نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۳۲ مطلب با موضوع «جادو» ثبت شده است

رنگ‌واژه

مرا با واژه‌ها بزرگ کنید، آن هم واژه‌های رنگی. از عزیزجون در کودکی‌ام «سبز زنگاره‌ای» را آموختم و به نیکا کوچولو «گل‌بهی» را یاد دادم. سبز بود و شاید آبی. صورتی بود و شاید نارنجی. جهان ما در همین طیفِ ظریفِ وسطِ معنادار، به لطف واژه‌ها رنگین‌تر می‌شود. 

۲۴ دی ۹۹ ، ۱۱:۱۶ ۳ نظر
دامنِ گلدار

مهم دری است پشت من!

دری که بسته بود، دری که بسته ماند. مهم دری است پشت من، چهارلنگه باز. دری که باز ماند، فقط برای من.

نه‌ چشمِ دیدنی، نه فکرِ رَستنی، نه عشقِ جُستنی.

فقط همین «بستگی» است، بلای‌ جان ما،

که اهلی همین دریم، که صد دریغ، بسته است. 

چه فایده اگر سبوی خاطره از خیال ناب و روشن آن سوی در لبریز باشد؟ چه فایده اگر هنوز رد پایی زیر در جامانده باشد؟ من که حالا نسبت «وابستگی» را با بستگی این در کشف کرده‌ام: هرچه بسته‌تر، دام اسیری تنگ‌تر، خیال گول‌زنک نجات‌بخشش پررنگ‌تر.

مهم دری است پشت من، چهارلنگه باز.

 

 

+ خیلی وقتها که میخواهم به انگلیسی صفت یا فعلی که با اسم یا صفت یا فعلی دیگر بیاید را پیدا کنم، از دیکشنری collocation استفاده میکنم. به فارسی چنین مرجعی می‌شناسید؟ پیشاپیش شرمنده، بعنوان یک فارسی‌زبان انگار از ‌زمانی به بعد به اشتباه پذیرفتم که به واژه‌نامه و فرهنگ‌نامه آن‌هم از نوع معاصرش نیاز هرروزه ندارم. مدتی است ولی دارم :)

۱۶ آذر ۹۹ ، ۱۱:۰۶ ۵ نظر
دامنِ گلدار

تنها در نیستی نیستی!

هیچ ننوشتم، و این نشانه‌ی چیزی نیست جز خستگی. خستگی برآمده از تنبلی، و تنبلی حاصل از انکار مفید و آزاد و مسئول و مهم بودن. فرار از حاضر بودن و کودکانه طلب «غایب شدن» را داشتن. در یک کلام فراموشی خوبی‌ها و جان دادن به بدی‌ها، آنهم با تصور آنکه قطار کردن سلسله‌ی فکرها و نظم‌بخشیدنش کار سختی است که در مجال این‌چنین اوضاع نخواهد گنجید. غافل از اینکه از هرکجا که شروع کنم، حرف‌های واژه‌شده می‌کشاندم به همانجایی که می‌باید.

و حالا این‌بار به کجا؟ به انکار خوبی‌ها و جان دادن به بدی‌ها! به واقعیتی که می‌پذیریم و به تنمان می‌کنیم. 

صحبت از جوانی سخت عزیزجون شد، دختری که بی‌پدر و مادر و با صلاحدید خواهر بزرگتر، که بی‌اندازه ساده‌دل بود و نمی‌دانم خوشبختی را در چه می‌دید، خواهر شانزده‌ساله‌اش را داد تا بی‌خبر از همه‌جا وارد خانه‌ی یک مرد «خوب و آبرومند» زن‌دار شود تا برایش فرزند بیاورد. در فعالیت و محبت و همسرداری و فداکاری و اطاعت عزیزجون از آقاجون هیچوقت شکی نمی‌توان داشت. این امر به معروف عزیز جون و بالاگرفتن مقام مردان و پسرها (که مردان بالقوه‌ی آینده‌اند) بین ما نوه‌ها و بچه‌ها اسباب شوخی و خنده‌ی بسیار بوده. هرقدر که عزیزجون اصرار کند این پنج انگشت هرکدام ببرد خون می‍اید ما نمی‌توانیم این ارج و منزلتی که عزیز خانم برای مردها قائل است را نادیده بگیریم. خیلی زیاد، انگار اصلا ملکه‌ی ذهن عزیزجون شده‌باشد! ولی همین خود حراف من، تا همین پریروز از عزیز نشنیده بودم که اعتراضی کند به زن مرد زن‌دار شدن در شانزده‌سالگی، هرچقدر هم که مرد مرد خوبی باشد و زندگی که حالا دیگر خیلی پیچ و خم‌هایش را باید نشان داده باشد به تعبیری پربار. ولی نه، آن ته ته دل عزیز جون، پشت تمام آن بامداد خمار خواندن‌ها و سریال‌های عاشقانه مثلثی و ضربدری دیدن‌ها و محو قصه‌های خانم‌کوچک پس از باران شدن‌ها، یک سؤال بزرگ از نوجوانی بی‌پاسخ مانده. یک‌ سؤال شخصی که انگار هیچوقت فرصتی نبوده که بخواهد درباره‌اش فکر کند، همیشه و همیشه عزیزجون کار کرده و ننشسته. من شرمنده‌ی تو هستم عزیز جون. چه خوب شد حرف به اینجا رسید و نگذاشتی فکر کنم این خدمتگزاری بی‌منت و فرمانبری بی‌چرا، تمام شماست. خوشحالم که به این واقعیت با هم جان بخشیدیم که کار درستی نبود. سخت بوده، هم برای شما و هم‌ برای زن اول. این عشق آن ‌عشق توی قصه‌ها نشده ولی به‌جایش تو روی دنیا را کم کردی. روی من را هم کم کردی چون دیگر فکر نمیکنم واقعیت ما چون از نسل‌های متفاوتیم از هم دور و متفاوت است. 

