نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مجید کیانی» ثبت شده است

خودی‌ها و نخودی‌ها

من آدم محدودی هستم. از این‌نظر  آنهایی که سرشان گرم کار خودشان است را میفهمم، آنهایی که همیشه وسط بحث نیستند و بیشتر سکوت می‌کنند. من میفهمم که سکوت می‌تواند غیر از بی‌تفاوتی یا رضایت و تأیید، به‌معنای دیگری هم باشد، مثلا سکوت درخت در برابر ترافیک خیابان. یا سکوت خیابان در برابر باران. سکوت می‌تواند دربرگیرنده باشد، گرم باشد ولی در عین‌حال کاملا و دقیقا یکسان با صدای جمع نباشد. میتواند میخ‌دار و آسیب‌رسان نباشد. سکوت حتی می‌تواند گوشه‌گیری و عزلت هم نباشد. سکوت شاید یک آیین باشد، یک انتخاب باشد، یک راه و روش باشد، شاید اصلا عین عین دموکراسی و احترام باشد، هم‌کلاسی پرجوش‌ و خروش من!

اخیرا شاهد دو اتفاق مضحک در فیسبوک و اینستاگرام بودم که هنوز هم انرژی و وقت زیادی از ذهنم میگیرد و واقعا تشخیص نمیدهم نسبت من و جایگاهم در این دست مسائل چیست. مورد اول به حمایت از یک دوست ارمنی و بعد از چند روز تحقیق درباره‌ی شرایط فعلی منطقه‌ی قره‌باغ یا آرتساخ (هریک از نامها برای یک طرف محترم و‌ قابل قبول است و هردو برای من)، چند پست روی فیسبوک گذاشتم و اصل حرفم دخالت یک‌طرفه‌ی ترکیه و دامن‌زدن به جنگ بیشتر و سخت‌تر کردن صلح بود. دوستی آمد نقشه ایران قدیم را آورد و بحث که فلان و بهمان. خیلی محترمانه ‌توضیح دادم الان بیشتر این مردم ارمنی‌اند و دارند زندگی می‌کنند و در ضمن نسبت به ترکیه و آذربایجان در اقلیتند، وگرنه هردو گروه هم‌وطن من‌ هستند. بدون بحث بیشتر و در حالیکه منتظر دلایلش به جواب منطقی‌ام بودم، بلاک شدم. جالب اینکه ایشان حق دارند تبلیغ کنند سمت درست بایستیم، ولی من حق‌ مخالفت با موضع ترکیه را ندارم.

مورد بعد وقتی بود که ملت زیر صفحه‌ی دکتر الهی‌قمشه‌ای در اینستاگرام سوال کردند چرا ایشان هنوز برای درگذشت استاد شجریان پیامی منتشر نکرده‌اند! عده‌ای کامنت گذاشتند این‌صفحه‌ توسط طرفداران‌ ایشان اداره می‌شود نه خودشان! بهرحال ظرف چند ساعت با انتشار پست و استوری فکر میکنم خطر بزرگی از کنار گوش استاد قمشه‌ای گذشت. مورد آخر همین هم‌کلاس جوشی من است که ابتدا روز جهانی معلم را به استاد کیانی تبریک‌گفته (که من نگفتم) و بعد از پیامک خودش و جواب محبت‌آمیز استاد اسکرین‌شات گرفته و پست اینستاگرامی شیرینی ساخته و لایک‌های فراوان نیز شکار. بعد پس از چند روز از درگذشت استاد شجریان، در نیمه‌‌های شب به‌وقت ایران ضمن پستی موقت گلایه می‌کند که چرا فرهنگستان هنر و رئیسش که از قضا مجید کیانی استاد ایشانند، تا کنون پیام تسلیتی نفرستاده‌اند. عده‌ای هم همدردی نموده دلیل را سرسپردگی استاد به حکومت دانسته‌اند. 

سؤال اینجاست که با این خط‌کشی‌ها و یا اینور خط یا آنور خط قرار است کجا برسیم؟ چرا خودمان به تفرقه و دودستگی دامن میزنیم؟ و مثلا هم‌کلاس من که الان خودش استادی است و کلی شاگرد جوانتر و سبک مستقل خودش در نوازندگی را دارد، چرا باید این‌ نگرش را منتشر کند؟ از استاد کیانی با آنهمه پژوهش در مکتب قدما اگر اخلاق و غم‌درونی و بی‌های و هوی را نیاموخته پس چه یاد گرفته؟ اگر خصوصی پیامک تبریک میدهد چرا علنی و در حکم اتهام و قبل از سؤال از خودشان چنین پستی منتشر می‌کند؟ چرا اینها را اینجا مینویسم؟ چون پستش را صبح نشده برداشت، رسما بدنامی و ریا و تفرقه‌افکنی کرد و همین. گیرم دو استاد سبک و شیوه‌های متفاوتی داشته‌باشند، جایگاه مردمی یکسانی هم نداشته‌باشند، چه انتظاری است که بخاطر محبوبیت نزد خودمان، دیگران را به‌ چوبِ سینه‌چاک‌نکردن بگیریم؟ چرا آدمها را به حال خودشان ‌نمیگذاریم؟ چرا به انتخاب‌هایشان احترام نمی‌گذاریم؟ چرا همیشه باید حمایتمان چشم طرف دیگر را کور کند؟ چرا اصلا یادمان می‌رود آدم‌ها بیشتر از تفاوت‌هایشان اینقدر شبیه هم‌اند، هردو زحمتکش و عاشق موسیقی ایرانند، هر دو یک گنجینه‌اند؟ اصلا ما در مقامی هستیم یا بهتر بگم هزار فالوور اینستا یا دسترسی ما با یک کلیک به صفحه‌‌ی یک شخصیت فرهنگی و کارکشته، ما را در جایگاهی قرار می‌دهد که نقد احساسی کنیم؟ یا آیا مالکیت مرزی آنقدر مهمه (آنهم وسط کرونا) که بخواهیم عده‌ای را از خانه و کاشانه بیرون‌کنیم؟ تا کی قرار هست به‌جای احترام و بالا بردن شانس دوستی‌ها به هم بپریم و همدیگر را تکه‌پاره کنیم؟

۲۵ مهر ۹۹ ، ۱۰:۴۶ ۲ نظر
دامنِ گلدار

جهان خصوصی

برای آرام کردن فکرها و همینطور برای آنکه کمی بهتر برای کلاس آنلاین یکشنبه آماده شوم، نشستم به تمرین شهرآشوب. شهرآشوب قطعاتی پیوسته و شبیه ترجیع‌بند است متشکل از دوازده قسمت متفاوت اما در عین‌حال شبیه به هم، و آن پایه‌ی ضربی پس از هر قسمت تکرار می‌شود. چیزی شبیه حلقه‌های زنجیر، و می‌شود دائم این قطعه‌ها را از پی هم‌ نواخت، به حکم همین پیوند زنجیره‌ای.

در طی این چندسال و با این تمرین‌های نامرتب و علاقه‌ای که بیشتر به آوازها می‌رود تا قطعات ضربی، مدتها بود که گذر من به این‌ شهر دوازده‌منزل نیفتاده بود که گم‌شدن در آن‌ بسیار هم راحت است. حالا تصور کنید پس از بیست‌سال به شهر قدیمی‌تان‌ برگشته‌اید و تمام آنچه که یادتان مانده این است که فلان خیابان به سمت بالا به فلان‌ میدان می‌رسد و بهمان‌ خیابان‌ موازی آن یکی است، که تمامش هم‌ درست است. اما اگر کسی نگاهتان‌ کند زود متوجه آزمون و خطاها و بالا پایین رفتن‌ها و دور خود گشتن‌هایتان خواهد شد، به زبانی ساده شما شهر را نمی‌گردید بلکه سعی میکنید گم‌ نشوید و اگر بدشانسی سراغتان آمد، به‌شکلی راه را پیدا کنید! حالا باز تصور کنید کسی هست که ‌نه‌تنها نگاهتان می‌کند، بلکه همراه شماست و میخواهید این شهر نوستالژیک پرخاطره را نشانش دهید! آخ که اوضاعی است!

