نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۷ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

به پاس عشق

دوست داشتن هنوز هم روز و ساعت ندارد. بهانه و کادو و جشن و شیرینی نمی‌خواهد. جملات شاعرانه و قصار نیاز ندارد. دوست داشتن ولی سادگی میخواهد. دل را دادن به دست یار میخواهد و همراه شدن با قدمش. 
دوست داشتن قاعده و قانون ندارد. طلبکاری و بدهکاری ندارد. چیزی است مخصوص به خودت. بی‌زبان و بی‌هیاهو، بی‌رنگ و لعاب، اما شفاف و مثل روز روشن. ترس ندارد، شک ندارد، حساب و کتاب ندارد. 
دوست داشتن فقط احساس نیست. شور و شوق نیست. لذت راه رفتن زیر باران نیست. یعنی هست، اما فقط اینها نیست. دوست داشتن خود را کشیدن در روزهای تکراری و پرملال است. برگشتن از سر کار و دوباره همان راه را رفتن در برف برای سفارش یک قهوه‌ی دونفره است که نصفش هم نتوانی بخوری. گوش کردن به حرفهای تکراری، پرسیدن سؤالهای تکراری، آوردن مثال‌های تکراری و کشف کردن ایده‌های جدید از لابه‌لای این تکراری‌هاست. دوست داشتن مثل لباس کهنه و راحتی است که وقتی تنت میکنی تمام خستگیهایت درمیرود. 
دوست داشتن یعنی یادت برود قبلا یکنفری چطور بودی، ولی همینطور یادت باشد تو همیشه همینطور بودی که حالا هستی و نفهمی چه چیزی فرق کرده. 
و حالا که به اینجا رسیدم، و میدانم دلیل این حرفهایم کمی تجربه است، باید اضافه کنم آن روزهای تنهایی، انزوا، دلتنگی، و هرچه که اسمش باشد، زیباترین مقدمه‌ای است که برای امروز میشد نوشت. بنابراین شخصیت ناامید داستان نباید شد، رها نباید کرد و به جایش دست دراز کرد برای باز کردن گره‌ها تا رسیدن به اوج و زیبایی، چه در تنهایی باشد و چه در کنار یار. مهم زیبایی است، یادمان باشد.

پسر با عجله و شتاب کوله‌اش را برداشت و دوید سمت صندلی جلوی ماشین سفید. ما دخترها عقب نشسته بودیم. دوست پشت فرمان از او پرسید: چطوری دکتر؟ و اول از همه قصد رساندن مرا کرد. ماشین سفید با آدرسهای درب و داغونی که دادم بالاخره توی کوچه‌ی آشنا پیچید و جلوی خانه‌ی نقلی و محلی قرمزمان ایستاد. پیاده شدم. بچه‌ها دیدند که دختر قصه کوله‌پشتی‌اش را انداخت به شانه‌ی چپش و ساک وسایل را گرفت به دست راستش و با همه خداحافظی کرد. سلانه‌سلانه قدم برداشت و رسید به جلوی در. ماشین هنوز آنجا بود و آنها لابد به این غریبه‌ی کم‌حرف و عجیب که مدت زمان کمی هم نبود که مهمان این شهر و دانشگاهشان شده نگاه میکردند تا مطمئن شوند کلید دارد، وارد خانه می‌شود، و این ساعت از شب بیرون نمیماند. یا شاید نگاه به رشته‌چراغ ریزی می‌کردند که مثل تار عنکبوت دورتادور لبه‌ی سقف ایوان ورودی کشیده شده بود. هرچه که بود یک تصویر در ذهن من ماند و محو نشد. پسر همانطور که کوله و وسایلش را بغل گرفته بود از روی شانه نگاه سریعی به قاب در و دختر انداخت. دختر زیرچشمی ماشین و او را ‌می‌پایید و در آن لحظه که هنوز همه‌ی یافته‌هایش از دنیای پسر محدود به تخیلات و گمانه‌هایش بود، کلید در را چرخاند و تنهایی خانه را پر کرد. باید از دختر می‌پرسیدم حاضر است از همینجای داستان برگردد؟ و او لابد میگفت نمیدانم. 
 
۲۶ بهمن ۹۷ ، ۰۸:۲۵ ۳ نظر
دامنِ گلدار

پیشنهاد برای نقد داستان کوتاه

اگر داستان کوتاهی از نویسنده‌های ایرانی خوانده‌اید که به نظرتان خوب بوده لطفا بنویسید. ممکن است ایده‌ای پیدا کنم و در مسابقه‌ی نقد داستان کوتاه حیرت شرکت کنم.