هربار که از خانه بیرون میروم و میبینم خیلی‌ها عادی خرید می‌کنند یا فروشگاه از مردم شلوغ است و هیچکس فاصله‌ی دومتر را رعایت نمی‌کند، یا فامیل مسافرت می‌روند یا جشن نامزدی می‌گیرند، بی‌اختیار به خودم ‌می‍ایم و می‌پرسم نکند تنها آدمی که در قرنطینه و خانه مانده خودم باشم؟ نکند فراموش کنم زندگی عادی را، نکند این پیله‌ای است که خودم تنیده‌ام؟ نکند شورش را درآورده‌ام و دارم زمان و فرصت را از دست می‌دهم؟ این سؤال‌ها باعث می‌شود بفهمم که واقعیت در خلاء و تنهایی رنگ می‌بازد، که من نشانه‌ای می‌خواهم که بگوید تنهاترین نیستم، تاییدم کند. مثل آینه برایم دست تکان دهد و ‌بگوید او هم همینجاست که من هستم. آنوقت واقعیت جاری من جان می‌گیرد و واقعا واقعی می‌شود.

فلسفه خواندن هم حوصله‌ام را سر برده. اغلب به جای حرفهای فلاسفه، سؤالهای خودم را به آنها ربط می‌دهم و با هم گپ می‌زنیم. من برایشان از لزوم معتبر شناخته شدن انواع و اقسام انسان‌ها و گیاهان و دیده‌ها و نادیده‌ها می‌گویم. دنبال این هستم که کدامشان با من هم‌نظر است. می‌دانم از عامی هم‌ عامی‌ترم و حاضر نیستم کلاسه‌شده و منطقی و مرتب استدلال کنم. علمی نیستم. کلی‌نگر و شهودی‌ام، و خواندن اسپینوزا و لاک ذهنم را دوباره معطوف به سؤال‌های خودم کرد. از این قبیل که چطور می‌شود در دنیایمان‌ جایی محفوظ باشد برای نظر مخالف و آدم‌هایی که برایشان یا قلبا یا در عمل ارزش و احترامی قائل نمی‌شویم. آشفته شدم از اینکه وقتی یک آدم انتخابی صادقانه و خالصانه دارد و در لباس گفتگو بخواهیم ثابت کنیم که حرف غلطی می‌زند یا در اشتباهی عمیق است، این اثبات با او چه می‌کند؟ اگر این نظر مخالف که ما برنمیتابیم پاره‌ای از هویت او باشد که دیگر هیچ. انگار گفته باشیم تو وجود نداری، واقعی نیستی، در حالیکه صدایش را می‌شنویم و دستهایش را می‌گیریم و گرمایش را وقتی که می‌گذریم از کنار او حس می‌کنیم. در حالیکه به هزار نشانه او وجود دارد و هیچ انسانی نمی‌تواند همین الان که ما به هم می‌رسیم یک انسان ایده‌آل و مطلوب در دستگاه مختصات ما باشد. پس چرا واقعیت وجود همدیگر را قبول نکنیم؟ کافی است یک‌بار یکی از ما به دیگری رنگ واقعیت بدهد. آنوقت همیشه دختر شانزده‌ساله‌ای هست که واقعیتش، شده در هشتاد سالگی، همانی باشد که حالا ما می‌بینیم. 

