نوشتن، تنها پنجره‌ به دنیای خودم و دیگران

۵۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آینه» ثبت شده است

وای که اگر!

وای که اگر آنچه می‌دیدم آنچه می‌دیدم بود. انتظار نبود، تلخی و شیرینی‌اش همان بود که بود، نه چیزی که ساخته‌ی من باشد. اگر هیچ‌چیز به‌ نامِ من‌، ذهن، حساب، برنامه، مرز، اشتباه و ترس از اشتباهی در میان نبود، تنها یک راه وجود داشت. زندگی را همانجا که می‌دیدم، بغل می‌گرفتم و می‌‌دویدم، فقط می‌دویدم. شاید گاهی هم می‌نشستم تا نفس تازه کنم و باز، می‌دویدم. بدون آنکه در غل و زنجیر مرزها و تعریفها و درست و نادرست‌‌ها دست و پا بزنم، تند و پرشتاب راه می‌رفتم و هروقت که میشد، می‌دویدم. به‌کجا؟ نمیدانم. 

 

وای که اگر آنچه می‌دیدم همان بود که می‌بینم، وای، زنده‌ می‌شدم.

۲۴ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۴۱ ۰ نظر
دامنِ گلدار

خانم ملکه

شاید راه حل آنجا نباشد که داد و فریاد راه بیندازم و بخواهم از خطرهای احتمالی اجتناب کنم. شاید گشودن این گره در اعتماد کردن باشد، و بعد تمام‌قد حاضر بودن و از پس نامعلوم‌ها برآمدن. شاید محافظت راه درستی نباشد. شاید اگر به جای زمین را پاییدن به بالا نگاه کنم، دیوار سنگی جلوی دیدم نباشد، شاید حتی یک شکاف روی دیوار باشد که جهت را از قطب‌نمای ملکه‌خانمِ ذهن بهتر نشان دهد. از تخت فرمانروایی پایین بیا دیگر!  اینهمه ستاره در آسمان هست، باید بتوانم که ببینمشان.

۳۱ تیر ۹۸ ، ۲۰:۰۱ ۱ نظر
دامنِ گلدار

همت او

اولین احساسات من وقتی آوازهای دستگاه چهارگاه آقای دوامی را گوش دادم، و همینطور ردیف میرزاعبدالله و کلا حالتهای گوشه‌های چهارگاه، دعوت به عقل‌گرایی، و مرتب و منطقی شدن فکرهایم و به دنبال آن کارهایی که انجام میدادم، بود. یعنی أنکه به جایی می‌رسیدم که چهارگاه گوش میدادم تا بتوانم به‌ منطق و تصویر ایده‌آل و آرامش‌بخشش از واقعیت بازگردم، وقتی که ذهنم برای خودش طغیانگری میکرد و مرا بیش از حد خسته و منفعل. 

همینطور یادم هست که اولین شعرِ آوازهای چهارگاه که با سکوت و بی‌حرکت، فقط گوش دادم و تأمل کردم، چه بود: فکر هرکس به قدر همت اوست (مصرع اولش تو و طوبی و ما و قامت یار). حالا کاملا از یادم رفته ولی فکر میکنم این شعر برای گوشه‌ی حصار خوانده‌شده باشد، آنهم از گوشه‌هاییست که من خوب درک کرده‌ام.  بگذریم از خاطرات قدیم و ریشه‌یابی اینکه  مفهوم شعر اینقدر سهل و ممتنع است یا خواندن آن با حالت حصار این تفکر و حیرت همزمان را ایجاد کرده. آنچه اطمینان دارم، ترکیبی از اثر هردو است. با حالت خودکرده را تدبیر نیست، این آواز دلنشین میگوید همت بالاتر همیشه خیالات بزرگتر را دست‌یافتنی‌تر میکند. یا شاید میگوید همتت را زیاد کن تا فکرهایت بزرگ و بزرگ‌تر شوند، از بند امروز و فردا بگذری، از بازی و دل‌بستن‌های بی‌فایده بگذری. 

تضادش با من این است که همیشه می‌پندارم این فکر بکر است که منشاء کارهای ارزشمند می‌شود. خوش‌شانس بوده‌ام که گاهی صاعقه‌ی الهام‌بخشی اتفاق می‌افتد تا من یکباره روی دیگر سکه را هم ببینم، حس کنم هرچه مانع مسیر و هدف نارسیدنی برای خودم انگاشته‌‌ام، در واقع امکان‌پذیر است فقط اگر اوی درونم همت می‌داشت، و اسب فکر را رام میکرد. آنگاه، یا می‌گذشتیم و جلو میرفتیم، یا می‌گذشتیم و به بیراهه نمی‌رفتیم. 

بتاز ای چهارگاه بر این بی‌همتی‌هایش. حصارهای تو از بند فکر من بسیار خوش آهنگ‌تر است.

