نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۱۵ مطلب با موضوع «مهرداد» ثبت شده است

‌انطور عاشقانه

که دلم میخواهد فقط و فقط بنویسم و آنوقت فاصله بگیرم و کنجکاوانه ببینم چه از آب درآمده است. بی‌نقشه و بی‌حساب و کتاب. فقط شروع کنم و ادامه بدهم و بنویسم. عشق به نوشتن.

یادم می‌آید از مثلا عشق‌های گنگ و نابلدی‌های گذشته، شک به نقص‌داشتن و کم داشتن چیزی.  انگار باید آدم دیگری می‌شدم تا مشکلاتم همراه با صورت مسئله پاک شود. بعد، از یک روز به بعد انگار که فهمیدم تاجی بر سر دارم و پادشاه سرزمینم هستم. فقط به‌خاطر اینکه کسی بود از جنس زمینِ من اما خارج از آن. بگوییم اهل ماه اما متعلق به زمین. تعلق داشتن را آنجا درک کردم، دیگر فکر به نتیجه معنایی نداشت. شجاع و مطمئن اسباب سفر را بستم تا این ماه زمینی را کشف کنم. از پی‌ هر قدم یک غافلگیری لطیف می‌آمد، یک روح جسور، کسی که می‌داند این راه مال اوست، و سرانجام آزادگی از قید و بند هرچیز غیر از او. هیچ وقت دیگر آنقدر آزاده نبودم.

انسان اسیر است، به غم و تشویش. دیگر آنجورها آزاده نیستم. بسته شده‌ام، کاش به درختی. به مرگ فکر میکنم، زیاد می‌ترسم. دوباره خودم را گم کرده‌ام. باشد، من هم آدمم دیگر.

۲

من از نسترن خندیدن و رفاقت و صمیمیت را آموختم. از سها منطقی فکر کردن را و از مهرداد محبت را. من کی می‌توانستم پدر و مادرم را بنشانم به بازی، یا بغلشان کنم، یا به هر شکل دیگر وقت بگذرانم؟ یا فکر کنم چه چیز برایشان بیشتر لازم است؟ من یک آدم خود‌مشغولِ خام، هزار سال دیگر هم بدون این الگوها نمی‌توانستم به رشد برسم. اگر آزاد نیستم، اما در بند اسارت هم بد نمی‌گذرانم. هربار باید به خودم یادآوری کنم چه بسیار کارهای نکرده و راه‌های نرفته پیش پایم هست که پیمودنش، مثل آن موقعیتهای نادر گذشته، محتاج به عشق و معرفت باشد. پس به‌جای ترس باید عشق را بر تخت نشاند و سفت نشست تا خودش تا ته خط یورتمه برود.

۳۰ شهریور ۹۸ ، ۰۹:۴۵ ۰ نظر
دامنِ گلدار

بازیچه، نیاز، یا مدیریت استرس؟

به این فکر میکنم که‌ آیا نوشتن از دغدغه‌ها و مشکلات شخصی‌ام مرا درگیر بازی با واژه‌ها میکند؟ اگر نیازمند آن هستم این یک نیازِ سالم است یا مخدرگونه؟ فقط دارم خودم را مشغول میکنم یا اثری هم در عمل و رفتارم دارد؟ انگار خودم نمیدانم! 

فقط میدانم آن‌چیزی که اتفاق باید بیفتد ضمنِ نوشتن است. دوباره و چندباره خواندنش، حداقل برای من، هیچوقت متوجهِ معنا نیست، بلکه حظِ ذهنی و تفریحی است. البته، اگر قادر باشم به حس و ذهنیت زمان نوشتن برگردم باید همان اثر را داشته باشد. ولی معمولا این‌ها عمری ندارد. 

یکبار بیخبر دستت را گرفتم و شعر شدی روی پرده‌‌ی فکرم. ترسیده بودم که دور شده باشم، دیدم هرچه از تو می‌شناختم به یادم آمد و زنده‌شد. حتی چند ویژگی جدید و ظریف، چند دلیل دیگر برای عاشقی و شکرگزاری، همه در جانم بستن گرفت. همانجا گفتم کاش بشود هر دستی را گرفت و وصل شد به دنیاهایشان.

دست واژه‌ها را هم باید بارها و بارها گرفت. هر بار که بجای کار و نوشتن، به خواندن چندباره‌ی قبلی‌ها بسنده میکنم، لابد سرم گرم به بازی است. هربار آفریدن و هربار نوشتن اصل داستان است، وگرنه کاسه‌ی خالی حتی اگر طلاکاری‌شده‌ هم باشد، به‌دردِ شکمِ گرسنه و لبِ تشنه نمی‌خورد. پس بگو!

۲۳ مرداد ۹۸ ، ۰۹:۵۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار

درختِ ناامید

منم درختِ ناامید، منم درخت، درختِ زردِ ناامید.

امید را کشیده‌ام ز ریشه‌ام هزار بار!

و هر هزار، سبزه‌ام، شکوفه‌ام، پرنده‌‌های نغمه‌خوان شاخه‌ام، پریده از لب امید. 

زمین زیر پای من، هزار دانه‌ی امید را به باد داده‌است، چه ناامید مادری شده زمین.

منم درختِ زردِ لخت، منم تهی، منم زمخت! 

حواس من به سبزه نیست، به چهچهِِ پرنده‌ نیست. حواس من به چتر ناامیدی است که با تمام‌ قدرتم، گشوده‌ام ورای خنده‌هایتان. 

