نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چالش مسیر راست» ثبت شده است

کارولینا

کارولینای ما امروز برایمان جلسه گذاشته بود و مثل همیشه با هنر ارائه و طنز کلام و مثالهای ملموس و آماده در ذهنش حواس همه‌مان را جمع خودش. اما اینها فقط ظاهر کار است. یکعده مولکول شرّ و شیطان در فضای بعد از جلسه پراکنده بود که باعث شد بوهای دیگری هم از این جلسه ببرم. یک‌سری مولکولهایی که می‌گفتند کارولینا استرس داشت و جلوی سؤالهای تند و تیز جوان‌های زبان‌دراز و آزاد، تک و تنها و زیر فشار مانده بود. مولکولهای دیگری که می‌گفتند کارولینا می‌داند هیچکدام ما دلش برای پروژه به اندازه‌ی او‌ نمیسوزد، اما یکجورِ تذکرةالاولیاء گونه‌ای دارد تمرین ایمان و‌ حسن‌نیت میکند و ما را آدم‌حسابی می‌گیرد تا بلکه به‌ راه راست هدایت شویم. و در نهایت یک سری مولکول دیگر که می‌گفتند همه‌ی ما به این کار به‌عنوان یک ابزار ثانویه برای پیشرفت زندگی‌مان نگاه‌میکنیم، اما کارولینا برایش یک و تنها یک کار و زندگی وجود خارجی دارد و آن هم همین کار و زندگیِ جانبی ماست. پس ما که هدف دیگری جز این در زندگی داریم و یا در این کار هدفی برای زندگی خودمان نمی‌بینیم، مُشتی ریاکار تنبل هستیم. این قصه قصه‌ی کارولیناست، و ما هم ناشنوا. 

۰۶ مهر ۹۸ ، ۰۸:۳۴ ۱ نظر
دامنِ گلدار

تیزی

۱

هیچ‌خبری نبود همه‌جا تاریک بود، خالیِ خالی. اول راه ایستاده بودم. نور شبرنگ تابلوها، با نوشته و جهت‌هایشان، تو چشمم مات و چندتایی می‌شد. تاریک بود ولی معلوم بود. راه افتادم.

۲

هیچ خبری نبود. تاریک بود، یعنی تا چشم کار میکرد تاریکی و سیاهی. میتونستم هر سمتی که بخوام برم. مثل این بود که دارم پا تو هوا می‌ذارم. تو فکرم میدونستم می‌خوام کجا برم، اما نمیدونستم الان کجام. راه افتادم.

۳

هیچ خبری نبود. اونقدر روشن بود که نور چشم رو میزد. میتونستم هرجا که بخوام برم، هرچی که بخوام ببینم. هرجایی بمونم، چه فرقی می‌کرد؟ راه افتادم.

۴

هیچ‌خبری نبود. توی تاریکی راه می‌رفتم، به هر طرفی. یکدفعه خوردم به یک تیزی. کشیدم کنارتر. بازم تیزی، یک کم اونورتر. همش راه رفتم و تیزی، تیزی. هیچ‌جا رو نمی‌دیدم. فقط تکلیفم معلوم بود: تیزی و بُرّندگی‌، راه کج‌کردن.

۵

رسیده بودم یک‌ جایی، نمی‌دونم کجا. اونقدری ورزیده بودم که تا سردی تیغ رو روی تنم حس کنم تغییر جهت بدم. هیچ‌وری نمیشد رفت. هیچ‌خبری هم نبود، فقط من یکی دیگه شده‌بودم، فرزتر و‌ بلدتر. جام اونجا نبود. باید تا آخرش همونطور سیخ می‌ایستادم. دلم‌ رو زدم به‌‌دریا و برگشتم، می‌شناختم از کدام تیزی‌ها باعجله فرار کردم. اونقدر برگشتم تا دنگی خوردم به یک تیزی جدید. 

۶ 

همه‌جا تاریکه. خیلی‌وقته که راه میرم. هرجا بن‌بسته برمی‌گردم، دیگه نقشه‌ی تیزی‌ها رو از حفظم اما هنوز راه‌های جدید پیدا می‌کنم. میرم و هرجا نشد برمی‌گردم. چندباری هست یک بو می‌شنوم. میرم که پیداش کنم دور میشه. دور هم می‌چرخیم انگار. هیچ مسیری بهش نمیرسه، اگر پی اون نیستم پس قراره چکار کنم؟

۷ 

امروز تو بن‌بست ایستاده بودم  و خواستم برگردم که یک تیزی از پهلوم رد شد. نفهمیدم چی شده، من تکون‌ نخورده‌بودم. برنگشتم. یعنی نقشه عوض می‌شد؟ یک تیزی دیگه گذشت، یکی دیگه نزدیک‌ بود از وسط نصفم کنه. تا حرکتش‌‌ رو حس کردم جاخالی دادم. سر این داستان بو رو کلا به فراموشی سپردم. دیگه هم هیچوقت سراغم نیومد. 

