نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چالش مسیر راست» ثبت شده است

بشکاف دل!

سلام، 

من یک ذره‌ی کوچکم که همیشه و همه‌جا، توی دل هر جاندار و بیجانی هست. به سختی دیده می‌شوم و به همین خاطر شاید همه فکر میکنند که مدتهاست وجود ندارم. اگر من و شما و هر موجود و مفهومی در این دنیا برای خودش یک گردالی مجزا باشد، من مرکزش هستم. جایم نیاز به علامت گذاشتن ندارد، انگار هستم، اما دیده نمی‎شوم. 

خیلی وقت است که میخواهم با گردالی‌ها مستقیم صحبت کنم اما یاد ندارم. گردالی‌ها بیشتر با هم صحبت میکنند تا من. خودشان هم یادشان می‌رود که مرکزی دارند، یک چیزی آن تهِ تهِ وجودشان. من حق دارم نگران باشم، اینطور نیست؟ اگر این نامه را میخوانید، خواهش میکنم هرجا که هستید پیدایم کنید.

به نمایندگی از طرف همه‌ی ذره‌ها، از تنگ و تاریکترین جای ممکن، امضا ذره. 


ذره‌ی ناشناخته و عزیز سلام،
نمیدانم میتوانی تصور کنی که چقدر از دیدن این نامه خوشحال شدم یا نه، آخر من جزء آن دسته‌ای از آدم/گردالی‌ها هستم که مرکزشان را گم کرده‌اند. حرفهای زیادی دارم که باید بشنوی. فقط نمیدانم چطور جواب را بدستت برسانم. فکر میکنم حرف دل همه‌ی شما ذره‌ها باید یکی باشد و برای همین به دست هرکدامتان که برسد، مهم نیست، فقط برسد.
گذشته از اینها، من بیشتر از هروقت دیگر، وقتهایی به شما ذره‌ها فکر میکنم که تصورم از چیزی تغییر میکند. همیشه به نظر میرسد زیر هزار لایه پوشیدگی، یک نقطه‌ی روشن و درخشان هست که باید زودتر از اینها دیده می‌شد اما نشده. مثلا وقتی از رفتار آدمی ناراحت هستم یا فکر میکنم تکه‌ی من نیست یا به هرشکل دیگر سر سازگاری ندارد، موقعیتی پیش می‌آید که از نزدیک بتوانم ببینمش، و آنوقت باورت نمی‌شود که هرچه تصورات مخوف و منفی داشتم، می‌تواند در دقیقه‌ای فرو بریزد و او را درک کنم. انگار سیاهی‌های اطراف من و او برای لحظه‌ای کنار بروند، آسمان باز شود و خورشید بیاید بیرون و زیر نور آفتاب وجودش را از پوست تا استخوان شفاف ببینم. انگار دست بتوانم بگذارم روی قلبش و بدانم هر تپش آن از کجا آغاز شده. انگار برگی باشد با رگبرگهای برجسته و ترد، که اگر احتیاط نکنم ممکن است ناخنم بخراشدش و بوی سبزینگی‌اش با عرق دستم بیامیزد. مثل بوی نارنج.
گاهی هم میگذارم قلبم کف خیابان بیفتد. در لحظه تصمیم میگیرم که همه‌ی پوسته‌ها را کنار بزنم و از عمق جان با غریبه‌ها حرف بزنم. خسته میشوم از لبخندهای الکی، تعارفهای الکی، خوش و بش‌های الکی، دوست دارم بگویند عجیب است، تندخو است، لجباز است، دیوانه است، اما بی‌دلیل و برای دل‌خوش‎کنک حرفی یا رفتاری نشان نداده باشم. تو فکر میکنی که اینها به ذره‌ی من مربوط است؟ به باطنم، همانی که زور میزنم دیده شود و گاهی نمی‌توانم؟ از طرفی هم وقتی کسی لبخند الکی تحویلم می‌دهد سرد میشوم. دوست دارم ناسزا بگوید، بی‌تفاوت از کنارم رد شود، اما با آن کالبد هزارتوی رنگین مرا خر نکند! 