به من بگو کجای عمر من گره به کار غنچه‌ی امید انداخته‌ست؟ گناه یک درخت ناامید چیست، اگر هوس کند کمی ازین امید را به جای باد، به تن دهد؟ 

منم درخت ناامید، منم تهی، پر از هوس، برای قطره‌ای امید. 

۱۳ تیر ۹۸ ، ۰۹:۲۶ ۱ نظر
دامنِ گلدار

آفتابی در میان

«...ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم،
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب،
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار..»

مشیری، آنوقت که چنین حسی را در کلمات ریخته لابد فکر کرده زیبایی دیدن روزی آفتابی آنقدر زیاد است که به یک ثانیه زنده بودن می‌ارزد. مولانا وقتی سروده "آفتابیش در میان بینی، دل هر ذره‌ای که بشکافی!" از دنیاهای آفتابی پنهان خبر داشته، درست مثل کسی که نقشه‌ی گنجهای زیرِ زمین را بداند، چه موعظه باشند و مشق علم و استادی، چه عاشقی و شور شعر.
مشیری دل بهار را شکافته، مولانا دل قاعده و شریعت را. من، آدم بی‌ثبات این روزها، گاهی یادم می‌آید که دل غرغرها وگلایه‌ها و ناامیدی‌هایم را باید بشکافم. یکدفعه یادم می‌آید که هی تو، آدمهایی را دوست داری و این دوست‌داشتن قدرش از هرچه مشکل ریز و درشت که اسمش را واقعیت زندگی بگذاری بیشتر است. حتی وقتی تنهایی صدای پرنده‌ها را دوست داری، زیبایی طبیعت را دوست داری، شنیدن موسیقی، یاد گرفتن، پیاده‌روی، نوشتن، اصلا کمر راست کردن روی فرش و خستگی گرفتن و چند دقیقه به خواب رفتن را دوست داری. 
همیشه آفتاب مولانا را زیبایی علم و کشف تعبیر میکردم. حالا تعبیرهای معمولی‌تری از آن پیدا کرده‌ام. خیلی ساده میگوید به هرچیزی بهتر نگاه کن. همان اول ایست نکن. این همه‌اش نیست. برو و ادامه بده و وقتی به قدر کافی آن را شناختی حتما آفتاب زیبایش برایت طلوع میکند. امیدوار باش. مولانا خواسته بگوید امیدوار باش، به‌هرچیز و هرکسی. از هیچ ذره‌‌ی کوچکی، ناامید نشو. 
اما شیطنت مولانا اینجاست که میانه را تعریف نمیکند. من تا کجا پیش بروم تا برسم به آفتاب، آخر؟ 
اگر آفتاب‌سنج داشتم، لابد میگذاشتمش روی زنگ، که هروقت سرد و سایه میشد و من یادم می‌رفت که جایی هست که اینقدر خشک و بی‌روح نباشد، خبرم کند. آنوقت شروع می‌کردم همه‌جا را به دنبال آفتاب گشتن، کورمال‌کورمال روی میز و پشت کتابخانه و زیر فرش و توی جیب شلوار و طبقه‌ی پایین و ته کمدها را زیر و رو میکردم، لیست شماره‌های تلفنم را نگاه میکردم، از پنجره پایین را برانداز میکردم، یا آسمان را دید میزدم. بعد لابد قلم و کاغذ را برمیداشتم و در اتاق ذهنم را یواشکی باز میکردم و هرچه خرت و پرت اضافی آنجا بود میریختم توی کاغذ، تا از حجم واژه‌ها پر شود. بعد نفس عمیقی می‌کشیدم و مثل کسی که تازه خودش را برای ورزش گرم کرده باشد برمیگشتم سر کاری که بودم. لابد مولانا در آن موقع سری تکان میدهد که: ببین آخر، انتظار آفتاب پیدا کردن هم دارد. من در دلم به او می‌خندم و میگویم قربانت بروم، شما که نگفتی چطور به میانِ دلِ این اوضاع بهم‌ریخته برسیم، اما پرتوی آفتابی که وعده داده بودیش تا اینجا رسید و فعلا عازم راه شدیم. شما عاشق‌ها که مقصد ندارید آخر! همین رقص با نسیم بهاری کل زندگیتان را می‌سازد. والا.

۱۷ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۰۳ ۲ نظر
دامنِ گلدار

سقفِ بلندِ ساده‌ی بسیارنقش

باد ابر را هل داد، ابر پشتک چابکی زد و  دوباره سرجایش برگشت، خورشید برق نور را همه‌جا پخش میکرد، و آسمان، آسمان به ما نگاه میکرد. ما هم به آسمان. ما، جداجدا برای خودمان فکر میکردیم. فکرها و ناله‌ها و نوشته‌ها و زمزمه‌ها، قدم‌زدن‌ها و دنبال دویدن‌ها، شک‌کردن‌ها و لرزیدن‌های همه‌مان در هر گوشه‌ای، به آسمان می‌رفت تا رشته شود. طلایی و نقره‌ای. آنگاه یک روز صبح خنک یا یک شب طولانی؟! تو یک رشته‌ی نامرئی در دستت داشتی، که شاید آن سرش در دست من بود. به امید آنکه ته این کلاف سر در گم را پیدا کنم، کشیدمش. اتفاقی نیفتاد. بیشتر از قبل هم گره خورد. دست و پایم را گرفت. غصه‌ها به آسمان رسید. خورشید لحظه‌ای چشمم را روشن کرد. این بار کلاف پیچیده‌ای بودم در دارِ قالیِ آسمان.‌ خورشید که‌ رفت، با رشته‌های نقره‌ای‌ام راهم را گرفتم و کُندکُند حرکت کردم. آسمان قدم‌هایم را گره میزد و نقش می‌آفرید. خنده‌ها و گریه‌ها را می‌گرفت و رشته میکرد، طلایی و نقره‌ای، و مثل آبشار میریختشان پایین. رشته‌‌ها را با عشق و کنجکاوی و حسرت کلاف میکنیم. آسمان نگاهمان میکند. از رشته‌ی من لبخندی میزند برای تو، از رنگ پریده‌ی مادری سیب قاچ میکند برای دخترش، و از مانده‌کلمات نویسنده‌ای، کتاب میسازد برای ذهن تشنه‌ی نوجوانی‌هایمان. باد رشته‌ها را به رقص درمی‌آورد و ابر شانه میزند.