حالت اول تمرین است، حالت دوم گیر کردن در اجراست، و حالت سوم اجرا در حضور مخاطب است. 

بخاطر کرونا کلاس‌های استاد غیرحضوری و اینترنتی شده و من در کمال خوشبختی می‌توانم‌ هفته‌ای یک‌بار انرژی مثبتش را برای روزهایم ذخیره کنم. این کلاس خیلی زیاد اما با کلاس دسته‌‌جمعی ما تفاوت دارد و این تفاوت هم شاید بیشتر برای من باشد تا استاد (نه، راستش این است که ماهیت غیر رسمی این نوع ارتباط برای استاد هم ابتدا مشکل بود). کلاس آنطور که قبل‌‌ترها بود، تمرکز بر رفع اشکال ما داشت و هر هنرجو کارش را در جمع ارائه می‌داد، استاد اشکال‌ها را راهنمایی میکرد گاهی راهنمایی‌های کلی‌تر، گاهی صحبت‌هایی شیرین و همراه با چاشنی طنز از احوال روز با مثال‌هایی از ادبیات و اشاره‌هایی به اخلاق نیکو و صفای دل. از اینها بیشتر همان راهنمایی‌ها مانده اما به‌جایش توجهی که سابق معطوف به جمع بود، حالا بسیار خصوصی و متمرکز بر یک هنرجوی معین است. در این ارتباط من و استاد شهروندهایی از یک جهان خصوصی می‌شویم و استاد تنها مخاطب من. این دنیای تمام خصوصی می‌طلبد که من برنامه داشته باشم که روی چه‌چیزی قرار است وقت بگذارم و چون حداقل نیمی از وقت و علت وجود این ارتباط بخاطر من است، نمی‌توانم در سیاهی‌لشکر کلاس سابق محو شوم. نمی‌توانم فقط درس پس بدهم و بعد از اجرای سایر دوستانم، استاد، و صحبتهای عارفانه‌اش لذت ببرم و بی‌صدا فکر کنم. در این جهان خصوصی که گفتگو نغمه‌ی ساز و مضراب است، به معنای واقعی کلمه باید اجرا کنم. باید احوال مخاطبم را درک کنم، اگر یک لحظه با من همراه شده‌باشد و گیر کنم، رشته‌ی تمام فکرهایش را پاره کرده‌ام. 

استاد مخاطبی بی‌نظیر است. وقتی گند میزنم می‌خواهد که دوباره از اول بزنم. بعد سفارش میکند هربار از اول قطعه‌ی اول. را تا جای درس بزنم. مثل اینکه همراهتان هیچوقت از اینکه یک کوچه را اشتباه بروید خسته نشود و باز بیاید تا شهرتان را نشانش دهید. و بعد وقتی دست‌پاچگی مرا میبیند، توصیه می‌کند که باید خودم به واژه‌واژه‌ی شهرآشوب گوش بدهم، از آن لذت ببرم، کورمال‌کورمال و سراسیمه به‌دنبال راه خروج‌ نگردم، آرام‌‌تر اجرا کنم تا به دلم بنشیند. اینطور است که بهتر می‌توانم‌ شهر را روایت کنم و خستگی‌های مخاطب را از تن در. 

تنها چیزی که استاد شاید نمی‌داند این است که من خیلی وقت‌ها شهر را گشته‌ام و گم‌نشده‌ام. زمان اجرا اما، حال آن ساعت اما، فکرهای پریشان ذهن اما، شهری که قرار است آرامم کند اما، هجرت از تک‌گویی و حضور در جهانی با مخاطب اما. اما، اما، اما، فراموش می‌کنم آوارگی را با روایت شهر برایتان، وقتی حضور دارید.

۰۶ مهر ۹۹ ، ۱۰:۱۴ ۲ نظر
دامنِ گلدار

ریزه‌برنامه

از میان حس‌هایی که نچشیده‌ام، یا دست کم طعم عرق ریختنش را آنطور که‌‌ فکر میکردم‌ باید باشد، نچشیده‌ام، حس ساختن چیزی مفید است، به‌دست، بااندیشه، یا بهر ترتیب دیگری توسط خودم. چیزی که خسته‌ام‌ کند و‌ ‌باز نتوانم کنارش بگذارم. البته من چند تجربه‌ی اینچنینی داشته یا دارم. اما در آنها هم‌‌ هربار‌ انگار چیزی‌‌ کم ‌بود. این را آشپز شکموی درونم تشخیص‌ ‌داده‌است؛ معلوم هم نیست ذوق والایش را از کجا وام‌ گرفته. اولین تجربه هنر است، مثلا ساز زدن، خطاطی، یا کتاب خواندن. اینها قابلیت خلق اثر یا فکر‌ را دارند، اما معمولا عمرشان کوتاه‌ و در لحظه‌ ‌بوده. تمام و فراموش‌شده تا بار دگر، بدون آنکه برنامه‌ی منظم رشدی‌ ‌در انتظارشان باشد. دومین تجربه در دکتراست، که‌‌ واقعا پای دیگ آش بودم‌ و چیزی ساختم. اما باوجود أنکه این‌ چیز برخلاف انواع هنری کمی نمود خارجی و کمتر درونی‌ داشت، باز هم چیزی کم داشت، فکر عملی و منطقی پشتش نبود، با ترس و لرز و دعا روی هم‌‌ سوار کرده‌ بودم تا مدرکم را بگیرم و‌ از نیمه‌های راه همان مدرک را هم نمی‌خواستم. پس این هم برنامه‌ای پشتش‌ ‌نبود که اصولاً بخواهد با موفقیت همراه‌باشد یا نه، آخر موفقیت‌ در این مورد وقتی معنا دارد که تا حدی بدانم دنبال‌ چه هستم، یا چه نقشه‌هایی دارم، هرچند که نتیجه خارج از کنترل من باشد.

همین است، من فراوان‌ نمونه از این حس دوقطبی تجربه‌ها دارم: کارهایی‌که‌ فکر میکنم برایم آسان است و استعدادش را دارم و دلی پیش میبرم، و کارهایی که منطقا فکر میکنم باید از پسشان بر بیایم و گاهی توی ذوقم می‌خورد و تلاش و تقلای بیشتری لازم دارند. دوست داشتن یکی‌شان احساسی و غریزی است و آن یکی عقلانی. چیزی که جالب است اینکه تکلیف من با هیچکدام از این دو قطب روشن نیست. یعنی برای هردو انرژی می‌گذارم ولی فقط برای خودشان. هدف یا برنامه‌ای در پس این زمان و انرژی ندارم. این فعالیت‌ها به خودی خود برایم یک نوع زندگیند و من نمی‌توانم تشخیص بدهم مرز یک زندگی (فعالیت) کجا از مرز آن یکی زندگی (یا فعالیت دیگر) و زندگی جاری من (نفس کشیدن، کار روزانه، کار خانه، مسئولیت‌ها) و زندگی‌های متصل به من (خانواده‌ام، آشنایان، دوستان، تلفن زدن‌ها، احوال‌پرسیدن‌ها) و خیلی زندگی‌های موازی دیگر، جدا می‌شود. 