می‎دانم می‌دانم، اینها کدهای زندگی اجتماعی است. برای کشف ذره‌ها فقط باید شریک خلوت آدمها، ببخشید کلی‌ترش گردالی‌ها، شد. گوش نامحرم نباشد جای.. خودت باید بهتر بدانی. 
همین دیروز هم قبل از اینکه نامه‌ی تو برسد از فکرهایم تعجب کردم. فضا انگار باردار بود با حرفهایی که داشتی. میدانی خیلی چیزها سهل و ممتنع است و دیدن مرکزهای گردالی‌ها هم یکی از اینهاست. خب کار راحتی است که بخواهی دنیای اطرافت را به دو بخش یا سه، چهار یا هر تعداد محدود دیگری تقسیم کنی. آنوقت میشود هر گردالی را پرت کرد توی یکی از ابرگردالی‌ها و تکلیفت با کل دنیا روشن باشد. بعد مجموعه‌ی گردالی‌ها را به دو بخش مورد علاقه و سایر تقسیم‌بندی میکنی و بوم. ناراحتی و خوشحالی و سایر احساسات و مشغله‌هایت حول همین تقسیم‌ها تعریف می‌شود. یا نزدیک به مورد علاقه‌ها هستی و راضی، یا دور هستی و ناراحت و شاکی. اما من دائم با این مسئله مواجه میشوم که دنیا کلافی پیچیده و سردرگم شده. رضایت یکی موجب سختی دیگری است. رفتار همیشگی من شاید کسی دیگر را مثل خوره از داخل نابود کند. حداقل آدم/گردالی‌ها آنقدر از هم دور یا به هم نزدیک شده‌اند که دیگر تشخیص مرکزهایشان آسان نیست. بعد اگر این شانس را داشته باشی که سرک بکشی و نزدیک شوی به یکی از همین آدم/گردالی‌هایی که مشکل‌آفرین بوده برایت، و یک لحظه دریابی که او هم بر مداری در حال چرخش است، چطور خواهی توانست این مدار را کنار گردالی‌های همیشگیت جای دهی؟ روشن است، آن گردالی‌ها هم باید گردالی جدید را به رسمیت بشناسند. یعنی آنقدر نزدیک شوند که مثل ما بفهمند زیر آن هزار لایه یک ذره‌ی ساده و کوچک دارد تلاش می‌کند روشنایی‌اش را به بیرون برساند. کار سختی است، خیلی سخت. 
شاید فرقی نداشته باشد که ذره‌‌ام را خودم ببینم یا دیگری. شاید از بعضی زوایا راحت‌تر دیده شود. این یعنی اگر من ذره‌ام را گم کرده‌ام، با کشف و تلاش برای دیدن ذره‌های گردالی‌های دیگر می‌توانم در موقعیت جدیدی قرار بگیرم. اما اگر ما گردالی/آدمها همینطور بخواهیم با پوسته‌هایمان حرف بزنیم، من همین شانس هم ندارم. برای همین است که دنبال آدم/گردالی‌های حقیقی می‌روم. آنهایی که مرکزشان از خیلی دوردست‌ها هم قابل تشخیص است. حریم خاص خود را دارند، چارچوبی که دست‌ساز خودشان و اصول زندگی‌شان است. 
