتوهای خط خطی سیاهش بکشاندش بیرون. یک جرعه آب است که آتش دلت را خاموش کند. که تو هم روزی بدهی به دلِ سوخته و تشنه‌ی دیگری.

درهم و برهم میگویی و بیربط. 

ثابتها و تعریفهای دست و پاگیر را بگذار کنار، قول میدهم نظرت عوض شود. 


* عنوان: ما انسانها خیلی شبیه به یک فرآیند تصادفی هستیم چون کارهایی که انجام می‌دهیم در لحظه‌ قابل پیش‌بینی نیست. اما در هر مقطع از زندگی و با گذشت زمان، ویژگی‌های ثابتی داریم (ایستایی)، مثل علاقه به موفقیت، دنبال کردن هدفها، و آرزوها. 
۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

به دعوت یک آشنا: مثلا خرده شیطنت‌های من

یک آشنا یک مسابقه‌ از خاطرات شیطنت در دوران مدرسه گذاشته که من از اونجایی که بسیار مودب و غیرفعال بودم همیشه، اصلا کاندید خوبی برای رقابت نیستم. اما میشه مروری داشت و رگه‌های ضعیفی رو در پستوی ذهن پیدا کرد. 

اولینش کلاس دوم دبستان بود که سعی کردم معلمم رو با این سوال بنیادی در حساب شگفتزده کنم که چرا برای تنوع که شده یکبار از سمت چپ اعداد چند رقمی رو زیر هم جمع نزنیم؟ غافل از اینکه معلم ما شوخی سرش نمیشد و حتی با جدیت ما رو توجیه نکرد. در خاطره‌ای دیگر، همراه دوستم که مامانش معلم پایه‌ی قبل مدرسه بود رفتیم سر کلاس مامانش نشستیم. خانم ناظم متوجه شد و بلافاصله پس از اون یک دست من در دست مامان و دیگری در دست خانم ناظم با دو پا روی چارچوب در، کشیده میشدم. از ایشون اصرار که زشته یعنی چی، و از اوشون انکار که بذار بچه بمونه. جالب اینکه با دوستم کاری نداشت و فقط من رو کشوند برد بیرون. در پایه‌ی بعد سر نقاشی که از بس موضوع آزاد داده بودند سوژه‌هام تمام شده بود، تصویر صفحه‌ی اول کتاب رو کشیدم، و خدا شاهده که تمام سعی‌ام رو کردم یک پرتره‌ی حرفه‌ای دربیاد و کاملا شبیه بشه، هیچ شوخی هم نداشتم.. اما معلم کلی دعوایم کرد و داستان به دفتر مدیر کشیده شد و حتی معلم پایه بعد هم یک روز به رویم آورد که دخترم من اینطور شنیدم و خیلی ناراحت شدم و مامانت رو میشناسم و غیره! من تا مدتها نمیفهمیدم منظورش چیه و از چی حرف میزنه! بالاخره در کلاس پنجم بودم که معلمم زنگ هنر به این نتیجه رسیده بود خط درشت من از خط اون بهتره و با کمال سخاوت ندیده مشق من رو بیست میداد، گاهی هم سرمشقها رو من مینوشتم. یک بار دوستم دفترش رو داد من ببرم، معلم هم فهمید یک 18 کله گنده داد و من هم کلی خجالت کشیدم.

توی راهنمایی یک بار از شدت علاقه و تحسینی که برای فن بیان و ذوق ادبیات دوست صمیمیم قائل بودم، اصرار کردم یکی از شعرهاش رو سر کلاس دینی! بخونه، اونم رفت خوند و معلم هم کلا هیچی نفهمید و چند تا نقد کوبنده به شعر بست در حدی که دوستم بغض کرد و باز هم کلی شرمنده شدم از کرده خویش. در کار خیر دیگه‌ای دوتایی داوطلب شدیم بریم کتابخونه مدرسه رو مرتب کنیم، و چون خیلی بهمریخته بود خاکی پاکی و با مقنعه‌های چرخیده و عقب رفته و آویزون، خسته و کوفته از زیرزمین برمی‌گشتیم بالا که مدیر دستگیرمون کرد و توبیخ شدیم برای بدحجابی. 