 

درست مثل سنجابی که زیر خاک بلوطش را یافته باشد، و وقتی داشتم برای استاد توضیح می‌دادم که انگیزه‌ی ردیف زدنم کم شده چون می‌بینم که گوشه‌ها را می‌توانم دربیاورم ولی باز هم یادم میرود و اکر تمرین نکنم سرجای اولم و اصلا حالا از این مرحله به کجا باید بروم؟ جواب شنیدم که:

ما آموزش می‌بینیم که ساز بزنیم، یعنی بتوانی درآمد کنی، چند گوشه بزنی، و تازه میفهمی که چه مطالب خوبی می‌توانی داشته باشی.

خب، همین‌‌ خودش‌‌ کشفی است برای من. من‌که آموزش را دوست دارم برای لذت آموزش، و آنقدر حواسم پی خود این فعالیت است که نه اهمیت می‌دهم که کاربردش چیست، نه ربطی به کسی دارد یا نه، یا بعد قرار است به جایی برسد یا نه و نه‌ هیچکدام اینها. بزرگترین هدفم این بود که صدای سازم و روانی مضرابهایم روزی، بر اثر ‌تمرین‌، شبیه‌تر و نزدیک‌تر به استاد شود. اما،

این هدف، خالصانه نیست چون اولا پایه‌اش مقایسه است. و بعد هم مثل من، ممکن است آدم بعد از ده دوازده سال صبوری‌ بگوید بیخیال. یعنی به خودی خود نیرویی در این هدف نیست که کمک کند و پاسخگو باشد چرا باید دنبالش کرد. استاد که خودش به این خوبی اجرا میکند و شاگردانِ بهتر از من هم که زیاد دارد، پس چرا من حالا باید وقتم را بگذارم، حتی اگر زمانی دوست داشتم این کار را کنم؟ در صورتیکه هدف بزرگتری‌ هست، مثل خواندن کتاب یا نوشتن یک متن، که بخاطرش الفبا می‌آموزیم. اگر از تحصیل یا دانسته‌ها استفاده‌ای نکنیم، آخرش به چنین حسی ختم میشود، یک خب‌‌که‌چی‌ بزرگ.

البته من در این مرور دو وجه از مسئله را در خودم میبینم، یکی نیاز‌‌ به‌ عملگرایی‌ و‌‌ کاربردی‌‌ بودن، که بیشتر اشتباه محاسباتی است و هرکسی احتمالا با تمرین می‌تواند پی به این ببرد که نتیجه یا دستاورد انجام دنباله‌ای‌‌ از کارها برایش چیست یا چه انتظاری از آن می‌رود.

دومی دوخته به جانم، و ترک‌ناپذیر است، غرق‌شدن‌ در‌ اجزاء. یا عاشق یک فعالیت‌‌ میشوم و همانجا می‌مانم، یا از آن ناامید‌ میشوم و یک کار را میکنم پنجاه کار به‌امید اینکه بالاخره در رکن اصلی موفق شوم، نتیجه‌ی این هم ماندن است، جوریکه‌ ‌برنامه‌ای‌ هم اگر وجود داشت کم‌کم بیات، یا اصلا از ابتدا بدست فراموشی سپرده می‌شود. آخر برنامه‌داشتن یعنی دورخیز برای کسب چیزی، و چیزهایی که من میخواهم خارج از من نیست. محصور به یک کُره‌ی فلزی توخالی‌  برّاقم ‌‌که‌ هرجا نور بتابد تصویرش درون خودم است. مثلا رانندگی‌ در برنامه‌ی من هست، البته از دسته‌ی کارهایی که منطقا باید از پسش برآیم. حالا برای ایجاد انگیزه به این بازار آشفته اضافه کنیم که: «تو‌ رانندگی یاد میگیری برای اینکه به‌درد میخورد، دوست و آشنا را میرسانی، طول مسیر سفر را نصف میکنید و خسته نمیشوید، تنهایی راه‌های بدمسیر اتوبوس‌نخور را می‌روی» و چه و چه. غافل از اینکه آن برنامه‌ی کذایی حالا شده هزار برنامه‌ی ریزه‌میزه که نمی‌دانی از کجا باید شروعشان کرد و چقدر سر هرکدام می‌مانی و اصلا دنبالش را تا آخر میگیری یا نه.

نتیجه‌؟ خودم‌ هم نمیدانم. علی‌الحساب برنامه‌ی سازم معلوم شده که برایش خیلی‌ هم خوشحالم، و آن فعالیتهای ناامید‌کننده را هم با همان ریزه‌برنامه‌ها مجبورم پیش ببرم. تمرینی که انجام میدهم دنبال‌کردن زمانی است که هرچنین فعالیتی از من میگیرد:

اگر عاشقانه‌ است و ایست کرده‌ام، روا نیست و باید گذشت و دل به کار بزرگتر داد. اگر فرسایشی است و درجا میزنم، باز هم توقف جایز نیست. باید ساده‌تر گرفت، راه بعد را آزمود،‌ شاید کوتاه‌ترین راه به مقصد‌ را، و گذشت. باید به جلسه‌ی امتحان رسید، باید شرکت کرد، تجدید آورد و بعد؟

شاید‌ دوباره به امتحان رسید. هرچه باشد یک توقف با سیکل یک‌ساعته از توقف با سیکل ده‌ثانیه راندمان بهتری دارد. اما شاید هم خواستی دیگر سر امتحان نیایی، خب دست‌کم آنموقع بدهکار انتخابت نیستی. حلّ است!

۱۸ تیر ۹۹ ، ۱۱:۴۳ ۰ نظر
دامنِ گلدار

در چنگال شگفتی

انسان ممکن است عکس‌العمل‌های متنوعی در برابر حس شگفتی یا عظمت جلوه‌هایی از زندگانی داشته باشد. اینجا به‌طور خاص از جادوی موسیقی صحبت میکنم، باز به‌طور مشخص‌تر از ضربی‌های حبیب، و البته کمی هم از عاطفه.

یکی از این رفتارهای واکنشی می‌تواند جسارت داشتن باشد. چیز بکری را میبینید، فورا تصمیم میگیرید آن را می‌خواهید و هر راهی را امتحان میکنید تا آن را بدست آورید. این یعنی آنقدر جسارت دارید که مهم نیست جلوی بنای تاریخی چندهزارساله ایستاده‌اید یا موسیقی بی‌نقص و پیوسته و جانداری به‌گوشتان می‌خورد. هرچه باشد این کار دست انسان است و دست‌یافتنی.

یا ممکن است صاحب ذوقی روان باشید. عاطفه اینطور خلاق بود. عکس یک تابلوی برجسته‌ را از اینترنت می‌گرفت، بعد کاغذها را فر می‌داد و آنقدر پهن و باریک می‌کرد تا می‌رسید به تکنیکی که تابلوی در عکس پیاده کرده بود. می‌پرسیدم چطور فهمیدی؟ جواب می‌گرفتم: نگاه کردم.

ولی هم مثل من ممکن است هیچکدام این دو حالت «شگفتی‌پذیر» در شما بیدار نشود. به‌احتمال زیاد آنوقت غرق می‌شوید در زیبایی و همانجا دورادور لذتش را می‌برید، تا کی؟ تا وقتی دلتان گیر بدهد که صبرش تمام شده و آخر چرا نباید ضربی حبیب را‌ با سازتان بزند؟ چون واضح است ای دل ساده‌دل! این اثر بزرگتر از قد و قواره‌ی من و توست.