۸ 

من هنوز با راهنمایی تیزی‌ها راه میرم، انواع و اقسامشون. الان تیزی‌های قدیمی رو می‌شناسم. جمع میکنم جای دیگه کار میذارم. هنوز تاریکه، هیچ‌خبری نیست، فقط من یکی دیگه‌ام.

 

۰۴ مهر ۹۸ ، ۰۸:۱۳ ۰ نظر
دامنِ گلدار

اقرار به آزادی

باید پذیرفت حتی رفتارهای بد و نیمه‌های تاریک وجود ما تعیین‌کننده‌ی کلیت زندگی نیست. تسلیم شدن به بد بودن، کم بودن، بیچارگی و درک نشدن/نکردن، فقط قطع امید از روشنایی آفتابی است که دارد می‌تابد. پس باید پذیرفت که نباید پذیرفت. باید به تلاش ادامه داد، چون قرار نیست همه‌چیز همیشه همینطور باشد. باید جا برای مجهولات هم گذاشت،  درست مثل برهان خلف گاهی درستی فرض‌ها را زیر سؤال برد. برای مسائلی که حل‌نشدنی بنظر میآیند دست به آزمون و خطا زد یا جواب فرضی گذاشت. باید با فرضیات جلو رفت تا بجای خستگی و ناامیدی و شکست، تشنه‌ی آن بشویم که چرا و چطور فلان جواب فرضی در آن معادله‌ی کذایی صدق میکند؟ اینگونه شجاعت زندگی کردن با نامعلومها و تنگناها را پیدا مبکنیم، به‌جای فرار از غول‌ها در کنارشان زندگی میکنیم یا از آنها با خونسردی می‌گذریم.

فکرش را که میکنم که یافتن هر مجهول می‌تواند محرک یافتن مجهولهای بعدی باشد و این زنجیره را می‌توان از هرجا شروع کرد، هیجان‌زده می‌شوم. با خودم فکر میکنم چه تعداد داستان می‌شود برای خودت بگویی و هرکدام را یکجور و با فرض‌هایی متفاوت، و باز راه‌حل هیچوقت تکراری و قابل پیش‌بینی نباشد. دارم فکر میکنم اگر فرض‌های غلط و ناامیدوارانه اختیار کنم، داستان درونم چقدر زود به بن‌بست می‌رسد، درحالیکه می‌توانستم متغیرهای جدید ایجاد کنم، حدس‌های بهتر بزنم، و به‌جای ماندن پشت بن‌بست‌ها، راهم را از سمت دیگری کج کنم. این فکرها باعث میشود تصور کنم موجودی با بی‌نهایت درجه‌ی آزادی هستم، حداقل نسبت به پنجره‌ی کوچکی که در زمان ناامیدی به رویم باز است. کافی است تشخیص بدهم دنیا محدود به این روزنه نیست، آنوقت راه‌های خروج بسیار متنوع و بیشمارند.

راستش از این تعریف برای آزادی خوشحالم. آزادی تشخیص حداقل یک امکان بیشتر برای دریافت چیزی است که از رسیدن به آن ناامیدم. در این راه ناگزیر از به میدان آوردن فرضهای جدیدم، و این یعنی تخیلی که ریشه در واقعیت فعلی دارد. لاجرم با این فرض جلو می‌روم تا رنگی از واقعیت را بخود بگیرد. شاید ضمن این تغییر دیگر نقشی در مسئله نداشته باشد یا برعکس، کلیدی باشد. مهم این است که واقعیت نسبت به گذشته وارد مرحله‌ی جدیدی شده و باز آزاد هستم که در دل این واقعیت جدید هم فرض جدیدی کنم، یا شاید آنقدر شرایط فراهم باشد که بتوان با همین معلومات بخشی از مجهول‌ها را بدست آورد. پس واقعیت نه ساکن، بلکه با فرض‌ها و مجهول‌های حل‌شده یا تازه تعریف‌شده دائم در حال تلاطم است و درست به همین دلیل مهمترین جزء این زنجیره نه رسیدن به واقعیت، بلکه توانایی ایجاد تغییر و درک آزاد بودن است.

 باید پذیرفت ما آزادیم که ناامید نشویم.

یا بشویم. 

۲۱ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۳۴ ۰ نظر
دامنِ گلدار

همت او

اولین احساسات من وقتی آوازهای دستگاه چهارگاه آقای دوامی را گوش دادم، و همینطور ردیف میرزاعبدالله و کلا حالتهای گوشه‌های چهارگاه، دعوت به عقل‌گرایی، و مرتب و منطقی شدن فکرهایم و به دنبال آن کارهایی که انجام میدادم، بود. یعنی أنکه به جایی می‌رسیدم که چهارگاه گوش میدادم تا بتوانم به‌ منطق و تصویر ایده‌آل و آرامش‌بخشش از واقعیت بازگردم، وقتی که ذهنم برای خودش طغیانگری میکرد و مرا بیش از حد خسته و منفعل. 