آه تا یادم نرفته، یکی از چیزهایی که باعث شد نامه‌ات را پیدا کنم این بیت شعر مولانا بود: دل هر ذره‌ای که بشکافی/آفتابیش در میان بینی. کل حرف ما همین است نه؟ همین دل شکافتن است که باعث دردسر است مگر نه؟ یک آدم/گردالی عادی که بخواهد برسد به مرکزش باید طی طریق کند، سالک باشد، دقت کند در احوال روز و نشانه‌های طبیعت و زندگی، تا کم‌کم خردش بیشتر و بیشتر شود. باید به چیزی بچسبد. حتی اگر ما گردالی‌ها بخواهیم سر از مفاهیم و دانش و هرچیز دیگری در این دنیا هم درآوریم، باز باید برسیم به دل موضوع، عمیق و عمیق‌تر شویم تا بتوانیم از لذت کشف کردن برخوردار شویم. فقط کشف کردن است که میتواند راهی به نور باز کند و بتابد و بتاباند. 
چیز دیگری هم هست و آن زمان است. مسئله‌ی سهل و ممتنعی که در میان گذاشتم، وابسته به زمان است. ناامیدی ما اینجاست که تاریکی را تاب نمی‌آوریم و از راه رفتن بازمی‌ایستیم. وگرنه، اگر تاریکی را نشانه‌ی وجود نداشتن نگیریم، بالاخره راهی به دل ذرات هست. من هم در جستجوهایم باید حواسم به صبر کردن برای زمان باشد. ناامیدی مرگ است و شکل گرفتن هرچیزی به گذر زمان محتاج. 
برای گردالی/آدمها هم زمان مهم و اساسی است. ممکن است من مدار یک گردالی ناسازگار را در همسایگی‌ام کشف کنم، مرکزش و ذره‌اش را بتوانم ببینم، تحمل کنم، دوستش بدارم، اما نشان دادن این به سایر آدم/گردالی‌ها زمان می‌برد. دوست دارم جلوی فرسایش این رابطه‌ها را بگیرم، اما چگونه؟ تا جایی که می‌شود باید انرژی گذاشت. هرجا فرسایشی هست با چیز دیگری جبران کرد. صبر کرد تا شکاف دلها به سوی موافق باز شود. پیدا کردن تو، ذره‌ی عزیز، نیاز به صبر و عشق و استقامت دارد.
خب من هرجه داشتم نوشتم. تو باز هم می‌نویسی؟ می‌توانی بگویی وقتی گردالی‌ها مرکزدار می‌شوند، دنیای خودشان و دیگران را تغییر می‌دهند و یا چطور؟ نظر من این است که مسیر رسیدن ما آدم/گردالی‌ها و شما ذره‌ها به هم، کل زندگی ما را تشکیل می‌دهد و خب، میدانی؟ من خیلی هم نمی‌خواهم الان به این فکر کنم که وقتی به هم می‌رسیم چه اتفاقی می‌افتد. همینقدر متوجه شده‌ام که وقتی خیلی نزدیک به یک ذره‌ی دیگر ‌می‌شوم، آدم دیگری هستم از آنچه قبلا می‌شناختم. انگار آفتابش تاریکی‌هایم را روشن کرده باشد و صبح تازه‌ای روی زمینم آغاز شده باشد. یا مثل اینکه کلاه‌خود قدرتی ویژه را بر سر گذاشته باشم! میدانی، من هیچگاه آنقدر به جادوی همراه بودن دونفر یا یک اجتماع از آدم/گردالی‌ها واقف نبودم. برای سایر چیزهای دنیا، مثل همراهی یک آدم/گردالی با گردالی‌هایی نظیر علم، موسیقی، و ادبیات، چرا. میتوانستم درک کنم غرق شدن و عمیق شدن در این زمینه‌ها به انسان خرد و آگاهی می‌دهد. اما هیچوقت آن را به کل گردالی‌های دنیا تعمیم نداده بودم. این بار سفر به من آموخت که احساساتم، سوالهایم، دغدغه‌هایم، هرچه دارم و ندارم، در حضور همین آدم گردالی‌هاست که معنی پیدا میکند. واقعیتش این است من خیلی هم تو را گم نکرده‌ام. همیشه یک شمع کوچک و کم‌سو در خانه‌ام روشن کرده‌ای و من به دنبال آفتاب جهانتاب گشته‌ام. باقی بمان. 