 

پ.ن. در کمال ناباوری وقتی یک‌هفته دسترسی به اینجا قطع شد بیشتر از آنکه نگران مطالب و نوشتن باشم، احساس دلتنگی داشت مرا می‌کشت. وقت زیادی تلف کردم، راه‌هایی که چندان سر در نمی‌آوردم را پیدا میکردم، همه آدرس‌هایی که یادم بود را به فیدخوان‌ها‌ اضافه میکردم و چندبار خواستم در وبلاگ قبلی‌ام ادامه بدهم. مثل کسی که مرده باشد فکر کامنتهایی که جواب نداده‌ام و بک‌آپ‌هایی که نگرفته‌ام می‌افتادم. وقتی که وصل شد می‌توانستم گریه کنم، اما نکردم. حالا بعد از سه روز دیگر برایم اهمیت ندارد. اینکه چه اتفاقی افتاده یا می‌افتد پیش خیلی اتفاق‌های دیگر بسیار بسیار کوچک و بی‌اهمیت است. فکر کنم بالاخره آدم کمی که در استفاده از ابزارها مهارت داشته باشد کافی است روی چند سرویس فعالیت کند تا هرکدام هروقت به‌دلیلی خواستند واقعیت وجود او را کتمان کنند، از طریق آن‌یکی بگوید هستم هستم، با تمام زشتی‌ها و کم‌بودن‌هایم هستم.

۰۳ آذر ۹۹ ، ۱۱:۱۸ ۲ نظر
دامنِ گلدار

جادوقعیّت

مشکل کافی نبودن جادو و واقعیّت در یک عدد زندگی آدمیزادی از اینجا بوجود می‌آید که نه جادوی خالی و نه واقعیّت خالی هیچکدام به تنهایی راه به جایی نمی‌برند.

۰۴ مهر ۹۹ ، ۱۷:۴۸ ۴ نظر
دامنِ گلدار

دو عنکبوتِ‌‌ همانند

به‌عنوان یک عنکبوت، قلبم سخت شکسته‌است. این دست من نیست که یکباره‌ از خانه‌ی آدمیزاد سر درمی‌آورم. ‌خوراک پرنده‌های گرسنه‌‌ شدن در باغچه را ترجیح می‌دهم به ستم همزیستی در یک خانه با آدم‌ها. آخرِ دردسر باغچه این است که آدمی بیاید و استراحتگاه خاکی‌ام را زیر و رو کند، میفهمم، پیش می‍اید. آنوقت من در کمال متانت و مناعت طبع خیلی آرام طوریکه این‌ بشر شاید حتی متوجه هم نشود هر هشت‌پایم را می‌گذارم روی‌دنده‌ی سنگین و از آن زیرها خودم را می‌کشانم بالا و یک‌ورکی از گوشه‌ای صحنه را ترک میکنم. زمین به این بزرگی! 

همینجا بگویم هیچ کینه‌ای هم بابت خراب کردن تارهایم از این‌ آدم به دل نمی‌گیرم. اگر او اهل خراب‌کردن است، دوباره‌ و دوباره ساختن هم کار همیشگی من است. این کار را با عشق و تحقیق زیاد انجام‌ می‌دهم، از کشف‌‌ اینکه ‌چند کنج در اطرافم دارم‌ شروع میکنم، تا بررسی اینکه شرایط محیطی هر کنج چگونه است. درست است که دست آخر این راه رزق روزی‌ام است و لابد آدم‌ هم از این‌ ویرانی‌ها چیزی نصیبش‌ می‌شود،‌ ‌نمی‌دانم.

ولی‌‌ هیچکدام اینها راه به عمق دل شکستگی و رنجیدگی‌‌ام نمی‌برند. من از چه بیزارم؟ مرا تصور کنید در سفرهای اکتشافی و ماجراجویانه‌ام، درست وقتی یک شکاف مخفی در دیوار یا روی‌ زمین پیدا کرده‌ام.‌ حالا‌ با شوق و نیرویی چندبرابر راه را طی میکنم و بالاخره به خروجی میرسم، ذوق‌زده از اینکه آن‌ طرف شکاف، دنیایی جادویی و ناشناخته در انتظارم است‌؛ اما در عین‌حال پاورچین تا بی‌گدار به‌آب نزده‌باشم،‌ بله، موفق میشوم و‌ بالاخره خودم را به‌داخل میکشم. تا اینجا همه‌چیز خوب است، مگر اینکه اینجا خانه‌ی یک آدم باشد که دست بر قضا فرود ماهرانه‌ام را دیده است! معلوم است چکار میکنم، با تمام سرعت و وسعت هشت‌تا پایم فرار می‌کنم. نور جادو تمام‌‌شده‌ و لذت ماجرا خوابیده،‌ ‌هرچه خیال می‌کردم پشت این ترک شگفت‌انگیز باشد خراب‌شده، من دنبال راهی به منزل این دیوانه‌های‌‌ ترسو نبودم، دست کم در نشاط گرم‌‌ تابستان!

معلوم است که اگر گیرم بیاورند همانجا مرده‌ام. 