حالا ما در چنگ «غول‌ شگفتی‌» هستیم، چشم‌درچشم‌ اما‌ فلج‌‌ و میخکوب و لال. ما «کوچک» ایم و او «بزرگ»، ما بنده‌ایم و او خدا. چه‌چیزی ممکن است به‌نجات ما بیاید؟

تا حد خوبی فکر‌ را از شگفتی و ماهیت آسمانی آن رها کردن. جادو را کشاندن بر روی زمین، تا با اینکار تمام درخشش و زرق و برقش را در راه‌ بریزد. لخت و خالی شود، چیزی شبیه خراب کردن عروسک یا اسباب‌بازی برای فهمیدن اینکه چطور سرهم شده. مثل آن است که‌ غول‌ ‌زیبا و شگفت‌انگیزمان را رها کنیم و به‌جایش داربست بزنیم، تیرها را برپا کنیم، ارتفاع را رفته‌رفته بالا ببریم و بالاخره جایی برسیم که حداقل هم‌قد جناب غول شویم. بعد فکر کنیم، به‌روش عاطفه دست به تجربه و کشف بزنیم، و شاید جایی کسی اگر ما دو غول را کنار‌ هم دید با ‌خودش بگوید: «این‌ چه درخشان است! (غول شگفت)، و‌ این یکی هم غول ساده‌زیستی است!!» و من قول می‌دهم لذت اینکه داربست مرتفع ما از خانواده‌ی غول‌ها‌ حساب شود خیلی بیشتر از غرق شدن در خیال جادو باشد.‌ این را می‌توانید از هر بچه‌ای که کفش بابا یا مامانش‌ را در پنج‌سالگی به‌پا میکند، بپرسید.

از مدت‌ها پیش و لابد تا مدت‌های طولانی دیگر، نیروی بازدارنده‌ی من شگفتی‌ و احترام به حریم آن بوده. اینکه تکیه برجای بزرگان نتوان‌ زد به گزاف. و در این حساسیتِ وسواس‌گونه که‌ نمی‌گذار‌د دست به‌‌ هرچیزی ببرم، همزمان یک حس متناقض هم وجود دارد: «شگفت‌بودن چیزهای عادی». من معمولی‌‌ها را دوست دارم، این شبیه بودن‌ها و به‌یک‌اندازه مفید بودن‌ها را. بهرحال، در تجربه‌ی ضربی حبیب در این چند هفته متوجه شدم که اولا از شنیدن ساز خودم‌ ‌لذت میبرم، حتی باوجود مکث‌ها و وقفه‌ها و گیر‌کردن‌های چندباره و ساده‌بودنش نسبت به حجم اجرای استاد. می‌شود گفت برای خودم روی زمین خدایی میکنم، خدایی با نیم‌ستاره که چشم‌دارد به بالاتر رفتن و آسمانی‌تر شدن. و هنوز وقتی آن مضراب‌ها را در جعبه‌ می‌گذارم و کفش‌های بزرگترها را درمی‌آورم، همان آدم کوچک و معمولی‌ هستم. اطمینان دارم دوستان معمولی من هم جایی و وقتی برای خودشان خدایی می‌کنند، حالا یا جسورانه، یا با شور و نشاط ذوق و قریحه، یا مثل من با رها کردن آسمان‌ها. در این رها کردن‌ احترام غول شگفتی را به‌جای می‌آورم، با صادقانه نگریستن و رنج کشیدن برای درک روح اثرش، اما در چنگالش نمی‌مانم.

 

۱۱ خرداد ۹۹ ، ۱۱:۰۸ ۲ نظر
دامنِ گلدار

می‌خواندیم لابد آنچه باید اما

هفتاد و دو سیم هستیم، بسته‌شده به گیره‌هایی فلزی و زیر نگاهمان تخته‌ای چوبی و صیقلی پهن شده‌است. صدایمان درنمی‌آید مگر به خواست خدا. کنار هم دراز کشیده‌ایم. گاهی یکی از ما کش و قوسی به خودش می‌دهد تا رخوت سکون را از بین ببرد. گاهی هم از سرما یا فشار زیاد خودمان را در هم جمع می‌کنیم. خانواده‌هایی داریم چهارتایی، سه‌تایی، یا حدافل حداقلش دیگر دوتایی. مجرد بین ما پیدا نمی‌شود، یک سیم تنها صدا ندارد، یعنی بهتر بگویم، نمی‌خواند که نمی‌خواند. خواندن همراه می‌خواهد.  یک سیم با سیم دیگر، دو سیم با دو مضراب، دو سیم و دو مضراب و یک خدا، خدایی که آهنگ هر واژه‌ را از بر باشد. 

روا نیست اگر بگویم خدا همیشه هست. دست کم خدای ما آنطور خدایی نیست. این را به تازگی و در یک تلاش دسته‌جمعی فهمیده‌ایم. مدتها بود خدا در خانه‌مان را نزده بود، دیر به دیر پیدایش می‌شد. تاریکی و خستگی به ستوهمان آورده بود و هر کداممان یکجور خودش را می‌کشید و بین گیره‌ها بی‌قراری می‌کرد. آنوقت در آن معدود قرارها چه‌کسی رمق خواندن داشت؟ خدا که پیدایش می‌شد به‌جای نواختن تنها باید ما را کوک میکرد. دوتایمان یکجور بودیم دوتای دیگر جور دیگر، یا بدتر، هرکداممان یکجور متفاوت. هرچه در سر خدا می‌چرخید، ما همان می‌شدیم. می‌خواندیم آنچه قبلا می‌خواندیم. بالاخره انگار کوک شده‌بودیم. تا یک شب، دستگاه همایون، پس از بیداد و نی‌داوود و سر چهارمضراب راوندی، شک پیدایش شد. انگار یک‌چیزی را درست نمی‌خواندیم. درواقع اما هرچه باید می‌خواندیم را می‌خواندیم. تمام گوشه‌ها، تمام دستگاه‌ها، هرچه در حافظه‌ی خدا بود شبیه خودش بود. تا آنکه کتاب را باز کردیم. کشیدگی‌مان را با اندازه‌های کتاب مقایسه کردیم. چه حرف‌ها، چه حرف‌ها. ما به این هم‌کوکی و به این ناکوکی! مگر می‌شود؟ هرچه باید می‌خواندیم را، با دقت کامل، قدرکی پایین‌تر می‌خواندیم. انگار خجالتی شده‌باشیم و سرمان پایین افتاده باشد. آنجا بود که فهمیدیم هرچه در حافظه است نمی‌تواند درست و واقعی باشد. حداقل برای اینجور خداهایی که دیر به دیر پیدایشان می‌شود و با ما هم‌دل و همنوا نیستند. از وقتی خودمان را جمع کرده‌ایم اصلا یک شخصیت دیگر شده‌ایم. تازه یادمان آمده که بودیم و چطور می‌خواندیم. حیف که صدایمان درنمی‌آید مگر به خواست خدا. صدای اعتراض و خستگی‌مان هم وقتی سکوت طولانی می‌شود گمراه‌کننده است. تنها راهش این است که خدا زیاد در خانه‌ی ما بیاید. به ما سر بزند، صداهایمان برایش تکراری و محو نشود. خیال صدایمان جای خودمان را برایش نگیرد.