یکباره صدای درد عالم را پر میکند. ابرها از اشکٕ‌نریخته سنگین میشوند، باد می‌ایستد، خورشید غروب میکند، ماه از  غصه باریک میشود، و آسمان، آسمان خیره میشود به پایین، به ما. ما خیره شده‌ایم به او. هریک به‌ امید دیگری. درد گوش همه را کر کرده‌است.

ناگاه تو گل میچینی، پیرمردی با دلِ شکسته و آوازی حزین، برای کبوترها نان خشک می‌ریزد و ظرفی آب زلال. چشمهای پدری از لذت بزرگ شدن فرزندش چین می‌افتد. دستی خیر جایی مدرسه ساخته. آسمان دلش راضی میشود از ما. رشته‌ میکند رنج و خنده را در هم. نقش میزند و میزند و میزند، کلافهای بهم‌پیچیده‌ی ما را با جادویش.

۰۹ خرداد ۹۸ ، ۱۲:۱۲ ۲ نظر
دامنِ گلدار

ابرهای لاله‌ای

از پنجره نگاه کردن آسمان را دوست دارم. نگاهم مثل همیشه گوشه‌ی پایینی قاب را به دنبال تکه‌ابر کوچکی دنبال میکند و برمی‌گردد روی کاغذ. چند دقیقه بعد دوباره ابرک را میپایم که حالا دارد از گوشه‌ی بالایی سمت راست پنجره فرار میکند. هنوز هم نمی‌فهمم که این ابرها چطور در همه‌حال کج‌کجکی از چپ به راست و از پایین به بالا میروند.

این دفترچه را گرفتم برای یادداشتهای پراکنده و تصادفی وقتی آدمها یا اتفاقی را میبینم. شده‌ام شبیه نوجوانی‌هایم که هرجا میخواستم با کیف مجلسی بروم به جای لوازم آرایش یا آینه یا هرچیز معقول دیگر، یک کاغذ یا دفتر کوچک و مداد همراهم میبردم. بگذریم که بعضی وقتها ذهنم آنقدر درگیر میشود که کلا یادم میرود چه به نظرم رسیده بود. این مال سن و سال نیست، قبلترها هم همین طور شتابزده و شلخته بوده ذهنم. داشتم به چه فکر میکردم؟ هان، ابرها. مینویسم: "در چشم او ابرها همیشه از همان راه و در همان جهت همیشگی حرکت میکنند. مثل؟..مثل فوت کردن شمع و لغزیدن شعله،.." و فکر میکنم به کوچکی انسان در برابر ابرها. سقف بلندبالای آسمان. باز مینویسم: "معلوم است وقتی که کوچک باشی درکت از سمت و سو و حرکت دنیای بزرگتر ناقص است. موجود زمینی بودن یعنی ابرها را همیشه در همان جا و همان طی طریق دیدن.." کم‌کم دارد دیر می‌شود. وسایلم را جمع میکنم. تصمیم میگیرم این ده دقیقه اضافه را صرف پیاده‌روی کنم و به جای ایستگاه نزدیک خانه از دو ایستگاه بالاتر سوار مترو شوم. همینکه قدم اول را از خانه بیرون میگذارم زمزمه‌ام به راه می‌افتد: "با غمِ عشق رُخت، عشق رخت، عــــشق رخت، کِی‌ غــمِ جاانم باااااااشد،" پله‌ها را با احتیاط و کمی به سختی پایین می‌آیم و به طرف باغچه‌ی حیاط پشتی میروم. بوته‌های توت‌فرنگی به نظر حالشان خوب است. سبزی خوردن‌ها هم همین‌طور. دور از چشم مهرداد تصمیم میگیرم از آب دادن باغچه و گل و بلبل‌ها صرفنظر کنم و به جایش پیاده‌رو را مستقیم میگیرم تا چهار پنج بلوک بالاتر. مسیر خودش می‌پیچد و می‌گذارد روی حالت اتوماتیک فکرها و زمزمه‌ام را بکنم. حواسم البته به حرفهای دخترک خردسالی است که ظاهرا پشت سرم با پدرش دارد راه میرود. به نظر میاید دارد مخ جناب پدر ِآرام و متین را برای انجام کاری می‌زند. بالاخره می‌رسم به ایستگاه، کارت می‌زنم، پله‌ها را شمرده‌شمرده طی میکنم و به عادت روزهای تنهایی در متروی تهران، از جایی که هستم پیاده می‌روم تا ته سالن. زودتر از آنکه برسم قطار آمده. 