همینطور یادم هست که اولین شعرِ آوازهای چهارگاه که با سکوت و بی‌حرکت، فقط گوش دادم و تأمل کردم، چه بود: فکر هرکس به قدر همت اوست (مصرع اولش تو و طوبی و ما و قامت یار). حالا کاملا از یادم رفته ولی فکر میکنم این شعر برای گوشه‌ی حصار خوانده‌شده باشد، آنهم از گوشه‌هاییست که من خوب درک کرده‌ام.  بگذریم از خاطرات قدیم و ریشه‌یابی اینکه  مفهوم شعر اینقدر سهل و ممتنع است یا خواندن آن با حالت حصار این تفکر و حیرت همزمان را ایجاد کرده. آنچه اطمینان دارم، ترکیبی از اثر هردو است. با حالت خودکرده را تدبیر نیست، این آواز دلنشین میگوید همت بالاتر همیشه خیالات بزرگتر را دست‌یافتنی‌تر میکند. یا شاید میگوید همتت را زیاد کن تا فکرهایت بزرگ و بزرگ‌تر شوند، از بند امروز و فردا بگذری، از بازی و دل‌بستن‌های بی‌فایده بگذری. 

تضادش با من این است که همیشه می‌پندارم این فکر بکر است که منشاء کارهای ارزشمند می‌شود. خوش‌شانس بوده‌ام که گاهی صاعقه‌ی الهام‌بخشی اتفاق می‌افتد تا من یکباره روی دیگر سکه را هم ببینم، حس کنم هرچه مانع مسیر و هدف نارسیدنی برای خودم انگاشته‌‌ام، در واقع امکان‌پذیر است فقط اگر اوی درونم همت می‌داشت، و اسب فکر را رام میکرد. آنگاه، یا می‌گذشتیم و جلو میرفتیم، یا می‌گذشتیم و به بیراهه نمی‌رفتیم. 

بتاز ای چهارگاه بر این بی‌همتی‌هایش. حصارهای تو از بند فکر من بسیار خوش آهنگ‌تر است.

۰۶ تیر ۹۸ ، ۲۳:۲۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار

انتگرال بدوبدوهایم به‌ازای امروز

استاد راهنمایی داشتم که مثال‌های ملموسی سر کلاسهایش میزد. از بهترین جملاتی که از او شنیده‌ام، انتگرال گرفتن از یک دوره از زندگی است. یعنی جمع‌بندی از مثلا تحصیلات تکمیلی‌، نتیجه‌گیری از مدت زمانی که روی پروژه‌ی خاصی کار مبکنم، یا حتی برآورد احساسی که بعد از دو ماه از یک رابطه ته دل آدم مینشیند. این یعنی انتگرالگیری، کل زندگی یعنی انتگرال‌گیری، و خب، همین انتگرال عزیز چیزی است که من همیشه در نسخه‌ی غیرفرمولیش لنگیده‌ام. تمام تلاش‌ها و ایده‌های من فقط شرایط را به واگرایی نزدیک میکنند. من آدم تجزیه و شکستن و بسط دادن و اضافه کردنم، تا بستن و ترکیب کردن. جمع کردن برای من سخت است، چون،