 

2

فریباخانم، یا همان خانم‌بُرهانی، رو کرد به منیژه‌خانم، یا همان خانم‌علوی، و گفت: «هشت بار گذاشتم پخش بشه که گوش بدم هربار از اونجا رد میشد و نمیفهمیدم». هر دو روبروی من نشسته بودند. عادت داشتم به مکالمه‌ها گوش بدهم. در این چند دقیقه‌ی بین دو کلاس که استاد، به‌جای استراحت، تیز و فرز مشغول دادن مضراب و آثار کمک‌آموزشی و جواب‌دادن به سؤالهای‌ بچه‌ها بود، کلاس ما آرام‌آرام بسته می‌شد. با همین مکالمه‌ها و نگاه‌های آشنا، انگار بخشی از نیت و اقامه‌ی مناجات باشد. بعضی‌ها درسشان را با مضراب روی پا تمرین‌می‌کردند، چقدر هم خوب بود که تمام نت‌ها صدای تک‌تک‌تک خالی می‌داد و زیباترین و باشکوه‌ترین درس‌پس‌دادن، موازی آن تک‌تک‌ها در ذهنمان پخش می‌شد. بهرحال فریبا خانم هربار به شکار یک واژه‌ی موسیقایی خاص‌، گوش تیز کرده بود و باز از دستش داده بود، از بس که گوشش فکر می‌کرد آشنا و عاشق واژه‌هاست. 

 

3

یک چیزی در فکرم راه افتاده به من می‌گوید: «یک قطعه بود که عجیب بود، شگفت بود، دوستش داشتی. الان کجاست؟» کل دستگاه‌ها را دارم. هربار می‌گذارم به پخش شدن همه آشنایند ولی اسمهایشان یادم رفته. قبل و بعدشان یادم رفته. از آنها چه مانده؟ مشتی واژه‌ی ملودیک، مثل بوق تلفن، خاطراتی قدیمی، بی‌حس و بی‌زندگی. تصاویری ثابت و خاک گرفته. می‌گردم دنبال پوشه‌هایی که کمتر گوش کرده‌ام در این مدت. می‌رسم به سرو بلند و وَرَشان هرکدام با چهار قطعه‌ی حدودا دوازده دقیقه‌ای. یک قطعه‌ی سه‌گاه در ورشان بود که می‌شد خوب با آن کار کرد. آن را پیدا کردم. ولی آنی نیست که دنبالش می‌گردم. سرو بلند را می‌گردم. قطعه‌ی‌ سوم که آغاز می‌شود حس سرگیجه‌ی خفیفی پیدا می‌کنم. نمی‌دانم این از کجا آمده، نمیدانم اسمش چه بود، همه‌چیز از حافظه‌ام پاک شده، همه‌چیز جدید است، حتی خودم را نمی‌شناسم. خشمگین می‌شوم. در درونم چیزی غلیان میکند، چیز دیگری با جادوی صدایش مثل یخ آب می‌شود و وا می‌رود. چرا فراموشش کرده بودم؟ مگر استاد این را برایمان سر کلاس نمی‌زد؟ این مگر ابوعطا نبود، پیش درآمد درویش‌خان نبود؟ 

از آن روز این قطعه را زیاد گوش می‌دهم. اما حالا دیگر وقتی پخش می‌شود شروع میکنم به نشنیدنش. خدا باید دل‌گنده باشد. عاشق نشود، احساساتی نشود، در خوشیِ صدا غرق نشود. تمرین را رها نکند. قدر بنده‌هایش هم بداند. از جادو هم پرده بردارد. خدا باید در واقعیت زندگی کند، اگر می‌خواهد خدایی کند و خداتر باشد. 

 

+ بداهه‌نوازی ابوعطا با پیش‌درآمد و رِنگ درویش‌خان از آلبوم سرو بلند با اجرای مجید کیانی. 

 

 

۱۶ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۰۶ ۲ نظر
دامنِ گلدار

از عمق یک روحِ شرقی

ساز میزدم، دستگاه نوا، تا آماده‌ی خلوت و نوشتن شوم، تا بفهمم در فکرم چه‌ها هست. کلافه و گیج و گم. شاکی از خوب نبودن و کم بودن. اتلاف عمر و زمان. در این میان خبری را به اشتراک می‌گذارم، نوا: نگرشی بر غم در موسیقی ایرانی، کنسرت پژوهشی مجید کیانی 25 مهر موزه‌ی موسیقی ایران. من این آلبوم از استاد را داشتم؟ به یاد نمی‌آورم. لابد داشته‌ام. خیلی وقت است که کنسرت‌های پژوهشی‌اش را ندیده‌ام. با رجوعی به حافظه اما می‌دانم که استاد یک پژوهش داشته درباره‌ی محرم و امام حسین و نوحه‌ها که درباره‌ی غم مثبت صحبت میکند. غمی که موجب خمودگی و حالات تخدیری نمی‌شود. که دائم بر سر خودت بزنی و شکایت کنی و دنیا را تیره و تاریک ببینی و فکر کنی همه‌چیز به آخرش رسیده. غم مثبت یعنی حرکتی رو به بالا، یعنی معراج، دردی که باعث شود پی درمان بگردی، فکر کنی، از جا بلند شوی و در خودت نپیچی. آنجا استاد یک مثال هم دارد درباره‌ی اشاره‌های لحن، اشاره‌ی رو به بالا و اشاره‌های رو به پایین. اشاره یعنی آوای آخر کلمه را چطور تمام میکنی، میخوری و محو میگویی یا یا هیجان و نتی از همان درجه یا بالاتر از آنچه کلمه‌ات را شروع کردی؟ اینطور تصور کن که بخواهی بگویی خسته‌ام. می‌توانی محکم ولی آنطور که در پس چین‌های چشمت و گره‌ی ابروانت خوانده شود بگویی خسته‌ام. می‌توانی جنگجویی را تصور کنی که همزمان با "ام" نیزه‌اش را محکم می‌کوبد به زمین. خستگی با قدرت، شکایت همزمان با آمادگی برای حمله. می‌توانی هم برعکس، یکجور بگویی خسته‌ام که همراه ناله باشد، ضعیف و کم‌حجم و فروخورده. اولی غم مثبت و سازنده است و دومی غمی مخدر و منفی و سطحی. 

داشتم میگفتم، مثال اشاره‌های بالا و پایین.. استاد یک نوحه پخش می‌کند که نوحه‌خوان اشاره‌اش رو به پایین است، و بعد مردم بخش تکرار نوحه را درست می‌خوانند، با اشاره‌ی رو به بالا، و می‌گوید این نشانه‌ی خرد جمعی است، حتی اگر یک نفر هم اشتباه کند، گروه درست می‌خواند. بعد یادم اقتاد از جلسات کلاسمان، که کسی تلفنی هماهنگ کرده بود و قرار بود بیاید چند آلبوم از موسسه را خریداری کند. رسیده بود و در مجتمع که همیشه باز بود (اما به ظاهر بسته) مچلش کرده بود. زنگ آیفون را زد، استاد خودش گفت بالا بیاید، باز هم دوزاری‌اش نیفتاده بود و همانجا مانده بود و دست از پا درازتر برگشته بود و دوباره تلفن زد که درتان بسته بود. استاد کلافه شده بود و نگفت ای وای ببخشید شرمنده شدم چه و چه. به‌جایش یک چیزی در مایه‌ی آدم کله‌اش را هم باید گاهی کار بیندازد بعد از تلفن خطاب به ما گفت و همه خندیدیم. تواضع و فروتنی و تعارف، همانقدر نکوهیده است که غرور و خودبینی.