**

آسانسور بزرگ و خالی است. به جای طبقه هشتم، طبقه‌ی چهارم می‌ایستد. خانم مسنی سوار می‌شود و با من میاید تا طبقه‌ی هشت، نه، درست پشت سر من در یک متری میز پذیرش می‌ایستد. دعوتم را به اینکه جلوتر از من در نوبت بایستد قبول نمیکند. با صدای منشی کارت بیمه‌ام را درمی‌آورم و پس از اینکه وقت ویزیتم را چک می‌کند با لبخند از او جدا می‌شوم و روی اولین صندلی نزدیک مینشینم. موبایلم صدای تلگرام می‌دهد! تلگرام می‌گوید مهرداد 16 عکس جدید فرستاده. چند عکس با سها و اندرو و سینا در سان‌فرانسیسکو. می‌نویسم: "ای جان، منظره‌ها عالیند،" و روی عکس آخر دقیق می‌شوم. سالن پر است و مهرداد در حال ارائه. می‌نویسم: "چه استقبالی، خسته نباشی، ارائه چطور بود؟" می‌نویسد: "خوب بود، ولی یک اپسیلونی باید به  معیار فاصله‌اش اضافه کنم" نیشم باز می‌شود از اینکه هیچ‌چیز بالاتر از مسئله‌ در ذهنش نیست. ناخودآگاه فکرم درگیر جلسه‌ی فردا می‌شود. ته دلم خوشحالم از اینکه کارها به خوبی پیش رفته و بالاخره نتیجه‌ی سودمندی از آن درآمده. هنوز کلی کار مانده که امیدوارم بشود بعد از این انجامش داد. مثل مقاله که هنوز کامل نیست. یک وبلاگ جالب آمار و احتمالاتی پیدا کردم که کلی مطلب می‌شود از آن یاد گرفت. تازگی‌ها کمی بیشتر اخبار زمینه‌ی تخصصی‌ام را دنبال میکنم و کمی از آب و گل کار درآمده‌ام. شده‌ام یک محقق متوسط و مسئول. نه از آنها که باهوش و تند و تیزند، بلکه از آنهایی که آرام‌آرام مسئله را می‌جوند و هضم می‌کنند. اگرچه، بیشتر از هرچیز دوست دارم از این کارها و پروژه‌ها داستان بسازم و برای خودم تعریف کنم. 

اینجا رسیدن آسان نبود. همیشه صلح را به درخشیدن در تلاطم ترجیح داده‌ام. فکر میکنم در این مدت دوگانگی‌هایم کم شده، فکرهایم به عمل نزدیکتر شده. اگر قبلا آینده برایم پل معلق نیمه‌سازی بود بین دو قله، حالا برایم مسیر سنگی و سختی است که می‌دانم پا روی کدام سنگها بهتر است بگذارم. آسان نیست ولی برنامه دارم برایش. 

امسال سبزه‌ی عیدمان هم درآمده، رنگ کردن تخم‌مرغ‌ها را تا فردا حتما تمام کرده‌ام و به یمن ویزاهای به سرانجام رسیده، یکی دو ماه دیگر خانواده‌ها اینجا جمع می‌شوند. خانه‌ای با پنج اتاق باید هم پذیرای جمع ما باشد، مگرنه؟ برنامه‌هایی داریم برایشان، از کیک و شیرینی پختن، تا مغازه‌های ابزارفروشی جالب، تا لوازم آشپزخانه، هایکهای سبک، و مسافرت. فقط امیدوارم سرکار بودنمان زیاد خسته‌شان نکند. با صدای پرستار به خودم می‌آیم. از این آزمایشها خلاصی پیدا کنم خوب می‌شود. قرار است برای خودم گوشه‌های ردیف را زمزمه کنم تا حواسم پرت شود و نترسم. 

** 

از مطب بیرون آمده‌ام و بسیار خسته. تازه پیام مهرداد را دیده‌ام. پرسیده "دکتر خوب بود؟" جواب میدهم و یک گل صورتی و یک قلب بنفش می‌گذارم. آنجا هنوز باید ظهر باشد. میروم در کافه‌ای نردیک بنشینم. دوباره دفترم را باز میکنم. می‌نویسم: "نمی‌دانم قرار است چه بشود، ولی میخواهم هرچه در راه است برای تحملش قوی باشم. امروز لاله می‌خرم، هرچند لاله‌ها خریدنی نیستند. لاله‌ را باید در آغوش گرفت، بزرگ کرد. راستی به نظر تو چه کسی بیشتر بر گردن لاله حق دارد؟ پیاز و جوانه‌ی خفته‌اش یا باعبان و تر و خشکش؟ یا اصلا این لاله است که به هردو افتخار همنشینی داده؟" تکرار میکنم "همنشینی، لاله" و دفتر را می‌بندم. از خودم میپرسم این داستان‌ها کی به دنیا می‌آیند؟ خودم میگوید وقتی هم‌نشینشان باشی. دلم برای زندگی تنگ است. چای ‌مینوشم. دستم چوب میز را مانند دست یار لمس میکند. میز بوی درخت کهنه و مهربان می‌دهد. به او اعتماد میکنم و سرم را میخوابانم رویش. از گلوی درخت صدای کافه را بلندتر می‌شود شنید. یاد جعبه‌ی موسیقی کوچکم می‌‌افتم که صدایش روی چوب بهتر درمی‌آید. فکر میکنم دو روز دیگر که مهرداد برگردد پیش‌درآمد درویش‌خان را میتوانم خوب اجرا کنم برایش. همان موقع ابری از گوشه‌ی پنجره کج‌کجکی می‌رود بالا و از قاب خارج می‌شود. دوباره دست به قلم می‌شوم: "مهر دادنی است و خورشید خواستنی. هم‌نشینی، هم‌نشینی‌، هم‌نشینی. دلم برای همه‌تان تنگ است."