اما مرگ دلیل بیزاری من از چنین موقعیتی نیست. خیلی راحت ممکن بود خوراک یک گنجشک، یا سینه‌سرخ، یا زاغک شوم.‌

از این ناراحت میشوم که من هیچ تهدیدی برای آدمیزاد حساب نمی‌شوم و باز اینقدر سعی در نابودی‌‌ام دارد. چرا پیچیده‌اش کنم؟ اگر لحظه‌ای که من وارد زمین خانه شدم کسی مرا ندیده‌بود، یا وقتی مدتها پشت گلدان حمام پناه گرفته بودم، کسی آن را جابه‌جا نمی‌کرد تا مجبور به فرار سریع‌السیرم‌ نشوم، اگر به هر ترتیبی هیبت عنکبوتی‌ام با چشم‌های این بشر تلاقی نداشت، وجود‌ من ‌‌به هیچ‌جای کسی نبود و خیلی راحت زنده‌می‌ماندم. 

این دشمنی واهی را نمیفهمم، اینکه من زیر‌ تمام‌‌ ترک‌ها‌ با‌ هزار راه‌ مخفی وجود ‌دارم‌‌ و آدم هیچ‌کاری برای کم‌کردن شرم نمیکند، اما به محض دیدنم سعی دارد به عالم بالا حواله‌ام کند را نمی‌فهمم. اگر برای لحظه‌ای چشم رو‌ی هم گذاشته بود، شاید می‌توانستم از شکاف دیگری از همسایگیش دور شوم. افسوس، زندگی‌ همیشه در‌ زمان مناسب دری جلوی پای یک‌ عنکبوت نمی‌گذارد.

دنیای من دنیای صفحه‌هاست. با قد و‌‌ قامتی که دارم، هیچوقت نمی‌توانم تشخیص بدهم این در که واردش می‌شوم یک خانه است یا دیوار حیاط یا لبه‌ی باغچه، یا سنگفرش خیابان. اما آدم، با آن‌ ‌دنیای چندین بُعدیش، عیش اکتشاف هرچه عنکبوت است کور می‌کند. آخرین فرارم از پشت آینه‌ی دختری بود که تا آن لحظه داشت موهایش را سشوار می‌کشید. جریان باد و گرما و‌ صدا باعث شد همانجا پشت آینه بمانم. بعد با اعتماد به نفس از جلوی چشمان حیرت‌زده‌ی او‌‌ دیوار را تا لبه‌ی چارچوب در کمد پیمودم و در تاریکی و شکاف‌های بی‌نهایت قرنیزها و کف مخفی شدم. معلوم نیست اما ظاهراً دو ساعت پیش یک عنکبوت درست مثل من مشکی و با این شمایل قربانی ترس او‌ ‌شده. راستش را بگویم اینکه با دیدنم‌ گیج شد و نتوانست تشخیص بدهد چه‌کاری کند، خیلی کیف داشت! حالا‌ دیگر ‌مطمئن‌ هستم‌ که‌ سفرهای اکتشافی‌ ‌عنکبوت‌ها باید با خواهر‌ها یا برادرهای دوقلوشان باشد! 

۱۲ مرداد ۹۹ ، ۱۱:۵۷ ۱ نظر
دامنِ گلدار

در چنگال شگفتی

انسان ممکن است عکس‌العمل‌های متنوعی در برابر حس شگفتی یا عظمت جلوه‌هایی از زندگانی داشته باشد. اینجا به‌طور خاص از جادوی موسیقی صحبت میکنم، باز به‌طور مشخص‌تر از ضربی‌های حبیب، و البته کمی هم از عاطفه.

یکی از این رفتارهای واکنشی می‌تواند جسارت داشتن باشد. چیز بکری را میبینید، فورا تصمیم میگیرید آن را می‌خواهید و هر راهی را امتحان میکنید تا آن را بدست آورید. این یعنی آنقدر جسارت دارید که مهم نیست جلوی بنای تاریخی چندهزارساله ایستاده‌اید یا موسیقی بی‌نقص و پیوسته و جانداری به‌گوشتان می‌خورد. هرچه باشد این کار دست انسان است و دست‌یافتنی.

یا ممکن است صاحب ذوقی روان باشید. عاطفه اینطور خلاق بود. عکس یک تابلوی برجسته‌ را از اینترنت می‌گرفت، بعد کاغذها را فر می‌داد و آنقدر پهن و باریک می‌کرد تا می‌رسید به تکنیکی که تابلوی در عکس پیاده کرده بود. می‌پرسیدم چطور فهمیدی؟ جواب می‌گرفتم: نگاه کردم.

ولی هم مثل من ممکن است هیچکدام این دو حالت «شگفتی‌پذیر» در شما بیدار نشود. به‌احتمال زیاد آنوقت غرق می‌شوید در زیبایی و همانجا دورادور لذتش را می‌برید، تا کی؟ تا وقتی دلتان گیر بدهد که صبرش تمام شده و آخر چرا نباید ضربی حبیب را‌ با سازتان بزند؟ چون واضح است ای دل ساده‌دل! این اثر بزرگتر از قد و قواره‌ی من و توست.