و اینجا فکر کردم که یک آدمی که خجالتی باشد و برایش بازی به هرجهتی معادل جهت دیگر باشد، فکر کند که هیچ‌چیزی نیست و شک کند که حتی در موسسه هم به رویش بسته است و شش طبقه با چند آلبوم که به خاطرش دویده تا این سر شهر فاصله داشته باشد و دست خالی برگردد، تا همیشه دست خالی خواهد ماند. متوجه شدم که این غمی که بر ما چنبره زده همان مخدری است که به ته چاه نشانیده‌ مرا و می‌گوید راهی نیست. بعد فکر کردم که آن خرد جمعی، وسط این روزها و احوال من کجاست؟ این حرف ایده‌آل و حکیمانه‌ی استاد که پر است از اعتماد به جهان و نیکی و همبستگی، کجاست. غیر از این است که باز دور از گروه افتاده‌ام؟ غیر از این است که حتی جدا از بهانه‌ی موجودی اجتماعی خلق شدن، به‌خاطر آن حرکت رو به بالا، حمایت جمعی، خردورزی، و از دست ندادن نقطه‌ی اتصالم به دنیای خارج، باید در گروهی فعال باشم؟

نه، این تشنگی بیخود نیست. چنین نوایی غمگسار است و راه‌گشا. هرچند که من ندانم کنسرت پژوهشی استاد درباره‌ی سه‌گاه و چهارگاه و محرم و تعزیه است یا دستگاه نوا. استاد همیشه در برابر تمایل هنرجوها برای آغاز از دستگاه نوا مقاومت می‌کند: نوا درکش سخت است، بهتر است از شور شروع کنی. شاید همین غم نواست که گول‌زنک است و استاد نمی‌خواهد حواس ما به جای واژه‌چینی و ادای درست جملات، برود پی حالات لطیف آن. آنطور که در دستگاه شور هم شادی بر کف زمین نریخته و نغمه نمی‌رقصد. 

 

نوا نگرشی بر غم

 

شاید خواستید شرکت کنید. بلیط مثل همیشه باید در محل و در روز اجرا موجود باشد.

آدرس: میدان تجریش، خیابان شهید ابراهیم دربندی (مقصودبیک سابق)، بعد از سه راه تختی – خیابان موزه- نبش کوچه نیلوفر – پلاک 9.

۲۳ مهر ۹۸ ، ۰۵:۳۹ ۲ نظر
دامنِ گلدار

همت او

اولین احساسات من وقتی آوازهای دستگاه چهارگاه آقای دوامی را گوش دادم، و همینطور ردیف میرزاعبدالله و کلا حالتهای گوشه‌های چهارگاه، دعوت به عقل‌گرایی، و مرتب و منطقی شدن فکرهایم و به دنبال آن کارهایی که انجام میدادم، بود. یعنی أنکه به جایی می‌رسیدم که چهارگاه گوش میدادم تا بتوانم به‌ منطق و تصویر ایده‌آل و آرامش‌بخشش از واقعیت بازگردم، وقتی که ذهنم برای خودش طغیانگری میکرد و مرا بیش از حد خسته و منفعل. 

همینطور یادم هست که اولین شعرِ آوازهای چهارگاه که با سکوت و بی‌حرکت، فقط گوش دادم و تأمل کردم، چه بود: فکر هرکس به قدر همت اوست (مصرع اولش تو و طوبی و ما و قامت یار). حالا کاملا از یادم رفته ولی فکر میکنم این شعر برای گوشه‌ی حصار خوانده‌شده باشد، آنهم از گوشه‌هاییست که من خوب درک کرده‌ام.  بگذریم از خاطرات قدیم و ریشه‌یابی اینکه  مفهوم شعر اینقدر سهل و ممتنع است یا خواندن آن با حالت حصار این تفکر و حیرت همزمان را ایجاد کرده. آنچه اطمینان دارم، ترکیبی از اثر هردو است. با حالت خودکرده را تدبیر نیست، این آواز دلنشین میگوید همت بالاتر همیشه خیالات بزرگتر را دست‌یافتنی‌تر میکند. یا شاید میگوید همتت را زیاد کن تا فکرهایت بزرگ و بزرگ‌تر شوند، از بند امروز و فردا بگذری، از بازی و دل‌بستن‌های بی‌فایده بگذری. 

تضادش با من این است که همیشه می‌پندارم این فکر بکر است که منشاء کارهای ارزشمند می‌شود. خوش‌شانس بوده‌ام که گاهی صاعقه‌ی الهام‌بخشی اتفاق می‌افتد تا من یکباره روی دیگر سکه را هم ببینم، حس کنم هرچه مانع مسیر و هدف نارسیدنی برای خودم انگاشته‌‌ام، در واقع امکان‌پذیر است فقط اگر اوی درونم همت می‌داشت، و اسب فکر را رام میکرد. آنگاه، یا می‌گذشتیم و جلو میرفتیم، یا می‌گذشتیم و به بیراهه نمی‌رفتیم. 

بتاز ای چهارگاه بر این بی‌همتی‌هایش. حصارهای تو از بند فکر من بسیار خوش آهنگ‌تر است.

۰۶ تیر ۹۸ ، ۲۳:۲۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار

سفر به بیرونِ ذوزنقه

همه‌ی دنیا را می‌توان در یک جعبه‌ی ذوزنقه‌‌ای چوبی به قاعده‌ی نود و ارتفاع حدود سی سانت جای‌ داد، دنیای جادویی یک ساز. من و همه‌ی فکرها و آرزوهایم براحتی می‌توانیم از سوراخ گرد دیوار جلویی واردش شویم. کافی است جستی بزنم، دستم را قلاب کنم به لبه‌ی سوراخ، بعد آن دست دیگرم، فرز خودم را بالا بکشم و بالاخره مخفیانه و مدل شخصیت‌های کارتن‌های ژاپنی از آن طرف دیوار فرود بیایم روی زمین. بعد با خیال راحت آنجا برای خودم زندگی میکنم و قدم میزنم و به سقف و ستاره‌هایش نگاه میکنم. صدای بلورین و آسمانی‌اش را همیشه می‌شنوم و هرگوشه‌ای که می‌نشینم دنیایی آرامش و وقار دارد. 

اما همانطور که مثلا آب ممکن است بیفتد توی لانه‌ی مورچه‌، یکوقت هم پیش می‌آید که کل جعبه پر شود از صداهای ناموزون. چون جعبه به هرحال جعبه است و هرچه بخواهید، می‌شود داخلش گنجاند. دیگر این بستگی دارد به آنکه دنیای بیرون چقدر با ناملایمتها تن جعبه را مورد عنایت قرار دهد. حتی گاهی می‌شود مثلا به فکر بازسازی افتاد و مدل خانه‌های خیلی مدرن، یکی دو دیوار و چند ستون را برداشت یا برعکس اضافه کرد. بهرحال، بعنوان یک آدم صلح‌طلبی که تا حالا سرش در لاک ذوزنقه‌ای دنیای خودش بوده و اصلا او را چه به هنرنمایی و حرفی برای زدن داشتن، باید اعتراف کنم دلم خواسته سفری کنم به بیرون ذوزنقه. 