چالش تصور آینده به دعوت جولیک، اگر دوست داشتند با دعوت از پریسا، سروش، و سارا (و هرکسی که دوست داشت).  وبلاگ "من یک مدیک هستم" یک پست جالب با همین مضمون قبلتر از اینها نوشته که خواندنش توصیه می‌شود.

۲۶ اسفند ۹۷ ، ۰۶:۲۳ ۴ نظر
دامنِ گلدار

به پاس عشق

دوست داشتن هنوز هم روز و ساعت ندارد. بهانه و کادو و جشن و شیرینی نمی‌خواهد. جملات شاعرانه و قصار نیاز ندارد. دوست داشتن ولی سادگی میخواهد. دل را دادن به دست یار میخواهد و همراه شدن با قدمش. 
دوست داشتن قاعده و قانون ندارد. طلبکاری و بدهکاری ندارد. چیزی است مخصوص به خودت. بی‌زبان و بی‌هیاهو، بی‌رنگ و لعاب، اما شفاف و مثل روز روشن. ترس ندارد، شک ندارد، حساب و کتاب ندارد. 
دوست داشتن فقط احساس نیست. شور و شوق نیست. لذت راه رفتن زیر باران نیست. یعنی هست، اما فقط اینها نیست. دوست داشتن خود را کشیدن در روزهای تکراری و پرملال است. برگشتن از سر کار و دوباره همان راه را رفتن در برف برای سفارش یک قهوه‌ی دونفره است که نصفش هم نتوانی بخوری. گوش کردن به حرفهای تکراری، پرسیدن سؤالهای تکراری، آوردن مثال‌های تکراری و کشف کردن ایده‌های جدید از لابه‌لای این تکراری‌هاست. دوست داشتن مثل لباس کهنه و راحتی است که وقتی تنت میکنی تمام خستگیهایت درمیرود. 
دوست داشتن یعنی یادت برود قبلا یکنفری چطور بودی، ولی همینطور یادت باشد تو همیشه همینطور بودی که حالا هستی و نفهمی چه چیزی فرق کرده. 
و حالا که به اینجا رسیدم، و میدانم دلیل این حرفهایم کمی تجربه است، باید اضافه کنم آن روزهای تنهایی، انزوا، دلتنگی، و هرچه که اسمش باشد، زیباترین مقدمه‌ای است که برای امروز میشد نوشت. بنابراین شخصیت ناامید داستان نباید شد، رها نباید کرد و به جایش دست دراز کرد برای باز کردن گره‌ها تا رسیدن به اوج و زیبایی، چه در تنهایی باشد و چه در کنار یار. مهم زیبایی است، یادمان باشد.

پسر با عجله و شتاب کوله‌اش را برداشت و دوید سمت صندلی جلوی ماشین سفید. ما دخترها عقب نشسته بودیم. دوست پشت فرمان از او پرسید: چطوری دکتر؟ و اول از همه قصد رساندن مرا کرد. ماشین سفید با آدرسهای درب و داغونی که دادم بالاخره توی کوچه‌ی آشنا پیچید و جلوی خانه‌ی نقلی و محلی قرمزمان ایستاد. پیاده شدم. بچه‌ها دیدند که دختر قصه کوله‌پشتی‌اش را انداخت به شانه‌ی چپش و ساک وسایل را گرفت به دست راستش و با همه خداحافظی کرد. سلانه‌سلانه قدم برداشت و رسید به جلوی در. ماشین هنوز آنجا بود و آنها لابد به این غریبه‌ی کم‌حرف و عجیب که مدت زمان کمی هم نبود که مهمان این شهر و دانشگاهشان شده نگاه میکردند تا مطمئن شوند کلید دارد، وارد خانه می‌شود، و این ساعت از شب بیرون نمیماند. یا شاید نگاه به رشته‌چراغ ریزی می‌کردند که مثل تار عنکبوت دورتادور لبه‌ی سقف ایوان ورودی کشیده شده بود. هرچه که بود یک تصویر در ذهن من ماند و محو نشد. پسر همانطور که کوله و وسایلش را بغل گرفته بود از روی شانه نگاه سریعی به قاب در و دختر انداخت. دختر زیرچشمی ماشین و او را ‌می‌پایید و در آن لحظه که هنوز همه‌ی یافته‌هایش از دنیای پسر محدود به تخیلات و گمانه‌هایش بود، کلید در را چرخاند و تنهایی خانه را پر کرد. باید از دختر می‌پرسیدم حاضر است از همینجای داستان برگردد؟ و او لابد میگفت نمیدانم. 
 
۲۶ بهمن ۹۷ ، ۰۸:۲۵ ۳ نظر
دامنِ گلدار

بشکاف دل!

سلام، 

من یک ذره‌ی کوچکم که همیشه و همه‌جا، توی دل هر جاندار و بیجانی هست. به سختی دیده می‌شوم و به همین خاطر شاید همه فکر میکنند که مدتهاست وجود ندارم. اگر من و شما و هر موجود و مفهومی در این دنیا برای خودش یک گردالی مجزا باشد، من مرکزش هستم. جایم نیاز به علامت گذاشتن ندارد، انگار هستم، اما دیده نمی‎شوم. 