  • هیچ چیز آنقدرها کامل و خوب به نظر نمیرسد و اصلا با رها کردن حق مطلب/زمان/رابطه ادا نمی‌شود،
  • همیشه بیشتر از آنچه امتحان کرده‌ام ایده برای آزمودن مجدد هست. همیشه می‌شود جستجو کرد و مقالات جدیدتری پیدا کرد و تستهای بیشتری گرفت، همیشه می‌شود تجدیدنظر کرد، همدلی کرد، گذشت داشت و راه آمد. 
چه موقع سر و کله‌ی انتگرال پیدا میشود؟ وقتی به تاریخ تحویل کار نزدیک شویم، یا درحال درجا زدن باشیم و دیگر خودمان از این شرایط به ستوه آمده باشیم، یا نقش جدیدی به ما محول شود درحالیکه زندگی بهم‌ریخته‌تر از آن است که بشود همه‌ی وظایف و هدف‌ها را کنار هم جا داد. 
مثلا فرض بگیرم زندگی من یک تابع n متغیره باشد. یکباره متغیر n+1 ام از راه میرسد، مثلا باید هوای مهمانی‌هایی که میرسند را داشته باشم، یا برای سلامتی‌ام مشکلی پیش می‌آید یا از کار بیکار میشوم، یا زیر فشار مالی قرار میگیرم، یا روح و روانم آسیب‌دیده و حساس شده، و یا شاید روزی بچه‌دار شوم، در تمام این اتفاقات یک چیز مشترک است. نیاز به. انجام دادن کاری و دست به عمل زدن. آهان، به زبان خودمانی آستین بالا زدن. اگر بخواهید بدانید اوضاع چقدر قاراشمیش است، باید روی همه متغیرهای قبلی انتگرال بگیرید. از گذشته‌های دور، اولینِ روزها تا به امروز. خالصش میشود یک تابع رک و پوست‌کنده که به ما بگوید برای این n+1مین نقش، چند مَرده حلاجیم. لازمه‌اش آن است که هرچه از زندگی بر ما گذشته را بگذاریم در طبق اخلاص، با رنج و کاستی‌ها و اوج و شادی‌هایش، و جمع بزنیم. 
راستش را بگویم، چند بار ذهنم رفت سمت اینکه پیدا کنم جواب انتگرال چقدر میشود. همین لحظه، همین حالا. ولی خب، من از جناب ذهن زرنگتر شدم چون فهمیدم هیچوقت قرار نیست عدد معینی از انتگرال بدست بیاورم، تا وقتی که فرصت زندگی دارم. نگاه میکنم و میبینم همین حالا نقش‌هایی دارم که هنوز کامل کلافشان باز نشده. تهِ‌ته‌ش خودم را که بچلّانم انتگرالم تابع این نقش‌های جاری امروزها می‌شود و همه‌چیز دیگر فقط ضرایبی ثابت. همینجا، با این کلمات، برای وجود یک متغیر در زندگی جشن کوچکی باید گرفت. امید نهفته در همین تغییر است.
اما گرد و خاک جشن که خوابید، من باید برگردم سر تقویت تکنیکهای انتگرالگیری خودم، چون بنظر این کار هیچکس نیست الا شخص درگیر. مثل همیشه ریشه‌یابی جواب داده و حالا از اهمیت جمع‌بندی آگاهم. باید اولویت را بگذارم روی تمام کردن پروژه. در پی این ارزش‌دهی با کمال میل ناچار میشوم تصمیماتی بگیرم خلاف وقت گذاشتن بیشتر و شاخه‌شاخه کردن اوضاع. تصمیماتی که برعکس کمک میکنند خیلی چیزها را ثابت نگه دارم و تمرکز کنم روی تابع نتیجه. گیرم در روز موعود وقتی زنگها به صدا در آمد انتگرال نهایی ما به ازای همه‌چیز مقدار ناقابلی شد. باز این بهتر از دانش‌آموزی است که کلا از انتگرال سر درنیاورده. از آن هم بالاتر! پس از روز موعود کلاف زندگی و متغیرهایش هنوز هم قِل‌قِل میخورد و باز می‌شود و باز هم باز می‌شود و باز هم، تا زنده‌ام.
۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۰:۳۹ ۰ نظر
دامنِ گلدار

قلاب

میدانم که اگر حالا این پست را تکمیل نکنم، دیگر فرصتی نیست. پس مغتنم می‌شماریم این زمان بیخوابی را. اصلا عشق است کاری که آدم بخواهد از خوابش برایش وقت بتراشد.

میخواهم عبارت to be hooked را به مولانا ربط بدهم. آنجا که میگوید آب کم جو تشنگی آور بدست / تا بجوشد آبت از بالا و پَست. این شعر مثل پتکی بر سرم فرود آمد، وقتی که استاد راهنمایم سر تقلای من روی پروژه‌ی دکترا مصراع اولش را خواند و انتظار داشت بقیه‌اش را بلد باشم. همان است که قبل‌ترها در مصاحبه‌ای از یک روزنامه‌نگار که از  کار ساده‌‌ی ترجمه در نشریه‌ای محلی بدون اطلاع از آینده و صرفا بخاطر پر کردن وقت تابستانه شروعش کرده بود، خوانده بودم که به اصلاح خودش he was hooked. یا همان حالتی که آدمها وقتی غرق کاری هستند زبانشان از لب میزند بیرون (مثل تصویر آخر در اینجا)، انگار دارند غذای خوشمزه‌ای میخورند.

این یعنی عاشق شدن تا جایی که به دام کار یا سوژه یا هرچیزی که قلاب انداخته برای شکار تو میافتی و تمام. البته، من از این تیپ عاشقی‌ها زیاد کرده‌ام. تنها مشکلش این است که هربار لب‌زخمی و بی‌بهره از معشوق، خام طعمه‌ای شده‌ام و باز رها کرده‌ام.

اینطور آدمی واقعا نیازمند پتک مولانا است، نه؟ بدون شک. البته عطار هم توضیح میدهد که چطور از پله‌ی اول عشق میتوان به پله‌ی هفتم رسید، اما خب، سیمرغ خیلی عارفانه و تمثیلی است. مولانا خیلی بی‌تعارف‌تر و کاربردی حرفش را می‌زند، بجای آنکه در جستجوی آب باشی، آنهم از روی سیری و سرگرمی، باید تشنه باشی. آنوقت آب را حتی شده از زیر سنگ هم پیدا می‌کنی. تشنگی چیست؟ علاقه‌ی مفرط به شناخت، سؤالهای پیاپی، ایده‌های متعدد، تصور و تخیل بی‌اندازه، و هرچیزی که در خودش خلوصی داشته باشد برای رسیدن به آب. وگرنه چرا آب نصیب کسی شود که تشنه نیست؟ (بله بله، آب بسیار منصفانه و معقول عمل میکند.)