۱۸ بهمن ۹۷ ، ۰۸:۱۲ ۷ نظر
دامنِ گلدار

از یک داستان چه میخواهم

میخواهم داستان خودم باشد. من نوشته باشمش؟ خیر! درباره ‌ی من باشد؟ خیر! با شخصیتش همذات‌پنداری کنم؟ نه لزوما! پس چه؟ 

فلسفه. فکرهای قاطی‌پاتی‌ام موج بزند در داستان. موتور حرکتم شود. سوال ایجاد کند. خیال بیاورد. سر دوراهی‌ام بگذارد و بگوید ببین فکر اینجا را نکرده بودی.

زن خانه‌دارش اهل بحث و سیاست و اقتصاد و کامپیوتر باشد. پسربچه‌اش عروسک‌بازی و آشپزی دوست داشته باشد. 

میپرسید دنیای ایده‌آل و فرامدرن دیگر؟ خیر! نه جناب، نه سرکار خانم جواب شما هم منفی است. 

من نگفتم همه‌چیز با خوبی و خوشی تمام شود، ابدا. آنموقع دیگر داستان چه لطفی دارد؟ همه‌ی آنچه میخواهم این است که به این شخصیت‌ها راه بدهیم وارد دنیای ما شوند. دیگر آن پای خودشان که تاب می‌آورند یا نه. کلیشه آخر تا کی؟ دختر خوشگل نازک نارنجی تا کی؟  

همان شخصیت نخ‌نما هم میتواند داستان دیگری داشته باشد. 

مثلاً چه؟ موضوع کلیشه بچه‌دار شدن را در نظر بگیرید. لوییس یک وکیل بلندپایه‌ است که همیشه آرزو داشته در راس شرکت حقوقیشان قرار داشته باشد‌ اما هیچوقت برش و جاذبه‌ی زیادی نداشته. همزمان عاشق پدر شدن است و درست وقتی موقعیت کار برایش پیش می‌آید که همسرش باردار شده و بعلاوه خانم هم یک پیشنهاد کاری عالی دارد. حالا هردو علیرغم میلشان ناچارند بخاطر نقش والد پیشرفت را فدا کنند. 

خب؟ لوییس متوجه میشود که از وقتی پدر شده خیلی نگاهش به کار فرق کرده، اعتماد به نفس دارد، خودش را قدرتمند می‌بیند، و کارها برایش ساده‌اند. شرکا بخاطر دلسوزی و درک اخیر او از مجموعه با مدیرشدنش موافقت میکنند و او تصمیم میگیرد نه ماه آینده هدایت شرکت را به بهترین شکل انجام دهد.

پس بعضی نقشها جسارت و ظرفیت انسان در زمینه‌ی شغلی و حرفه‌ای را زیاد می‌کند، حتی اگر به نظر زمان زیادتری از آدم بگیرد. 

مثال بعد معلم شیمی که آنقدر عاشق ترکیب مواد و افزایش درجه خلوص است، که سرانجام به بالاترین مقام باند قاچاق مواد مخدر تبدیل میشود. خانواده‌اش از هم میپاشد، کلاس درسش را از دست می‌دهد. باعث و بانی مرگ آشنا و غریبه و پیر و جوان میشود و هیچ خصلتی که بشود به آن خوب گفت در روشش دیده نمیشود، مگر تبحر در کارش. سرانجام همه‌چیز از کف داده ولی راضی و قانع به انجام کاری که عاشقش بوده، شیمی، در آزمایشگاه موادش میمیرد. 

نتیجه؟ خوبی و بدی نسبی است. معلمها می‌توانند پول دربیاورند! و یک زنجیره مواد مخدر را به جریان بیندازند، و فامیل را به کشتن بدهند. ولی همینطور راضی باشند که به کار هیجان انگیز دلخواهشان (در اوج صداقت) عمل کرده‌اند و در آن بیست بوده‌اند!

اگر هنوز حرفم را نگرفته‌اید، مثالی دیگر (خطر اسپویل سریال میسیز میزل)

جوئل و میریام یک زوج جوان و علاقه‌مند به استند‌آپ کمدی‌اند. ابتدا جوئل سعی دارد در یک کافه اجرا داشته باشد اما تقریبا هیچ استعدادی ندارد و فقط از دیگران تقلید میکند. به دنبال یکی از این اجراهای بد به میریام می‌گوید که تصمیم گرفته او را ترک کند و از زندگی‌اش راضی نیست. به دنبال این ضربه ذوق اجرای میریام که به طور عادی‌اش هم بانمک است شکوفا میشود و کم‌کم با اسم مستعار برای خودش مخاطبهایی جمع میکند. وقتی در انتها آنها تصمیم میگیرند که با هم آشتی کنند. جوئل باانرژی و انگیزه سعی می‌کند دوباره، در کافه‌ی سابق، وقتی برای اجرا رزرو کند اما جور نمیشود. سرانجام و هنگامیکه بطور اتفاقی استندآپ میریام را در همان کافه میبیند حالش گرفته و در خودش میشکند. چرا؟ چون میداند میریام خیلی در این کار خوب است. پس دیگر چه چیزی برای او باقی میماند که با میریام شریک شود و سعی کند تا با آن  نظرش را جلب کند؟ بار قبل هم وقتی تصویر موفقش جلوی میریام فروریخت تحمل نکرد و زندگی را ترک کرد. پس با یک وضع دردناک روبروست اولا کاری را انتخاب کرده که استعداد ذاتی‌اش را ندارد، ثانیا بخاطر جذب آدمی دیگر، و ثالثا از قافله عقب مانده چون حالا صورت مسئله پاک شده و میریام آن را به تنهایی و بدون نقش او حل کرده ( موفقیت در استندآپ کمدی). جوئل کلاویز با بحران بی‌نقش ماندن و در وضعیت سرخوردگی است، در حالیکه میریام هم او را دوست دارد (بخاطر چیزی غیر از کمدی، شاید رولر اسکیت؟) و هم کمدی و زندگی و نقش جدیدش را. 

حالا از یک داستان چه میخواهم؟ واقعیت، احساسات ناب و عمیق آدمها. دوست داشتن بدها، دیدن ضعف و عادی بودن  خوب‌ها. اسطوره‌شکنی و نفرت‌زدایی.

میتوانم ببینم شخصیت زن داستان کتک میخورد، اما به‌من نشان دهید که چطور ادامه میدهد. میتوانم بفهمم که بیکار میشود اما بگویید که چطور زندگی میگذراند. میتوانم حدس بزنم که زیبا است، اما نگویید که فقط به فکر رنگ لباس و موهایش است، از کتابهایش، از تاکسی گرفتنهایش، از دست به پیچ‌گوشتی بردن، رانندگی کردن، نظر دادن، تنها سفر رفتن، پول دراوردن، ماشین خریدن و معامله کردنش هم صحبت کنید. از گریه‌های مرد داستان، از دلتنگی‌اش از چشم پاک و برادری‌اش، از پذیرایی و کیک پختنش (بله قطعا دیدم) و پرستار‌ی‌اش هم بگویید. 

من درک نمیکنم یا حوصله ندارم درباره زنی داستان بشنوم که دوست دختر همسرش را کشته، چه پیامی دارد؟ چه راهکاری دارد؟ ... همه‌شان. 

دوست دارم ریشه‌ها را جستجو کنم، با من صادقانه صحبت کنید. بگذارید بفهمم کی و چطور این اتفاق افتاد. به من این پیام سطحی را ندهید که بخاطر حسادت یا فلان و بهمان. سه نفر آدم معمولی، مثل خود ما. باید بفهمیم و فکر کنیم و بخواهیم که مهربان باشیم تا پیدا کنیم چرا یک زندگی سرد میشود و رابطه‌ای از هم میگسلد. هر شخصیتی به اندازه‌ی خودش کافی است. سر و ته این شخصیت‌ها را با یک برداشت ساده یکی نکنیم. از احساسات رقیق‌شده‌ی ته قلبشان خبر بگیریم.

به شخصیت‌ها وزن و اعتبار بدهیم‌. فرصت بدهیم. شاید خودشان نفهمند در چه داستانی گیر افتاده‌اند اما ما که از بیرون متوجه عادی بودنشان هستیم نباید قضاوت کنیم. ممکن است جایی ملاقاتشان کنیم، یا وارد داستانشان شویم یا بیرون از داستان ببینیمشان. بله، همینها، از یک داستان همینها را میخواهم فقط.

۲۶ دی ۹۷ ، ۰۹:۳۴ ۲ نظر
دامنِ گلدار

شایستگان تاریکی

تا پنل کارشناسان کامل شود و همه‌ی حضار سر جایشان قرار بگیرند و جلسه رسمیت پیدا کند، مشغول خواندن مقاله‌ای درباره‎ی شایگان شدم که در شماره‌ی اخیر هفته‌نامه به چاپ رسید بود. علیرغم شناخت بسیار کم، در همان چند دقیقه مشتاق شدم چون احساس میکردم فکرها و برداشتهای فلسفی‌اش می‌تواند نزدیک به سوالات و موضوعاتی باشد که معمولا خودم هم درباره‌اش فکر میکنم. بالاخره جلسه آغاز شد و دکتر رها بحث را با احترام بسیار و همراه با تحسین برای شایگان آغاز کرد:

"بله البته مطابق قراری که داشتیم قرار شد ابتدا بنده‌ی حقیر عرایضم رو بیان کنم بعد شهرداد عزیز. بنده اولین برخوردم با داریوش شایگان با این کتاب بود (با فرانسه‌ی سریع و صریحی عنوان کتاب را میخواند) یعنی زیر آسمانهای جهان. آنموقع بنده دانشجوی دکترا بودم و برایم خیلی جالب بود، انگار این کتاب را که مطالعه میکردم از فضای تاریکی بیرون آمدم و خیلی چیزها برایم روشن شد..گذشته از آن آقای شایگان بسیار با زبان شیوا و مسلطی این کتاب رو به فرانسه نگارش کردند...من برای اینکه وقت بیشتری برای سؤالات دوستان باقی بگذارم و صحبتم رو محدود به همین پانزده دقیقه کنم باقی عراضیم رو میگذارم برای بعد. فقط به همین بسنده کنم که همین حالا هم بسیاری از پژوهشهایی که کار میکنم در ادامه‌ی کارهای شایگان هست و البته من هم زیاد در بعد فلسفی کارهای ایشان صاحب‌نظر نیستم و بیشتر از جنبه‌ی ادبی صحبت کردم.. شهرداد عزیز.."

شهرداد، دکتر دندانپزشکی که از نوجوانی در کانادا بزرگ شده بود، چند کتاب شایگان را، شاید خط به خط، خوانده و برای خودش تناقض‌هایی را بیرون کشیده و حالا مسلسل‌وار و با فارسی روانی که از یک کاسب ایرانی میشود سراغ داشت، به آنها انتقاد می‌کرد. بعضی‌ها با حرفهایش سرخ و سفید می‌شدند، از جمله دکتر رها که گاه توضیحاتی محافظه‌کارانه و با شوخی و خوشزبانی آن وسطها اضافه میکرد که البته بلافاصله شهرداد با بولدوزر از رویشان رد می‌شد. بحث آنقدر به درازا کشید که چندبار به او تذکر دادند که الان زمان سوالات حضار است. چیزی در مایه‌ی اینکه امروز را به شایگان تخفیف بدهد و کوتاه بیاید تا به صحبتهای حاضرین و یک کارشناس دیگر هم نوبت برسد! بهرحال صحبتهایش ختم شد به اینکه چرا شایگان در بندر فلان که قدم میزده از اینکه آدمها با فرهنگهای گوناگون میتوانند کنار هم بمانند و با هم ارتباط برقرار کنند در شگفت است؟ و "..واقعا مسئله‌ای به این سادگی که در خارج کشور اینقدر راحت و ملموس است!.. راه حلی که او ارائه کرده اصلا قابل اجرا نیست، واقعا چه چیز جدیدی به دنیا اضافه کرده؟ بهرحال من دیگر حرفی ندارم ضمن اینکه به ایشون احترام هم میگذارم!"

اما اولین سوال جلسه غوغایی حتی بیشتر از حرفهای شهرداد به پا کرد. در عرض نیم‌دقیقه فضای جلسه‌ با تناقضی اساسی مواجه شد. چهره‌ی دکتر به هم ماسید و لبخندش مانند یک خط منحنی به جا مانده از نقاشی رنگ و رو رفته‌ای روی عضلات آویزان صورتش خشکید. لپ‌های تپل شهرداد، حالا گردتر هم به نظر میامد. تنه‌اش روی میز به سمت جلو خم بود. پرسید: "سؤالتون از من هست یا دوستان دیگه؟" و شنید  "از شما، از پنل!" و باز بحث بالا گرفت. یکی شهرداد ‌می‌گفت و یکی دکتر رها، و دوباره بحث رها را شهرداد قطع میکرد و دوباره توضیح مفصل‌تری دکتر رها میداد. عجیب اینکه انگار هرچه می‌گذشت اتاق تاریک و تاریک‌تر میشد و صداها بلند و بلندتر:

 "..خیر شایگان از سایر پژوهشگران ایرانی شاخص‌تر هست و شریعتی و جلال نمیشود.. او کاری که کرده حتی مورد توجه غربی‌ها قرار گرفته و مفهوم‌سازیهای ارزشمندی در فلسفه و برقراری ارتباط بین دنیاها داشته، خود فرانسه‌زبانها و فیلسوفهای غربی هم همین نظر را دارند.. آقا من اصلا نمیفهمم جرا یک نفر از اولین پژوهشها تا آخرین کتابهایش فقط در پی پاسخ یک سؤال بوده (و این هم شد کار؟) و چرا باید برای غربیها نسخه بپیچد؟ باور کنید من هم تناقض‌گویی‌هایش را از کتابهای خودش درآورده‌ام!..اصلا جایش گرم بوده از جوانی در فرانسه تحصیل کرده.. مگر پژوهش همین پاسخ به سوال دادن نیست آقا؟ والا به خدا ایشون بسیار انتقادپذیر بود و من از نزدیک دیدمش و اگر اینجا بود از شما بیشتر تقدیر می‌کرد تا من!!.. نه اصلا هم این نیست و من رفیق گرمابه‌اش بودم و سه‌تایی با یک علوی نامی با او بودیم همیشه و تحت تاثیر شوروی سابق بود، به نظر من در دفاع شما تعصب هم هست .." 

توی تاریکی میشد دید که در کنج سقف اتاق، شایگان پشت میزی نشسته و در حال نوشتن و فکر کردن است. کتابها را ورق می‌زند. عینکش را برمیدارد، یک صفحه را به صورتش نزدیک می‌کند زیر لب با خودش حرف میزند و دوباره مشغول نوشتن می‌شود. حواسش اصلا به ما نبود. صداها را انگار نمیشنید و هیچ‌چیز را نمی‌دید. سرش ذره‌ای هم به طرف آدمهای دیگر حرکت نمی‌کرد. فکر کردم دستم را بالا آورده‌ام که برای صحبت نوبت بگیرم. اما دستم پایین بود. خواستم صدایم را بالا ببرم و بگویم اما مگر فلسفه همین نیست که بدنبال پاسخ برای سوالات وجودی باشیم؟ یا اینکه چه دلیلی دارد که آدم از جوانی تا پیری یک حرف را بزند؟ مگر ما آدمهای غیرمشهور و عادی هر روز فکرهای جدید و دیدگاه‌های متفاوتی پیدا نمیکنیم؟ اما هیچ صدایی از گلویم خارج نشد. باورش سخت است اما یک لحظه صندلی‌ام از زمین جدا شد و مثل بادکنکی معلق چند متری بالا رفت. بغل‌دستی‌هایم، جلویی‌ها و پشتی‌ها و همینطور مطمئنا پنل کارشناس‌ها هم همینطور. همه ما شرکت‌کننده‌های جلسه مثل هسته‌ی زردآلویی درست در مرکز فضاییِ اتاق معلق بودیم! با حیرت زیر پایم را نگاه کردم. چندین و چند شایگان، در سفرهایش به هند و پاریس، در مصاحبه‌های مختلف و در دوره‌های گوناگونی از زندگی‌ در حال حرکت بودند. بعضی‌هایشان جوانتر و بعضی‌هایشان پیرتر. انگار زردآلو دنیای شایگان باشد و ما خودمان را رسانده باشیم به مغز هسته‌اش. دور تا دور همه‌جا مثل یک فیلم دراز و بهم پیچیده‌‌ی ویدئویی شایگانها زندگی می‌کردند. 

بحث همچنان  با حرارت دنبال می‌شد ولی اینکه "پژوهشهای شخصیتی مانند داریوش شایگان که به نظر می‌آید یکی بوده مثل همه‌ی ایرانی‌های دیگر که فقط ایرادها را می‌گیرند بدون اینکه راه‌حلی داشته باشن، چه گرهی از زندگی من می‌تونه باز کنه؟ و چرا باید شخصیتی مثل جناب بهنود بگن که خوشا به حال نسل ما که ایشون رو دیدیم؟!" سوالی نبود که به این راحتی‌ها بشود برایش پاسخی تراشید. هسته‌ی ما در تاریکی خودش بزرگ و بزرگتر می‌شد و دنیای زردآلویی شایگان باریک و باریکتر. آنقدر باریک که حالا می‌شد ورای آن را دید، که فکر میکنید چه باشد؟ بله، زردآلو در دست دختر کوچکی با لذت بسیار در حال بلعیده ‌شدن بود! نمی‌دانم هسته‌ی زردآلویی که خورده شده به درد کسی هم می‌خورد یا نه. حداقلش این است که تا چهارپنج سالی باید پایش نشست و مراقبش بود تا دوباره میوه دهد. حیف که دیگر دنیا وقتی برای این کارها ندارد. به ذهنم رسید حالا باید حتما کودی اختراع کنیم که زمان میوه‌دهی زردآلو را نصف کند، یا زردآلویی که هرچه میخوری تمام نشود، یا اصلا هسته نداشته باشد، یا اصلا با مدد چوب جادو یک درخت به بار رسیده تحویل بگیریم تا واقعا بشر قدردان خدماتمان باشد و سری بین سرها درآوریم! بهرحال این حرفها آن موقع اصلا در برابر خطر محبوس ماندن در یک هسته‌، هرچقدر هم بزرگ، اهمیتی نداشت. ظاهرا دو راه نجات بیشتر نداشتیم. یا شایگان می‌آمد و می‌گفت: "فرزندانم! من اصلا فیلسوف و روشنفکر نیستم، همیشه وقتی دیگران درباره‌ام صحبت میکنن فکر میکنم از کس دیگه‌ای حرف میزنن! من داشتم زندگی‌ام را می‌کردم و مشغول جواب دادن به سوالهای خودم بودم. شماها که اینقدر ملموس میدانید از زندگی چه میخواهید هر اطلاعاتی که بدردتون میخوره را بردارین و از باقی بگذرین!" و یا باید بهنود در جمع حاضر میشد و تعارف و شیرین‌زبانی‌هایش را درباره‌ی او پس می‌گرفت! 

یکباره ‌تکان‌های شدیدی، به نشانه‌ی پرتاب شدن ما به بیرون، اتاق را لرزاند! در دلم از اینکه لااقل قل خوردن با هسته مثل زلزله در دنیای واقعی نیست که صندلیها و میزها را به گوشه‌ای پرتاب کند و همه‌چیز را روی سرمان خراب، کیف کردم. صدایی از سمت پنل گفت: "خیلی خوشحالم که من آخر از همه صحبت میکنم و میتونم همه‌ی بحث رو پوشش بدم. اولا کی گفته شایگان کمکی به نسل فعلی نکرده؟ من خودم یک نمونه‌ی حاضر. اگر کارهای ایشون نبود من در فضای آن موقع جامعه‌ی ایران پایان‌نامه‌ام رو چیز دیگه‌ای انتخاب میکردم که بخشی از محور عرفان اسلامی محسوب میشد، چون تعریف دیگه‌ای موجود نبود برای این مباحث. حالا به خاطر پژوهش‌های شایگان من جایگاه کارم رو در زمینه‌ی دقیق و اصلی‌اش پیدا کردم" و دکتر رها تکرار کرد: "بله شایگان به من هم کمک کرد تا با فلسفه‌ غرب آشنا بشم و من هنوز هم در ادامه تحقیقات ایشون کار میکنم.." و شهرداد: "خب شاید من چون تجربه داخل کشور رو ندارم متوجه تاثیر کار ایشون نشدم، اما باز هم میگم که راه‌حلی ارائه نمیکنه شایگان!" 

و جلسه تمام شد، اما ما در تاریکی ماندیم. خدا کند حالا که شایگان دیگر این طرفها کاری ندارد و خبری از بهنود هم نیست، لااقل یک کلاغی، سنجابی، گوشتکوب قابلی، انبردستی، هر جاندار یا بیجانِ مجهز دیگری پیدا شود و این هسته‌ی زردآلوی ما را برایمان بشکند.


* این داستانکی است (یعنی امیدوارم که باشد!) که از یک خاطر‎ه‌ی اخیر در جلسه‌ای با موضوع داریوش شایگان برای وبلاگ سخنسرا نوشته‌ام. شما هم در داستانک‌نویسی این وبلاگ شرکت کنید :)

۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۹ ۴ نظر
دامنِ گلدار

این کیه؟

خودم این نقاشی رو دوست داشتم. اول که داستان لرز رو میخوندم و نمیفهمیدم، رسیدم به مرحله‌ای که لازم بود هر ذره‌ای که از داستان دستگیرم شده رو بذارم کنار هم و از مجموعشون یک معنی استخراج کنم. نتیجه شد این تصویر. بعدها، یعنی در طول یک ماهی که مشغول به نوشتن و درک کردن و تغییر دادن نظراتم و انتقاداتم! به داستان بودم، هیچوقت این نقاشی زیر سوال نرفت. 


در واقع بعد از این کار من کلی نظریه‌های پست مدرن رو مطالعه کردم تا بتونم اشکالهای درست از داستان بگیرم، یا جایی که واقعا عالی کار شده تحسین کنم. متن و موضوع و همه‌چیز تغییر اساسی داشت، اما این نقاشی ثابت موند. فقط تصمیم گرفتم برای تطبیق بیشترش یکی از دستهای آدمک رو با ن های قرمز بپوشونم. همین :) 


میشود دو نتیجه گرفت از این اتفاق: شخصیت‌پردازی و تصویرسازی‌های داستان خیلی خوب بود که واقعا هم همینطور هست. و دوم اینکه درک تصویری بسیار جلوتر از درک معنایی اتفاق می‌افته. یعنی حداقل من ممکنه ندونم فلان چیز یعنی چی، ولی میتونم نقاشی‌اش رو بکشم و احساس و درکم رو از طریق تصویری که درمیارم بیان کنم. 



نقد لرز


دنیا بدون نظریه‌ها هم راهش را خواهد رفت


کتابی که از رویش پست‌مدرن رو می‌خونم اسمش داستان‌ کوتاه در ایران، جلد سوم: داستانهای پسامدرن نوشته دکتر حسین پاینده است. نظریه‌ها رو فصل به فصل معرفی کرده و بعنوان مثال از بین داستانهای کوتاه ایرانی برای هرکدوم دو داستان رو نقل کرده (حدود 10 صفحه از کل داستان). و بعد توضیح داده چرا این داستان از زاویه نظریه‌ی مورد بحث قابل تحلیل هست. کتاب عالی هست و از خوندنش خیلی لذت میبرم. فقط در تعدادی از نمونه‌ها به نظرم میرسید که قالب داستان کلا از روی نظریه نوشته شده‌اند در حالیکه باید برعکس باشه. یعنی مثلا نظریه مرگ مؤلف که میگه این نویسنده نیست که شخصیت‌ها رو کنترل میکنه و شخصیتها برای خودشون هویت مستقل دارن و تصمیم می‌گیرن که سرنوشتشون چطور باشه. خب این یک نظریه است که میتونه قطعیت داستان رو زیرسوال ببره و به خواننده نشون بده که همه چیز یک سمت ندارد و نویسنده خدای داستان نیست و منطقی که میچینه برای ماجراها واقعیت کل لزوما نیست. بعد منِ نویسنده بیایم داستانی بنویسم که شخصیت از داخلش درمیاد و قصد جان نویسنده رو میکنه و اون وسطها توی جر و بحث مولف و شخصیتش، به صورت آموزشی خواننده هم با نظریه مرگ مؤلف آشنا بشه!


در صورتیکه درست این هست که من داستانی رو بخونم، و اون داستان روایتی باشه نزدیک به من یا چیزی که به نوعی تفسیری از دنیاست، و من اگرچه از نظریه‌های ادبی‌ای که ریشه‌های شکل‌گیری چنین سبک داستانهایی رو توضیح میدهند بیخبرم، اما مایه و مفهوم داستان رو با گوشت و خونم میتونم احساس کنم. از این نظر باز هم داستان لرز داستان خوبی بود، و آفرین.


۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۳۵ ۰ نظر
دامنِ گلدار

آرزوی تحقق‌یافته

یکی از کارهایی که برای مدتها نکرده بودم و متعاقبا از میان احساساتی که مدتها چندان قوی دریافت نکرده بودم، شادمانی از انجام کاری که میکنم هست. و این کار هیچ نیست جز نوشتن یک نقد ادبی برای داستانی کوتاه. 

و در این کار چند نعمت نهفته است، و بر هر نعمتی شکری واجب. اول اینکه من اصلا جامعه نویسنده‌های جوان ایرانی را نمی‌شناختم. کلا نویسنده‌های خارجی رو هم دنبال نمیکنم، مدتهاست. من اصلا کسی رو در دنیا دنبال نمیکنم. تجربه‌ها رو دست اول و صد درصد تجربی خودم درونی از محیط بدست میارم و هیچ‌چیز هم به محیط برنمیگردونم! یک موناچاله‌ی به تمام معنی :)

نوشتن نقد اولا کاریه که من احساس میکنم گوشه‌هایش را مدتهاست خیلی خوب میشناسم. مثل این هست که پس از چندسال برگردم به جایی که پانزده سال زندگی کردم، میشناسمش. به خودم مطمئنم. و این اطمینان از کجا میاد؟ از اینکه داستان رو میفهمم، می‌نشینم جای نویسنده و فکر میکنم هرعنصر داستان را چرا استفاده کرده، با شخصیتها همدردی میکنم، خلاصه هرکاری که همیشه بعنوان خواننده انجام میدهم و میگذارم به حساب قوه تخیل، اینجا بعنوان ابزار برای درک داستان استفاده می‌کنم. 

دوم اینکه متوجه شدم اووَه! چه نویسنده‌های جوان و خوبی در کشور داریم! کلی از فکرکردن درباره‌ی داستانی که انتخاب کردم، لذت بردم. 

سوم اینکه فکر میکنم بالاخره یک رشته‌ی نازک من رو به اجتماع وصل کرد، حرفی دارم که دوست دارم شنیده بشه.

خلاصه، چه تحویل گرفته بشه در جشنواره و چه نشود، هزاربار خوشحالترم نسبت به نوشتن اون دو مقاله‌ای که توی دکترا با جان کندن دریک ژورنال ISI درجه دوم چاپ کردم.

لینک جشنواره حیرت اینجاست، و من داستان " " را نقد کردم. برای دسترسی به داستان باید کتاب سال حیرت شماره سوم را از فروشگاه اینترنتی طاقچه خریداری کنید. :| :) 
۱۹ فروردين ۹۷ ، ۰۷:۰۳ ۱ نظر
دامنِ گلدار

آشتی

دقت که میکنی میبینی کم اتفاق می‌افتد که آدمی همیشه منطقی و خونسرد باشد، حتی اگر بیشتر وقتها اینطوری دیده باشی‌اش. پای بعضی عشق‌ها هیچ بده بستانی نیست، منطق می‌رود کنار و مهم نیست چقدر آنچه موضوع صحبت است ناممکن بنظر برسد، "درباره‌اش بحث نکن الهام!" این را حتما آنروز سعید توی دلش گفته، وقتی اخمهایش رفته توی هم و دیگر نتوانسته به چشم‌های الهام تا حداقل چهارهفته بعدش نگاه کند. همان وقتی که جمله‌ی الهام بیشتر از هرچیزی برایش بوی دستهای یک پزشک دست از بیمار شسته را داشته، آنقدر که طعم بی‌تفاوتی‌شان را در بیمارستان بهمن چشیده بودیم. ولی مگر جز این بود که همه جایی ته دلمان از این میترسیدیم که "مامان پری دیگر آن آدم قبلی نمیشه!" خود من همین مضمون را از عموجون و مادر هم شنیده بودم، همین ترس را هر روز در چشمهای عزیزجون هم دیده بودم. 

سعید اما فرق داشت. با ایمانی مثال زدنی به هیچ‌چیز غیر از خوب شدن خاله‌پری فکر نمی‌کرد. مثل یک امپراطور قدرتمند جلوی این‌جور حرفها می‌ایستاد و گروه‌ بحران‌زده‌مان را مدیریت می‌کرد. حالا شاید انتظار نداشت که الهام بنشیند سر این شاخه و تلخی محتمل واقعیت را رک و پوست‌کنده بگذارد کف دست عزیزجون. نمیدانم، بیشتر هوای دل عزیز را داشت یا دل خودش آزرده شد. اما آنروز سعید هم از هم پاشید. هرچقدر بعدترش با او صحبت کردند، آشتی‌شان نشد که نشد. الهام گناهی نداشت جز بیخبری، آنهم از یک عشق ریشه‌دار که شاید تا آن موقع در ته دل سعید ِ آرام و پرکار و جدی، دور از نظر مانده بود. انگار بچه‌ای بنشیند به بازی در باغچه، درست همانجا که بذر نعناع‌ها را کاشته‌ای و ناغافل خاک را زیر و رو کند. 

روزی از روزهای مهر پارسال، در ساعت ملاقات و در اتاق خصوصی خاله‌پری در بخش، سعید زودتر از همه رسیده بود. سمت راست خاله‌پری ایستاده بود و دستش را گرفته بود. با همین علائم کوچک دستش هم شاد میشدیم، هرچند که هنوز هم به ظاهر خاله‌پری خواب خواب بود. بعد از ما الهام هم رسید، و نشست روی یکی از مبل‌های زیر تلویزیون اتاق، شاید آن مبلی که کنار یخچال بود. ساکت و آرام. با الهام جدا حرف میزدیم با سعید جدا. نگاه سعید فقط به خاله‌پری بود، گاهی دستگاه و ضربان و اکسیژن را می‌پایید، گاهی پایش را، و گاهی چشمهای خاله‌پری را که نیم‌باز میشد. من اتفاقا الهام را نگاه می‌کردم. الهام سعید را. توی چشمهای الهام شاید تحسین بود، شاید حیرت. انگار تا بحال سعید را انقدر عاشق ندیده باشد. توی دلش شاید می‎گفت: "تو میتوانی اینقدر کسی را دوست داشته باشی،" انگار سعید جدیدی را دیده باشد، سعیدی دوست‌داشتنی‌تر از قبل. نگاه الهام گاهی هم پرافسوس می‌شد، شاید دلش میسوخت برای سعیدی که واقعیت را نمیخواست بپذیرد. دلش میسوخت و نمی‌توانست کاری کند. توی آن چشم‌ها یک دکتر بی‌تفاوت نبود، یک زن آزرده از بی‌توجهی همسرش هم، نبود. آنها فقط عشق داشتند در خودشان. یک عشق پیچیده و درک‌نشدنی، مثل دو تا پنجره‌ی جدید که به دنیای سعید باز شده باشد. 

پ.ن.: خاله‌پری با کمک عصا و وقتی یک نفر هوایش را داشته باشد میتواند چند قدمی راه برود. این یک معجزه است، خدا را شکر :)

۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۷:۴۷ ۰ نظر
دامنِ گلدار