خیلی وقت است که میخواهم با گردالی‌ها مستقیم صحبت کنم اما یاد ندارم. گردالی‌ها بیشتر با هم صحبت میکنند تا من. خودشان هم یادشان می‌رود که مرکزی دارند، یک چیزی آن تهِ تهِ وجودشان. من حق دارم نگران باشم، اینطور نیست؟ اگر این نامه را میخوانید، خواهش میکنم هرجا که هستید پیدایم کنید.

به نمایندگی از طرف همه‌ی ذره‌ها، از تنگ و تاریکترین جای ممکن، امضا ذره. 


ذره‌ی ناشناخته و عزیز سلام،
نمیدانم میتوانی تصور کنی که چقدر از دیدن این نامه خوشحال شدم یا نه، آخر من جزء آن دسته‌ای از آدم/گردالی‌ها هستم که مرکزشان را گم کرده‌اند. حرفهای زیادی دارم که باید بشنوی. فقط نمیدانم چطور جواب را بدستت برسانم. فکر میکنم حرف دل همه‌ی شما ذره‌ها باید یکی باشد و برای همین به دست هرکدامتان که برسد، مهم نیست، فقط برسد.
گذشته از اینها، من بیشتر از هروقت دیگر، وقتهایی به شما ذره‌ها فکر میکنم که تصورم از چیزی تغییر میکند. همیشه به نظر میرسد زیر هزار لایه پوشیدگی، یک نقطه‌ی روشن و درخشان هست که باید زودتر از اینها دیده می‌شد اما نشده. مثلا وقتی از رفتار آدمی ناراحت هستم یا فکر میکنم تکه‌ی من نیست یا به هرشکل دیگر سر سازگاری ندارد، موقعیتی پیش می‌آید که از نزدیک بتوانم ببینمش، و آنوقت باورت نمی‌شود که هرچه تصورات مخوف و منفی داشتم، می‌تواند در دقیقه‌ای فرو بریزد و او را درک کنم. انگار سیاهی‌های اطراف من و او برای لحظه‌ای کنار بروند، آسمان باز شود و خورشید بیاید بیرون و زیر نور آفتاب وجودش را از پوست تا استخوان شفاف ببینم. انگار دست بتوانم بگذارم روی قلبش و بدانم هر تپش آن از کجا آغاز شده. انگار برگی باشد با رگبرگهای برجسته و ترد، که اگر احتیاط نکنم ممکن است ناخنم بخراشدش و بوی سبزینگی‌اش با عرق دستم بیامیزد. مثل بوی نارنج.
گاهی هم میگذارم قلبم کف خیابان بیفتد. در لحظه تصمیم میگیرم که همه‌ی پوسته‌ها را کنار بزنم و از عمق جان با غریبه‌ها حرف بزنم. خسته میشوم از لبخندهای الکی، تعارفهای الکی، خوش و بش‌های الکی، دوست دارم بگویند عجیب است، تندخو است، لجباز است، دیوانه است، اما بی‌دلیل و برای دل‌خوش‎کنک حرفی یا رفتاری نشان نداده باشم. تو فکر میکنی که اینها به ذره‌ی من مربوط است؟ به باطنم، همانی که زور میزنم دیده شود و گاهی نمی‌توانم؟ از طرفی هم وقتی کسی لبخند الکی تحویلم می‌دهد سرد میشوم. دوست دارم ناسزا بگوید، بی‌تفاوت از کنارم رد شود، اما با آن کالبد هزارتوی رنگین مرا خر نکند! 
می‎دانم می‌دانم، اینها کدهای زندگی اجتماعی است. برای کشف ذره‌ها فقط باید شریک خلوت آدمها، ببخشید کلی‌ترش گردالی‌ها، شد. گوش نامحرم نباشد جای.. خودت باید بهتر بدانی. 
همین دیروز هم قبل از اینکه نامه‌ی تو برسد از فکرهایم تعجب کردم. فضا انگار باردار بود با حرفهایی که داشتی. میدانی خیلی چیزها سهل و ممتنع است و دیدن مرکزهای گردالی‌ها هم یکی از اینهاست. خب کار راحتی است که بخواهی دنیای اطرافت را به دو بخش یا سه، چهار یا هر تعداد محدود دیگری تقسیم کنی. آنوقت میشود هر گردالی را پرت کرد توی یکی از ابرگردالی‌ها و تکلیفت با کل دنیا روشن باشد. بعد مجموعه‌ی گردالی‌ها را به دو بخش مورد علاقه و سایر تقسیم‌بندی میکنی و بوم. ناراحتی و خوشحالی و سایر احساسات و مشغله‌هایت حول همین تقسیم‌ها تعریف می‌شود. یا نزدیک به مورد علاقه‌ها هستی و راضی، یا دور هستی و ناراحت و شاکی. اما من دائم با این مسئله مواجه میشوم که دنیا کلافی پیچیده و سردرگم شده. رضایت یکی موجب سختی دیگری است. رفتار همیشگی من شاید کسی دیگر را مثل خوره از داخل نابود کند. حداقل آدم/گردالی‌ها آنقدر از هم دور یا به هم نزدیک شده‌اند که دیگر تشخیص مرکزهایشان آسان نیست. بعد اگر این شانس را داشته باشی که سرک بکشی و نزدیک شوی به یکی از همین آدم/گردالی‌هایی که مشکل‌آفرین بوده برایت، و یک لحظه دریابی که او هم بر مداری در حال چرخش است، چطور خواهی توانست این مدار را کنار گردالی‌های همیشگیت جای دهی؟ روشن است، آن گردالی‌ها هم باید گردالی جدید را به رسمیت بشناسند. یعنی آنقدر نزدیک شوند که مثل ما بفهمند زیر آن هزار لایه یک ذره‌ی ساده و کوچک دارد تلاش می‌کند روشنایی‌اش را به بیرون برساند. کار سختی است، خیلی سخت. 
