نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رابطه» ثبت شده است

فهیمه

کجایی فهیمه؟ 

یادم میاید با هم توی یک میز بودیم. تو و راحله و من. تو و راحله دوست صمیمی بودید. ردیف نیمکت‌های سمت چپ،‌ کنار پنجره،‌ کلاس نمی‌دانم چندم راهنمایی. هیچ‌چیز دیگری یادم نیست جز اسم و فامیلتان،‌ صدایتان،‌ کمی لکنت در صحبت‌هایت،‌ بالاخره این گفتگویت با راحله «انقده دلم برای مامانم میسوزه» و تصویر محوی که راحله از بیماری پدرت برایم گفته‌بود. فهیمه!‌ به فکر من،‌ تو شبیه یک گوله‌برفی سفید بودی. یادم هست که یک‌بار جای نیش پشه‌ی بزرگی روی دستت بود. برای راحله گفتی خواهرت نیش‌ها را میشکافد تا زهرش بیرون بیاید و خوب شود. من حرفت را باور کردم،‌ باور کن راست می‌گویم. اما من هیچ‌وقت مثل تو یا راحله زندگی را با سوزن و شکافتن و زهر و درد و رنج خانواده تجربه نکرده بودم. حداقل تا آن سال‌ها و تا همان تعداد سال بعد از آن روز هم. شاید تا همین روزها اصلا که یادت سراغم میاید و با صدای بم و مخملی به راحله می‌گویی که چقدر دلت برای مادرت می‌سوزد. 

کجایی فهیمه؟‌ اسمت را هزار بار گشته‌ام. تو روی اینترنت پیدا نمی‌شوی. بیا برایم بگو چه کردی آن روزها؟‌

۰۸ بهمن ۹۹ ، ۰۲:۱۵ ۴ نظر
دامنِ گلدار

در شکار هویت

هویت آشنایش را از دست داده بود، برنامه‌ی صبح‌ها، ظهر‌ها، غروب‌ها و شب‌ها همه درهم و قاطی. کسی نبود کاری به کارش داشته باشد، اخمی کند، سؤالی بپرسد، صبح بخیری بدهد یا بگوید خانم، آقا، خرت به چند؟ و او که همیشه‌ی خدا یا یک کوزه‌ی پر ناله می‌نمود یا گلویی غمبادگرفته، همین کسی که دوست داشت کسی کاری به کارش نداشته باشد و دیگران برای یک دم تنهایش بگذارند، حالا می‌خواست که بازخواست شود، همکاری کند، در واقع هر کاری کند و هر فرمی بگیرد، ولی روزهایش، لطفا، خواهشا، استدعا دارم، برای خودش نگذرد. می‌دانید ایشان مدت زیادی است ارتباطشان قطع شده، آنقدر که دیگر دارد خطرناک می‌شود. همین بی‌هویتی را می‌گویم، آدمی که پوکیده و روی زمین ‌ولو است نیاز به جامعه‌ای دارد که دورش را بگیرند و بگویند «تو از ما هستی». حتی شده موقتا جوجه‌اردک زشت باشد. آخر از کوزه‌ای که شکسته چه انتظاری می‌توان داشت؟ همان صدای ناله‌اش هم دیگر در نمی‌آید چه رسد به آواز شادمانیش.

البته در این هویت از دست‌رفته خیریت‌هایی هم نهفته بود. مشکل خود کار هم نیست، بلکه گسترده‌شدنش در تمام ذهن است که هم چشم و هم دل را کور می‌کند. مسخره‌تر اینکه بیکاری هم همین اثر را دارد و همانطور که گفتم مشکل به‌هیچ‌وجه خود کار نیست. به‌هرحال‌ در تغییر و تحول‌ از یک وضعیت به وضعیتی دیگر، و قبل از أنکه ذهن دچار خمودگی و رکود شرایط جاری شود و به تسخیر انواع و اقسام هویت‌های راست و دروغ درآید، ایشان توانست حساب و کتاب‌هایی معقول انجام‌دهد که بسیار مایه‌ی دلگرمی شد. مثلا توانست بیشتر حال والدینش را، تنهایی و بی‌حوصلگی و گذرِ کُند و خمیازه‌خیز دقایق و تکرار صبح-شب-شب-صبح را درک کند. توانست بیشتر به فیلم‌ها، بازی‌ها، آشپزی‌ها، و کتاب‌ها بپردازد. حتی توانست بیشتر به چهره‌ی خودش در آینه نگاه کند، با اینکه غمناک بود، چون موهای سفید سرش هیچ منطقه‌ای را ایمن نگذاشته بود و چون هر ماه وزنش تفاوت محسوسی در جهت کاهش نشان می‌داد. توانست خوب خوب در همین خرده‌هویت‌ها غرق شود تا جایی که دیگر تبدیل شد به یک انتظارکِشنده‌ی صرف.