حالا ما در چنگ «غول‌ شگفتی‌» هستیم، چشم‌درچشم‌ اما‌ فلج‌‌ و میخکوب و لال. ما «کوچک» ایم و او «بزرگ»، ما بنده‌ایم و او خدا. چه‌چیزی ممکن است به‌نجات ما بیاید؟

تا حد خوبی فکر‌ را از شگفتی و ماهیت آسمانی آن رها کردن. جادو را کشاندن بر روی زمین، تا با اینکار تمام درخشش و زرق و برقش را در راه‌ بریزد. لخت و خالی شود، چیزی شبیه خراب کردن عروسک یا اسباب‌بازی برای فهمیدن اینکه چطور سرهم شده. مثل آن است که‌ غول‌ ‌زیبا و شگفت‌انگیزمان را رها کنیم و به‌جایش داربست بزنیم، تیرها را برپا کنیم، ارتفاع را رفته‌رفته بالا ببریم و بالاخره جایی برسیم که حداقل هم‌قد جناب غول شویم. بعد فکر کنیم، به‌روش عاطفه دست به تجربه و کشف بزنیم، و شاید جایی کسی اگر ما دو غول را کنار‌ هم دید با ‌خودش بگوید: «این‌ چه درخشان است! (غول شگفت)، و‌ این یکی هم غول ساده‌زیستی است!!» و من قول می‌دهم لذت اینکه داربست مرتفع ما از خانواده‌ی غول‌ها‌ حساب شود خیلی بیشتر از غرق شدن در خیال جادو باشد.‌ این را می‌توانید از هر بچه‌ای که کفش بابا یا مامانش‌ را در پنج‌سالگی به‌پا میکند، بپرسید.

از مدت‌ها پیش و لابد تا مدت‌های طولانی دیگر، نیروی بازدارنده‌ی من شگفتی‌ و احترام به حریم آن بوده. اینکه تکیه برجای بزرگان نتوان‌ زد به گزاف. و در این حساسیتِ وسواس‌گونه که‌ نمی‌گذار‌د دست به‌‌ هرچیزی ببرم، همزمان یک حس متناقض هم وجود دارد: «شگفت‌بودن چیزهای عادی». من معمولی‌‌ها را دوست دارم، این شبیه بودن‌ها و به‌یک‌اندازه مفید بودن‌ها را. بهرحال، در تجربه‌ی ضربی حبیب در این چند هفته متوجه شدم که اولا از شنیدن ساز خودم‌ ‌لذت میبرم، حتی باوجود مکث‌ها و وقفه‌ها و گیر‌کردن‌های چندباره و ساده‌بودنش نسبت به حجم اجرای استاد. می‌شود گفت برای خودم روی زمین خدایی میکنم، خدایی با نیم‌ستاره که چشم‌دارد به بالاتر رفتن و آسمانی‌تر شدن. و هنوز وقتی آن مضراب‌ها را در جعبه‌ می‌گذارم و کفش‌های بزرگترها را درمی‌آورم، همان آدم کوچک و معمولی‌ هستم. اطمینان دارم دوستان معمولی من هم جایی و وقتی برای خودشان خدایی می‌کنند، حالا یا جسورانه، یا با شور و نشاط ذوق و قریحه، یا مثل من با رها کردن آسمان‌ها. در این رها کردن‌ احترام غول شگفتی را به‌جای می‌آورم، با صادقانه نگریستن و رنج کشیدن برای درک روح اثرش، اما در چنگالش نمی‌مانم.

 

۱۱ خرداد ۹۹ ، ۱۱:۰۸ ۲ نظر
دامنِ گلدار

سجده بر درخت

می‌توان‌ بر درخت سجده کرد، و یا از شگفتی زیر دریاها و بزرگی کوه‌های سنگی به خانه‌ی کوچک خود گریخت، آنطور که شرم‌ و احترام نمی‌گذارد بی‌ملاحظه پا بر فرش پاکیزه و ابریشمینی بگذاری، مبادا اثری به‌جا بماند. 

فرق است بین آنکه من به آنها عشق بورزم یا آنها مرا به‌سوی خود بخوانند. من تاب نمی‌آورم سرخود ایستادن‌ درجایی را که زیباییش خیره‌کننده است. هرگوشه‌ی‌ وجودم داد می‌زند: «چشم‌چرانی بس است! حالا زمان آفریدن است. اینجا جای تو نیست.» اما درخت. او روزها و شب‌ها با من رفیق است، به‌هم نگاه می‌کنیم و من قدردان دوستیش هستم. در برابر او تنها می‌توان به نعمت داشتن او و سادگی نگریستن در او فکر کرد. آری، این است نیاز سجده.

ما هیچوقت برابر نمی‌شویم درخت. تو مخلوقی تمام‌عیاری و من آفریده‌ای در تکامل.