گویا باشد یا نه اینها فکرهایی بود که وقتی قلاب را می‌کشیدم در ذهن داشتم. دریایی پر از سؤال، و انسانی که قلاب جوابهایش او را بدون اینکه محتاج به عینکِ کتابها باشد، به سمت حقیقت می‌کشاند. یا شاید کتابخانه‌ای که از جوابهای او می‌جوشد و بالا می‌رود:


ghollab


این روزها سعی دارم تمرکزم روی کار را با پرسیدن سؤال از خودم زیاد کنم. خوبی‌اش این است که مجبور میشوم برای پیدا کردن جوابها ارتباطم را با همکارها و نگاهم را به امکاناتی و کارهایی که در این‌باره انجام شده بیشتر کنم. خیلی متفاوت است با روش سابقم که همیشه فکر میکردم راه حل مسئله‌ای که به من داده شده در دست کسی است در یک جایی، شاید غول خفنی، که ظرف سه ثانیه جواب را پیدا میکند، و بنابراین هیچوقت با سطح دانش من یا در زمان محدود قابل حل نیست! باشد که از هیچ قلاب بسازیم! 


+ یکبار تمام اینها را اینجا نوشتم و اشتباها صفحه مرورگر را بدون ذخیره متن بستم. سعی کردم هرچه یادم مانده بنویسم دوباره اما حیف. خسته‌ام، نوشتن لذتش به خلق است حتی اگر تکرار خودت باشد. 
۱۳ دی ۹۷ ، ۰۷:۵۸ ۱ نظر
دامنِ گلدار

بشکاف دل!

سلام، 

من یک ذره‌ی کوچکم که همیشه و همه‌جا، توی دل هر جاندار و بیجانی هست. به سختی دیده می‌شوم و به همین خاطر شاید همه فکر میکنند که مدتهاست وجود ندارم. اگر من و شما و هر موجود و مفهومی در این دنیا برای خودش یک گردالی مجزا باشد، من مرکزش هستم. جایم نیاز به علامت گذاشتن ندارد، انگار هستم، اما دیده نمی‎شوم. 

خیلی وقت است که میخواهم با گردالی‌ها مستقیم صحبت کنم اما یاد ندارم. گردالی‌ها بیشتر با هم صحبت میکنند تا من. خودشان هم یادشان می‌رود که مرکزی دارند، یک چیزی آن تهِ تهِ وجودشان. من حق دارم نگران باشم، اینطور نیست؟ اگر این نامه را میخوانید، خواهش میکنم هرجا که هستید پیدایم کنید.

به نمایندگی از طرف همه‌ی ذره‌ها، از تنگ و تاریکترین جای ممکن، امضا ذره. 