و ایشان حالا قدر اینکه کاری کند که به جامعه‌ای وصل باشد را می‌داند. قدر اینکه چیزی را خوبِ خوب بلد باشد تا بیرون هم خواهان داشته باشد، نه فقط برای خودش، را می‌داند. قدر پرداختن به چیزهای متنوع و تمرین روی تمرکز داشتن را هم می‌داند.

ایشان تنها این را نمی‌داند که با این‌همه قدرشناسی چرا احساس حقارت می‌کند و چرا منتظر است نجات‌دهنده‌ای پیدا شود تا به عنوان یک سرخ‌پوست لایق بالاخره یک اسم سرخ‌پوستی درخور  به او عطا کند. به نظر ایشان‌ بدیهی است که آخر آخرش این حقارت است که انسان را پیش از وقتش خواهد کشت و برای همین درک می‌کند که چرا بی‌هویتی، آن هم وقتی جادوی «برای خودم انجام میدهم» ریخته باشد، چه کار سختی است. من به ایشان می‌گویم وقتی چیزی نیست، یعنی نیست. یک‌ذره‌اش خیلی است و نداشتنش مصیبتی. حالا وقت طلب کردن تمام و کمال نیست، آدم باید دمی با راست سر کند و دمی با دروغ و گاهی بپذیرد که خودش برای خودش کافی است اگر هدفش جایی دورتر باشد و نگاهی به دیگران داشته باشد. حتی فکر می‌کنم همین نگاه به هزار رنگ جهان ایشان را بی‌تاب و ناآرام کرده باشد. می‌خواهد بی‌هویت باشد اما جانش بی‌قرار نباشد. می‌خواهم سفت در آغوشش بگیرم و بگویم‌ آخ اگر بدانی که خودم به تنهایی همراهت هستم.

۱۰ دی ۹۹ ، ۱۱:۱۵ ۰ نظر
دامنِ گلدار

جهان خصوصی

برای آرام کردن فکرها و همینطور برای آنکه کمی بهتر برای کلاس آنلاین یکشنبه آماده شوم، نشستم به تمرین شهرآشوب. شهرآشوب قطعاتی پیوسته و شبیه ترجیع‌بند است متشکل از دوازده قسمت متفاوت اما در عین‌حال شبیه به هم، و آن پایه‌ی ضربی پس از هر قسمت تکرار می‌شود. چیزی شبیه حلقه‌های زنجیر، و می‌شود دائم این قطعه‌ها را از پی هم‌ نواخت، به حکم همین پیوند زنجیره‌ای.

در طی این چندسال و با این تمرین‌های نامرتب و علاقه‌ای که بیشتر به آوازها می‌رود تا قطعات ضربی، مدتها بود که گذر من به این‌ شهر دوازده‌منزل نیفتاده بود که گم‌شدن در آن‌ بسیار هم راحت است. حالا تصور کنید پس از بیست‌سال به شهر قدیمی‌تان‌ برگشته‌اید و تمام آنچه که یادتان مانده این است که فلان خیابان به سمت بالا به فلان‌ میدان می‌رسد و بهمان‌ خیابان‌ موازی آن یکی است، که تمامش هم‌ درست است. اما اگر کسی نگاهتان‌ کند زود متوجه آزمون و خطاها و بالا پایین رفتن‌ها و دور خود گشتن‌هایتان خواهد شد، به زبانی ساده شما شهر را نمی‌گردید بلکه سعی میکنید گم‌ نشوید و اگر بدشانسی سراغتان آمد، به‌شکلی راه را پیدا کنید! حالا باز تصور کنید کسی هست که ‌نه‌تنها نگاهتان می‌کند، بلکه همراه شماست و میخواهید این شهر نوستالژیک پرخاطره را نشانش دهید! آخ که اوضاعی است!

حالت اول تمرین است، حالت دوم گیر کردن در اجراست، و حالت سوم اجرا در حضور مخاطب است. 