۰۲ خرداد ۹۹ ، ۱۰:۱۴ ۲ نظر
دامنِ گلدار

آنروز با سیارَک آمد

(صدای منتقد توی سرم:) به تو ثابت کردم که هیچ فایده‌ای نداری، بالاخره روزیکه نگاه کنی و ببینی وقت زندگی نامحدود نیست، رسید. البته هنوز هم میتوانی به کارهای بیهوده‌ات ادامه بدهی تا زمان بگذرد. همین سه‌ماه کذایی هم برود پی کارش و خلاص. بهانه داری نه؟ اینکه همه با هم یک لقمه‌ی چرب سیاره‌ای دیگر میشویم مایه‌ی آسوده‌خاطری است نه؟ هر آدم بدرد بخوری گرفتار همین‌ سرنوشت شوم می‌شود که تو. دیگر نه‌نیازی هست مهارتی برای آینده بیاموزی، نه پول چندانی که اندوختن بخواهد. چه‌بسا که جنس‌ها از انبار محتکران بیرون بیاید و ارزان شود. دیگر چه‌سود که سالم‌ بخوری یا نه، دندانپزشکی بروی یا نه، و قطعا بچه‌دار بشوی یا نه؟ بگو ببینم دیگر حتی سودی دارد که به اخلاق پایبند باشی؟ 

(آدم اسیر درونم:) دنیا و اخبارهایش پر شده از اراجیف برخورد سیارک با زمین. شبیه داستان‌های علمی‌تخیلی ژول‌ورن. با خودم فکر میکنم خوب شد کودکی‌ام با ژول‌ورن شروع شده که حالا با ایفای نقشی مشابه در بطن آن تمام ‌شود! نمی‌شود گفت ناراحت نیستم. می‌دانم در طول این  عمر با خودم بی‌حسابِ بی‌حساب نشدم و می‌دانم به‌این سه‌ماه هم امیدی نیست. تقریبا اوضاع همه‌چیز کساد شده، یعنی شرکتها و کارخانه‌‌ها تعطیلند و مردم شبیه دوران کرونا تنگ هم در خانه چپیده‌اند. بماند عده‌ای باورشان نشده و سعی دارند هر بنجلی را، از بسته‌ی کمک‌های اولیه‌ی فضایی تا وزنه‌های حفظ تعادل در خلاء و لباسهای فضانوردی و دوره‌های أموزش آنلاین و خوراکی‌های مدت‌دار، همه‌را بفروشند. انگار فقط ما قرار است بمیریم و نه آنها. آدم حکم اسیر بی‌کسی را دارد که محکوم به‌ اعدام است و می‌داند هیچ‌جا کسی برایش گریه نمی‌کند. انگار وجودش خواب و خیال بوده. چه‌خوب، چه‌خوب، همه‌چیز خواب بود. بیدار شوم همه‌چیز سرجایش است! همین باعث می‌‌شود که خودم هم زیاد بغض نکنم. بلیط گرفته‌ایم که حداقل همه‌باهم و کنار هم ایران باشیم. خیلی‌ها می‌روند چند نقطه‌ی امن زمین‌ که ریسک به‌هوا رفتنشان کمتر است! عده‌ای هم می‌گویند آخرزمان است و وقت ظهور. هرچقدر هم که بخواهم خوشبین‌ باشم باز هم نمی‌توان با نظریه و اعتقاد این سه‌ماه را گذراند. اگر هم خیر و برکتی در اینها بوده مال گذشته است و دیگر تا الان اثرش را باید گذاشته باشد. باید یکبار روراست باشم‌ با خودم و بگویم ‌همینم که هستم. زیر هیچ نقاب دلسوزانه یا روشن‌فکرانه‌ای نباید بروم. یعنی دیگر وقتش نیست.

(آدم رویاپرداز درونم:)‌ میدانی همیشه فکر‌میکردم‌ اگر یک روز هم‌ به آخر دنیا مانده باشد باید بتوانم کتابی بنویسم. اما حالا که قرار است هیچکس نماند، کتاب نوشتن برای چه؟ اصلا کسب معرفت و دانایی برای چه؟ مسخره است. احساس میکنم ما نباید از نابودی خودمان‌باخبر می‌شدیم. اگر أنقدر هوش و سواد داشتم که جای این‌ دانشمندان‌ برخورد سیاره با زمین را پیش‌بینی کنم، هیچ حس خوبی پیدا نمی‌کردم. البته شاید گروهی می‌توانند با سفینه‌های فضایی به کره‌ی دیگری مهاجرت کنند و‌ آنجا نوع بشر را از انقراض نجات دهند. اما بهرحال و با وجود آن عده، فرهنگ و تاریخ ما نابود می‌شود. تمام تاسیسات پرهزینه‌، تمام برنامه‌ها و سرمایه‌گذاری‌ها. سالها زمان‌خواهد برد تا بخواهند به نقطه‌ای برسند که حالا هستیم. یکجور کشتی نوح لازم است که از هر نوع اختراع و گونه در دنیا در أن جمع شده‌باشد. تازه که چه؟ دوباره به‌اینجا که رسیدند سیاره‌ای تند و پرتحرک دخلشان‌ را بیاورد؟ بی‌خیال باباجان.