اما اوج شیطنت من وقتی بود که تصمیم گرفتم مهران مدیری بشم و اخبار و تقویم تاریخ رو توی مدرسه اجرا کنم. یک تیشرت یقه‌دار بنفش داشتم و کلی ذوق برای مجری شدن. تقریبا همه کارها، از جمع کردن بچه‌ها تا نوشتن متن و تقلید صدا رو خودم انجام دادم. برنامه‌مون قسمتهای دیگه‌ای هم داشت اما بخش ساعت خوشش خیلی خوب بود. همه خندیدند، حتی بچه‌های دبیرستانی. یک بار دیگه برای واکسن کزاز احساس ضعف داشتم و منو بردن خوابوندن آب قند درمانی کردند. پشت سرم دو نفر دیگه هم به گروه غش اضافه شد و مدیر با چشم غره گفت: ببین چیکار کردی!

دبیرستان و پیش‌دانشگاهی چیزی توی این مایه‌ها یادم نمیاد، فقط یادمه سیزده آبان پرچم آمریکا رو نقاشی کرده بودن روی زمین، که بچه‌ها موقع رفتن و برگشتن از مدرسه از رویش رد بشن. خود دبیر پرورشی هم ایستاده بود جلوی در. من از روی پرچم پریدم! 


اما فکر میکنم یکی از بهترین معلم زبانهایم توی کیش رو واقعا اذیت کرده باشم. مسئله این بود که میخواستم "An act of kindness" در قبال کسی انجام بدهم، این موضوع یکی از متن‌های کتاب زبان بود و اولین باری بود که جدی درباره‌اش فکر میکردم. تصمیم گرفتم از معلم ترم قبلم تشکر کنم. ازونجایی که بسیار خجالتی بودم هرچه هیجان و احساس داشتم توی یک نامه با خودنویس نوشتم و مراتب تشکرات و غیره رو ابراز کردم و کارت خوشگلی هم ضمیمه کردم و در نهایت، باور کنید یا نه، پاکت را دادم به خدمتکار موسسه. خانم بور و روشنی که بسیار جوان و زیبا بود. گفتم این رو بدید به خانم فلانی، و چون کودکی که زنگ دری رو فشرده در رفتم. و سادگی من تا اینجا که تا چندین سال همان موسسه و همان معلم نازنینم و همان پیاده‌رو که او از جهان کودک میامد به سمت کلاس و من از کلاس میرفتم به سمت حقانی و چشمهایی که هیچوقت به هم دوخته نشد. 

۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۴۱ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

یکجا میفروشیم

چه می‌شد اگر آدمی دلبسته‌ی چیزی نبود، و هرچه آرزوی دور و دراز بود رها میکرد و میرفت دنبال زندگی جلوی چشمش. 

چه می‌شد اگر من خودم را با همین قدر از دانش  و تجربه قبول می‌کردم، آیا آنوقت می‌توانستم تصمیمهای معقول‌تر و سنجیده‌تری بگیرم؟ آنوقت راضی می‌شدم با دل و جان وقت بگذارم، کار کنم؟

ما که عمری بی اعتماد بودیم به مونای قصه و حسرت کشیدیم و دست‌یاقتنی‌ها را باور نکردیم، بگذار یک بار هم رهایش کنیم ببینیم چه گلی به سر خودش می‌زند. 

در این راستا تمام اسباب خیالی لوکس و شیکمان را که تا بحال از پشت شیشه فقط نگاهش کرده‌‌ایم یکجا میفروشیم. یک کتاب و  قلم و زیراندازی ساده نیاز است تا دمی بیاساییم. مونا هم حساب و کتابش را با خودش صاف کند. 

۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۲۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

چالشِ حرکت در مسیر راست

این عنوانی است که قبلا انتخاب کرده بودم برای اینکه بگویم باید هدف را در ذهنم داشته باشم و از کوتاهترین و واقعی‌ترین راه به سمت آن حرکت کنم. هدفی ملموس و کوتاه‌مدت. 
معمولا من هدف‌های کلی‌ای دارم و راهی هم برای رسیدن به آنها در ذهن ندارم. بعد به تدریج و در طول زمان، توجهم از آن "کلاً ضربدری روی نقشه‌ی ذهن" به مسیرهای فرعی‌ای که به خیال خودم شباهت یا رابطه‌ای به هدف دارند، جلب می‌شود. آنوقت به جای آنکه یادم باشد هدف چه بود، خودم را با کنکاش در چگونگی ارتباط هدف با فرعیات مشغول نگاه می‌دارم!
از این رو با چالشی روبرو هستیم به نام حرکت در مسیر راست!

امروز مصاحبه‌ای داشتم برای کار که احتمالا جور نمی‌شود. دلیلش هم این است که من تجربه‌ی مستقیمی برای این کار ندارم.