بخاطر کرونا کلاس‌های استاد غیرحضوری و اینترنتی شده و من در کمال خوشبختی می‌توانم‌ هفته‌ای یک‌بار انرژی مثبتش را برای روزهایم ذخیره کنم. این کلاس خیلی زیاد اما با کلاس دسته‌‌جمعی ما تفاوت دارد و این تفاوت هم شاید بیشتر برای من باشد تا استاد (نه، راستش این است که ماهیت غیر رسمی این نوع ارتباط برای استاد هم ابتدا مشکل بود). کلاس آنطور که قبل‌‌ترها بود، تمرکز بر رفع اشکال ما داشت و هر هنرجو کارش را در جمع ارائه می‌داد، استاد اشکال‌ها را راهنمایی میکرد گاهی راهنمایی‌های کلی‌تر، گاهی صحبت‌هایی شیرین و همراه با چاشنی طنز از احوال روز با مثال‌هایی از ادبیات و اشاره‌هایی به اخلاق نیکو و صفای دل. از اینها بیشتر همان راهنمایی‌ها مانده اما به‌جایش توجهی که سابق معطوف به جمع بود، حالا بسیار خصوصی و متمرکز بر یک هنرجوی معین است. در این ارتباط من و استاد شهروندهایی از یک جهان خصوصی می‌شویم و استاد تنها مخاطب من. این دنیای تمام خصوصی می‌طلبد که من برنامه داشته باشم که روی چه‌چیزی قرار است وقت بگذارم و چون حداقل نیمی از وقت و علت وجود این ارتباط بخاطر من است، نمی‌توانم در سیاهی‌لشکر کلاس سابق محو شوم. نمی‌توانم فقط درس پس بدهم و بعد از اجرای سایر دوستانم، استاد، و صحبتهای عارفانه‌اش لذت ببرم و بی‌صدا فکر کنم. در این جهان خصوصی که گفتگو نغمه‌ی ساز و مضراب است، به معنای واقعی کلمه باید اجرا کنم. باید احوال مخاطبم را درک کنم، اگر یک لحظه با من همراه شده‌باشد و گیر کنم، رشته‌ی تمام فکرهایش را پاره کرده‌ام. 

استاد مخاطبی بی‌نظیر است. وقتی گند میزنم می‌خواهد که دوباره از اول بزنم. بعد سفارش میکند هربار از اول قطعه‌ی اول. را تا جای درس بزنم. مثل اینکه همراهتان هیچوقت از اینکه یک کوچه را اشتباه بروید خسته نشود و باز بیاید تا شهرتان را نشانش دهید. و بعد وقتی دست‌پاچگی مرا میبیند، توصیه می‌کند که باید خودم به واژه‌واژه‌ی شهرآشوب گوش بدهم، از آن لذت ببرم، کورمال‌کورمال و سراسیمه به‌دنبال راه خروج‌ نگردم، آرام‌‌تر اجرا کنم تا به دلم بنشیند. اینطور است که بهتر می‌توانم‌ شهر را روایت کنم و خستگی‌های مخاطب را از تن در. 

تنها چیزی که استاد شاید نمی‌داند این است که من خیلی وقت‌ها شهر را گشته‌ام و گم‌نشده‌ام. زمان اجرا اما، حال آن ساعت اما، فکرهای پریشان ذهن اما، شهری که قرار است آرامم کند اما، هجرت از تک‌گویی و حضور در جهانی با مخاطب اما. اما، اما، اما، فراموش می‌کنم آوارگی را با روایت شهر برایتان، وقتی حضور دارید.

۰۶ مهر ۹۹ ، ۱۰:۱۴ ۲ نظر
دامنِ گلدار

چرا واقعیت وجود ندارد اما عصا چرا!

(توی پرانتز: از‌ اکتشافات پیوسته‌ی کودکی تا جوانی من این بود که می‌فهمیدم ‌که میفهم، یعنی به فرآیند شکل‌گیری فکرها، فرض‌ها، و نتیجه‌گیری‌ها آگاه بودم. بنابراین پس از مدتی که درباره‌ی موضوع خاصی فکر میکردم، اصولی بدست می‌آمد که برایم مثل ریزه‌طلای درآمده از ریگ و ماسه‌های رودخانه‌ می‌مانست، همان‌قدر باارزش و مقدس. این اصول عصای دستم بود و دلم را قرص می‌کرد و زندگی‌ام را نور می‌بخشید. اصل‌هایم تا وقتی که درکم بنابر موقعیتی جدید به سطح بالاتری نمی‌رسید، باقی می‌ماند اما هیچگاه از جایگاه عصا بیشتر قوت نمی‌گرفت. لذت فهمیدن یعنی بازنویسی یا اضافه‌کردن اصلی جدید. 

به‌نظر می‌رسد جایی من چیز مهمی را فراموش کرده‌ام، چون در همین لحظه‌ی حال و بلکه در بسیاری سالها و دقایق گذشته، اصلا اینطور نبوده که من ذهنی مرتب و منطقی با کلکسیون اصولم‌ روی طبقات گردگیری‌شده‌ی مغزم داشته‌یاشم. اوه، برعکس، همه‌چیز خیلی شلخته روی هم ریخته شده و ‌د‌لیل این هم که برای رسیدن به دوکلمه حرف حسابی باید پای چند پاراگراف را به یک پست بکشانم، لابد همین است. به‌خودم قول داده‌ام که این اصلا هم چیز بدی نیست، دست‌کم‌ بدتر از نرسیدن‌ به جان کلام نیست.

باری، به‌نظرمی‌آید که برای مدتی طولانی، عصا را با هویتم اشتباه گرفته‌ام. گویا دلیل این اتفاق هم این است که بعد از مدتی دیگر کشف اصول کند یا متوقف شد و من با همان دنده‌ای که داشتم رفتم، و دیگر خبری نگرفتم که‌ آخر آدم درست و حسابی, حالت چطور است؟ 

مسلم است که خبر می‌گرفتم، اما احوالپرسی‌های من اینطور بود: «چه عصای قشنگی! بیا برایت تمیزش کنم، میخواهی قدش را بلند کنم؟ کوتاه چطور؟ دست چپ بگیری راحتتر نیست؟ اینجا را می‌توانی با عصا بروی؟ شاید بهتر باشد این یکی راه را انتخاب کنی، ها؟ چه خوب، این عصا جان میدهد برای راه‌رفتن در زمستان..»

و خب، مواردی هم‌ هست که أنقدر عصاداشتن طبیعی است که دنبالش می‌گردم درحالیکه دستم‌‌ است. و باز، انصاف نیست اگر نگویم بعضی وقتها آنقدر متوجه سنگینیش هستم که آرزو میکنم کاش عصایی در دستم‌ نبود.

(شاید همین پاراگراف‌ها کافی باشد تا من چیزی که دنبالش هستم را از قفسه‌های ذهن پیدا کنم.) من عصا نیستم، من عصا نیستم، من عصا نیستم.. بله، خودش است‌. همین‌را‌ میخواستم بگویم. نتیجه‌ی تمام اینها شده آگاهی. آگاهی‌ به‌ تصویری از واقعیت که در این لحظه پیرامون من است. اما این آگاهی دیگر بیات شده، چون همین‌ چند جمله پیش فاش کردم: من‌ عصا نیستم! این آگاهی جدید‌ من است و اینطور که پیداست آگاهی اصولا واژه‌ی قابل‌اعتمادی برای زندگی امروز من‌‌ نیست. شما نمی‌دانید اما من خیلی راحت روزی را میبینم که همین آگاهی نوپا شده‌است‌ کلاهی برای سر من، و آنوقت یکی بیاید دوباره مرا آگاه کند که من کلاه نیستم. درست؟)

آنچیزی که حالا به آن احتیاج دارم‌ حرکت است، آن هم رو به بیرون. برای مدتها فکر کرده‌ام که ارتباط شفاهی و اجتماعی برایم مشکل است، یا فکر کرده‌ام که در کارها کند هستم چون طرف مقابلم سریع نتیجه‌گیری می‌کرده، یا مستقیم بوده، و غیره. آنوقت من‌ ریخته‌ام درونم، که شاید من با اینها فرق دارم، شاکی شده‌ام‌ ‌که چرا برای من اینقدر سخت و برای او چنین آسان؟ بعد دست و پا زده‌ام، با همین عصای مذکور در دست، و به‌جایی که قرار گذاشته‌ام‌‌ نرسیده‌ام. بعد ناامید شده و با همان‌‌ عصا به دور‌ خودم چرخیده‌ام. حتی اگر موفق شده‌ام دوباره با همان عصا و تکان دادنش در هوا رقصیده‌ام! پس میبینیم که‌ ‌مسئله‌ی‌ عصا بسیار هم جدی است. اما واقعیت. واقعیت همان پیرزن عشوه‌گر دهر است که متاسفانه در عقد بسی داماد است. یکروز نشستم‌ به‌دنبال‌ درسی‌‌ آنلاین برای تقویت ارتباط و‌‌ صحبتم به انگلیسی گشتم. شاید بیست دقیقه بیشتر نگاه نکرده‌بودم‌ که واقعیت رنگ باخت: «در انگلیسی مکالمه دارای ریتم مشخص است، پس اگر جاهایی که باید بلندتر و‌قوی‌تر باشند ضعیف تلفظ شوند، هم دیگران در فهم منظور شما مشکل پیدا میکنند و هم شما، چون‌ گوشتان جای درستی دنبال اطلاعات گوینده نمی‌گردد، نمی‌توانید کامل منظور او را بفهمید.» و بعد درس آنلاین دیگری پیدا کردم درباره‌ی business communication، و باز هم واقعیتی دیگر در همان چند دقیقه‌ی اول درس اول: «برای ارتباط چهار نوع تیپ داریم که بسته به‌اینکه شما از چه تیپ‌‌ باشید و طرف مقابلتان از چه تیپ، راهکارهایی هست که باید درنظر بگیرید و از قبل خودتان را آماده کنید که نتیجه مناسبی از ارتباط حاصل شود.» به‌همین‌ سادگی، یعنی مثلا اگر شما حرص میخورید‌ که چرا مدیرتان گوش نمی‌دهد و دائم می‌خواهد کار را جمع کند بدهد بیرون، دلیلش این است که چنین تیپی دنبال نتیجه است، باید با او‌ مستقیم‌ باشید، آماده باشید و توضیح‌‌ شفافی از چند و چون ماجرا به‌او بدهید. این است که آدم خودش را نمی‌کشد چون فهمیده که بله، فلان‌‌ تجربه دلیلی دارد و چیزی نیست کد شده‌ ‌درون جان آدم.

همین،‌ واقعیت‌های اطرافِ حداقل من واقعی و مهم نیستند. من عصا نیستم، و پرنده‌های سحری در دنیا آواز می‌خوانند.

 

۰۴ خرداد ۹۹ ، ۱۳:۳۷ ۰ نظر
دامنِ گلدار

در بابِ بیرون از خود رفتن

برای من که مرزهای سفت، محکم، خشک، و ثابتی دارم از آنچه هستم و می‌توانم باشم، این در حد یک اکتشاف است. چون کلاس ورزش نرفته‌ام، نمی‌توانم آن را به دیگران هم توصیه کنم. چون اهل سریال نگاه کردن نیستم، نمی‌توانم سر دیگری را هم با سریالی که فکر میکنم خوب است برایش گرم کنم. چون آرایشگاه نمی‌روم، نمی‌توانم به کسی هم توصیه کنم کجا بهتر است. در حالیکه شاید این شرایط در عین سادگی برای خود آدم کافی باشد اما باز به خاطر لذتی که در ارتباط و کمک‌کردن و در یک‌کلام همراهی عزیزان نهفته، یکروز کم می‌آوری. نتیجه میشود اینکه نقاشی می‌کشی برای خودت، سنتور میزنی برای خودت، می‌نویسی برای خودت و در این خود تنهایت از همه دوری و از این دوری در رنج. 

پس، انسان عاقل سی و شش‌ساله‌ای باش و بپذیر هیچ تعریفی برای هیچ بخشی از زندگی ما وجود ندارد. تنها سختی‌ها و سادگی‌هاست و گرایشی طبیعی که میخواهد به شناخته‌شده‌‌ها بچسبد. می‌دانم دوباره فراموشت می‌شود. پس نه اینکه همیشه اینطور باش اما، «بکن هرآنچه بشاید نه هرچه بتوانی».

۰۱ دی ۹۸ ، ۲۲:۴۱ ۳ نظر
دامنِ گلدار

شکسته

دلش را ندارم، آنقدرها بی‌پروا نیستم که بگویم دوست‌داشته‌شدن و مهر ورزیدن، یک‌بار پر و خالی شدن است. اما انگار دارم میگویم. آدم مثل ظرفی است که از عشق پر میشود و وقتی که لبریز شد دیگر خالی بودن را از یاد می‌برد و پر شدن را هم. عشق به پایش ریخته می‌شود و او لبریز و سرخوش، به تمام گنجایش روحش آشنا می‌شود. 