۰۶ تیر ۹۸ ، ۲۳:۲۲ ۰ نظر
دامنِ گلدار

شاید سه متر بالای آنجا که راه می‌رفتیم

از ساختمان تاریخی و قدیمی شرکت که بیرون بیایی، خودبخود موج "پارتیِ خیابانی" دستت را میگیرد و به وسط جمعیت می‌برد. این هیاهو تنها بخاطر مسابقات اتومبیل‌رانی فرمول‌وان است که از چند روز قبل در حال تدارک دیدنش هستند. صدای بلند موسیقی و دی‌جی مستقر در چهارراه پایینی، مردم شاد، آفتابی که حتی بعد از ساعت شش عصر در آسمان با تو دالی می‌‌کند، سایبان‌های بزرگ و یکسان که جلوی رستوران‌های لوکس و نقلی دوطرف خیابان نهایت استفاده از هوای بهار و تابستان را نصیب مشتریان میکنند، و خب خب، میدانم، کافی است. باید بگویم خیلی خوش آمدید به این جمع خودجوش که وسط خیابانهایی که به همین مناسبت بسته شده راه می‌‌روند و لذت نوشیدنی‌های مجانی و ماشین‌های مسابقه‌ی دیدنی را یکجا می‌برند. 
من البته نه اهل موسیقی دی‌جی هستم، نه نوشیدنی رایگان، نه ماشین، نه مسابقه، نه شلوغی، و نه هرچیز دیگری. اما در زمان و مکانی که شرح دادم، من هم مهمانی بودم لابه‌لای جمعیت. بعلاوه از روزهای قبل محل را با ماشین‌آلات مکانیکی مثل جرثقیل برای چیدن سکوهای آهنی و زیرسازی لازم برای انواع دکور و جایگاه و غیره آماده می‌کردند و از شما چه پنهان، تکمیل تدریجی این فرآیند و حدس زدن اینکه هر بخش کار به چه هدف انجام می‌شود و قرار است چه دربیاید و چه خبر بشود، تفریح جالبی است. مشاهده‌ی بامزه‌ی دیگر آن است که همه نوع آدم می‌توان در یک جشن (آن‌هم از نوع خیابانیش) دید. از پیر و جوان، تنها، دو نفره، یا جمعیتی، شیک‌پوش و معمولی، و حتی بچه‌های دوساله در کالسکه که از خستگی و شلوغی خوابشان برده، همه حاضر در صحنه‌اند. نگاهشان لابد به آن دو آقایی است که سر زمان بازکردن چرخ ماشین مسابقه‌ی قدیمی دارند مسابقه می‌دهند، یا شاید به آن فروشند‌ه‌ای که داشت ماشین اسپرت معمولی را شبیه ماشین مسابقه‌ی حرفه‌ای درمی‌آورد، یا شاید به آن یکی ماشین‌ مسابقه که درش باز بود و می‌شد داخلش را هم از نزدیک دید. بعضی وقتها هم چهره‌ها گوششان به موسیقی است و همانجا برای خودشان به کندی و ملایمت در حال رقص با موزیک‌اند. چه‌چیز بهتر از یک حال خوب حتی به بهانه‌ی نگاه کردن ماشین‌های لوکس آدم‌های پولدار؟ :)