بدانید که ذوزنقه‌ی دومی وجود دارد که پر از صندلی است و ذوزنقه‌ی سومی که جایگاه نوازندگان است، یعنی همان سن روبروی تماشاگران. اینجا  که درباره‌اش حرف میزنم یک سالن نمایش است و امشب یک کنسرت موسیقی تلفیقی اما به اصطلاح ایرانی با سازهای تنبور، قیچک، عود، ویولونسل، قانون، پیانو، و طبل در آن در شرف برگزاری است. جالب به نظر می‌رسد مگر نه؟ تصور کنید من و تماشاگران دیگر که تعداد خارجی هم بینشان کم نبود، در داخل و گوشه‌ای از ذوزنقه‌ی خودمان نشسته‌ایم. نوازنده‌ها را هم با سازهایشان روی سقف خانه‌ی ما تجسم کنید که دنیای ما را پرمیکنند از آوا و نوا. برخلاف انتظار اولیه، درون ذوزنقه‌ی ما پر از صداهای عجیب و برای من نامأنوس بود. به نظرم می‌آمد دنیا پر شده از کلمات فارسی که کسی سعی دارد شبیه عربی یا ترکی تلفظ کند اما چندان شباهت به لحن ترکی/عربی اصیل هم نداشت. وسطشهایش صدای پیانو یکدفعه آن هیاهوی درهم و پیچیده و پرزخمه‌ی تنبورها و ویولنِ قیچک‌نما را تبدیل به یک ملودی ساده می‌کرد، انگار ملودی "نوایی نوایی" را برای پخش در آسانسور آماده کرده‌باشی. یکدفعه برای نشان دادن فضای هجران و غربت، صدای ویولنسل با باقی سازها قاطی می‌شد و بعدی از رعب و افسردگی به شنونده منتقل می‌کرد. همزمان حالت موسیقی برمی‌گشت و یکباره دو تنبورنواز با حالتی بشکن‌دار که خودشان را به ذوق می‌آورد به هم نگاه می‌کردند و سرپنجه‌ای پرقدرت و همزمان بر ساز می‌کشیدند. هرکدام از سازها جایی درون یک قطعه فرصت هنرنمایی انفرادی پیدا میکردند که شاید این ویژگی مثل یک کپسول اکسیژن برای آن فضا حیاتی بود.

بله، هرچقدر که تماشاچیان (بخصوص خارجیها*) حظ بردند، آن گوشه‌ای که من نشسته بودم اما زیر آب رفت. مثل مورچه‌‌‌‌ای که جانش تهدید شده باشد سعی داشتم آذوقه‌های باارزشم را جمع و قبل از خفه‌شدن از ذوزنقه خارج شوم، که یکباره در پایان‌بندی برنامه دوستان تصنیف بهار دلکش را با تنظیم خاص خودشان اجرا کردند. اگر خانه را بازسازی کنند و طرح و ایده‌ی خودشان را پیاده کنند هم حرفی نیست، اما شکستن ساختار و بعد پس و پیش چیدنش جداً که نوبر است. 

احساس مسئولیتی که در طول برنامه به سراغم آمده بود اینجا دیگر به اوج رسید. فکر کردم واقعا دوره‌ی آموزش و شناخت پیدا کردن من که همینطور دوران راحتی و لذتِ کشف هم بود، گذشته، و ازینجا به بعد اگر کاری نکنم و ساکت بمانم و به لاک آرامش خود فرو روم، ناسپاسی در حق میراث و ظلم در حق مخاطب فرهنگ‌دوست و فرهیخته‌ است. 

سفری خطیر لازم است به بیرون ذوزنقه، که شاید یکبار هم دیگران مهمان آرامش گوشه‌های ذوزنقه باشند. 


* شاید تلفیق ساز غربی و شرقی برایشان جالب است، یا شاید از شنیدن نوازندگی سازهای ایرانی آنقدر هیجانزده می‌شوند و برایشان تازه است که اصلا راه به کیفیت‌شناسی ترکیب در این مرحله نمی‌برند.

۱۲ خرداد ۹۸ ، ۱۱:۱۶ ۰ نظر
دامنِ گلدار

ماندنی‌ها

حقش این است که چیزی که بر دل نشسته را همان موقع دریابی. نه مثل حالا که چند روز از لذت نواختنِ حُدی* گذشته یا دیروز ظهر که ضربی ابوعطا دستت را ازین جهان بگیرد و ببرد، نفهمی کجایی.

- خب، گیرم فرصت ابراز ارادت نبود، وارد منزلشان شدیم و حواسمان رفت پی نقش و نگار دیوارها. تا به خودم آمدم وقت گذشته بود و باید میرفتم سراغ باقی کارها.  حالا میگویی چه کنم؟

- بیا بنویس تا کم‌کم برسی به جلوی درگاه، بعد آنجا بنشین به همان نگاره‌ها فکر کن. که چه تناسبی دارند، چرا زیبایند، چه حالتی دارند، بعد ببین کجای ذهن و خاطره‌هایت را روشن می‌کنند. زیر آن روشنایی باز هم تآمل کن و کمی بیشتر بنشین. راستش را بخواهی من اگر میخواستم صاحب خانه‌ای باشم، حتما اول روی پله‌های‌ ورودی‌اش مینشینم ببینم اهل و رفیق هستیم یا نه. بعد هم که بیشتر اخت شویم، باز هم سر پله می‌نشینم. آنموقع‌ها دیگر  دوست دارم شبیه نقش و نگارهای خانه شده باشم. اما جایم، از آنجا که تازه‌واردم، همان دم در است. دلم را جا میگذارم داخل و باقی همه پله میشوم.

۱

هر چند وقت یکبار لازم است برگردم به جایی که فراموشش کرده‌ام. غافل شده‌ام از آن، ولی دوستش داشته‌ام. حس سخت و پیچیده و پس از اینها شیرینی دارد. کهنه و دور بودنش اول توی ذوق میزند اما بعدتر و با کمی این پا و آن پا کردن دم در، یک حس جدید بسراغم می‌آید. حسی مشابه پیدا کردن اسباب‌بازی زمان بچگی وقتی مدتها از خاطره محو بوده. حسی شبیه بدیهی بودن جواب مسئله‌ای که قبلاً سخت بوده. حس فهمیدن و انگار از زبان من گفته‌شده بیت شعری که قبلاً تنها موزون بوده، حس پوشیدن لباسی که قبلاً هیچوقت اینقدر زیبا و قالب تنم نبوده. حس خوشحالی دیدن آدمی که قبلاً هیچوقت اینقدرها هم خاص نبوده. همین است، مخالف* چهارگاه تمام شد و مزه کردن حُدی به اندازه‌ی اجرای نمایشی با شعر مثنوی مرا به وجد آورد. بی‌درنگ با آن خواندم، کاری که زمان تمرینهای گذشته یا از غرور  و یا از خجالت (این دو فرقی هم دارند؟!) نمیکردم. با آنکه فراموشش کرده‌ام، اما انگار خودم هم برای لحظه‌ای فراموش کردم. 

۲

ضربی ابوعطا، آهنگ اول از اجرای استاد از ضربی‌های حبیب سماعی است. مدت زیادی توی اتاق صدای ضرب و سنتور می‌آمد، نه خیلی بلند، اما از در که وارد می‌شدی فضا و حالتش را میشد شنید. به اندازه‌ی همان اتاق بود. یادم است خاله‌پری یکبار آمد آنجا و به محض ورود گفت چه صدای سنتور خوبی! قبل‌ترها، وقتی که هنوز تمام آنچه گوش میکردم ردیف و اجراهای استاد نبود، یکی از  آهنگهایی که می‌شنیدم  ندیدم سود از جوانی در زندگانی/ چه سود از زندگانی دور از جوانی بود. مامان یکبار گفت روی روحیه‌ای آدم تاثیر داره! جدی میگم، شاد گوش کن :) حالا به این فکر میکنم که هیچ آوازی دلنشین‌تر از درس پس دادن‌های هم‌کلاسی‌هایم در سالهای قبل نبوده. آنقدر که کیف داشت شنیدن شعرهای سعدی با این حالتهای دلنشین ردیف دستگاهی. هیچوقت شعرها برایم زیباتر و دلنوازتر از وقتی که با لحن و کشش و آوا خوانده میشوند، نشدند.