و باقی بماند برای وقتی دیگر.
ارادتمند، از شلوغ‌ترین مسیر ممکن، امضا مونا.

۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

خیالِ آزادی

بارها اتفاق افتاده به این نتیجه برسم که فلان مورد که برای خودم یک مانع فرض میکردم، اصلا مانع نیست. این یعنی من تجربه‌ام از دنیایم و درونم چیزی است به مراتب محدودتر و زندان‌گونه‌تر از آنچه می‌توانست باشد.

این شاید همان نظریه‌ی دنیاهای موازی است که همین‌جایی که مونا بر سر خود می‌زند که پروژه چه و گواهینامه‌‌ی رانندگی چه، دنیای موازی‌ای وجود دارد که همین آدم هم پروژه‌اش را انجام داده و هم رانندگی می‌کند! 

این همان حرف گاندی است که گفته برای هر کاری بگویید و فکر کنید "می‌توانم،" چون در آنصورت است که مقدمات انجامش در شما ایجاد می‌شود. 

این یعنی تقلب از دست تئاتری‌ها برای آنکه موقتاً نقشی را قبول کنم و ماهرانه بازی کنم که مال شخصیتی دیگر است. 

این یعنی داستان بهتری برای خودم تعریف کردن. یعنی حتی وقتی از خودم ایراد می‌گیرم که چرا در یک دنیای خیالی زندگی میکنم، چرا بالاخره توی آب نمی‌پرم، و چرا از حاشیه سراغ متن نمی‌روم.. آخر چرا؟


این یعنی نمی‌دانم خیالی بودن را باید پذیرفت یا خیالی نبودن را خواست و از خود رنجید. اما رنجیدن عاقبت ندارد و راهی به آزادی هم نمی‌برد. یک آدم خیالی باید به شیوه‌ی خودش آزاد شود.

۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۸ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

منطق‌خراشی

خانم نویسنده از من به دل نگیری، ولی هربار شما باید یک گیری به ما بدی. بله بله، میدونم میدونم، ما در حال نوشتن داستان تازه‌ای هستیم. خب، من هم گفتم حرفه‌ام تراشکاره، چیز بدی گفتم؟ تخصصی بخوام تعیین کرده باشم، منطق‌تراشم. کجایش بد بود که قبول نکردی؟ چه فرق داره منطق‌تراش، یا چوب‌تراش، یا فلز‌تراش؟ مگه قرار نبود نقشم رو خودم بنویسم؟

اول گفته بودی فراموش کن، نه که نکردم یک مدت هم کردم. حالا که می‌خوام از اول شروع کنم میگی با قاعده شخصیت‌پردازی مغایره! قدرت تام میده! باشه همون که گفتی، قدرت مخرب! آخه اگر من نه بیارم تو حرف شما، اونم با دلیل، این تخریبه؟ کجاش شخصی‌سازیه خب؟ چرا انتظار داری مطابق میل شما منطقم رو تراش بدم؟! ببین قربان شکلت، این که نشد باز. از اونطرف میگی تو شخصیتی و برو دنبال داستانت، از اینطرف بر روح و جان ما مسلطی هنوز. و این ادعا که کارم منحصربفرد نیست و تا دلت بخواد میشه امثال دلایلم رو‌ تراشید هم خودش یکجور توهینه! از اون بدتر میگی منطق‌هام تاریخ‌مصرف دارن و بعد مدتی بدرد نمیخورن. والا من که اینهمه وقت مشغولیتم این کار بوده که نفهمیدم همچی چیزی. اگرچه اوضاعم‌ همچین ردیف هم نبوده..خلاصه راهی باقی نگذاشتی غیر از اینکه منطق‌تراشی رو ول کنم. کاری که نمیخوام و می‌دونم نمیشه رو بچسبم و بهت ثابت کنم ته این داستان هیچ‌چیز دست تو رو نمیگیره، اصلا هم بلد نیستی شخصیت‌پردازی!

۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

پژواک تقویتی

علیرغم آشنا بودن با این ایده، تازه متوجه شدم که هر پروژه‌ی موفق/ناموفقی که انجام می‌دهم واقعا نیازمند تکرار کردن و بازبینی مجدد است. حالا میخواهد این پروژه‌ی کنترل سطح اکسیژن با آردیونو باشد که دو ماه آزگار برایش زور زده باشی و با اعتماد به نفس به زمین رسیده بالاخره تحویل صاحبش بدهی و حقوقت هم بی چون و چرا بگیری، چه گوشه‌ی قطار بیات کرد باشد که روزی روزگار از کوه هم قوی‌تر اجرایش می‌کردی و ای دل غافل، کمِ کمش سه ربع وقت میبرد تا یک ذره بخواهد گرم بگیرد و آنهمه ریزه‌کاریهایی که ملکه‌ی ذهنت بود، دوباره جان مختصری بگیرند. 

اما این وسط یک حس موذی همیشه اوضاع را نویزی می‌کند. اگر خوب باشی، چه نیازی به تمرین و تکرارش، یا حداقل نمی‌شود آنقدر باشد که از دستش ندهی؟! اگر هم ضعیف باشی، آنقدر منفی‌بافی و ضدحال پیرامون سوژه هست که آدم خدا را شکر کند تمام شده و بنشیند با خودش بگوید حالا میروم فلان کار را میکنم که چنین و چنان. 

در نتیجه، بهترین جا برای کار کردن محیطی است که هرکار میکنی اکو کند. آنوقت اولا نمی‌توانی چند کار را نصفه نصفه انجام بدهی چون اکوها با هم قاطی می‌شوند و یک موسیقی بدصدایی لابد درمی‌آید که بیا و ببین. بعد هم هر پژواک مثل یک آمپول تقویتی برای کار عمل میکند چون آن را از زبان محیط (و نه در فکر خودت) میشنوی و میتوانی درباره‌اش قضاوت کنی. بعد نسخه‌ی بعدی پژواکهای خودش را ایجاد میکند و آدم اینقدر با یک پروژه سرگرم تولید هارمونیک می‌شود که آن کار هر کاری باشد، آخر آخرش ختم شود به یک موسیقی دلنشین که صدایش بالای هر نویز فکری و ذهنی و محیطی دیگری همه‌جا طنین انداخته است.

پس توصیه‌ام برای رهایی از غم گذشته و هراس آینده این است: کار و گذران روز یا توی کوه، یا خانه‌ی خالی، یا زیر گنبد کبود، یا هرجایی که اکو کند!

۱۹ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنِ گلدار

یکجا میفروشیم

چه می‌شد اگر آدمی دلبسته‌ی چیزی نبود، و هرچه آرزوی دور و دراز بود رها میکرد و میرفت دنبال زندگی جلوی چشمش. 

چه می‌شد اگر من خودم را با همین قدر از دانش  و تجربه قبول می‌کردم، آیا آنوقت می‌توانستم تصمیمهای معقول‌تر و سنجیده‌تری بگیرم؟ آنوقت راضی می‌شدم با دل و جان وقت بگذارم، کار کنم؟

ما که عمری بی اعتماد بودیم به مونای قصه و حسرت کشیدیم و دست‌یاقتنی‌ها را باور نکردیم، بگذار یک بار هم رهایش کنیم ببینیم چه گلی به سر خودش می‌زند. 

در این راستا تمام اسباب خیالی لوکس و شیکمان را که تا بحال از پشت شیشه فقط نگاهش کرده‌‌ایم یکجا میفروشیم. یک کتاب و  قلم و زیراندازی ساده نیاز است تا دمی بیاساییم. مونا هم حساب و کتابش را با خودش صاف کند. 

۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۲۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
دامنِ گلدار