این عشق از کجا آمده؟ دل من! این عشق آخر از کجا آمده؟ اینهمه آدمهای پرشده از عشقِ دیگری به‌کجا می‌روند؟ با این عشق چه می‌کنند؟ لابد یک‌روز می‌رسد که ظرف دیگری را حتی شده کمی، از قبل بیشتر پر کنند، هان؟ فکر می‌کنی که خیلی زیباست، ایده‌آل است، اصل زندگی است، مگرنه؟ اگر ظرف لبریز و ریزانی باشی، همه‌چیز به‌همین‌ خوبی و عاشقانگی پیش میرود. اما وای از روزی که دیگر پر نشوی. آن عشق‌هایی که روحت‌ را پر می‌کرد خود از ظرفی می‌ریخته شکننده که حالا ترک برداشته یا خرد شده، مثل هر شکستنی دیگری، و  آن عشق‌ها دیگر ‌‌‌نه از آن تو، بلکه محو در دریای زیر پایت‌ می‌شود. حالا هم مِهر گرفته‌ای و هم مهر داده‌ای‌ و این وسط شاید پس از اینکه آدم با خودش فکر کند چقدر همه‌چیز سخت و پر رنج و پوچ است، اگر تحمل کرد، و نشکست، و تاب آورد، شاید چیزهایی هم دستگیرش شد. مثلا اینکه چه فرقی دارد اول خالی باشی و بعد پر شوی یا اول پر باشی و بعد خالی شوی؟ به‌حال ظرف‌ که تفاوتی ندارد. تا جایی که مسئله هویت و ظرفیت این وجود شکستنی یا سوراخ‌شدنی یا کج‌وکوله‌شدنی و به‌ هر ترتیب دیگری نابودشدنی است، مقدار اولیه مهم نیست. تغییرات مهم است، حجم، گنجایش، انحناها، محیط، دسته، پایه، این‌چیزهاست که ظرف را ظرف میکند. وگرنه آن طعم شیرین عشق که شربت به ظرف می‌بخشد، واسطه‌ای‌ است که بداند گرد است یا نوک‌تیز. بلند است یا کوتاه، لب‌نازک است یا ته‌استکانی، بلور است یا ملامین. اسباب‌بازی است در دست بچه تا دستش را تکان دهد و با تمرین و تکرار یکروز قاشق را بتواند با انگشتهای کوچکش‌ درست و حسابی بچسبد و‌غذا را در دهان بگذارد. 

مثال بس است. دائم به این فکر میکنم که چرا باید عشق ورزید و از خودگذشتگی کرد خاله‌پری عزیزم، وقتی قرار است خانه‌ی دلت روزی خراب شود.. مثل برگها و شاخه‌های خشک پاییزی که گوشه‌ای به آتش افتاده‌اند، بسوزد و آن بوی هیزم و رطوبت عاشقانه‌ی جنگل بپیچد در هوا. مثل عشق‌های ظرفی ترک‌خورده حافظه‌ی همه‌ی دنیا را قلقلک دهد و جای خالی‌اش سوراخ شود روی سینه‌ام. تو از این نرم‌نرمک شکستن هم انگار در پی چیزی بودی، عاشق.

۰۱ دی ۹۸ ، ۱۱:۰۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار

یک آسمان شمع سوزان

مثل ستاره‌هایی که در گنبد آسمان پخش‌اند و از هم دور، تنها شده‌ایم. اما انگار‌ کسی روی زمینی دیگر گفت: آن ستاره‌ها را می‌بینی؟ آنها که «کنار هم‌اند» و بالایشان آن یکی ستاره‌ی کم‌نورتر هست اسمش.. نمیدانم فرقی ندارد چه اسمی رویمان گذاشت. مهم این است که خوشه‌خوشه به هم وصل شده‌ایم و از دید آن یکی زمینی‌ها، خیلی نزدیکیم.

لابد نور ما اگر تا زمین می‌رسد تا ستاره‌های دیگر هم می‌تواند سفر کند. باید بسوزیم، بتابیم، آسمان نورمان را به حرکت وا دارد و آن میانه‌های راه جایی دلمان آرام شود که بالاخره فهمیدیم و حس کردیم گرمی نور یک ستاره‌ی دیگر را. سوختن راه چاره است، هم برای ستاره، هم برای پروانه، هم برای شمع. 

 

پ.ن. پیداست از نجوم هیچ نمیدانم؟ یحتمل.

۱۵ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار

دل‌تنگ

دل‌تنگی یعنی به ستوه درآمدن یک دانه دل. نه اینکه دل کوچک شده و چیزهایی که جایی در آن داشته‌اند حالا آواره مانده‌اند. نه. دلِ تنگ‌ دارد فریاد میزند که حتی چیزی هم کم دارد. روی طاقچه باید چیزی باشد که نیست و بعد آدم شروع میکند دائم آنجا را با چیزهای مختلف پر میکند تا بالاخره یا دل به وصالش برسد یا با یک خانه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌تکانی کوچک، حال و هوایش و دکوراسیونش عوض شود.

امروز دختر ایرانی جدی‌ای که شبیه خارجی‌ها لباس می‌پوشید و قبل از ما در اتوبوس ۴۶ می‌نشست و تا به‌ حال مثل غریبه‌ها از کنار هم رد شده بودیم یا حتی مقابل هم نشسته بودیم، با دیدنمان ذوق‌زده شد، نگاهمان به هم تلاقی کرد و در برابر تعجب من سلامی بیصدا ولی پرانرژی کرد. فکر میکنم همان موقع چیزی روی طاقچه‌ی دل ما جا گرفته باشد. دلشوره گرفته‌ام چطور خودم را معرفی کنم.

 

پانوشت. وبلاگ پلاکت هم جایش روی طاقچه‌ی دل ما خالی است. 

۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۱:۴۷ ۳ نظر
دامنِ گلدار

از عمق یک روحِ شرقی

ساز میزدم، دستگاه نوا، تا آماده‌ی خلوت و نوشتن شوم، تا بفهمم در فکرم چه‌ها هست. کلافه و گیج و گم. شاکی از خوب نبودن و کم بودن. اتلاف عمر و زمان. در این میان خبری را به اشتراک می‌گذارم، نوا: نگرشی بر غم در موسیقی ایرانی، کنسرت پژوهشی مجید کیانی 25 مهر موزه‌ی موسیقی ایران. من این آلبوم از استاد را داشتم؟ به یاد نمی‌آورم. لابد داشته‌ام. خیلی وقت است که کنسرت‌های پژوهشی‌اش را ندیده‌ام. با رجوعی به حافظه اما می‌دانم که استاد یک پژوهش داشته درباره‌ی محرم و امام حسین و نوحه‌ها که درباره‌ی غم مثبت صحبت میکند. غمی که موجب خمودگی و حالات تخدیری نمی‌شود. که دائم بر سر خودت بزنی و شکایت کنی و دنیا را تیره و تاریک ببینی و فکر کنی همه‌چیز به آخرش رسیده. غم مثبت یعنی حرکتی رو به بالا، یعنی معراج، دردی که باعث شود پی درمان بگردی، فکر کنی، از جا بلند شوی و در خودت نپیچی. آنجا استاد یک مثال هم دارد درباره‌ی اشاره‌های لحن، اشاره‌ی رو به بالا و اشاره‌های رو به پایین. اشاره یعنی آوای آخر کلمه را چطور تمام میکنی، میخوری و محو میگویی یا یا هیجان و نتی از همان درجه یا بالاتر از آنچه کلمه‌ات را شروع کردی؟ اینطور تصور کن که بخواهی بگویی خسته‌ام. می‌توانی محکم ولی آنطور که در پس چین‌های چشمت و گره‌ی ابروانت خوانده شود بگویی خسته‌ام. می‌توانی جنگجویی را تصور کنی که همزمان با "ام" نیزه‌اش را محکم می‌کوبد به زمین. خستگی با قدرت، شکایت همزمان با آمادگی برای حمله. می‌توانی هم برعکس، یکجور بگویی خسته‌ام که همراه ناله باشد، ضعیف و کم‌حجم و فروخورده. اولی غم مثبت و سازنده است و دومی غمی مخدر و منفی و سطحی. 

داشتم میگفتم، مثال اشاره‌های بالا و پایین.. استاد یک نوحه پخش می‌کند که نوحه‌خوان اشاره‌اش رو به پایین است، و بعد مردم بخش تکرار نوحه را درست می‌خوانند، با اشاره‌ی رو به بالا، و می‌گوید این نشانه‌ی خرد جمعی است، حتی اگر یک نفر هم اشتباه کند، گروه درست می‌خواند. بعد یادم اقتاد از جلسات کلاسمان، که کسی تلفنی هماهنگ کرده بود و قرار بود بیاید چند آلبوم از موسسه را خریداری کند. رسیده بود و در مجتمع که همیشه باز بود (اما به ظاهر بسته) مچلش کرده بود. زنگ آیفون را زد، استاد خودش گفت بالا بیاید، باز هم دوزاری‌اش نیفتاده بود و همانجا مانده بود و دست از پا درازتر برگشته بود و دوباره تلفن زد که درتان بسته بود. استاد کلافه شده بود و نگفت ای وای ببخشید شرمنده شدم چه و چه. به‌جایش یک چیزی در مایه‌ی آدم کله‌اش را هم باید گاهی کار بیندازد بعد از تلفن خطاب به ما گفت و همه خندیدیم. تواضع و فروتنی و تعارف، همانقدر نکوهیده است که غرور و خودبینی.

و اینجا فکر کردم که یک آدمی که خجالتی باشد و برایش بازی به هرجهتی معادل جهت دیگر باشد، فکر کند که هیچ‌چیزی نیست و شک کند که حتی در موسسه هم به رویش بسته است و شش طبقه با چند آلبوم که به خاطرش دویده تا این سر شهر فاصله داشته باشد و دست خالی برگردد، تا همیشه دست خالی خواهد ماند. متوجه شدم که این غمی که بر ما چنبره زده همان مخدری است که به ته چاه نشانیده‌ مرا و می‌گوید راهی نیست. بعد فکر کردم که آن خرد جمعی، وسط این روزها و احوال من کجاست؟ این حرف ایده‌آل و حکیمانه‌ی استاد که پر است از اعتماد به جهان و نیکی و همبستگی، کجاست. غیر از این است که باز دور از گروه افتاده‌ام؟ غیر از این است که حتی جدا از بهانه‌ی موجودی اجتماعی خلق شدن، به‌خاطر آن حرکت رو به بالا، حمایت جمعی، خردورزی، و از دست ندادن نقطه‌ی اتصالم به دنیای خارج، باید در گروهی فعال باشم؟

نه، این تشنگی بیخود نیست. چنین نوایی غمگسار است و راه‌گشا. هرچند که من ندانم کنسرت پژوهشی استاد درباره‌ی سه‌گاه و چهارگاه و محرم و تعزیه است یا دستگاه نوا. استاد همیشه در برابر تمایل هنرجوها برای آغاز از دستگاه نوا مقاومت می‌کند: نوا درکش سخت است، بهتر است از شور شروع کنی. شاید همین غم نواست که گول‌زنک است و استاد نمی‌خواهد حواس ما به جای واژه‌چینی و ادای درست جملات، برود پی حالات لطیف آن. آنطور که در دستگاه شور هم شادی بر کف زمین نریخته و نغمه نمی‌رقصد. 

 

نوا نگرشی بر غم

 

شاید خواستید شرکت کنید. بلیط مثل همیشه باید در محل و در روز اجرا موجود باشد.

آدرس: میدان تجریش، خیابان شهید ابراهیم دربندی (مقصودبیک سابق)، بعد از سه راه تختی – خیابان موزه- نبش کوچه نیلوفر – پلاک 9.

۲۳ مهر ۹۸ ، ۰۵:۳۹ ۲ نظر
دامنِ گلدار

کارولینا

کارولینای ما امروز برایمان جلسه گذاشته بود و مثل همیشه با هنر ارائه و طنز کلام و مثالهای ملموس و آماده در ذهنش حواس همه‌مان را جمع خودش. اما اینها فقط ظاهر کار است. یکعده مولکول شرّ و شیطان در فضای بعد از جلسه پراکنده بود که باعث شد بوهای دیگری هم از این جلسه ببرم. یک‌سری مولکولهایی که می‌گفتند کارولینا استرس داشت و جلوی سؤالهای تند و تیز جوان‌های زبان‌دراز و آزاد، تک و تنها و زیر فشار مانده بود. مولکولهای دیگری که می‌گفتند کارولینا می‌داند هیچکدام ما دلش برای پروژه به اندازه‌ی او‌ نمیسوزد، اما یکجورِ تذکرةالاولیاء گونه‌ای دارد تمرین ایمان و‌ حسن‌نیت میکند و ما را آدم‌حسابی می‌گیرد تا بلکه به‌ راه راست هدایت شویم. و در نهایت یک سری مولکول دیگر که می‌گفتند همه‌ی ما به این کار به‌عنوان یک ابزار ثانویه برای پیشرفت زندگی‌مان نگاه‌میکنیم، اما کارولینا برایش یک و تنها یک کار و زندگی وجود خارجی دارد و آن هم همین کار و زندگیِ جانبی ماست. پس ما که هدف دیگری جز این در زندگی داریم و یا در این کار هدفی برای زندگی خودمان نمی‌بینیم، مُشتی ریاکار تنبل هستیم. این قصه قصه‌ی کارولیناست، و ما هم ناشنوا. 

۰۶ مهر ۹۸ ، ۰۸:۳۴ ۱ نظر
دامنِ گلدار