همانطور که راه برگشت به خانه را از میان جمعیت و دید زدن ماشینها پی میگرفتیم،  نگاهم به دو کابین آهنی، شاید در فاصله‌ی سه‌متری بالاتر از سطح زمین افتاد. منظره‌ی عجیبی بود. دو مکعب مستطیل توخالی، روبروی هم در هوا، مثل  بالکنهای دو آپارتمان که تنها دو متر از هم فاصله دارند، و لابد روی سازه‌ی فلزی قوی‌ای قرار دارند که در آن شلوغی هیچ اثری از خودش در زمینه بجا نگذاشته بود. باید همینطور باشد چون منظره‌ی مهمان‌های شیک‌پوش رستورانها زیر سایبانهای عروسکی‌ به‌خوبی نمای کوچه‌ی بن‌بست و باریک و حقیری که فاصله‌ی دو کابین بود را پوشانده بود. طول کشیده‌ی بالکن‌ها در امتداد کوچه و ضلع کوچکترشان موازی خیابان بود. درست فهمیدید، بالای جشن مردم یک جشن لوکس‌تر برقرار بود، مجلل‌تر و با مهمانهایی متمول‌تر. آنجا خم‌شده روی لبه‌ی بالکن یک خانم جوان در لباس شب با سیگاری بر لب و دودی رهاشده و لیوان نوشیدنی در دست دیگر، به پایین نگاه میکرد. پشت سرش خدمتکاری سینی به دست و ایستاده از مهمانان پذیرایی میکرد. پیدا بود که آنجا هم غلغله و جشن برپاست، اما جشنی که کسی به جذابیت ماشینهای مسابقه و لوکس توجهی نداشت. صرفا یک مهمانی برای معاشرت، شاید با آدمهایی از طبقه‌ی خودشان و همان اندازه مهم! هرچه بود، آن دو کابین بالایی، آن خانم، و آن "جشنِ بالای جشن،" از سایرین جدایشان کرده بود. شادی رقیق و کودکانه‌ی پایین آنجا وجود نداشت. آن زن جوان، شاید اصلا به ما نگاه نمی‌کرد. نگاهش مات و میخ بود به نقطه‌ای نامعلوم در ذهنش. در عین حال به‌هیچ‌وجه چهره‌ی مهربان و حتی در خور دلسوزی نداشت. دوست نداشتم کسی آنطور خوار و از بالا به پایین به ما خیابانی‌ها نگاه کند. دوست نداشتم آنجا اختصاصی برای یک‌ عده‌ی خاص باشد و در عین حال دوست نداشتم هیچوقت از پله‌هایی که او را به آنجا رسانده بالا بروم و به کابین برسم. دو کابینی که انگار که از هوا آنجا سبز شده‌اند. واقعا نمی‌خواستم اینقدر مونتاژ شده همه‌چیز بنظرم برسد، اما تنها همین حس باقی ماند. شاید بهتر بود اگر می‌دیدم که جرثقیل‌ها اول پله‌ها و ستون‌هایشان را کار گذاشتند، بعد کابین‌ها را. و بعد آن آدمها مثل هرکس دیگری خیلی عادی از پله‌ها رفتند بالا. بله، باید می‌ماندم شاید تا آخر شب تا ببینم آن بالایی‌ها خیلی عادی از کابین بالاخره می‌آیند پایین و به خیابان می‌رسند، شاید آنوقت جادوی زشتی که بین نگاه‌هایمان سه‌متر فاصله انداخته بود از بین می‌رفت.
حالا همه‌چیز جمع شده، بدون آنکه ردپایی از نشاط زمین و درخشش آسمان و نگاه حقارت‌بار زنی جوان در این میانه باشد. ولی میخواهم بدانید، آن روز یک اثر زنده‌ی هنری در جریان بود که به این زودی‌ها فراموشش نمیکنم، نمایشی از قدرت، بواسطه‌ی تنها سه‌متر اختلاف سطح.
۲۷ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۰۷ ۰ نظر
دامنِ گلدار

برایم از اوج و فرود بگو، ای بندباز!

این دل چون کوره داغ است. درست است، این منم که با هر ضربان، سخت و سنگین و بی‌بخشش، یک نقطه از درونش را فرو می‌بلعم. موذی و جانسوز مثل میخ آهنینی که هیچ‌کس ندیده وارد یا خارج شود، یا  مثل حفره‌ی آتشی خاموش‌تشدنی، آنجا هستم. من خشمم.

هر کار کوچکی برای من مانند جابجایی نیمی از رشته کوه‌های زمین است. در درون من هزار کوه خوابیده، جامد و بی‌حرکت. خشک و خم‌ناپذیر. من سنگم.

من آنجایم، وقتی او به چیزی فکر میکند. یک خط پررنگ و مشخص که همه‌چیز را احاطه کرده. بالاتر از هرچیزی، این منم که مهمترین رکن حال حاضر است. خارج از من هیچ‌چیز نیست، هیچ فکری نیست، هیچ اوی دیگری نیست. من، بندم.     


راست: باز کن! 
چپ: باز کن! 
همه با هم: باز کن! 

او  به پایین دره که اثری از تهش نبود نگاه کرد، کی دهانش خشک شده بود؟ به نظرش می‌رسید ضربان قلبش آنقدر زیاد است که ممکن است هرلحظه طناب را از دستش بی‌هوا خارج کند. با خودش فکرها را مرور کرد، هنوز هم جای أن حفره‌ی خالی در درونش گر می‌گرفت. خسته بود. با کلی زحمت آنجا رسیده و خودش را نگه داشته‌بود، حالا باز هم  خسته بود. قرار نبود پابند شود، این کلافه‌ش میکرد. یک نفس عمیق کشید، گردنش را سیخ کرد و سرش را بالا گرفت. آهسته شمرد و بعد با یک "حالا!" و رها کردن طناب توی مشتش، انتظار داشت بیفتد. هیچ اتفاقی نیفتاد. شصتش خبردار شد از جای دیگری وصل است. با تردید دست برد به گردنش و دید بله، خودش است. دوباره قلبش تند شد. "هرچه بادا باد،" اما بازهم هیچ‌چیز نبود. او خشک و  ثابت، اما با تردید، به وارسی خودش مشغول شد. چطور وسط زمین و آسمان گیر کرده‌بود؟ این همه ریسمان را کی مثل عنکبوتی حریص به خودش بسته بود که نمیدانست؟ و چرا قلمروی نامرئی و وسیعش تنها خودش را به دام انداخته بود و به بند کشیده بود؟ 
تا غروب بیشتر بندها را باز کرده‌بود. از پی هر طناب‌بریدنی، هربار تکان بیشتری میخورد و احساس میکرد بدنش نرم‌تر شده. در تاریکی، پیش‌بینی تعداد ریسمانهای باقی‌مانده سخت‌تر بود. ذهنش که درگیر گذشته و رسیدن و بستن بود دوباره با ترس سقوط هوشیار شد. دلش لرزید، یعنی چه میشد؟ باید خودش را راضی میکرد این آخرین بندها را هم پاره کند. زد، یک طناب دیگر. یکدفعه سقوط کرد، برخلاف انتظارش نتوانست داد بزند یا کمکی بخواهد. بله، (آنطور که شایسته‌ی یک پایان شیرین است) زودتر از آنکه بفهمد چه شده، یکدفعه جایی گیر کرد. به شکل بامزه‌ و بی‌ثباتی به چپ و راست تاب می‌خورد. حالش که جا آمد فهمید هنوز یک طناب دیگر او را گرفته. نمی‌توانم بگویم که خوشحال نشد. بلکه از ته دل هم خوشحال بود. هوا که روشن شد تمام دنیا مقابلش بود. حالا مثل یک بندباز کاردرست بلد شده بود این‌سو و آن‌سو برای خودش تاب بخورد. هم وصل باشد و هم در بند نباشد. هم بنده باشد و هم از بند باز باشد.
۱۴ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۳۹ ۰ نظر
دامنِ گلدار

این چه رازی است؟

همینطور که لینکهای تصادفی پستهای وبلاگ را نگاه میکردم، خواستم ببینم یک پست خاص درباره‌ی چه بود. خواندم. باورش برایم مشکل بود که بعد از چند سال اینقدر حرفش شبیه به همین روزها باشد. دوباره آخرش از خدا خواسته بودم کمک کند از آدمهای این دنیا غافل نباشم. در خودم نمانم. این چه صدایی است؟ این چه خمیره‌ای است؟ این چه رازی است؟

دوست داشتم، چیز ثابتی میان این هم تنوع روز و شب را دوست داشتم. همچنان یکسان نبودنش هم دوست دارم. فراموش شدن و بخاطر آوردنش هم دوست دارم. این چه رازی است؟

۰۲ خرداد ۹۸ ، ۰۸:۵۰ ۲ نظر
دامنِ گلدار

انتگرال بدوبدوهایم به‌ازای امروز

استاد راهنمایی داشتم که مثال‌های ملموسی سر کلاسهایش میزد. از بهترین جملاتی که از او شنیده‌ام، انتگرال گرفتن از یک دوره از زندگی است. یعنی جمع‌بندی از مثلا تحصیلات تکمیلی‌، نتیجه‌گیری از مدت زمانی که روی پروژه‌ی خاصی کار مبکنم، یا حتی برآورد احساسی که بعد از دو ماه از یک رابطه ته دل آدم مینشیند. این یعنی انتگرالگیری، کل زندگی یعنی انتگرال‌گیری، و خب، همین انتگرال عزیز چیزی است که من همیشه در نسخه‌ی غیرفرمولیش لنگیده‌ام. تمام تلاش‌ها و ایده‌های من فقط شرایط را به واگرایی نزدیک میکنند. من آدم تجزیه و شکستن و بسط دادن و اضافه کردنم، تا بستن و ترکیب کردن. جمع کردن برای من سخت است، چون،

  • هیچ چیز آنقدرها کامل و خوب به نظر نمیرسد و اصلا با رها کردن حق مطلب/زمان/رابطه ادا نمی‌شود،
  • همیشه بیشتر از آنچه امتحان کرده‌ام ایده برای آزمودن مجدد هست. همیشه می‌شود جستجو کرد و مقالات جدیدتری پیدا کرد و تستهای بیشتری گرفت، همیشه می‌شود تجدیدنظر کرد، همدلی کرد، گذشت داشت و راه آمد. 
چه موقع سر و کله‌ی انتگرال پیدا میشود؟ وقتی به تاریخ تحویل کار نزدیک شویم، یا درحال درجا زدن باشیم و دیگر خودمان از این شرایط به ستوه آمده باشیم، یا نقش جدیدی به ما محول شود درحالیکه زندگی بهم‌ریخته‌تر از آن است که بشود همه‌ی وظایف و هدف‌ها را کنار هم جا داد. 
مثلا فرض بگیرم زندگی من یک تابع n متغیره باشد. یکباره متغیر n+1 ام از راه میرسد، مثلا باید هوای مهمانی‌هایی که میرسند را داشته باشم، یا برای سلامتی‌ام مشکلی پیش می‌آید یا از کار بیکار میشوم، یا زیر فشار مالی قرار میگیرم، یا روح و روانم آسیب‌دیده و حساس شده، و یا شاید روزی بچه‌دار شوم، در تمام این اتفاقات یک چیز مشترک است. نیاز به. انجام دادن کاری و دست به عمل زدن. آهان، به زبان خودمانی آستین بالا زدن. اگر بخواهید بدانید اوضاع چقدر قاراشمیش است، باید روی همه متغیرهای قبلی انتگرال بگیرید. از گذشته‌های دور، اولینِ روزها تا به امروز. خالصش میشود یک تابع رک و پوست‌کنده که به ما بگوید برای این n+1مین نقش، چند مَرده حلاجیم. لازمه‌اش آن است که هرچه از زندگی بر ما گذشته را بگذاریم در طبق اخلاص، با رنج و کاستی‌ها و اوج و شادی‌هایش، و جمع بزنیم. 
راستش را بگویم، چند بار ذهنم رفت سمت اینکه پیدا کنم جواب انتگرال چقدر میشود. همین لحظه، همین حالا. ولی خب، من از جناب ذهن زرنگتر شدم چون فهمیدم هیچوقت قرار نیست عدد معینی از انتگرال بدست بیاورم، تا وقتی که فرصت زندگی دارم. نگاه میکنم و میبینم همین حالا نقش‌هایی دارم که هنوز کامل کلافشان باز نشده. تهِ‌ته‌ش خودم را که بچلّانم انتگرالم تابع این نقش‌های جاری امروزها می‌شود و همه‌چیز دیگر فقط ضرایبی ثابت. همینجا، با این کلمات، برای وجود یک متغیر در زندگی جشن کوچکی باید گرفت. امید نهفته در همین تغییر است.
اما گرد و خاک جشن که خوابید، من باید برگردم سر تقویت تکنیکهای انتگرالگیری خودم، چون بنظر این کار هیچکس نیست الا شخص درگیر. مثل همیشه ریشه‌یابی جواب داده و حالا از اهمیت جمع‌بندی آگاهم. باید اولویت را بگذارم روی تمام کردن پروژه. در پی این ارزش‌دهی با کمال میل ناچار میشوم تصمیماتی بگیرم خلاف وقت گذاشتن بیشتر و شاخه‌شاخه کردن اوضاع. تصمیماتی که برعکس کمک میکنند خیلی چیزها را ثابت نگه دارم و تمرکز کنم روی تابع نتیجه. گیرم در روز موعود وقتی زنگها به صدا در آمد انتگرال نهایی ما به ازای همه‌چیز مقدار ناقابلی شد. باز این بهتر از دانش‌آموزی است که کلا از انتگرال سر درنیاورده. از آن هم بالاتر! پس از روز موعود کلاف زندگی و متغیرهایش هنوز هم قِل‌قِل میخورد و باز می‌شود و باز هم باز می‌شود و باز هم، تا زنده‌ام.
۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۰:۳۹ ۰ نظر
دامنِ گلدار

حقّ نوشته‌شدن

نوشتن دارای احترامی است برای من، از چیزهایی که نباید فراموش شوند. نباید در هزارتوی حوادث و خیالات و آشفتگی‌ها، گم شوند. هربار که بخواهم خودم را راضی کنم و دلم را آرام، باید حتما سعی کنم بنویسم. این باعث می‌شود که نماز خواندن را، سجده کردن را، تعظیم کردن را، و شکرگزاری را عمیقتر درک کنم. شاید نماز من نوشتنی است. چه باید گفت؟ 

دیروز صحبتی پیش آمد درباره‌ی ماندن در نقاط ریز زندگی. در از دست دادن تصویر بزرگ‌تر. و ما هیچکدام نمی‌دانستیم آن ایده‌آل زیبا و بامعنا که باعث نشود زندگی را پوچ بدانیم و بشود که تلاشمان را به پایش بریزیم، چیست. تنها چیزی که می‌دانستم، این بود که من نیاز به آن دارم که زندگی‌ام دارای یک بخش انسانی باشد، در ارتباط با آدمها باشد، کمک به آنها. اگر معلم بودم، دنیای ایده‌آلی داشتم، و اگر مشاور بودم هم همینطور. حالا نقش رسمی ندارم، اشکالی ندارد. این هنوز منافاتی با زندگی کردن من ندارد، هردویش را هرجا بتوانم انجام می‌دهم. رسمیت از همان ابتدا پاره‌ی من نبود. تاب نمی‌آوردم و برمیگشتم سر قالب راحت خودم. 

من البته که میدانستم کوچکترین ذرات خاک‌خورده‌ی خاطره می‌تواند تنگ شیشه‌ای موفقیت و مشغولیتهای جاری را کدر کند. حالا هرچقدر هم که خاطره‌ها دور باشند، یا به چشم نیایند. همین که آدم مربوط می‌شود به آدمی دیگر، کافی است. اینکه خبر بگیری که مریض است کافی است. و اینکه دیگر در دنیا نیست، برای شکستن حتی بیش از کفایت است. 

اینجاست که دیگر مهم نیست از دید من این آدمها چطور آدمهایی بودند. مهم نیست چقدر در دلم جاگرفته‌اند، همیشه خوب بودند یا جاهایی هم بد بودند. هیج‌کدامشان مهم نیست. دعواهای روزهای قدیم مهم نیست، کنایه‌ها مهم نیست، فکرها و تصوراتی که از هم داشتیم، و همه‌چیزِ دیگر ارزشش را روی این خط از دست می‌دهد. انگار این طرف خطّ زندگی بازاری باشد که بخواهی ریالی بیشتر سود کنی و آن طرف خط، سمت مردگی، تعریفت، ارزشهایت، اولویتهایت همه‌ تغییر کنند. چه غم‌انگیز. و ما برای چه بالا می‌رویم و خود را با انبوه برچسبها و نقش‌ها خفه میکنیم، اگر ثانیه‌ای برای آدمهای اطرافمان وقت نگذاریم؟ اگر آنچه بدان مشغولیم ارتباطی با دل انسان‌ها نداشته باشد. اگر تفکری ایجاد نمی‌کند، درسی نمی‌دهد؟ و من، نه، من که دیگر تکلیفم روشن است که نه معلم هستم نه دکتر که نبض روح و جسم در اختیارم باشد و دستم به کمک دراز. من بیشتر باید حواسم باشد که وقتم را از روی آسودگی و اعتیاد، با آنچه مشغولم مشغول نکنم. من باید حواسم باشد که آدمهای مهم زندگی‌ام را جدی بگیرم. حواسم نباید پی آن برود که کی هستم و چقدر هستم. چقدر با این و آن فاصله دارم، یا چه کاری برایم سخت است. نباید بگویم نمی‌توانم و خودم را کوچک بگیرم. نباید بیخیال سلامتی‌ام باشم، یا برعکس تمام فکرم این باشد که چه مرگم است. تهِ تهِ این دنیا، این تلنگرهایی که دائم بر ذهن خمارم میخورد، آدمها هستند. آدمهایی توی یک داستان مشترک. 

تصور کنید شخصیت داستانی هستید و تازه ازدواج کرده‌اید. دو شخصیت دیگر هم در این داستان هست که خیلی پیشتر از اینها با هم ازدواج کرده‌اند، چیزی نزدیک به سی سال قبل. شما از این دوشخصیت چه دیده‌اید؟ تقریبا هیچ چیز. دور دور، یک آشنایی مختصر. بعد یک روز آنها میایند دیدن شما، برای تبریک. داستانی تعریف می‌کنند از زمان جوانی‌شان، وقتی که مرد عضو ارتش بوده و در پی پوشانیدن خطایی و به عنوان مسئول، از شهرستان به تهران احضار می‌شود. زن منتظر و نگران تا ببینند خطر از سرشان می‌گذرد یا نه. صحبت از احمدمحمود و رمان همسایه‌هایش می‌کنند. شما اشک حلقه‌زده در چشمهایشان را می‌بینید. دیگر نمی‌شود گفت اینها غریبه‌اند. اشک حجاب را برمی‌دارد.

شخصیت دور دیگری، یک پدربزرگ، سکته‌ی مغزی می‌کند و به کما می‌رود، شاید او را هم نمی‌شناسید و ارتباط عاطفی نداشته‌اید. ولی یکی از عزیزترین آدمهای زندگی‌تان چند سال قبل در شرایط مشابهی بوده. نمی‌شود بی‌تفاوت بود، نمی‌شود راهنمایی نکرد، دلسوزی نکرد، احساس نزدیکی نکرد، امید به بهبودی نداشت. 

واقعیت این است که ما به حکم تجربه به هم وصل میشویم. همدیگر را درک میکنیم، و همدلی میکنیم. این باشکوه‌ترین مرتبه در زندگی من است، که روزی نگاه کنم و ببینم از درونم برای انسانها مایه گذاشته‌ام. 

می‌ماند یافتن چطور و با چه اسبابی؟ فعلا به "چیستی" جواب داده‌ام. اسباب عمل در همین روزهای من باید باشد، غیر از این دوباره به دام تخیل افتاده‌ام. "چطور" باید کار ساده‌‌ اما زیرکانه‌ای باشد، وگرنه به دام کمال‌‌طلبی و خودبینی و زیاده‌خواهی افتاده‌ام. 

۲۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۹:۱۳ ۰ نظر
دامنِ گلدار

سبزی‌پلو با طعم اعتماد‌ به نفس

این پیازها را عمدا بیشتر از حدّ نیاز برداشته‌ام، چرا؟ چون امروز روز خاصی شده. بلی، دو عدد، و مهم نیست چقدر وقت صرف میکنم که هلالی خردشان کنم. صبورانه و بی‌نگرانی می‌ایستم تا به دل فرصت سرخ شوند، کره‌ی محلی را با گشاده‌دستی به پیاز میزنم. تصمیم گرفته‌ام ته‌چین را به زور این کره لذیذ کنم. چرا؟ بله، چون امروز حال متفاوتی دارم. یک جهش کروموزومی همین لحظه‌ها دارد جایش را در ژن‌هایم پیدا می‌کند. بیشترِ پیازها را در کاسه‌ای جدا میگذارم برای لای برنج، و می‌روم سراغ سرخ کردن مرغ‌ها. بوی فلفل سیاه را میگذارم از همان اوایل کار در بیاید. هنوز کامل نشده لوبیای چشم‌بلبلی را پیمانه و در آب خیس میکنم. نیم‌ساعت بعد هر دو با تندی و غیرت در مسیر کمالِ مطلوب ته‌چین هستند! آخر امروز روز خاصی بود و من خوشحالم. اینها هم همینطور. این وسط سالادی درست میکنم که تابحال درست نکرده‌ام، کلم قرمز، گوجه، خیار، پنیر، اووکادو. خوردن سالاد که تمام میشود برنج را میگذارم بجوشد، سیب‌زمینی را پوست میکنم به قصد ته‌دیگ. گذرِ دقایقی چند، و به مرحله‌ی دستپاچگی میرسم بالاخره: یک قابلمه لوبیا سمت چپ، برنج آبکش شده سمت دیگر، مرغ‌ها در ظرفی دیگر، شیشه‌هایی سبزی‌خشک ردیف بیرون کابینت، زعفران و هاون یک گوشه برای خودش، دیگ خالی منتظر جنابِ ته‌چین روبرویم، پیاز سرخ‌کرده را فراموش نکنم هنر است! سبزی و لوبیا را قاطی میکنم با برنج، میریزم لایه‌به‌لایه در دیگ، رویش کمی پیاز، مرغ، دارچین یا زعفران سابیده شده و دوباره لایه‌ی بعد از نو. بعد فرم یک خانه‌ی اسکیمو را به ته‌چین اهدا میکنم و در را می‌گذارم تا روی شعله‌ی بالا بخار کند. نشان به آن نشانی که پس از نیم‌ساعت هنوز آخ نمی‌گوید. زیر لب غری میزنم، فراموش میکنم امروز چقدر ویژه بود و خستگی تسخیرم میکند. صبرم نیست تا بپزد، بکشم و تمام شود. انتظار دارم طبق معمول یک پلوقاطیِ کسل‌کننده نسبت به نسخه‌ی مادر را تحویل بگیرم. برعکس، از دیدنش به وجد میایم، طعمش را نچشیده دوست دارم و فکر میکنم این بهترین سبزی‌پلویی است که ممکن است به دنیا بیاید. چرا؟ چون خالقش روز خاصی را تجربه کرده. چه حس خوبی است..

باشد باشد، فهمیدیم خوب گذشته. بیا امروزِ تو را با سبزی‌پلو جانت دمی تنها بگذاریم و حالِ دو روزِ بعد را بپرسیم. هان؟

هان؟

هوم؟

خب، گفتم دیگر، آن روز روزِ خاصی شد. چون پس از مدتها کاری که میکردم به نظر فایده‌ای داشت، حتی برای جذب یک شریک برای شرکت. اتفاقی که تا بحال نیفتاده، می‌توانم بگویم از ارائه کردنش برای آدمهایی خارج از حوزه‌ی شرکت خوشحال شدم چون این احساس را تقویت میکند که واقعا عضوی از یک گروه هستم و تلاشم در جهت اهداف جمعی است. به چشم میبینی که حرکتهایت اثر مثبت دارد در پیشبرد کاری. این چیزی گمشده بود تا آن روز در تمام عمر من، بجز آن دوره‌ای که البته در دانشگاه تدریسیار بودم. حالا یادم می‌آید. 

گفتم، روز بعد همه‌چیز رنگ دیگری داشت، انرژی‌ام زیاد شده بود و صدایم بلندتر. جواب "امروز چطور هستی" ملت همکار را به جای یک "خوب"ِ خشک و خالی و بی‌حالت، به صورت "خیلی‌خوب"ِ خندان و مقتدرانه می‌دادم. خاصیِ دیروز و آن جهش ژنتیکی، کار خودش را کرده بود. با چنین اوصافی، نم‌نمک و امیدوارانه از فاز ارائه و آماده کردن دمو و شرکت در جلسه‌ی بازرگان‌ها(!) برگشتم به ادامه‌ی تحقیقات و تست گرفتن، به امید اینکه تا چهار روز دیگر نتایجی را برای جلسه فنی آماده کنم. هرچه پیشتر رفتیم اما گیر و گورها هم بیشتر شد. اعتماد به نفس سبزی‌پلو از توی ذرات لوبیا و برنج و مرغ و پیاز داغ خارج شد و کروموزوم‌های بدبخت سرجایشان برگشتند. به هم ریختم. دوباره خودم را ضعیف و خالی می‌دیدم. همه‌چیز مثل یک خواب ناشناخته رفته و فقط منگی‌ بعد از بیداریش به جا مانده بود. 

و فکر کردی این توهم است یا واقعیت.

من توهم هستم یا واقعیت..

برای یک روز واقعیت را تجربه کردی!

برای یک روز در توهم بودم. 

واقعی بودی!

اگر این طور باشد، پس آن زمانهایی که فکر میکنم مریض هستم هم توهم است. 

می‌تواند، بلی.

یعنی ممکن است که اگر فکر مریض بودن را متوقف کنم، مثلا صدایم بلندتر شود یا کارهایی کنم که فکر میکردم در آن شرایط فایده‌ای ندارد. پس آن زمانهایی که احساس حقارت و کوچکی دارم، تمام آن وقتهایی که غر میزنم و از درون خودم را میجوم، تمام آن احساسها، یک توهم است، یک فکر بی‌پایه، یک حالت مخدر و منفعل‌کننده، یک ترس کشنده و یک نگرانی نفسگیر، برای هیچ و پوچ. چطور مطمئنی برعکس نیست؟ هان؟

تو میگویی وجود ندارد و من میگویم دیده‌ای، لمس کرده‌ای و تغییر کرده‌ای. حداقل برای یک روز، و شاید هم روزهایی در گذشته که فراموشت شده. حالا حق با کدام ماست؟ من که شاهد دارم یا تو که منکری؟ 

فراموشی هم دردی است. تکرار باید کرد چنین روزهایی را.

تکرار و تمرین!


+ بازنشر از پانزدهم اردیبهشت.

۱۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۹:۵۸ ۰ نظر
دامنِ گلدار

هجده سالِ گمشده

تئاتری بودم که بخاطر آنکه هنوز اینجا و در این شهر روی اجراست و نمیخواهم نظر شتابزده‌ای به حاصل کار تیم تلاشگرشان بدهم، نامش را نمی‌نویسم. از یک نمایشنامه‌ی آمریکای جنوبی اقتباس شده بود ولی نسبت صحنه‌های احساسی و اجرای روابط خصوصی بین بازیگران مرد و زن به صحنه‌های جدی خیلی زیاد بود. به نظر من آمد این یک درجه‌ی آزادی است که اجرای تئاتر در خارج کشور در اختیار مجموعه‌ی بازیگران و کارگردان قرار می‌دهد. قبل از این هم یک تئاتر دیگر اینجا اجرا شده بود با بازی بهنوش بختیاری و احسان کرمی، که فکر کردم زبان و اجرایش مبتذل است. معمولا در این موارد سریع به من برمیخورد چون فکر میکنم محتوا و دغدغه‌ی اصلی را با شلوغ‌کاری‌های جنسی و شوخی و طنزهای وقیح، از دسترس مخاطب دور کرده‌اند. این مورد اخیر هم همین حس را برایم تداعی کرد. 

چند ساعت بعد از پایان‌ اجرا،  گشتم دنبال نسخه‌ی اصلی نمایشنامه (ترجمه‌ای از آن به انگلیسی) که ببینم آیا واقعا این نوع پرداخت مربوط به متن است یا ذوق کارگردان؟ تلاش ناموفقی بود، ولی متوجه شدم روی پوستر نوشته: تماشای این نمایش برای گروه سنی زیر هجده سال توصیه نمی‌شود. پس با این حساب حداقل هجده سال زندگی من گم شده، چون ظاهراً از اجراهای بالای هجده سال لذت نمی‌برم و مثل یک نوجوان حساس و شکننده‌ام.

شاید هم این اتفاق‌ها فقط نویزی است در روزهای ما. من که درستِ خودم را میدانم، آنها هم که به زعم خودشان تلاش برای کارِ درست میکنند و کلی طرفدار و آدم هم که لذتش را بردند، و شما هم، بالاخره شنونده‌اید و مسئولیت شناخت خوب از بدِ نسبیِ خودتان بعهده‌ی خودتان. فقط میماند پرتقال‌فروش را پیدا کنیم. آدم عاقل هم که بخاطر پرتقال‌فروش ذهن خودش را مشغول نمیکند، نه؟ فقط می‌تواند برود داستان را گیر بیاورد و بخواند و از نو تعریفش کند. خانمها، آقایان، به افتخارش.

۱۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۴:۴۳ ۳ نظر
دامنِ گلدار