ضربی ابوعطا** مثل یک کُره است یا یک سطح پر از انحنا و خَم‌های گرد. همزمان شبیه آن است که ستاره‌های دنباله‌دار از گوشه‌های آسمان ظاهر شوند و آرام‌آرام محو شوند. آسمان آنقدر صاف باشد که همه را ببینی و چون هرکدام که تمام میشوند به دنبالش ستاره دیگری می‌آید و خودنمایی میکند، نمیفهمی که زمان گذشته. روی زمین، ضربی ابوعطا مثل بازی باد و برگهای درخت است، هر کدام به یک حرکت مشغولند اما همه روی آن شاخه‌های چترمانند با درخت عاشقی میکنند. 

۳

بله، من عاشقم. وگرنه اینجا روی پله نمی‌نشستم که ماتم ببرد. نوشته را کجا به توصیف نوا؟


* گوشه‌هایی در دستگاه چهارگاه

** نام یکی از آوازهای دستگاه شور 

۲۹ فروردين ۹۸ ، ۱۰:۵۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار

جایی دور از صداها

صداها که تمام می‌شوند، من می‌مانم و یک صحنه‌ی خالی که ایستاده‌ام در وسطش. به محض آنکه متوجه میشوم نور پروژکتور رویم افتاده، با قدمهای نامطمئن و بی‌نظمی عقب‌عقب می‌روم و بالاخره خودم را به گوشه می‌رسانم. هیچ صدایی نیست؟ خب نباشد، خودم صدا می‌شوم. پایم را "خش‌خش" به زمین میکشم، با دستم روی دیوار "تک‌تک‌تک" ضرب می‌گیرم. زیر لب "هممم‌هممم‌هممم" زمزمه میکنم. هرکاری میکنم که شلوغی بازگردد. کاری که بی‌فایده است. خوب می‌دانم، صحنه با من تنهاست. پروژکتور نورش را محو میکند و کمرنگ می‎شود. انگار بگوید دخترجان، من هم رفتم، دیگر نگاهت نمیکنم. حالا بیا وسط. بیچاره خبر ندارد با این کارش فرار کردن را خیلی ساده‌تر میکند. توی تاریکی با نوک پنجه و قوزقوزکی می‌توانم پشت پرده بروم و برای همیشه غیب شوم. این کار را هم فقط برای این نمیکنم که دلم برایش می‌سوزد. برای خودم که شاید آن جلو بودن و دیده‌شدن را دوست دارد، اما خودش نمی‌داند. شاید اگر وسط برود و چند دقیقه‌ای بماند آدم دیگری شود، پوست بیندازد و وقتی فکر کند دلش برای من که حالا دیگر خود قدیمی‌اش شده‌ام، بسوزد، که چقدر ساده و کم‌جرئت بود. عجب، این دل سوختن اصلا دست از جانم قرار نیست بردارد. خوب نیست. اینقدر بیخود نسوز آخر دل‌جان.

در این سکوت خالی از صدا و رنگ باید بمانم و دستهایم را بالا بگیرم. این سکوت پر از معناست. مثل راز و نیازی بین من و تمام سلولهایم. رازی که شاید به این سکوت برای کشف شدن نیاز دارد. آنوقت من میخواهم دورش بزنم. میخواهم فرار کنم و به جای تن دادن به سکوت سنگین ذره‌های هستی، بروم سرم را گرم کنم، ذهن‌چرانی و چشم‌چرانی و گوش‌چرانی کنم. چه چموشی میکند خودم. 

جایی خواندم این فاصله‌ها و لحظات خالی و تنهایی برای خلوت کردن ما با خودمان است. لحظاتی با کیفیت که به نقشهایمان، روز و ساعتهای زندگیمان معنا می‌بخشد. 

من یکی هستم مثل شما. دارم زندگی میکنم. به نظر بچه می‌آیم، ولی کم سنی ندارم. حالا که پروژکتور رفته، ولی اگر نور بود و ظاهرم را می‌دیدید، کاملا متوجه می‌شدید که چه به قیافه و چه به منش، مثل بچه‌ها رفتار میکنم. دقیقا مثل همین بچه‌ها همیشه میخواهم پایم را در کفش بزرگترها کنم. بخش بزرگی از زندگی را با فکر و خیال و بی‌عمل طی کرده‌ام. عملم فکر کردن و بسط دادن و تخیل کردن بوده انگار. برای همین شاید تا آخرین روز زندگی‌ام تشنگی اجرا کردن را با خودم بکشانم و سیراب نشوم. از این جهت چندان هم ناراحت نیستم. عطش داشتن را به فال نیک می‌گیرم. چیزی که نگرانم می‌کند تشنه بودن و آب نخوردن است. مشغول ماندن با این خوراک ذهنی است که دوست دارم به دیگران کمک کنم اما کاری نمیکنم و این تنها زهر می‌شود و مرا می‌کشد. اینکه نگاه کنم و ببینم باز کاری نکردم. قدمی برنداشتم. انسانیتی به خرج ندادم. من نمیخواستم رهبر آزادی جهان شوم، اما میخواستم یک نیم‌ساعت در هفته باشد که بتوانم به خاطرش دست تحسین روی شانه‌ی خودم بگذارم. چیزی که درباره‌ی خودم نباشد. نفعش به من نرسد. من می‌دانم که باید کاری که هست را انجام دهم، به بهترین شکلش و بعدهرگاه بهتر فهمیدم چه کنم، کار بهتر را انجام دهم* اما، ترسم از این است که یادم برود به چه مشغول بودم و چرا. این است که پاهایم مرا می‌کشانند به اینجا، یک سالن خالی. این پروژکتور هم خودش می‌داند که به جای من باید نورش را بیندازد روی چند ردیف از این صندلی‌ها، تا دهانم یادش بیاید که حرفهایش را صدا کند و بفرستد به سمت دیوارها. دیوارها صداها را محکم نگه دارند تا خارج از حریم ساکت اینجا به جای دیگر نشت نکنند. خودم بهتر از هرکسی می‌داند این تمرینها لازم است. دیروز که مخالف چهارگاه میزدم، مثل بی‌جنبه‌ها گوشه‌های مخالف را روان یادم بود، اما دوباره در شروع حصار که چند هفته‌ی قبل مکرر و مکرر تمرین کرده بودم، ماندم. ذهنم جا می‌ماند و جلوی دستم را می‌گرفت. اگر می‌گذاشتم گوشم دوباره بشنود مسئله حل بود اما نگذاشتم. آنوقت دستم دست به کار شد و از وسط گوشه به هرچه در حافظه‌ی مکانیکی‌اش بود عمل کرد تا آخر گوشه، و بعد با زرنگی از این خاصیت که هرسه قسمت حصار از یکجا شروع می‌شوند استفاده کرد و آغاز گوشه را هم از آعاز قسمت دوم بدست آورد. درست انگار جدول ضرب یا شعری را از بیتی بخوانی و بعد وزنش که دستت آمد باقی ابیات هم بیاید روی زبان.

چه ساده‌ام من که تمرین را کنار می‌گذارم و انتظار دارم خودم برایم کف مرتب بزند.


* نقل به مضمون از مایا آنجلو (Maya Angelou) شاعر و نویسنده آمریکایی. اولین بار با خواندن کتاب "من می‌دانم که پرنده‌ی قفس چرا میخواند،" که اتوبیوگرافی‌ ایشان است، با او آشنا شدم. کتاب را از نسخه‌ی انگلیسی خوانده‌ام و درباره‌ی ترجمه‌ی موجود در بازار اطلاعی ندارم. اما متن ساده‌ای داشت. مایا آنجلو برای من یک الگو و قابل ستایش است. 

+ سخت‌نوشت، زورنوشت، و هرچیزی در این مایه‌ها.

۱۹ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۲۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار