نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۱۱ مطلب با موضوع «خاله‌پری» ثبت شده است

از تو چه مانده باشد

حیفش نیست که خاطرات تو، تنها غبار غمناکی شود بر رخ ما؟ حیفش نیست که فقط افسوس بخوریم و گیج و منگ بمانیم؟ و باز هرگاه که به‌ظاهر در جریان و حرکتیم‌، حیف نیست از خاطر بردن یاد تو؟ لابد نیست، چطور بگویم، غصه بد است خب، بهر دلیلی.

هر بار که‌ صدای حلقه‌ام به تصادف یا عمدی از برخورد با دیواره‌ی استکانی یا لبه‌ی میز یا هرچیز دیگر در‌می‌آید، انگار بالای تخت اتاقت ظاهر شده باشم و تو نشانم‌ بدهی که چطور پرستار را که لازم داری با آن‌ تکنیک‌ بازیگوشانه خبر می‌کنی. می‌دانی، هیچ حلقه‌ای آن‌زمان‌ها بر دستم‌‌ نبود. حالا آمده‌ام بگویم که صدای حلقه‌ام را از تو دارم، اما بار غمش را نمیخواهم. فکر میکنم کاستن از توست غصه خوردن برایت. بعلاوه دیده‌ام بزرگتر از این بار را بر دوش دیگران، تحمل دیدنش هم سخت است. میخواهم صدای حلقه از حالا یادآور روشنایی باشد. زنگ‌ بزنم، صحبت کنم، هر کاری که شاید نگذارد بی‌صدا به فکر‌ فرو‌ بروم و بعد هیچ نمانده باشد جز یک آه خالی.

۱۶ مهر ۹۸ ، ۱۱:۰۶ ۰ نظر
دامنِ گلدار

کفر‌آمیز

حرفها و فکرهایی که آنقدر کفر‌آمیز است که نمی‌خواهی زبان را آلوده‌ی آنها یا شکایت از آنها کنی. پس باید چه کرد؟ چطور به نتیجه و راه‌حل رسید اگر حتی نشود بلند‌بلند گفت؟ 

***

در این راه‌رفتن بی‌هدف و پوچم در مترو، به یک گروه چهارنفره دقت کردم. یک نوازنده‌ی بسیار جوان ویولن، که خیلی غمگین و جدی می‌زد. یک مادر جوان سمت چپش، یک مرد جوان بسیار معمولی با افکاری سنگین در صورت سمت راست، و کمی عقب‌تر و چند قدم با فاصله از پدر یک کالسکه، کودک موطلایی و شاید یک‌ساله‌ای صاف نشسته، میخکوب آوای ویولن. همگی مات. دو نفر به موسیقی، دو نفر دیگر به آینده‌ای که انگار در دست آنهاست، یا به ذوقی که انگار کمتر دیده‌باشند، یا درگیر یادآوری آنکه هرچقدر هم پوچ و بی‌هدف و تلخ باشد چیزهایی در این زندگی، باز هم می‌شود که صبر کرد، برای یک آینده‌ی در حال آمدن.

شاید راه زندگی با کفر درون، همین تراشیدن امید از تنه‌ی بی‌قواره‌اش باشد، فعلا، ناشیانه و بی‌سیاست و بی‌مهارت، بیشتر دستم را با چاقو و تیغ و تراشه‌هایش زخمی میکنم، تا کی چیز قابلی از آب درآید.

 

۲۹ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۱۱ ۱ نظر
دامنِ گلدار

قلبِ بی‌قرارِ خیس

ابرِ مادر گریست. من زیر چتر روزهایم بودم. چند قطره‌ی اشک، نوک کفشهایم را نم‌دار کرد. دستم را بیرون گرفتم، قطره‌ها دانه‌دانه لغزید و نقش زمین شد. گریه بی‌صدا بود، بی‌حرف، بی‌نشانه. هیچ نفهمیدم.

ابر مادر گریست. پدر نبود، خبر داده بودیم تا برگردد. من جایش خوابیده بودم. ابر من کنار ابر مادر، پیچیده در خود، بی‌صدا می‌گریستیم. آن شب کذایی. آن بیمارستان، آن اتاق عمل. آن انتظار و چشم‌براهی برای صبح. همان شب کذایی.

راستی امروز چندم است؟ بیستم مرداد. کاش هیچ پنجِ شهریوری آنطور پیش نمی‌رفت. کاش هیچ دلی از غصه سوراخ نمیشد تا عاقبت پاره‌پاره‌هایش را بخواهیم از خیسی زمین جمع کنیم. کاش ابرِ مادر دم‌به‌دم و با هر باد بی‌قابلی نمی‌بارید. 

به ابرک نگاه کردم. آسمانش را گم کرده بود. زمینش را نمی‌شناخت. بی‌قرار بود. دلم میخواست باد زیرِ چترم بزند و مرا به ابرک برساند. هیچ نمی‌فهمیدم. قطره‌ها نقش زمین میشد.

چه بی‌صدا، چه‌ بی‌غرور، چه بی‌کس. هیچ نفهمیدم.

ابرک به‌دنبال تعلق است. تعلق برایش آفتابی است که یکسره غروب می‌کند. دنیای بی‌آفتاب سرد و نمناک است. چرا زودتر نفهمیده بودم که  خورشید مدادرنگی‌های من گرما ندارد؟ 

۲۰ مرداد ۹۸ ، ۰۹:۲۸ ۰ نظر
دامنِ گلدار

به مناسبت هشتم مارس

یا برای آنکه دروغ نگفته باشم، هفدهم اسفند برابر با هفتم مارس. روزی که من بالاخره دکترا را دفاع کردم و حالا سه سال از آن تاریخ گذشته. مونای آن روزها آدم تنهایی بود در دانشکده‌ای از جنس سنگ و کلاسهایی با نیمکتهای قهوه‌ای روشن و تابلوی کوچک نستعلیقی که می‌گفت "اگر این امکانات را مایه‌ی راحتی میدانید از آن مراقبت کنید." کلاسهای نوسازی شده با پوسترهایی درباره‌ی ریاضیدانان ایرانی، ابوریحان، بوزجانی و دیگران، با درهای رمزدار، میزهای نو، کرکره‌های جدید، جالباسی‌های چوبی و کارشده‌ی همرنگ و همجنس میز و نیمکتها. میزهای دونفره با صندلیهای چوبی. روی همین نیمکتهای  قوس‌دار که حالا بعضیهایشان حتما لق شده‌اند بود، که آن آخرِ آخر - نزدیک به پنجره‌ی ته کلاس- آبمیوه‌ها را گذاشتم. شیرینی را اصلا یادم نمیاید خودم گرفتم یا بابا اینها آوردند. 

آدمِ تنها جلب توجه همه است. از مسئول انتشاراتی که از ترم اول خانم دکتر صدایت کند تا مسئول سمعی بصری که برایت با آن لحن تند و شاکی‌‌ و عینک ذره‌بینی‌اش درد دل کند که "دکتر فلانی نذاشته دوساعت برم عمران مراقبت بدم. حقوق خودش از فلان رسیده به هفت ملیون فکر میکنه مال منم همینقدر بالا رفته" و بعد گردوی توی دستش را نصف میکند و می‌دهد به دستم: "بفرما. حالا کلاس برا چی میخوای؟ مگه فرجه نیس؟" میگویم چون فرجه است و کلاسها تعطیل شده میخواهم برای بچه‌ها جبرانی بگذارم دیگر.. "میان؟" و سری تکان می‌دهد، "تهرانی نیستی نه؟ دیدی گفتم نیستی.." 

همه می‌گویند مبارک باشد. فکر میکنم یک جعبه خشک و یک جعبه تر. به همه باید برسد، چند کیلو کافی است؟ آن آقای خدمتکاری که به آزمایشگاه سر میزد چه؟ آن یکی که در کلاسها را برایمان باز میکرد چه؟ خانم فلانی در آموزش چه؟ حالا اینها به کنار، من که رویم نمی‌شود دانه دانه شیرینی بدهم به همه. 

چه مبارکی خانم جان، چه مبارکی؟ عمری که تلف شد، شیرینی را بدهم که ماله کشیده باشم روی این همه ترس و نادانی؟ دور زدن خودم؟ کار کردن روی چیزی که نمیدانی و پایه‌اش را نداشته‌ام از اول؟ خب از اول هم قرار بوده همین باشد. قرار بر یاد گرفتن بوده. میدانم، میدانم، کمک کم گرفتم، دید واقعی نداشتم، سنجیده عمل نکردم، تخیلم بر علمم می‌چربید. کل‌نگر و پیشگو بودم به جای آنکه منطقی و مستند کار کنم. در یک کلام درجا میزدم. اما، امروز پس از سه سال این را درک کرده‌ام که این بدرستی خودِ من بوده. آدمی که در مواجهه با مشکل اینطور تا میکند. این آدم آن روز از تزش (که قبولش نداشت) دفاع کرد. دور هرچه تحقیق و صحبت از رشته‌اش بود را خط کشید. گفت اشتباه کردم. دستهایش خالی شد و فکر کرد در آینده هرکاری میکند غیر از این کار. باید از این شش سال درس می‌گرفت. 

جلسه‌ی دفاع طولانی بود. دو ساعت و نیم، شاید نزدیک به سه ساعت. پریسا و مامان و بابا پشت سر هم و پشت استادها بودند. نسترن ده دقیقه‌ای بعدتر آمد. سعید وقتی رسیده بود که تقریبا صحبتم تمام شده بود و مشغول پاسخگویی به سوالات بودم. دو یا سه دور (احتمالا دور سوم فرمالیته) که شش استاد هرکدام سوالهایشان را بپرسند. پشت درهای رمزدار طبقه‌ی چهار، سعید نگاهکی از دریچه‌ی شیشه‌ای به داخل انداخته و پنداشته بود که "انگار خیلی خبری است! مزاحم نشوم" و همانجا نشست روی ردیف صندلی‌های سه‌تایی وسط راهرو، تا پایان آن سه ساعت. در که باز شد با دهانی باز صدای خفیفی از گلویش درآمد، سرش رو به سمتی که نماینده‌ی تحصیلات تکمیلی با عجله سالن را ترک میکرد چرخید و دستی برایش تکان داد، آقای نماینده تپل و کوتاه و در عین حال سرشلوغ و مردد، همانطور که فاصله‌اش متر به متر زیادتر میشد، نیم‌نگاهی انداخت و راهش را گرفت و رفت "اون آقاهه رو من میشناختم، اصفهان هم خوابگاهی بودیم.." به سعید گفتم ایشان به زور خودش را انداخت توی جلسه‌ی دفاع من چون چیزی سردرنمیاورد و هیچ روز خدا هم در اتاقش برای دانشجو ننشسته بود. تمام وقتش جلسه با فلان مدیر و مقام و کار خارج از دانشگاه بود. بزحمت روز و ساعتش را تنظیم کردم.

بهرحال، آن روز دفاع کردم، از خودم، از خامی‌ام، از عمیق‌ترین اشتباهاتم و دست و پا زدن‌هایم، چون هرچه باشد من به پای هرچه که آن موقع دوست داشتنی و کامل و خیره‌کننده نبود، عشق ریختم. من هیچ‌چیز نبودم جز همین‌ها. 

برگشتیم. سعید با ماشین خودش و من مامان بابا و شیرینی و گل‌ها با ماشین خودمان. ساعت هشت شب آنقدر کسی در دانشکده نبود و شیرینی‌ها باد کرد. مثل حالا حوالی ساعت هشت و نیم غروب داشتیم میرفتیم خانه‌ی خاله‌پری که همیشه نماد گرمی و محبت بود و الان نماد همبستگی. خاله‌پری که دفاع ارشدم آمده بود و برگشتنی با یک ماشین و اسباب و اثاثیه دفاع فشرده نشسته بودیم و کمرش درد گرفته بود. عزیزجون بود، سعید که به لطف استفاده از جی‌پی‌اس سه ربعی از ما زودتر رسیده بود و سارا و آقای صمدی‌پور فیزیوتراپ و حتما چند مهمان هم آمده بودند عیادت. بالاخره رسیدیم و شیرینیمان را با هم خوردیم و لذتش را بردیم. خاله‌پری با آن حواس جمعِ همیشه توی اخبارش و در حین فیزیوتراپی در حالیکه همه ذهنشان مشغول به چیزهای دیگر بود، روز زن را به ما و بخصوص چندین‌بار همزمانی‌اش با دفاعم را به من تبریک گفت! بلی، اینطور است که برای من روز جهانی زن روز دفاع است و خود به خود هم تویش یک خاله‌پری است.

این دوره باید تمام شود، دوره‌ی شش‌ساله‌ی دکترا، یا هرچیزی که آدم در آن درجا میزند و دوستش ندارد. هرچیزی که فکر میکنی سخت است و تمامی ندارد. که راهی ندارد جز بریدن و رها کردن و بعد ماندن در تاریکی و ضعفش که حالا با این پرونده‌ی ناتمام چه کنم؟ آسمانِ به زمین رسیده را چه کنم؟ دقت کن، نه اینکه هیچوقت استعفا ندهی، بلکه فقط وقتی که از روی ضعف و خستگی است. 

داشتم می‌گفتم، آدم فکر میکند نمی‌تواند تمامش کند، تا وقتیکه با مشکل بزرگتری روبرو شود. آنوقت می‌فهمد که هیهات، آن یکی در برابر این پشیزی هم نیست، اصلا بچگانه است. این احساسی بود که من داشتم وقتی مجبور شدم قورباغه‌ی تز را قورت بدهم. وقتی که دیدم چطور زندگی خاله‌پری و همه آدمهای نزدیکش یکدفعه دستخوش اتفاقات تلخ و سخت شد. و حالا آن روزها گذشته است. دکترا و تلخیهای حادثه. ما جان سالم به در بردیم. هنوز روی زمینیم و مشغول با اموری کمابیش مشابه قبل. فرق امروز با دیروز در پختگی است. درست مثل اینکه تازه هفت سالت شده باشد و نابغه هم نبوده باشی اما سه سال قبل سر کلاس اول گذاشته باشندت. سختی‌اش از این جنس است. 

این دوره هرکجای تاریخ که باشد، برای هر گروه آسیب‌دیده و در اقلیتی که باشد، یک روز تمام می‌شود. اعضای آن گروه میفهمند که باید از خودشان، ضعفهایشان، اشتباهاتشان، و تلاشهایشان دفاع کنند. آماده می‌شوند که حتی اگر بهترین و بالاترین رتبه را کسب نکرده‌اند، اگر خیلی خیلی معمولیند، اگر به جای هشت ترم دوازده ترم وقت گذاشته‌اند، بالاخره از خودشان دفاع کنند. چون قرار نبوده که آنها تبدیل به جنسِ دیگر یا موجودی با نیروی فرازمینی شوند تا لیاقت مدرک را پیدا کنند. آنها قرار است به خاطر خودشان شایسته‌ی تقدیر شناخته شوند. همه‌ی ما که تقلای شناخته شدن، موفق شدن، و اثبات حقانیتمان را داریم باید یادمان بماند، تا قبل از رسیدن به چنین مرحله‌ای ما بچه‌ی چهارساله‌ای هستیم که بین هفت‌ساله‌ها نشسته و هفت‌ساله نبودنمان چیزی نیست که مربوط به ما باشد. همینقدر که خواسته‌ایم سر کلاس باشیم و دست و پا میزنیم شایسته‌ی تقدیریم. مشکلاتی هست که بزرگتر از ناامیدی ماست و روزی که چشم ما به درک آنها باز شود خود به خود آماده‌ایم که از هویت شخصی، حرفه‌ای، و اجتماعی‌مان دفاع کنیم و فارغ از تمام شکهایمان زندگی کنیم. 


روز زن مبارک. 

۱۸ اسفند ۹۷ ، ۰۷:۲۸ ۲ نظر
دامنِ گلدار

آشتی

دقت که میکنی میبینی کم اتفاق می‌افتد که آدمی همیشه منطقی و خونسرد باشد، حتی اگر بیشتر وقتها اینطوری دیده باشی‌اش. پای بعضی عشق‌ها هیچ بده بستانی نیست، منطق می‌رود کنار و مهم نیست چقدر آنچه موضوع صحبت است ناممکن بنظر برسد، "درباره‌اش بحث نکن الهام!" این را حتما آنروز سعید توی دلش گفته، وقتی اخمهایش رفته توی هم و دیگر نتوانسته به چشم‌های الهام تا حداقل چهارهفته بعدش نگاه کند. همان وقتی که جمله‌ی الهام بیشتر از هرچیزی برایش بوی دستهای یک پزشک دست از بیمار شسته را داشته، آنقدر که طعم بی‌تفاوتی‌شان را در بیمارستان بهمن چشیده بودیم. ولی مگر جز این بود که همه جایی ته دلمان از این میترسیدیم که "مامان پری دیگر آن آدم قبلی نمیشه!" خود من همین مضمون را از عموجون و مادر هم شنیده بودم، همین ترس را هر روز در چشمهای عزیزجون هم دیده بودم. 

سعید اما فرق داشت. با ایمانی مثال زدنی به هیچ‌چیز غیر از خوب شدن خاله‌پری فکر نمی‌کرد. مثل یک امپراطور قدرتمند جلوی این‌جور حرفها می‌ایستاد و گروه‌ بحران‌زده‌مان را مدیریت می‌کرد. حالا شاید انتظار نداشت که الهام بنشیند سر این شاخه و تلخی محتمل واقعیت را رک و پوست‌کنده بگذارد کف دست عزیزجون. نمیدانم، بیشتر هوای دل عزیز را داشت یا دل خودش آزرده شد. اما آنروز سعید هم از هم پاشید. هرچقدر بعدترش با او صحبت کردند، آشتی‌شان نشد که نشد. الهام گناهی نداشت جز بیخبری، آنهم از یک عشق ریشه‌دار که شاید تا آن موقع در ته دل سعید ِ آرام و پرکار و جدی، دور از نظر مانده بود. انگار بچه‌ای بنشیند به بازی در باغچه، درست همانجا که بذر نعناع‌ها را کاشته‌ای و ناغافل خاک را زیر و رو کند. 

روزی از روزهای مهر پارسال، در ساعت ملاقات و در اتاق خصوصی خاله‌پری در بخش، سعید زودتر از همه رسیده بود. سمت راست خاله‌پری ایستاده بود و دستش را گرفته بود. با همین علائم کوچک دستش هم شاد میشدیم، هرچند که هنوز هم به ظاهر خاله‌پری خواب خواب بود. بعد از ما الهام هم رسید، و نشست روی یکی از مبل‌های زیر تلویزیون اتاق، شاید آن مبلی که کنار یخچال بود. ساکت و آرام. با الهام جدا حرف میزدیم با سعید جدا. نگاه سعید فقط به خاله‌پری بود، گاهی دستگاه و ضربان و اکسیژن را می‌پایید، گاهی پایش را، و گاهی چشمهای خاله‌پری را که نیم‌باز میشد. من اتفاقا الهام را نگاه می‌کردم. الهام سعید را. توی چشمهای الهام شاید تحسین بود، شاید حیرت. انگار تا بحال سعید را انقدر عاشق ندیده باشد. توی دلش شاید می‎گفت: "تو میتوانی اینقدر کسی را دوست داشته باشی،" انگار سعید جدیدی را دیده باشد، سعیدی دوست‌داشتنی‌تر از قبل. نگاه الهام گاهی هم پرافسوس می‌شد، شاید دلش میسوخت برای سعیدی که واقعیت را نمیخواست بپذیرد. دلش میسوخت و نمی‌توانست کاری کند. توی آن چشم‌ها یک دکتر بی‌تفاوت نبود، یک زن آزرده از بی‌توجهی همسرش هم، نبود. آنها فقط عشق داشتند در خودشان. یک عشق پیچیده و درک‌نشدنی، مثل دو تا پنجره‌ی جدید که به دنیای سعید باز شده باشد. 

پ.ن.: خاله‌پری با کمک عصا و وقتی یک نفر هوایش را داشته باشد میتواند چند قدمی راه برود. این یک معجزه است، خدا را شکر :)

۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۷:۴۷ ۰ نظر
دامنِ گلدار

یادم کن

1
یادم هست توی کتاب‌های دینی می‌خواندیم آدم هرکاری را باید با یاد خدا انجام دهد. قبل از شروع هر کاری بسم الله بگوید، موقع شروع روز، موقع رفتن سر امتحان، هرکاری که برایت مهم بود، نگران نتیجه‌اش بودی، آنجاها دیگر حتمی بود، باید با یاد خدا شروع می‌شد. و یاد خدا چجوری بود؟ همان گفتن به نام خدا؟ گاهی می‌گفتم و یک خط در میانش یادم میرفت. خیلی وقت‌ها وسط امتحان یادم می‌آمد.
بزرگتر که شدم استدلالم این بود که من که خدا را دوست دارم، نیت بدی هم که ندارم. هر حرفی هم که داشته باشم که موقعش برایش مینویسم یا از ذهنم میگذرانم، یعنی یاد خدا کردن به همین است که یادم باشد اول هر کاری از خدا کمک بخواهم؟ نمیدانم. ولی باز هم یادم میرفت. آنقدر مشغول بودم که آگاهانه به خاطر سپردن اینکه قبل از شروع کاری ذکری را بگویم یا به نام خدا برایم عجیب بود. یادم میرفت.
تا اینکه پریروز توی خیابان داشتم راه می‌رفتم و همین‌طور که با خودم داشتم به کارها فکر می‌کردم و در دلم میگفتم که درست میشود، بالاخره فهمیدم که یاد خدا چیست. اینکه مطمئن و امیدوار باشی که موفق میشوی، هدفت را دنبال میکنی و این راهی را که شروع کرده‌ای تا آخرش می‌روی. هر چه سر راهت بایستد تو هم هستی و با آن کنار میایی. همین اطمینان، یا ایمان که کارها بالاخره درست میشه. به نظرم آمد این یاد خداست. ذهنم کشید به موفقیت بی‌خداها، آنهایی که آدمهای خوبی هستند، اما شاید اعتقاد دینی ندارند، یا حتی به وجود خدا اعتقاد ندارند. به نظرم آمد که ایمان به همین محکمی در دل آنها هم هست، چشم امیدوارشان به هدف و تلاشی که برای موفقیت در کار و زندگی‌شان به خرج می‌دهند همین یاد خداست. اما کدام خدا برای آدم بی‌خدا؟ همانی که خانه‌اش دل ما آدم‌های گِلی است. تعبیری از این زیباتر وجود ندارد که یک تکه از وجود خدا در هر آدمی هست. ایمان به همین زیبایی است، به این بامعنایی که بدانی چرا زندگی دوست‌داشتنی است، چرا داری زندگی می‌کنی، و چرا قرار است خوب زندگی کنی.

2
عاشق بودن هم یکجور غافلگیری دارد. مثلا همین سناریویی که توی خیابان راه می‌روی. پیاده خیابان خردمند جنوبی را میگیری تا برسی به کوچه شرکت که یک‌دفعه بوی غلیظ قهوه به دماغت می‌خورد. سرت پایین است و نگاهت روی سنگفرش‌ها، "چه بوی خوبی!" و سرت را بالا می‌گیری میبینی نوشته کافه ویونا. حالا این درست که تو تا بحال پایت هم توی کافه ویونا نگذاشته‌ای، که مثلا چهار ماه اینجا بودی و نفهمیدی سر خیابان است. ولی همین که قرار بوده یک بار با هم بروید "یکی از همون ویوناها" باعث می‌شود که یادش کنی. یا مثلا یک دفعه داری از پنجره اتوبوس مسیری که ده سال دانشگاه میرفتی و میامدی را نگاه میکنی، دلت میخواهد گوشی موبایلت را بیرون بیاوری و از خیابان فیلمبرداری کنی به این قصد که بفرستی برایش. تا به حال از خودت فیلم نگرفته‌ای، ولی چه می‌شود کرد، یادش افتاده‌ای. آخر مگر می‌شود فیلم خودت نباشد؟

3
ترانه "خوشحال و شاد و خندانم" را بعد از مدتها شنیدم. آن موقع فکر نمیکنم که اینقدر محتوایش را دقت کرده بودم. "عمر ما کوتاست چون گل صحراست،'' الان دارم میشنوم. ولی این هم باعث می‌شود یادی کنم از گذشته‌های دور. از روزهایی شاد. این هم یک جور ایمان است به زیبایی زندگی.

4
خاله‌پری حالا می‌تواند پای چپش را تکان‌های کوچکی بدهد. وقتی سهیلا، پرستارش، کمک می‌کند بایستد، اول یک گام با پای راستش برمی‎دارد، و بعد چند ثانیه‌ای طول می‌کشد تا کم کم پای چپ هم حرکت بدهد. میان دست زدن‌ها و تشویق کردن‌ها، هم روزهای سخت‌تر یادم هست و هم روزهای شیرین‌تر. نقطه‌ی وصلشان همین حالا است، همین خاله‌پری جدید من. گام برداشتنش به یادت می‌آورد که سختی پایدار نیست، یاد خدا همیشه و در همه حال همراه بعضی آدمها هست.
۲۲ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۶ ۰ نظر
دامنِ گلدار

تولدت مبارک

از پیری شکایت نکن، از جدایی، از غم. کسی چه میداند؟ کجا دیده ای که چرخ گردون نقشی را به تو بسپارد که در توانت نیست؟
خاله پری عزیزم، خاله پری قدیمی، دیگر برایت نامه ننوشتم چون حرف‌هایم را حالا میشنوی، خودت مینویسی، صحبت میکنی، می آیی خانه مان عید دیدنی..از این بابت خیلی خوشحالم، خوشحالم که تا این اندازه حالت خوب است. راستش را بخواهی همه ما (و حتی خودت) گاهی افسوس میخوریم، که چرا این اتفاق برای تو افتاد. آنوقت میدانی؟ همه ی تلاشهای تو و پیشرفتهایت به نظر کوچک میاید. این اصلا خوب نیست.
من همینطور که هستی دوستت دارم، نه اینکه نخواهم مثل قبلت باشی، نه. من تو را با همه توانایی هایت، تغییر خلق و خوهایت، بی پرده گویی هایت، و چانه زدن هایت دوست دارم. من میخواهم تو را بشناسم، تو که همان خاله پری هستی در ذهن خودت که همیشه بوده ای. میخواهم همان را بشناسم. مگر آدم چیز دیگری است غیر از این؟
دیگر میفهمم که چرا غصه ندارد که در عکسهای قدیمی آلبومها همه جوانتر بوده اند. غصه ندارد که از عزیزی دور باشی. حسرتت وقتی است که بفهمی زمان گذشته و تو هنوز غریبه ای با دلشان.
اما اگر خودت ناراحت باشی، من چه دارم بگویم؟ غیر از اینکه دوستت دارم، چه دارم بگویم؟ شاید بظاهر کمکی نکند، اما من اعتقاد دارم همین چیز ساده کل هستی را پابرجا نگاه داشته. منتظر هستیم که روزی تو هم دوباره بایستی و روی پای خودت راه بروی.
تولدت مبارک خاله پری جدید من، با چند ساعت تاخیر البته :)