شاید فرقی نداشته باشد که ذره‌‌ام را خودم ببینم یا دیگری. شاید از بعضی زوایا راحت‌تر دیده شود. این یعنی اگر من ذره‌ام را گم کرده‌ام، با کشف و تلاش برای دیدن ذره‌های گردالی‌های دیگر می‌توانم در موقعیت جدیدی قرار بگیرم. اما اگر ما گردالی/آدمها همینطور بخواهیم با پوسته‌هایمان حرف بزنیم، من همین شانس هم ندارم. برای همین است که دنبال آدم/گردالی‌های حقیقی می‌روم. آنهایی که مرکزشان از خیلی دوردست‌ها هم قابل تشخیص است. حریم خاص خود را دارند، چارچوبی که دست‌ساز خودشان و اصول زندگی‌شان است. 
آه تا یادم نرفته، یکی از چیزهایی که باعث شد نامه‌ات را پیدا کنم این بیت شعر مولانا بود: دل هر ذره‌ای که بشکافی/آفتابیش در میان بینی. کل حرف ما همین است نه؟ همین دل شکافتن است که باعث دردسر است مگر نه؟ یک آدم/گردالی عادی که بخواهد برسد به مرکزش باید طی طریق کند، سالک باشد، دقت کند در احوال روز و نشانه‌های طبیعت و زندگی، تا کم‌کم خردش بیشتر و بیشتر شود. باید به چیزی بچسبد. حتی اگر ما گردالی‌ها بخواهیم سر از مفاهیم و دانش و هرچیز دیگری در این دنیا هم درآوریم، باز باید برسیم به دل موضوع، عمیق و عمیق‌تر شویم تا بتوانیم از لذت کشف کردن برخوردار شویم. فقط کشف کردن است که میتواند راهی به نور باز کند و بتابد و بتاباند. 
چیز دیگری هم هست و آن زمان است. مسئله‌ی سهل و ممتنعی که در میان گذاشتم، وابسته به زمان است. ناامیدی ما اینجاست که تاریکی را تاب نمی‌آوریم و از راه رفتن بازمی‌ایستیم. وگرنه، اگر تاریکی را نشانه‌ی وجود نداشتن نگیریم، بالاخره راهی به دل ذرات هست. من هم در جستجوهایم باید حواسم به صبر کردن برای زمان باشد. ناامیدی مرگ است و شکل گرفتن هرچیزی به گذر زمان محتاج. 
برای گردالی/آدمها هم زمان مهم و اساسی است. ممکن است من مدار یک گردالی ناسازگار را در همسایگی‌ام کشف کنم، مرکزش و ذره‌اش را بتوانم ببینم، تحمل کنم، دوستش بدارم، اما نشان دادن این به سایر آدم/گردالی‌ها زمان می‌برد. دوست دارم جلوی فرسایش این رابطه‌ها را بگیرم، اما چگونه؟ تا جایی که می‌شود باید انرژی گذاشت. هرجا فرسایشی هست با چیز دیگری جبران کرد. صبر کرد تا شکاف دلها به سوی موافق باز شود. پیدا کردن تو، ذره‌ی عزیز، نیاز به صبر و عشق و استقامت دارد.
خب من هرجه داشتم نوشتم. تو باز هم می‌نویسی؟ می‌توانی بگویی وقتی گردالی‌ها مرکزدار می‌شوند، دنیای خودشان و دیگران را تغییر می‌دهند و یا چطور؟ نظر من این است که مسیر رسیدن ما آدم/گردالی‌ها و شما ذره‌ها به هم، کل زندگی ما را تشکیل می‌دهد و خب، میدانی؟ من خیلی هم نمی‌خواهم الان به این فکر کنم که وقتی به هم می‌رسیم چه اتفاقی می‌افتد. همینقدر متوجه شده‌ام که وقتی خیلی نزدیک به یک ذره‌ی دیگر ‌می‌شوم، آدم دیگری هستم از آنچه قبلا می‌شناختم. انگار آفتابش تاریکی‌هایم را روشن کرده باشد و صبح تازه‌ای روی زمینم آغاز شده باشد. یا مثل اینکه کلاه‌خود قدرتی ویژه را بر سر گذاشته باشم! میدانی، من هیچگاه آنقدر به جادوی همراه بودن دونفر یا یک اجتماع از آدم/گردالی‌ها واقف نبودم. برای سایر چیزهای دنیا، مثل همراهی یک آدم/گردالی با گردالی‌هایی نظیر علم، موسیقی، و ادبیات، چرا. میتوانستم درک کنم غرق شدن و عمیق شدن در این زمینه‌ها به انسان خرد و آگاهی می‌دهد. اما هیچوقت آن را به کل گردالی‌های دنیا تعمیم نداده بودم. این بار سفر به من آموخت که احساساتم، سوالهایم، دغدغه‌هایم، هرچه دارم و ندارم، در حضور همین آدم گردالی‌هاست که معنی پیدا میکند. واقعیتش این است من خیلی هم تو را گم نکرده‌ام. همیشه یک شمع کوچک و کم‌سو در خانه‌ام روشن کرده‌ای و من به دنبال آفتاب جهانتاب گشته‌ام. باقی بمان. 