ذره‌ی ناشناخته و عزیز سلام،
نمیدانم میتوانی تصور کنی که چقدر از دیدن این نامه خوشحال شدم یا نه، آخر من جزء آن دسته‌ای از آدم/گردالی‌ها هستم که مرکزشان را گم کرده‌اند. حرفهای زیادی دارم که باید بشنوی. فقط نمیدانم چطور جواب را بدستت برسانم. فکر میکنم حرف دل همه‌ی شما ذره‌ها باید یکی باشد و برای همین به دست هرکدامتان که برسد، مهم نیست، فقط برسد.
گذشته از اینها، من بیشتر از هروقت دیگر، وقتهایی به شما ذره‌ها فکر میکنم که تصورم از چیزی تغییر میکند. همیشه به نظر میرسد زیر هزار لایه پوشیدگی، یک نقطه‌ی روشن و درخشان هست که باید زودتر از اینها دیده می‌شد اما نشده. مثلا وقتی از رفتار آدمی ناراحت هستم یا فکر میکنم تکه‌ی من نیست یا به هرشکل دیگر سر سازگاری ندارد، موقعیتی پیش می‌آید که از نزدیک بتوانم ببینمش، و آنوقت باورت نمی‌شود که هرچه تصورات مخوف و منفی داشتم، می‌تواند در دقیقه‌ای فرو بریزد و او را درک کنم. انگار سیاهی‌های اطراف من و او برای لحظه‌ای کنار بروند، آسمان باز شود و خورشید بیاید بیرون و زیر نور آفتاب وجودش را از پوست تا استخوان شفاف ببینم. انگار دست بتوانم بگذارم روی قلبش و بدانم هر تپش آن از کجا آغاز شده. انگار برگی باشد با رگبرگهای برجسته و ترد، که اگر احتیاط نکنم ممکن است ناخنم بخراشدش و بوی سبزینگی‌اش با عرق دستم بیامیزد. مثل بوی نارنج.
گاهی هم میگذارم قلبم کف خیابان بیفتد. در لحظه تصمیم میگیرم که همه‌ی پوسته‌ها را کنار بزنم و از عمق جان با غریبه‌ها حرف بزنم. خسته میشوم از لبخندهای الکی، تعارفهای الکی، خوش و بش‌های الکی، دوست دارم بگویند عجیب است، تندخو است، لجباز است، دیوانه است، اما بی‌دلیل و برای دل‌خوش‎کنک حرفی یا رفتاری نشان نداده باشم. تو فکر میکنی که اینها به ذره‌ی من مربوط است؟ به باطنم، همانی که زور میزنم دیده شود و گاهی نمی‌توانم؟ از طرفی هم وقتی کسی لبخند الکی تحویلم می‌دهد سرد میشوم. دوست دارم ناسزا بگوید، بی‌تفاوت از کنارم رد شود، اما با آن کالبد هزارتوی رنگین مرا خر نکند! 
می‎دانم می‌دانم، اینها کدهای زندگی اجتماعی است. برای کشف ذره‌ها فقط باید شریک خلوت آدمها، ببخشید کلی‌ترش گردالی‌ها، شد. گوش نامحرم نباشد جای.. خودت باید بهتر بدانی. 
همین دیروز هم قبل از اینکه نامه‌ی تو برسد از فکرهایم تعجب کردم. فضا انگار باردار بود با حرفهایی که داشتی. میدانی خیلی چیزها سهل و ممتنع است و دیدن مرکزهای گردالی‌ها هم یکی از اینهاست. خب کار راحتی است که بخواهی دنیای اطرافت را به دو بخش یا سه، چهار یا هر تعداد محدود دیگری تقسیم کنی. آنوقت میشود هر گردالی را پرت کرد توی یکی از ابرگردالی‌ها و تکلیفت با کل دنیا روشن باشد. بعد مجموعه‌ی گردالی‌ها را به دو بخش مورد علاقه و سایر تقسیم‌بندی میکنی و بوم. ناراحتی و خوشحالی و سایر احساسات و مشغله‌هایت حول همین تقسیم‌ها تعریف می‌شود. یا نزدیک به مورد علاقه‌ها هستی و راضی، یا دور هستی و ناراحت و شاکی. اما من دائم با این مسئله مواجه میشوم که دنیا کلافی پیچیده و سردرگم شده. رضایت یکی موجب سختی دیگری است. رفتار همیشگی من شاید کسی دیگر را مثل خوره از داخل نابود کند. حداقل آدم/گردالی‌ها آنقدر از هم دور یا به هم نزدیک شده‌اند که دیگر تشخیص مرکزهایشان آسان نیست. بعد اگر این شانس را داشته باشی که سرک بکشی و نزدیک شوی به یکی از همین آدم/گردالی‌هایی که مشکل‌آفرین بوده برایت، و یک لحظه دریابی که او هم بر مداری در حال چرخش است، چطور خواهی توانست این مدار را کنار گردالی‌های همیشگیت جای دهی؟ روشن است، آن گردالی‌ها هم باید گردالی جدید را به رسمیت بشناسند. یعنی آنقدر نزدیک شوند که مثل ما بفهمند زیر آن هزار لایه یک ذره‌ی ساده و کوچک دارد تلاش می‌کند روشنایی‌اش را به بیرون برساند. کار سختی است، خیلی سخت. 
شاید فرقی نداشته باشد که ذره‌‌ام را خودم ببینم یا دیگری. شاید از بعضی زوایا راحت‌تر دیده شود. این یعنی اگر من ذره‌ام را گم کرده‌ام، با کشف و تلاش برای دیدن ذره‌های گردالی‌های دیگر می‌توانم در موقعیت جدیدی قرار بگیرم. اما اگر ما گردالی/آدمها همینطور بخواهیم با پوسته‌هایمان حرف بزنیم، من همین شانس هم ندارم. برای همین است که دنبال آدم/گردالی‌های حقیقی می‌روم. آنهایی که مرکزشان از خیلی دوردست‌ها هم قابل تشخیص است. حریم خاص خود را دارند، چارچوبی که دست‌ساز خودشان و اصول زندگی‌شان است. 
آه تا یادم نرفته، یکی از چیزهایی که باعث شد نامه‌ات را پیدا کنم این بیت شعر مولانا بود: دل هر ذره‌ای که بشکافی/آفتابیش در میان بینی. کل حرف ما همین است نه؟ همین دل شکافتن است که باعث دردسر است مگر نه؟ یک آدم/گردالی عادی که بخواهد برسد به مرکزش باید طی طریق کند، سالک باشد، دقت کند در احوال روز و نشانه‌های طبیعت و زندگی، تا کم‌کم خردش بیشتر و بیشتر شود. باید به چیزی بچسبد. حتی اگر ما گردالی‌ها بخواهیم سر از مفاهیم و دانش و هرچیز دیگری در این دنیا هم درآوریم، باز باید برسیم به دل موضوع، عمیق و عمیق‌تر شویم تا بتوانیم از لذت کشف کردن برخوردار شویم. فقط کشف کردن است که میتواند راهی به نور باز کند و بتابد و بتاباند. 
چیز دیگری هم هست و آن زمان است. مسئله‌ی سهل و ممتنعی که در میان گذاشتم، وابسته به زمان است. ناامیدی ما اینجاست که تاریکی را تاب نمی‌آوریم و از راه رفتن بازمی‌ایستیم. وگرنه، اگر تاریکی را نشانه‌ی وجود نداشتن نگیریم، بالاخره راهی به دل ذرات هست. من هم در جستجوهایم باید حواسم به صبر کردن برای زمان باشد. ناامیدی مرگ است و شکل گرفتن هرچیزی به گذر زمان محتاج. 
برای گردالی/آدمها هم زمان مهم و اساسی است. ممکن است من مدار یک گردالی ناسازگار را در همسایگی‌ام کشف کنم، مرکزش و ذره‌اش را بتوانم ببینم، تحمل کنم، دوستش بدارم، اما نشان دادن این به سایر آدم/گردالی‌ها زمان می‌برد. دوست دارم جلوی فرسایش این رابطه‌ها را بگیرم، اما چگونه؟ تا جایی که می‌شود باید انرژی گذاشت. هرجا فرسایشی هست با چیز دیگری جبران کرد. صبر کرد تا شکاف دلها به سوی موافق باز شود. پیدا کردن تو، ذره‌ی عزیز، نیاز به صبر و عشق و استقامت دارد.
خب من هرجه داشتم نوشتم. تو باز هم می‌نویسی؟ می‌توانی بگویی وقتی گردالی‌ها مرکزدار می‌شوند، دنیای خودشان و دیگران را تغییر می‌دهند و یا چطور؟ نظر من این است که مسیر رسیدن ما آدم/گردالی‌ها و شما ذره‌ها به هم، کل زندگی ما را تشکیل می‌دهد و خب، میدانی؟ من خیلی هم نمی‌خواهم الان به این فکر کنم که وقتی به هم می‌رسیم چه اتفاقی می‌افتد. همینقدر متوجه شده‌ام که وقتی خیلی نزدیک به یک ذره‌ی دیگر ‌می‌شوم، آدم دیگری هستم از آنچه قبلا می‌شناختم. انگار آفتابش تاریکی‌هایم را روشن کرده باشد و صبح تازه‌ای روی زمینم آغاز شده باشد. یا مثل اینکه کلاه‌خود قدرتی ویژه را بر سر گذاشته باشم! میدانی، من هیچگاه آنقدر به جادوی همراه بودن دونفر یا یک اجتماع از آدم/گردالی‌ها واقف نبودم. برای سایر چیزهای دنیا، مثل همراهی یک آدم/گردالی با گردالی‌هایی نظیر علم، موسیقی، و ادبیات، چرا. میتوانستم درک کنم غرق شدن و عمیق شدن در این زمینه‌ها به انسان خرد و آگاهی می‌دهد. اما هیچوقت آن را به کل گردالی‌های دنیا تعمیم نداده بودم. این بار سفر به من آموخت که احساساتم، سوالهایم، دغدغه‌هایم، هرچه دارم و ندارم، در حضور همین آدم گردالی‌هاست که معنی پیدا میکند. واقعیتش این است من خیلی هم تو را گم نکرده‌ام. همیشه یک شمع کوچک و کم‌سو در خانه‌ام روشن کرده‌ای و من به دنبال آفتاب جهانتاب گشته‌ام. باقی بمان. 

و باقی بماند برای وقتی دیگر.
ارادتمند، از شلوغ‌ترین مسیر ممکن، امضا مونا.

۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۰ ۰ نظر
دامنِ گلدار

خیالِ آزادی

بارها اتفاق افتاده به این نتیجه برسم که فلان مورد که برای خودم یک مانع فرض میکردم، اصلا مانع نیست. این یعنی من تجربه‌ام از دنیایم و درونم چیزی است به مراتب محدودتر و زندان‌گونه‌تر از آنچه می‌توانست باشد.

این شاید همان نظریه‌ی دنیاهای موازی است که همین‌جایی که مونا بر سر خود می‌زند که پروژه چه و گواهینامه‌‌ی رانندگی چه، دنیای موازی‌ای وجود دارد که همین آدم هم پروژه‌اش را انجام داده و هم رانندگی می‌کند! 

این همان حرف گاندی است که گفته برای هر کاری بگویید و فکر کنید "می‌توانم،" چون در آنصورت است که مقدمات انجامش در شما ایجاد می‌شود. 

این یعنی تقلب از دست تئاتری‌ها برای آنکه موقتاً نقشی را قبول کنم و ماهرانه بازی کنم که مال شخصیتی دیگر است. 

این یعنی داستان بهتری برای خودم تعریف کردن. یعنی حتی وقتی از خودم ایراد می‌گیرم که چرا در یک دنیای خیالی زندگی میکنم، چرا بالاخره توی آب نمی‌پرم، و چرا از حاشیه سراغ متن نمی‌روم.. آخر چرا؟


این یعنی نمی‌دانم خیالی بودن را باید پذیرفت یا خیالی نبودن را خواست و از خود رنجید. اما رنجیدن عاقبت ندارد و راهی به آزادی هم نمی‌برد. یک آدم خیالی باید به شیوه‌ی خودش آزاد شود.

۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۸ ۲ نظر
دامنِ گلدار

منطق‌خراشی

خانم نویسنده از من به دل نگیری، ولی هربار شما باید یک گیری به ما بدی. بله بله، میدونم میدونم، ما در حال نوشتن داستان تازه‌ای هستیم. خب، من هم گفتم حرفه‌ام تراشکاره، چیز بدی گفتم؟ تخصصی بخوام تعیین کرده باشم، منطق‌تراشم. کجایش بد بود که قبول نکردی؟ چه فرق داره منطق‌تراش، یا چوب‌تراش، یا فلز‌تراش؟ مگه قرار نبود نقشم رو خودم بنویسم؟

اول گفته بودی فراموش کن، نه که نکردم یک مدت هم کردم. حالا که می‌خوام از اول شروع کنم میگی با قاعده شخصیت‌پردازی مغایره! قدرت تام میده! باشه همون که گفتی، قدرت مخرب! آخه اگر من نه بیارم تو حرف شما، اونم با دلیل، این تخریبه؟ کجاش شخصی‌سازیه خب؟ چرا انتظار داری مطابق میل شما منطقم رو تراش بدم؟! ببین قربان شکلت، این که نشد باز. از اونطرف میگی تو شخصیتی و برو دنبال داستانت، از اینطرف بر روح و جان ما مسلطی هنوز. و این ادعا که کارم منحصربفرد نیست و تا دلت بخواد میشه امثال دلایلم رو‌ تراشید هم خودش یکجور توهینه! از اون بدتر میگی منطق‌هام تاریخ‌مصرف دارن و بعد مدتی بدرد نمیخورن. والا من که اینهمه وقت مشغولیتم این کار بوده که نفهمیدم همچی چیزی. اگرچه اوضاعم‌ همچین ردیف هم نبوده..خلاصه راهی باقی نگذاشتی غیر از اینکه منطق‌تراشی رو ول کنم. کاری که نمیخوام و می‌دونم نمیشه رو بچسبم و بهت ثابت کنم ته این داستان هیچ‌چیز دست تو رو نمیگیره، اصلا هم بلد نیستی شخصیت‌پردازی!

۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار

پژواک تقویتی

علیرغم آشنا بودن با این ایده، تازه متوجه شدم که هر پروژه‌ی موفق/ناموفقی که انجام می‌دهم واقعا نیازمند تکرار کردن و بازبینی مجدد است. حالا میخواهد این پروژه‌ی کنترل سطح اکسیژن با آردیونو باشد که دو ماه آزگار برایش زور زده باشی و با اعتماد به نفس به زمین رسیده بالاخره تحویل صاحبش بدهی و حقوقت هم بی چون و چرا بگیری، چه گوشه‌ی قطار بیات کرد باشد که روزی روزگار از کوه هم قوی‌تر اجرایش می‌کردی و ای دل غافل، کمِ کمش سه ربع وقت میبرد تا یک ذره بخواهد گرم بگیرد و آنهمه ریزه‌کاریهایی که ملکه‌ی ذهنت بود، دوباره جان مختصری بگیرند. 

اما این وسط یک حس موذی همیشه اوضاع را نویزی می‌کند. اگر خوب باشی، چه نیازی به تمرین و تکرارش، یا حداقل نمی‌شود آنقدر باشد که از دستش ندهی؟! اگر هم ضعیف باشی، آنقدر منفی‌بافی و ضدحال پیرامون سوژه هست که آدم خدا را شکر کند تمام شده و بنشیند با خودش بگوید حالا میروم فلان کار را میکنم که چنین و چنان. 

در نتیجه، بهترین جا برای کار کردن محیطی است که هرکار میکنی اکو کند. آنوقت اولا نمی‌توانی چند کار را نصفه نصفه انجام بدهی چون اکوها با هم قاطی می‌شوند و یک موسیقی بدصدایی لابد درمی‌آید که بیا و ببین. بعد هم هر پژواک مثل یک آمپول تقویتی برای کار عمل میکند چون آن را از زبان محیط (و نه در فکر خودت) میشنوی و میتوانی درباره‌اش قضاوت کنی. بعد نسخه‌ی بعدی پژواکهای خودش را ایجاد میکند و آدم اینقدر با یک پروژه سرگرم تولید هارمونیک می‌شود که آن کار هر کاری باشد، آخر آخرش ختم شود به یک موسیقی دلنشین که صدایش بالای هر نویز فکری و ذهنی و محیطی دیگری همه‌جا طنین انداخته است.

پس توصیه‌ام برای رهایی از غم گذشته و هراس آینده این است: کار و گذران روز یا توی کوه، یا خانه‌ی خالی، یا زیر گنبد کبود، یا هرجایی که اکو کند!

۱۹ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۰ ۱ نظر
دامنِ گلدار