(صدای جناب منتقد‌:‌) تو را با این‌ حساب و کتابها چه‌ کار! تو حتی نتوانستی‌ خودت را پیدا کنی.

(آدم ناامید درونم:) می‌توانم اطمینان ‌بدهم برخورد سیاره هم گره‌ای را باز نخواهد کرد.‌ میتوانم بگویم اگر من کافی نبوده‌ام، حتی برای خودم، انسانهای بزرگِ بزرگ هم‌ برای خودشان کافی نبوده‌اند. می‌توانم خیالتان را راحت کنم که هیچوقت هیچ‌چیز آنقدر کافی نیست که چیزهای دیگری را نخواهیم. 

‌(‌سیارکی که اصلا به‌دنیا آمده برای برخورد:)‌ زندگی‌تان دروغی بیش نبود. ما با هم برخورد می‌کنیم و‌ نابود‌ میشویم.

(آدم اخلاقی درونم:) حکومت کردن بر ناامیدان راحت است، نه؟ من همان زندگی به زعم تو بی‌فایده را ادامه می‌دهم، با کمی عمق و دلبستگی بیشتر به نزدیکانم. هنوز هم راضی نیستم که این اتفاق با علم بشری پیش‌بینی شده. آخر مادربزرگ من، با آنهمه نظم و برنامه‌ی روزانه چرا باید درگیر یک پایان ناگهانی شود؟ به او قطعا واقعیت را نخواهم گفت. خوشبختانه او هم این دست فانتزی‌ها به کتش نمی‌رود!

(آدم روی‌هم‌رفته امیدوار و‌ منطقی درونم:) دیگر دنبال اطلاعات جدید نیستم. در این عمر دراز چند راه زیبا دیدن یادگرفته‌ام، هنر، طبیعت، دلداری، که با همانها این‌مدت را سر میکنم. به‌این فکر نمی‌کنم که چرا نابود می‌شویم. هیچ آدم عاقلی نباید دائم به کوه زباله و کثافت فکر یا نگاه‌کند. حالا که فرصتش پیش آمده از مادیات می‌بُرم و نگران آینده نمی‌شوم. کارم برای بی‌ترس زیستن راحتتر شده. جلوی خودم را نخواهم گرفت. شرطهای عقلم را نخواهم پذیرفت، مربوط به دنیای قبل از سیارکند! آدم جدیدی را از توی این پوسته‌ی شکننده بیرون میکشم که شاید شبیه خودم باشد. شاید هم خود خودم باشد، یا نه، یک‌غریبه. ازینجا به‌بعدش را باید هروقت آن جوجه سر از تخم درآورد بیاید و بنویسد.

 

 

+ چالش «فصل پایان» وبلاگ «زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک». 

+‌ ایده‌ خیلی جالب، امکانات بسیار زیاد، ولی حوصله‌ی من خیلی کم. طبیعی است که مرگ و پایان نزدیک است و وقت را باید غنیمت شمرد. اما کاش گمراهان با گشتن پیدا می‌شدند. خدایا نشانه‌ای بگذار تا کلاف سردرگم نمانم.

۰۸ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۲:۴۹ ۲ نظر
دامنِ گلدار

جورچین

نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم.  نوشتیم‌ و سیاه‌کردیم و نوشتیم. سیاه‌ می‌شد و می‌نوشتیم و آخر، برگی نماند. مداد، بی‌برگ و بینوا، تنهایمان گذاشت. ما ماندیم و دفتری سیاه و در و دیوار و سقف و کف، همه خالی، بِکر، سفید. واژه‌ها بی‌تابی می‌کردند، حرفها ناتمام در سینه‌شان بود. دفتر ورق‌ میخورد. جلو، عقب، گاهی مکث روی یک صفحه و بعد به فاصله‌ای کم صدا از صفحه‌‌ی دیگری بلند میشد. واژه‌ها با نمایش زور و قدرتشان، گاهی مکر، گاهی ضجه، و حتی گاه دلبری‌شان، دفتر را به‌طرف خودشان ورق‌ می‌زدند، عقب‌تر یا جلوتر، تنها مجال مکثی کوتاه. دادگاهی راه افتاده بود و هر جمعی یاد حقوق پامال‌شده‌اش افتاده‌بود. صفحه‌ها از هم طلبکار بودند: «تو که میخواستی اینطور بگویی چرا آن پاراگراف را گذاشتی بماند؟»، «شروعِ من چرا رسید به اینجا؟!»، «اینقدر دیر به من نوبت دادید که حرفم ‌ناتمام ماند.. حالا اگر نفهمد منظورم‌‌ چیست چه خاکی به‌سرم باید بریزم؟»، «قرار این ‌نبود، به ما کاغذ نرسید..»، و ما نمی‌دانستیم حرف کدام را باور کنیم. کاغذ برای حرفها کم آمده‌بود. این یک حرف حرفِِ همه بود،  دردی همگانی. نشستیم به صحبت. واژه‌ها بی‌تاب و بیقرار بودند، فرّار و ترسیده. توی دست و روی زبان بند نبودند. به‌کسی اگر میگفتیشان، می‌مردند تا شنیده نشوند. پاره‌پاره بودند، چون داستانشان با دفتر تمام نشده‌بود. واژه‌های بی‌گناهی که در دنیای خودشان تعلق و هویتی نداشتند. کسی، لابد خود من، ناتمام و بی‌معنی در دفتری سیاه رهایشان کرده‌بود. به‌آنها گفتم که خسته‌ام. دفتر تمام شده و از مداد خبری نیست. گفتم با مداد شاید می‌شد حرفهایتان را روی دیوارها نوشت، اما حالا از دست من‌ چکار برمی‌آید؟ رهایم کنید، خسته‌ام! گفتند:

«ما را به بازی بگیر!»

«از این‌ کاغذ ببُرّ و جدایمان کن!»

«اینجا برای ما آینده‌ای نیست..»

«تک‌تکِ حرفهایم را به تو می‌دهم، آنها را بگیر و از اینجا ببَر! نگذار با من بپوسند!»

«راست می‌گوید، من هم حرفهایم را می‌بخشم به‌ تو!»

«نجاتمان بده، دستِ‌کم‌ حرفهایمان را به داستانی‌‌ دیگر برسان..»

نامطمئن دفتر را دست می‌گیرم و ورق میزنم. هر گذشته‌ای تاریخچه‌ی یک موضوع است. می‌خوانم و فکر‌میکنم‌ و به‌خود میگویم بار دیگر فلان را خواهم کرد و‌ بهمان را نه. موقعیت‌های آنچنانی را مثل ایکس‌ مدیریت میکنم و اینچنینی را مثل آنروز ایگرگ در فلان‌جا. در این خیالات واژه‌ها از دست من مثل ماهی بی‌رمقی نقش دریای سفید دیوارها می‌شوند. از یک دست می‌میرند و از دستی دیگر زنده می‌شوند. جمله‌های دفتر درهم‌ می‌شکند، واژه‌ها به‌هم می‌ریزند و آنها که بی‌تناسبند حرف‌حرف می‌شوند در دستهایم. من می‌مانم و هزار نسخه الفبا و صد لغت‌نامه‌ واژه. من می‌مانم و جای خالیِ بینشان روی دیوار، تا از نو جمله بسازم. واژه‌ها برق می‌زنند مثل پولک‌های شادمان ماهی‌ای زیر آفتاب. سرشار از شگفتیِ داستانی نو، سبز شده در کالبدی جدید، امیدوار به داشتنِ چیزی. چیزی که‌ نه من، و نه آنها نمی‌شناسیمش. چیزی که بتوان به‌او تعلق داشت، نه‌آنکه بدستش ‌آورد.

الفبا را برای همین دوست دارم، برای جزء سازنده بودنش. ردیف دستگاهی را هم‌برای همین دوست دارم، برای گوشه‌گوشه بودنش. سینوسی‌ها و‌ بسط فوریه و ریاضیات و ‌منطق را هم همینطور. دنیای قابل فهم من دنیایی است متشکل از واحد‌های اتمی قابل فهم. اما بیشتر از هرچیزی با این حرفها در سرم یاد یک‌چیز می‌افتم: «جورچین.» جورچین‌ یک پازل کودکانه‌ی شاید هفت‌تکه‌ای بود با یک‌ قاب مربعی که همه‌چیز را در خودش جای می‌داد. با چرخاندن‌ و جابه‌جا کردن قطعه‌ها، میشد عکس چندجور حیوان را با آن ساخت. هدیه‌ای دوست‌داشتنی بود که خاله‌پری برایمان آنموقع از تهران گرفته بود تا باهوش شویم!! ای جورچین! ای جورچین! در قاب مقوایی و‌ سخت تو جایی برای دوباره‌ چیدن گذشته‌هایم هست؟ جایی برای نظمی نو  ‌دادن به این آشفتگی‌ها؟ 

۲۸ فروردين ۹۹ ، ۱۲:۵۲ ۲ نظر
دامنِ گلدار

ساعت‌ها نگاهمان می‌کنند

ساعت‌ها ما را می‌بینند. به‌خصوص وقتی که سرشان خلوت می‌شود و نزدیک است که خوابشان ببرد. این نقاشی را باید تقدیم کنم به عقربه بزرگه و کوچکه. پیش من جا مانده بود. 

 

صورت و ساعت

۱۸ فروردين ۹۹ ، ۰۹:۱۶ ۰ نظر
دامنِ گلدار