و باقی بماند برای وقتی دیگر.
ارادتمند، از شلوغ‌ترین مسیر ممکن، امضا مونا.

۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۰ ۰ نظر
دامنِ گلدار

هربار یکی دیگری را همراه

قرار بوده بنویسم، خیلی وقت است، و از خیلی چیزها. از ما شدنمان، از همراه شدنمان. حالا سی و چهار روز گذشته، مسخره‌ است که هنوز بخواهم با این پست به زندگی‌ نوشتنی برگردم؟

البته که موقعیت‌شناسی خصلت پسندیده‌ای است! می‌دانم. اما اینجا بگذار با حافظه‌ام کمی برایت پز بدهم. در این مدت به تأخیر افتادن پست من، تو دفاع کردی؛ دوتایی برایت کت و شلوار انتخاب کردیم، دومین سفر جدی مشترکمان را در این دوسال داشتیم که یک کارت دوچرخه‌ی سه‌بعدی یادگارش شد. یک دیالوگ عجیب و غیرمنتظره این اواخر داشتیم که همانجا فکر کردم واقعا از پیش‌بینی خودم عاجزم:

- من اصلا زن خوبی برایت نیستم!

- چرا، تو خیلی زن خوبی هستی..

و هردو از خنده منفجر شدیم. آخر چقدر احتمال داشت این جمله از زبان من شنیده شود؟ بالاخره وقتی بیحال باشی و من با فکر پروژه‌هایم فلج شده باشم تا جایی که تو در جواب سوپ برایت درست کنم؟ بگویی خودم اگر خواستم میذارم..، گناه خنده‌داری می‌شود خب.

همین هفته‌ی پیش که بالاخره از زبان خودت شنیدم دوست داری حرکتی برای استاد شدن کنی، همین امروز که برق مقاله کردن نتایجت را در چشمهایت دیدم، و همین دیروز که شاکی بودی چرا دارم برایت دنبال استاد سنتور میگردم و خودم درست نمی‌دهم، با ذوق خالصت که باعث شود دسته‌ی جعبه‌ی ساز را دودستی از زیر کمد لباس بگیری و بکشانی بگذاری روی میز، جوری که فکر کردم قرار است من برایت بزنم..

زندگی همیشه ساعت و دقیقه‌ای دارد برای دوست داشتنت. دوست داشتن همراهی کردنت، دوست داشتن همراهی کردنت (این بار تو من را). 

۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۰:۲۴ ۰ نظر
دامنِ گلدار

همراهی بی‌بهانه

وسط حرفهایمان یکباره میرسم به همان سوال بنیادی بودن یا نبودن. از خودم میپرسم چقدر برایم مهم است که جایگاه اجتماعی‌ام چه باشد؟ میپرسم حسودی‌ات می‌شود اگر او بیشتر و سریعتر از تو پیشرفت کند؟ جواب می‌شنوم نه. من چه شباهتی دارم که انتظار داشته باشم بی‌زحمت همان نقطه‌ای باشم که او هست یا می‌تواند برسد؟ می‌پرسم ولی اگر همیشه همینطوری درجا بزنی چه؟ اصلا از کجا معلوم برای او مهم نباشد جایگاه شغلی و اجتماعی تو چیست؟ صدا می‌گوید خب دیگر! میپرسم یعنی چه؟ خب شاید تو رتبه‌ات پایین‌تر باشد اما بتوانی جور دیگری همراهی‌اش کنی. مگر این اصل داستانتان نبود؟ میگویم چرا. 

میگویم باید خجالت بکشم که به این چیزها توجهم جلب میشود، کودکانه است نه؟ میگوید همین که خودت میدانی کافی است. می‌گویم تا من اینقدر دل نگران خودم هستم هیچ وقت قدمهای بزرگتری برنمی‌دارم. می‌گوید خب گیرم اینطور است. دست من که نیست خودت باید خودت را فراموش کنی. می‌گویم خب قبول، فقط میخواستم بدانی که میدانم که دست کم گرفتن خودم هم نوعی غرور و خودبینی است. آدم اگر آدم باشد توی خودش دنبال بهانه نمی‌گردد، فقط سرش را می‌اندازد پایین و کاری که دلش میخواهد را انجام می‌دهد. بی‌شکایت و بی‌بهانه. می‌گوید خب من میدانم، تو هم میدانی. دانستنت بدون عمل هیچ فایده‌ای ندارد. 

میگوید از اینها بگذریم. تو او را دوست داری یا شبیه او بودن را؟ میگویم این که سوال ندارد، خودش را. می‌گوید پس تمام است. میگویم دوست داشتنش درباره‌ی اوست، مثل او شدنم درباره‌ی من. میگوید به این خوبی فهمیده‌ای و باز هم  تکرار می‌خواهد. سری تکان میدهم برای تأیید و می‌گویم هرچیزی تکرار می‌خواهد، اصلا مأموریت شک و ترس و اینجور حس‌ها همین است که انسان را وادار به مرور و تکرار کند. میگوید دستش هم گل و میرود. 
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۴:۳۷ ۰ نظر
دامنِ گلدار