- خب چه شد که فکر کردید میتونید اقدام کنید؟
+ فکر کردم چون میدانم ارتباط کارشان با چیزهایی که من کار کرده‌ام چیست پس می‌توانم مرتبط باشم. از طرفی موقعیت اینترنشیپ بود، و باز هم فکر کردم که تجربه قبلی چندانی نیاز ندارد. 
- خب؟
+ هیچ دیگر، نیاز داشت!
- ؟
+ مثلا نمونه‌ی کار قبلی، نمونه‌ی کدهای قبلی، کلا چرا زمینه‌ای که کار نکردم را انتخاب کرده‌ام..
- واقعا چرا؟

و اینجا بود که برگشتم برای این عنوان متنی بنویسم.

نتیجه‌گیری مثبت
این است که خوب شد حداقل توی سیکل پرسه در فرعیات، این مصاحبه را انجام دادم. حالا که شکست خوردم باید برگردم و برای چیزهایی که می‌دانم در ارزیابی‌ام مهم‌اند، تلاش بیشتری کنم. نمونه‌هایی از مختصر مفیدترین کارها، انتخاب یک پروژه، تحقیق و اجرا کردنش، و بعد به اشتراک گذاشتنش روی وب است. باور کنید یا نه، هزار بار تا بحال به این قصد رفته‌ام و آخرش هم زده‌ام به فرعی. 

- واقعا چرا؟
+ چالش است خب!

نتیجه‌گیری منفی
ولش کنید. مثلا اینکه من تا آخر عمر قرار است دور خودم بچرخم. من هیچوقت نمینشینم کاری را از اول تا آخرش و به طور ملموس و معین انجام بدهم. من هزار کار را دوست دارم دوهزار کار دیگر را دوست ندارم، و آخرش هم یکی را نمیتوانم انتخاب و دنبال کنم.

- بالاخره الان را بچسب. آینده رو ولش کن. 
+ آره، ماکسیمم محلی، من با مینیمم مطلقش چه کار دارم!

نتیجه‌گیری خنثی 
ادامه میدیم به دنبال کار گشتن، تا همه بگن تجربه‌ات کمه، بعد برمیگردیم به یکی از نتیجه‌گیریهای مثبت و منفی.

- چه کاریه!
+ والا!

در انتها...
بخوانید و عبرت بگیرید. هرچند که هیچکدامتان من نمیشوید و مشکلاتمان و دنیای درونی‌مان یکی نیست. آدمها قهرمان زندگی خودشانند، هرقدر کوچک و هرقدر خوار، هرچقدر ناشی و هرچقدر مغرور. هر قصه‌ای برای خودش زنده است.
۲۵ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

او کوچک است

1
دلبسته‌ و خام یک آرزو میشوم، یک خیال. باد پروازم می‌دهد، از زمین به بالا و از هوا به میانه، این گوشه و آن گوشه، آنجاست! ای باد آنجا! مرا ببر به آنجا! 
پروازم می‌دهد: خودت بگیرش! من بادم، پرواز میکنم!
از بالای سر آرزو رد می‌شویم، انگار نزدیکش باشم. دستم را که دراز میکنم ولی مثل ستاره‌‌ای غریب و دور جاخالی می‌دهد.
آرزو کوچک می‌شود، نقطه‌ می‌شود ولی محو نه. آرزو چشمم را گرفته، هیچ چیز دیگری را نمی‌بینم. آرزو یک نقطه است.

باد می‌ایستد. لالایی هوهو و وزوزش قطع شده: خیال بس است. 

2
رسیدن به هدف‌های طلایی و آرزوهای پرزرق و برق ممکن است به همراه خودش کوری بیاورد. چیزی آنقدر مهم و بزرگ به نظر برسد که بقیه را اصلا نبینی. آنقدر بت غول‌پیکر و دست‌نیافتنی‌ای باشد که عقل را گذاشته باشی کنار، نخواهی برنامه‌ بریزی و با قدم‌های عادی و کوچک به طرفش بروی، و کلا به جای ملموس کردن و شناختن بیشترش روز به روز مقدس‌ترش کنی و بگذاری‌اش همردیف با آرزو. 

بت را باید شکست، حقه‌ی جادو را برملا کرد، و آرزو داشتن را واگذار کرد به بلندهمتان، که فکرهای بزرگ دارند.

3
به باد می‌گویم آخر آنچه مرا چرخ می‌دهد و از هوا به میانه، این گوشه و آن گوشه میبرد، خیلی کوچک است. مشکل آنجاست که دل هم کوچک است، و دنیا هم. 

باز هم ولی هرکسی بت دنیای خودش را می‌شکند. چه بگویم.
۱۵ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۲۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنِ گلدار