۱۲ فروردين ۹۵ ، ۰۷:۵۷ ۰ نظر
دامنِ گلدار

من را ببخش

سلام خاله‌پری عزیزم. حالت چطور است؟ یا من برایت بگویم چطور بودی امروز؟ امروز که آمدیم دیدنت قبل از ساعت 3 دیدیم تو را با تختت آوردند سی‌تی اسکن از سر و سینه بگیرند. اول بگویم سی‌دی‌اش را گرفته‌ایم و عموجون که دید گفت سینه‌ات مشکلی ندارد، و گفت مغزت در حال ترمیم است. منتهی امروز هوشیاری‌ات کمتر از روزهای قبل است، می‌شود گفت 4. دیگر هرچه گفتم دستم را فشار دهی حرکتی نداشتی، فقط ابرویت یک بار بالا رفت. من این را می‌گذارم به حساب آن وقت‌هایی که میخوابی تا انرژی‌ات جمع شود. بیخیالِ دستگاه تنفسی که حالا تمام اکسیژنت را تأمین میکند، بیخیالِ آنکه سینه‌ات ترشح دارد، بیخیال. بیا دلمان را به باد بدهیم، به قول حافظ، هرچه باد باد. فشار و ضربان قلبت خوب بود، ورم پایت هم کمتر شده بود. یک مقداری روی بازوها و دست و انگشتانت پوسته پوسته بود، که امیدوارم چرب کنند. وقتی که کنار آسانسور بالای سرت بودم پلکت تند تند تکان میخورد، خیلی شبیه به پلک زدن عادی آدم، فقط تند. عزیز جون بالای تخت ایستاده بود و صدایت میزد: پری جان، پری خانم، پری جان؟ و من دلم کباب شد، مادر چشمهایش خیس شد، و عموجون بهت‌زده نگاهت می‌کرد. اعتراف میکنم همه ما از همین حالا که تنها 32 روز از آن اتفاق گذشته ناامیدیم. اشتباه می‌کنیم. من را ببخش، اگر گاهی ایمانم به تلاش ستودنی‌ات را از دست می‌دهم. حالا که مثل  نوزاد کوچولوی در تقلای زندگی دارم به رشد و پیشرفت تو و راه‌افتادنت نگاه می‌کنم از خودم خجالت می‌کشم که چرا به جای آنکه دلم را آرام کنم و به تشویقت ادامه دهم تنها کاری که از دستم برمیاید گریستن و غصه خوردن است. آه که قرار است باور کنم درسم تمام می‌شود، که باور کنم کار مفیدی انجام میدهم، و باور کنم که به تو می‌توانم کمک کنم. یادت باشد تو هم قرار است خوب شوی، قول داده‌ای به من عزیز دلم. دیگر وقتت را نمیگیرم، فدایت شوم، به امید خدا فردا بهتر می‌شوی. 

۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۴ ۰ نظر
دامنِ گلدار

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم

سلام خاله پری عزیزم، امشب خیلی خسته هستم. پرسیدم از مامان گفت حالت مثل دیروز بوده، رنگ و رویت شاید بهتر ولی هنوز عکس‌العملت ضیعف بوده، سطح هوشیاری را کماکان 5 زده‌اند. ظاهراً یک ضد انعقاد ضعیف برای لخته پایت میگیری. تنفست کمی از دیروز بهتر است. من شاید باید اعتراف کنم کمی از امیدواری و ایمانم کم شده. اما مگر قرار بوده من شکست‌ناپذیر باشم؟ از دوباره شروع میکنیم. من با انگیزه خانه علم و نذر محک که برای تو و مش‌صفر و خانمش دادم امیدم را زنده نگه می‌دارم و تو با استراحت کردن، انشالا که توانت بیشتر شود و دوباره خیال ما را کمی راحت‌تر کنی. خاله‌پری عزیزم، این به هیچ وجه شبیه یک پایان غم‌انگیز نیست.. من آماده‌ام، اصلاً من آمده‌ام برای گرفتن همین نقش، دوست دارم پرستاری از تو را، دوست دارم کار کردن با تو را، من آماده‌ام، جوانم، صبورم، و از همه مهمتر عاشقم. عاشق تو. خدا بداند، تو هم بدان، هرچند که شاید دلت راضی نشود، ولی من خالص و مخلص در خدمت تو هستم. راهش را پیدا میکنم، یاد میگیرم، میشنوی؟ خدا جان میشنوی؟ خیر ما را در خدمت به خاله‌پری و شریک شدن این سختی قرار بده. اجازه بده تا بتوانیم کمی از باری که عموجون، سارا، سعید، سینا و خود خاله‌پری به دوش می‌کشند را تحمل کنیم. ما را در کنار هم نگه دار. ما را صبور کن. تو بخواه که راه خدمت و قدرشناسی جلوی ما باز شود. به من کمک کن معنی ایمان به تو و این دنیا را بهتر بفهمم. نگذار پوچی سراغم بیاید، نگذار بپرسم چرا.

البته اگر آنقدر تنفست دچار مشکل نمیشد و پرستارانِ مشغول آی سی یو کمی قبلتر از آنکه عموجون تو را در آن حال که با هر نفست یک ضربان قلب داشتی پیدا کرده به دادت رسیده بودند، شاید بهتر خودم را نگه میداشتم. بهرحال اگر قرار باشد تو در این حال با نوسان بین هوشیاری بالا و پایین بهتر شوی، استدلال من این است که الان مینیمم هوشیاری‌ات (که ما اسمش را فاز خواب میگذاریم) نسبت به قبل خیلی بهبود داشته، قبلا هیچ واکنشی نداشتی، در حالیکه دیروز که خواستم دستم را فشار بدهی اجرا کردی، هرچند ضعیف و انگشتهایت هم تکان مختصری داشتند. سارا هم امروز کف دستت را قلقلک داده و آن را پس کشیدی. اینها همه یعنی پیشرفت، شاید باید خیلی محکمتر از این جلوی این روزهای سخت بایستیم خاله پری جانم. قول داده‌ای به من که خوب شوی. من چشم براهت هستم.

۰۶ مهر ۹۴ ، ۰۰:۲۰ ۰ نظر
دامنِ گلدار

دلِ تنگِ سبزه‌هلو

سلام خاله‌پری جانم، بگو ببینم امروز حالت چطور است؟ خدا را شکر که آنزیمهای کبدی‌ات پایینتر آمده، انشالا که بزودی طبیعی می‌شود. بعد تعریف کن ببینم چرا امروز دیگر چشمهایت را باز نکرده بودی؟ خسته بودی یا خوابت میامده؟ خاله‌پری گلم این اتفاقی است که برای همه ما افتاده، دلم میخواهد به تو بگویم زندگی هیچکداممان دیگر بعد از این حادثه مثل قبل نیست، هرچند، من هنوز هم روزهایم به بطالت برای پروژه انجام ندادن میگذرد، قول میدهم آن هم تغییر میکند. غرض اینکه نگران نباش و خودت را هم نباز. هرچیزی که پیش بیاید و هرچقدر هم که سخت باشد، همه با هم در آن شریکیم. برای تو سخت است، برای ما سخت است، برای تو تلخ است، برای ما تلخ است، به آن امید که آخرش شیرینی باشد و روشنایی. که در آن هم همه دوباره شریک شویم. اینها فقط یک مشت حرف مثبت نیست، من را باور کن، خودم تازه دارم متوجه میشوم که قرار است چه ناراحتی‌هایی بکشیم. اما دلم میخواهد آماده باشیم، طوری که اصلا نفهمیم چه بر ما میگذرد، فکر و ذکرمان فقط این باشد که چطور دوباره پیش هم در صفا و آرامش و دلخوشی جمع شویم. همه کار کنیم برای آن، زندگی مگر از این زیباتر تعریفی هم دارد؟


کم کم فصل سبزه‌هلوها دارد از راه میرسد، امروز که پدر هلو خریده بود جایت را خالی کردم، پیش چشمم بودی. سبزه‌هلوها هم برایت در نیایش‌اند.
۲۳ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۵۵ ۰ نظر
دامنِ گلدار